✍️حسیب فقیری
اسلام و فلسفه دو جریانی است که هردو برای رسیدن به غایت نظم انسانی کار کردهاند، اما بعضا یکی برای احراز کرسی درستی دیگری را طرد نمودهاند. دراین میان فلاسفه و اندیشمندان هر دو حوزه برای باز آفرینی نقشهایشان تلاشهای پیگیرانه و بی قید و بند انجام دادهاند. تلاشهای که حتا منجر به تنش درونی میان این دو جریان شده، تا جایی که اکثریت مسلمانان فلاسفه را رد و فلاسفه مسلمانان را گروه تندرو و بیمحتوا میخوانند.
دراین میان زمانی از دوربین تاریخ، به این تنش و تشنج مینگریم، هستند کسانیکه، با توجه به شدت دوقطبیسازی این جریانها، یک فضای تقریبا بیدار گراه و منطقی پیشنهاد مینمایند، در این بین فارابی از مجموع کسانی است که در بسترسازی فضای اعتماد دو جانبه میان فلسفه یونانی و تلفیق آن با وحی وآموزههای اسلامی را بار آورده است و تلاش نموده تا نسخه بدیل برای انعطاف طرفین ایجاد نماید.
او معتقد بود عقل یونانی بهویژه آراء افلاطون و ارسطو کامل است، اما برای اجرا در جامعه اسلامی دو نقص بزرگ دارد، که فقط با وحی برطرف میشود نقص اول زبان عقل است. فارابی به این باور بود که عقل زبان تودهای از مردم نیست، بلکه جریانی است میتواند، تودههای عمومی را مدیریت نماید.
افلاطون نیز به این باور بود که اداره جامعه کار «فیلسوف شاه است که با عقل محض و استدلال برهانی حقایق را میفهمد. فارابی میگوید: توده مردم عادی (عوام) توانایی درک برهانهای پیچیده فلسفی را ندارند پس جامعه چگونه هدایت شود؟ اینجا وحی وارد میشود. مسالهای که فارابی در آن کار کرد و تلفیق میان عقل و وحی ایجاد کرد، در سوی فارابی به این باور بود که اگر دین، اخلاق، سیاست و متافیزیک با جوهر عدالت، حکمت، شجاعت و اعتدال انتظام یابد، میتواند یک جامعه ایدهآل و نظاممند را به بشریت پیشکش نماید، باری بهقول فارابی، وحی جدا از صورت عمومی آن در یک نگاه همان حقایق عقلی است، که به زبان نماد، تمثیل، داستان و پاداش و کیفر (جهنم و بهشت) را ترجمه میکند، تا برای عموم مردم قابل فهم و اجرا باشد.
نقص دوم، اندیشه فارابی به این استوار بود که فیلسوف یونانی پشتوانه قدسی و قانونگذاری ندارد بههمین خاطر ضرورت است، که آشتی میان عقل و وحی ایجاد شود، در جهان اسلام، مردم تنها از قانونی اطاعت میکنند که مبنای الهی داشته باشد، فارابی با ترکیب «فیلسوف-شاه» افلاطون با مفهوم «پیامبر/امام»، به حاکم جامعه مشروعیت الهی داد. او استدلال کرد که رئیس اول مدینه فاضله کسی است که علاوه بر عقل کامل فلسفی، از طریق قوه متخیله به عقل فعال (مبنای وحی) متصل است.
اساسا بحران مشروعیت فلسفه در جهان اسلام از همین جا آغاز میشود که عقل فلسفی را در محور عقل فعال یا مبنای وحی نمیپذیرند، اصل ظغیان دینی نیز از همین دریچه بهمیان آمده است، تزلزل تاریخی دینی و تفکر بی محتوا در مسایل، از مجموع پیامدهای منفی است که میتوان در حلقه مربوط به اسلام دریافت.
افزون براین زمانی فارابی دو گانگی عمیق میان این دو جریان را در دستگاه حکومت عباسیان میبیند، به شدت در برابر این جریانات واکنش نشان میدهد حتا متکلمان و فقها در همان ادوار نیز فلسفه یونان را یک کالای وارداتی کفرآمیز میدانستند و تا امروز نیز چنین جریان دامنه داشته و شدت آن روز به روز تشدید یافته است. فارابی باید ثابت میکرد که فلسفه نه تنها ضد دین نیست، بلکه باطن دین نیز است، او همچنان به این باور بود، فلسفه میتواند، عقل تاریخ در دین نیز تلقی شود، زمانی در یک جامعه نظم وجود داشته باشد، و دانش فراگیری این نظم باعقل ممکن است، درحالیکه بعضا تودههای مذهبی عقل و فلسفه را طرد و چتر تقدیس را پهن ساختهاند.
