✍️مانی فرهمند
آنچه که جهان امروز را ترسیم میکند، در ظاهر همچنان صحنه رقابت قدرتهای بزرگ است. طوریکه، جنگها ادامه دارند، تنشها پابرجا هستند و بازیگران اصلی همچنان درگیر بازتعریف نفوذ خود در این وضعیت جدید اند. اما در سطحی عمیقتر، یک تغییر بنیادی در منطق سیاست جهانی در حال وقوع است؛ تغییری که میتوان آن را گذار از «نظم قدرتمحور» به «نظم بقامحور» نامید.
اگر ما مشخصاً به این تعبیر بپردازیم در حقیقت، این گذار به معنای افزایش یا کاهش قدرت کشورها نیست، بلکه به معنای تغییر در هدف استفاده از قدرت است که در تعبیر امروزی آن همان مسئلهای « از پیروزی نهایی به ادامه بقا است.» اما در شرایط فشارهای داخلی و جهانی.
چنانکه، در نظم قدرتمحور قرن بیستم، منطق غالب سیاست جهانی بر پایه پیروزیهای روشن استوار بود. به ویژه جنگها با هدف شکست دادن طرف مقابل تعریف میشدند و نتیجه نهایی میتوانست به تغییر رژیمها، بازترسیم مرزها یا تحمیل نظم جدید منجر شود. که در آن دوره، قدرت معنای آشکار داشت: برنده کسی بود که میتوانست اراده خود را بهطور کامل بر دیگری تحمیل کند و نظم پس از جنگ را بر اساس تعریف قدرت غالب بازسازی نماید.
اما تغیرات اساسی در قرن بیستویکم است که تصویر واقعی جهان را بر ملا ساخت طوریکه از آغاز قرن بیستویکم بهتدریج روشن شد که ابزارهای قدرت دیگر قادر به تولید چنین نتایج قطعی نیستند. جنگ بینتیجه در خراسانافغانستان، جنگهای طولانی در خاورمیانه، ناکامی پروژههای دولتسازی به ویژه در خراسانافغانستان، و ناتوانی قدرتهای بزرگ در ایجاد نظم پایدار، همگی نشان دادند که پیروزی کامل دیگر بهسادگی قابل دسترس نیست. طوریکه در جنگ روسیه با اوکراین و جنگ آمریکا با گروه ط-البان در اوایل دهه اول و دوم قرن بیستویکم و همچنان جنگ شصت روزه با ایران. بنابراین قدرتها همچنان توانایی ایجاد بحران دارند، اما توانایی پایان دادن قطعی به آن را از دست دادهاند.
در نتیجه، منطق سیاست جهانی بهتدریج تغییر کردهاست.
در نظم در حال شکلگیری امروز، هدف اصلی بسیاری از بازیگران دیگر «پیروزی کامل» نیست، بلکه «بقا در شرایط فشار و رقابت دائمی» است. جنگها ادامه دارند، اما بدون پایان روشن. توافقها شکل میگیرند، اما بیشتر نقش توقف موقت تنشها را دارند تا حل ریشهای بحرانها. سیاست خارجی نیز بیش از آنکه ابزار طراحی نظم جدید باشد، به ابزار مدیریت تهدیدها تبدیل شدهاست.
در این چارچوب، اقتصاد نیز از یک ابزار توسعه صرف، به ابزار بقا و دوام سیاسی تبدیل شدهاست. دولتها نه تنها برای رشد، بلکه برای حفظ ثبات داخلی و جلوگیری از فرسایش قدرت خود از اقتصاد استفاده میکنند. همزمان، ائتلافهای سیاسی نیز ماهیت موقتتر و شکنندهتری یافتهاند و کمتر میتوان از اتحادهای پایدار و بلندمدت سخن گفت.
این تغییر را میتوان در رفتار قدرتهای اصلی جهان نیز مشاهده کرد. ایالات متحده همچنان قدرت نظامی اول جهان است، اما بیش از گذشته در نقش مدیریتکننده بحرانها ظاهر میشود تا معمار نظم جدید. چین به جای ورود مستقیم به درگیریهای نظامی، از طریق شبکههای اقتصادی و وابستگیهای تجاری در حال گسترش نفوذ خود است. روسیه در وضعیت فشار ژئوپلیتیک به دنبال حفظ حداقلهای نفوذ منطقهای است. و بسیاری از دیگر بازیگران منطقهای نیز میان فشارهای داخلی و خارجی، بیش از هر چیز درگیر حفظ بقا هستند.
نکته اساسی در این گذار آن است که قدرتها لزوماً ضعیف نشدهاند، بلکه هدف استفاده از قدرت تغییر کرده است. مسئله امروز جهان، نبود قدرت نیست، بلکه تغییر کارکرد قدرت است؛ قدرت دیگر برای فتح کامل بهکار نمیرود، بلکه برای جلوگیری از فروپاشی و حفظ وضعیت موجود استفاده میشود.
اگر این روند ادامه پیدا کند، جهان آینده بیش از آنکه شبیه نظمهای پایدار و سلسلهمراتبی گذشته باشد، به یک وضعیت دائمی از مدیریت بحران شباهت خواهد داشت؛ جهانی با جنگهای طولانی اما بینتیجه، توافقهای شکننده، و ائتلافهای موقت. در چنین جهانی، ثبات نه یک وضعیت پایدار، بلکه یک وقفه موقت میان بحرانها خواهد بود.
در نهایت، شاید مهمترین تغییر همین باشد: در نظم جدید جهانی، سؤال اصلی دیگر این نیست که چه کسی پیروز میشود، بلکه این است که چه کسی میتواند دوام بیاورد.













