در پیوند به کتاب «گریه کن سرزمین محبوب من»

در پیوند به کتاب «گریه کن سرزمین محبوب من»

رحمت‌الله آرین‌پور

کتاب «گریه کن سرزمین محبوب من» زندگی‌نامه خودنوشت عبدالحفیظ منصور است که در سال ۱۴۰۱ توسط انتشارات «دانیال دامون» در شهر مشهد، در ۲۳۶ برگه به چاپ رسیده است. هرچند کتاب به ده پاره تقسیم شده، اما از نگاه من می‌توان آن را به دو بخش کلی تقسیم کرد: بخش نخست، شامل عادات، رسومات، اعتقادات، شعر، فرهنگ و تاریخ شفاهی؛ و بخش دوم، به موضوعات سیاسی اختصاص دارد.

خواندن این کتاب برای من چنان گیرا بود که آن را در یک روز تمام کردم. شاید دلیل این جذابیت، هم‌دیار بودن با نویسنده، احساس هم‌فکری، دوری از وطن، روایت‌های جذاب، ادبیات شرین و قصه‌های روستایی باشد که با آن‌ها بزرگ شده‌ام.

من در این نوشتار به بخش سیاسی کتاب نمی‌پردازم و فقط مسایل بخش نخست آن را در میان یک نسل به سه دوره سنی بررسی می‌کنم. این نسل را بر پایه بازه سنی زیر دسته‌بندی کرده‌ام:

بزرگ‌سالان: ۴۵ تا 70 ساله‌ها

میان‌سالان: ۳۰ تا ۴۵ ساله‌ها

جوانان: 15 تا ۳۰ ساله‌ها

۱- بزرگ‌سالان

بسیاری از مسایلی که آقای منصور در این بخش کتاب یاد کرده، در دوره بزرگ‌سالان و تا حدودی میان‌سال وجود داشته‌است، اما در عصر کنونی در میان جوانان اثری از آن‌ها دیده نمی‌شود، اگر وجود هم داشته باشد، انگشت‌شمار است. به‌عبارتی، فرهنگ با سرعتِ شگفت‌آور در حال تغییر است و این تغییرات ریشه در گسترش ارتباطات، فناوری، منازعات سیاسی، دگرگونی‌های اقتصادی، رشد دانش و گذشت زمان دارد.

نویسنده‌ کتاب از دوران کودکی خود می‌نگارد که در آن زمان، ازدواج کاملا به خواست پدران و مادران صورت می‌گرفت و دختران نقشی در انتخاب همسر خود نداشتند. آتش را با سنگ چقماق روشن می‌کردند و همسایه‌ها آتش را از یکدیگر منتقل می‌نمودند. در باورهای عامیانه در صورت مرگ و میر متواتر نوزادان یک مادر، باید نام‌های زشت و نامناسب مانند چغل، کبل و سرگین بر آن‌ها نهاد تا از مرگ نجات یابند، در این نسل رایج بود.

تعیین وقت بر پایه نظام ستار‌ه‎گان (هفت برادران)، سایه آفتاب و بانگ خروس صورت می‌گرفت. دو وعده غذا در روز مرسوم بود و برای روشنایی از شیطان چراغ با تیل شرشم (در کتاب موجود نیست)، هریکین، چراغ و گیس استفاده می‌کردند. در شب‌های بلند زمستان، مادران و مادربزرگ‌ها برای کودکان قصه‌گویی و افسانه‌سرایی می‌کردند و خانه‌ها گرم قصه و حکایت بود. منصور در این باره می‌نویسد: «هرکسی در حد حافظه و توان ذهنی‌اش، قصه‌هایی از شاه پریان، از رستم و سهراب، از کل‌بچه، از امیر حمزه و حضرت علی، از پیامبران و… به خاطر داشت».

2- میان‌سالان

در این نسل که دوران کودکی‌ من در آن شکل گرفت، شاید بخش محدودی از دختران به خواست خانواده‌های خود تن به ازدواج می‌دادند و بخش زیادی تا حدی در تایید و رد خواستگاری همسر مختار بودند. سنگ چقماق از میان رفته بود و گوگرد برای آتش‌افروزی رایج شده بود. نام‌های زشت و نامناسب تقریبا از میان رفته و نام‌های کتابی و معمولا عربی جای آن را گرفته بود.

با وجود نادر بودن ساعت‌های دستی و دیواری، هنوز بسیاری از مردم، زمان را با ستاره‌گان، سایه و بانگ خروس تشخیص می‌دادند. سه وعده غذایی رایج شده بود، اما صبحانه عمدتا چای و نان خشک بود. شیطان چراغ که نامش را شنیده بودم، از میان رفته و هریکین، چراغ و گیس استفاده می‌شد. قصه‌گویی و افسانه‌سرایی در این نسل نسبتا وجود داشت و با ورود تعداد زیاد رادیو و تا حدودی تلویزیون، رونق پیشین را از دست داده بود، اما هم‌چنان در برخی از خانه‌ها، شب‌های زمستان با قصه‌های مادران، مادربزرگ‌ها و خویشاوندان گرم می‌گذشت.

۳- جوانان

در میان جوانان به‌ندرت پیش می‌آید که پدری بتواند دختر خود را برخلاف میلش به ازدواج وادار کند. در سال‌های پایانی جمهوریت، بسیاری از زنان بزرگ‌سال و میان‌سال پنجشیری به رهبران خانواده‌های خود تبدیل شده بودند و خشونت بر زنان در پنجشیر در پایین‌ترین سطح در افغانستان گزارش شده بود. فندک (لایتر) جای سنگ چقماق و تا حدودی گوگرد را گرفته است. نام‌ها بیشتر معنی‌دار، مفهومی و گاهی برگرفته از شخصیت‌های نیک‌نام تاریخی فارسی گذاشته می‌شوند.