از نظر فارابی، دین، صورت شبیهسازیشده فلسفه است. یعنی فیلسوف حقایق را با عقل مییابد و پیامبر همان حقایق را با زبان وحی و تصویرسازی به مردم عرضه میکند. پس حقیقت یکی است، اما روش بیان آن دوتاست. تنها چیزیکه فارابی با رویکرد انتقادی به آن پرداخت، فقدان وحی و باور اعتقادی در اندیشههای یونان باستان است. بههمین منظور بود که مدینه فاضله افلاطون را با رویکرد انتقادی وارد دنیای اسلام ساخت، اما پسانترها خود نیز با واکنش تند از سوی مسلمانان قرار گرفت، در حالیکه عملکرد فارابی نادرست نبود، بلکه میخواست یک فضای آشتی جویانه و صلحطلبانه میان اندیشه اسلامی و اندیشه فلسفی ایجاد نماید.
تکامل آرمانشهر (از آتن تا مدینه فاضله) را نیز دست کاری نمود. آنچه که فارابی را نگران میساخت، موجودیت نظم اجتماعی و ارزشی در مدینه فاضله افلاطون بدون توجه به آموزههای اسلامی بود. اگر از بحث اعتقادات دور شویم در ادیان ابراهیمی رویکرد فقاهتی مشابه دیده میشود و آنچه تنازع و کشمکش دارد در واقع باور اعتقادی نسبت به خداوندج است، باری رویکر بیدار فارابی قوه محرکی بود که مدینه فاضله افلاطون را بازسازی کرد؛ او جایگاه خدا را در رأس هستی قرار داد و حاکم را مجری قانون خدا (شریعت) معرفی کرد تا فلسفه سیاسی یونان در بستر جامعه اسلامی کارآمد شود.
فارابی عقل یونانی را نکشت، بلکه به آن شناسنامه اسلامی داد تا در مدینه باستانی محبوس نماند، زیرا زمانی انسان با عقل سر و کار دارد و وحی را طرد میکند، قطعا نمادگرا است و اما اگر عقل با وحی تلفیق میشود، رویکرد نهادگرایی و ارزشی در آن متصور میگردد. بههمین خاطر بود که انسانها بعضا در یکی از این حالات نظم و ثبات اجتماعی و سیاسی خود را راندهاند. در حالیکه اگر از عقل و وحی در رسیدن به حقایق هستی کمک گرفته شود نه تنها اینکه باعث سردر گمی نمیشود، بلکه به آینده بازسازی ارزشی دین و ارزشهای انسانی کمک مینمایند.
رویهمرفته از نظر فارابی، شریعت همان لباس زیبایی است که فلسفه باید بپوشد تا توده مردم با آن انس بگیرند. همچنان فارابی معتقد بود که اگر لباس موجود باشد ولی کسی نباشد آن را بپوشد، باز هم لباس مفهومی نخواهد داشت، در واقع تلفیق زیرکانه فارابی و مثال دقیق آن ارزش محتوایی این دو جریان را تعریف مینماید. با توجه به موارد بالایی میتوان خاطرنشان ساخت که، اگر روی اندیشه فارابی کار صورت میگرفت، و تلفیقی میان این دو جریان پدید میآمد، جوامع اسلامی نیز همچون جوامع غیر اسلامی در بعد مادی نیز شاهد سرآمد و پیشرفتهای چشمگیر میشدند.
در حالیکه فلسفه و عقلگرایی حتا نظم عمومی جوامع بشری را به لحاط اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و فناوری بجای رساندهاست، که جامعه اسلامی تا حدودی از آن محروم است. در حالیکه جامعه اسلامی در بافت روایتهای اخلاقی محصور مانده و هنوز هم نتوانسته تا ماهیت اخلاقی و سیاسی خود را بهشکل درست تعریف نماید، تا با کسانی که در ضدیت آن قرار دارند، لا اقل گره انتقاد بسته و زمینه تجسس و تحقیق بهسوی ارزشها باز گردد.
در نتیجه میتوان گفت، که باید داد وستد میان این دو جریان صورت گیرد، مسلمانان ارزشهای نیم بند اخلاقی خود را به کشورهای غیر اسلامی داده و ازآن در بعد فلسفی و عقلی در قسمت تنظیم امور حکومتداری، ارزش و رفا اجتماعی مدد گیرند، تا باشد جامعه انسانی به فلاح اقتصادی یا حداقل اجتماعی دست یابد؛ مسئلهیی که هنوز هم حتا اشاره کوچکی در باب آن نشدهاست.













