✍️خان محمد دلسوز
قصه امیر حبیبالله خادم دین رسولالله قصه مردی است که از ناز و نعمت دربار نیامده، بلکه از دل فقر و ناداری کوهدامنزمین برخاسته است. انگورفروش پابرهنهای که روزی در کوچههای زندگی با دستهای تهی نان به دست میآورد، اما روزگار او را چنان بالا کشید که بر تخت شاهی کابل تکیه زد.
او از میان مردم برخاست و با عیاری و دلیری وارد میدان مبارزه شد. او در پاسداری از باورهای دینی خود در برابر حکومت امانی ایستاد و با نیروی مردمی که گرد او جمع شده بودند، راهش را از کوهدامن تا کابل پیمود؛ راهی که از خاک و تنگدستی آغاز شد و بر تخت شکوه و شاهی رسید.
استاد خلیلالله خلیلی، نیز از حبیبالله کلکانی به عنوان جوانی دلیر و سرکش در برابر زورمندان و فروتن در برابر ناتوانان را یاد میکند، اما صد افسوس که تاج و تخت پایان این حکایت نبود. چرخ روزگار برگشت، کابل از دست رفت و سرانجام شاه خراسان در سال ۱۹۲۹ اعدام شد و پیکرش سالها در گمنامی ماند.
پس از ۸۷ سال در یازدهم سنبله/شهریور ۱۳۹۵ بار دیگر در کابل، مردم پیکر او را به خاک سپردهاند.
اعزاز و خاکسپاری او نیز به یکی از رویدادهای پرتنش سیاسی و اجتماعی زمان جمهوریت بدل شد. چه فاصله شگفتی میان آن انگورفروش پابرهنه و آن مردی که بر تخت کابل نشست و چه چرخش تلخی میان تخت شاهی و گوری بینام!
امروز نزدیک به یک قرن گذشته است، اما نام حبیبالله کلکانی هنوز در حافظه این سرزمین زنده است، چونکه بعضی آدمها فقط یک فصل از تاریخ نیستند
امروز که نگاه میکنیم، میبینیم که امیر حبیبالله کلکانی رفت، تاج و تختاش رفت، پیکرش نیز سرانجام به همت جوانان دغدغهمند و رسالتمند تاجیک به خاک سپرده شد. اما حکایت مردی که از دل فقر برخاست و تا شاهی رسید، هنوز بر زبان تاریخ خراسانافعانستان و دل عیار مردان خراسان زمین جاری است.