تعیین وقت بر پایه گردش ستاره‌گان و سایه برای این نسل کاملا ناشناخته است و ساعت‌های دیواری، دستی، گوشی‌های همراه و حتی ساعت خودروها جای آن را گرفته‌اند. گیس، هریکین و چراغ نیز جای خود را به گاز، برق آبی، برق خورشیدی و وسایل شارژی داده‌اند.

اما در مورد قصه‌گویی و افسانه‌سرایی، وضعیت به‌کلی دگرگون شده است. در نسل جدید، قصه‌خوانی توسط زنان تقریبا از میان رفته و تنها مثنوی‌خوانی به شکل بسیار محدود در میان مردان باقی مانده است. تلویزیون، ماهواره، گوشی‌های همراه و شبکه‌های اجتماعی، جای قصه‌های شبانه مادران و مادربزرگ‌ها را گرفته‌اند. کودکانی که روزگاری با شنیدن داستان‌های رستم و سهراب، کل‌بچه و امیرحمزه به خواب می‌رفتند، اکنون با کارتون‌های خارجی و بازی‌های رایانه‌ای سرگرم می‌شوند. این تغییر، هرچند نشانه‌ای از پیشرفت فناوری می‌باشد، اما هویت فرهنگی و پیوند عاطفی میان نسل‌ها را به مخاطره انداخته است.

سه وعده غذایی هم‌چنان متناسب به سطح اقتصادی خانواده‌ها رایج است. در پنج‌سال گذشته، مردم پنجشیر در فقر شدیدی به سر می‌برند. زمین‌داری و باغداری به حدی نیست که زندگی مردم را مرفوع سازد و مالداری نیز با محدودیت‌های طبیعی و اعمال‌شده از سوی حاکمان روبه‌رو است. هم‌چنان شمار کمی از مردم به‌عنوان ماموران پایین‌رتبه ملکی و معلمین، درآمد ناچیزی دارند. طبیعتا در چنین شرایطی، سفره‌های مردم تغییر کرده و الگوی غذایی دچار دگرگونی شده است. نسل جوان بیشتر متکی به همان تنوع غذایی که آقای منصور در کتاب از آن یاد کرده، مانند شیر، ‌ماست، قروتی، قوتخی، پیاوه، انواع ماچ، شوربا و برنج، روزگار می‌گذرانند.

هم‌چنان در خلال خواندن این کتاب، سه روایت مرا به خنده‌ای بلند واداشت و یک روایت، ناراحتم ساخت.

روایت نخست: نویسنده کتاب از کودکی خود می‌گوید که بی‌جهت و بی‌دلیل گریه می‌کرده است. آن‌چنان که وقتی گریه را متوقف می‌کرده، ناگهان متوجه می‌شده که پیش‌تر گریان داشته و برای ادامه دادن، هق‌هق سر می‌داده است. این روایت ساده، تصویری زنده و ملموس از کودکی‌ست که هر یک از ما کم‌وبیش تجربه‌اش کرده‌ایم ویاهم از دیگران را دیده‌ایم.

روایت دوم: در یکی از حملات روس‌ها به پنجشیر، آمر صاحب به مردم هدایت می‌دهد که روستاها را ترک کنند. اما یک روستا در تردید می‌ماند. مردان روستا با حاجی محمد میرزا، که مردی شوخ‌طبع بوده، مشورت می‌کنند که بمانند یا بروند. او می‌گوید: «من با همسرم مشورت کردم و به او گفتم که عساکر روس بر زنان تجاوز می‌کنند؛ هفت مرد سر یک زن چنین می‌کنند. آیا طاقت و حوصله داری یا برویم؟ زنم گفت نه، طاقت ندارم، فرار کنیم». سپس رو به مردان روستا کرده و می‌گوید: اگر زنان شما حوصله دارند، بمانید و اگر نه، فرار کنید. همه با شنیدن این سخن، تصمیم به فرار می‌گیرند. این روایت برای من از این جهت جالب بود که در میان ریش‌سفیدهای ما نیز چنین آدم‌های شوخ و بذله‌گویی بسیارند و برای سرگرمی و شادی، این‌گونه مزاح‌ها را می‌کنند و می‌خندند.

روایت سوم: داستان زنی که شوهرش از دست او به ستوه آمده بود و در جمع مردم، مرتبا طلاقش را اعلام می‌کرد؛ اما خانم در پاسخ می‌گفت: «هی هی به دهن قچل». این روایت از یک‌طرف، زور و قدرت زنان در خانواده‌ها را نشان می‌دهد و از سوی دیگر کنایه‌های شیرین و روستایی، بخشی از هویت فرهنگی می‌باشد که در حال فراموشی است.

و اما روایت غم‌انگیز: روایت فوت مادر نویسنده در روز عروسی‌اش، در مهاجرت و دور از وطن، آن‌چنان جانکاه و تاثیربرانگیز است که خواننده را ناراحت می‌سازد. منصور در این بخش، صادقانه از دردی می‌گوید که شاید هیچ‌گاه التیام نیافته است: «خداوند هیچ‌کس را به درد نبود مادر دچار نسازد. اما نکته‌ای را که من می‌خواهم بگویم، در آن وضعیت بی‌اختیار اشک ریختم. گریه در دست من هم نبود، اما فغان سرندادم و گویا غصه‌ام را قورت دادم و این درد تا امروز مرا از درون می‌آزارد».

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://khorasantimes.com/?p=37574

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.