✍️حامد پارسینژاد
بخش نهایی
۵. ۵. ساختار قدرت و منطق بازتولید سلطه
ساختار قدرت در خراسانافغانستان تاریخ طولانی از تمرکز و انحصار دارد. از دوره امیر عبدالرحمن خان تا دورههای بعدی، الگوی غالب همواره بر «تمرکز قدرت در مرکز و حذف مشارکت پیرامونی» استوار بوده است. طوری که: «در برخی الگوهای اقتدارگرا، دولت با شخص حاکم یکی دانسته میشود و همین امر به تمرکز و انحصار قدرت منجر میگردد.» (وینسنت، ۱۳۹۴: ۱۱۸)
قدرت سیاسی بهصورت محدود توزیع میشود و گروههای غیرحاکم در فرآیند تصمیمگیری نقش ندارند؛ چون نهادهای مدنی امکان اثرگذاری واقعی ندارند. ازینرو این ساختار در دوره گروه ط-البان به شکل شدیدتری بازتولید گردید، جایی که قدرت نه در چارچوب رقابت سیاسی، بلکه در قالب یک نظام بسته و ایدئولوژیک سازماندهی میشود.
طوری که در تحلیل ساختار اجتماعی نیز آمده است: «نظام ارزشی خانواده بر اصول اطاعت و احترام کوچکتران نسبت به کلان تران، تعهد کلانتران در دفاع از منافع و شرف اعضای خانواده و تلاش مشترک همگانی برای اقتصاد مشاعی استوار یافته است.» (عارفی، ۱۳۹۳: ۱۵۲ – ۱۵۱)
این زمینه اجتماعی باعث میشود که ساختار قدرت در سطح کلان نیز به سمت تمرکز و شخصیسازی میل کند، زیرا الگوهای اطاعتمحور در سطح اجتماعی بازتولید میشوند.
در این چارچوب، ایدئولوژی گروه ط-البان را میتوان در پیوند با مکتب دیوبندی تحلیل کرد؛ مکتبی که «نوآوری در دین (بدعت) را رد کرده و بر اجرای کامل شریعت تأکید دارد» (رحیمی، ۱۳۹۱: ۲۶۶–۲۶۷). این جریان با ترویج «اطاعت مطلق از مرجعیت دینی و مخالفت با نواندیشی» (سجادی، ۱۳۹۱: ۳۱۷–۳۱۸)، زمینه شکلگیری یک نظم سیاسی بسته و غیرقابل انعطاف را فراهم میکند. ساختار قدرت در گروه طالبان نهتنها متمرکز، بلکه عمیقاً ایدئولوژیک است.
بنیادگرایی را میتوان «تایید فعالانه یک اعتقاد خاص که آن را بهصورت مطلق و ظاهرگرایانه تعبیر میکند» دانست (میلی و دیگران، ۱۳۷۷: ۳۰). در این الگو، شریعت بهعنوان چارچوبی جامع برای تنظیم تمامی ابعاد زندگی اجتماعی و سیاسی تلقی شده و مشروعیت سیاسی نه از فرآیندهای دموکراتیک، بلکه از میزان انطباق با این تفسیر خاص از دین ناشی میشود.
در همین راستا، برخی تحلیلها نشان میدهد که «اسلامگرایان پیکارجو خود را در یک جنگ تدافعی برای بقای فرهنگ و دینشان میدانند» (نولته، ۱۳۹۹: ۳۲۱). این نوع نگرش، به بازتولید مداوم منطق تقابل و تقویت ساختارهای بسته قدرت در درون گروه طالبان منجر میشود.
در مجموع، بازتولید قدرت در حاکمیت گروه طالبان را میتوان در پیوند با سه عامل اساسی تحلیل کرد: تداوم الگوی تاریخی تمرکز قدرت، ضعف نهادهای مدنی، و غلبه گفتمانهای ایدئولوژیک. چنانکه روآ نیز تأکید میکند، در بنیادگرایی «مشروعیت حکومت نه به شیوه دستیابی به قدرت، بلکه به میزان انطباق آن با شریعت وابسته است» (روآ، ۱۳۹۰: ۳۴). این امر نشان میدهد که منطق حکمرانی گروه ط-البان در چارچوبی متفاوت از معیارهای حکمرانی مدرن شکل میگیرد.
ساختار قدرت در گروه ط-البان را میتوان نمونهای از پیوند میان اقتدار متمرکز، مشروعیت ایدئولوژیک و حذف سازوکارهای رقابتی دانست؛ الگویی که با منطق حکمرانی مدرن در تعارض بنیادین قرار دارد.
۶. ۵. تحلیل بازتولید قدرت در پرتو نظریه انتقادی هابرماس
اندیشه یورگن هابرماس در چارچوب نظریه انتقادی، امکان تحلیل عمیقتر از بازتولید قدرت در جوامع معاصر را فراهم میسازد. در این چارچوب، بحرانهای سیاسی نه صرفاً محصول تغییر رژیمها، بلکه نتیجه «استعمار جهان حیاتی توسط نظام» و غلبه عقلانیت ابزاری بر عقلانیت ارتباطی است. از نظر هابرماس، مدرنیته پروژهای ناتمام است که در اثر سلطه سازوکارهای قدرت و اقتصاد، ظرفیتهای رهاییبخش خود را از دست دادهاست، اما همچنان امکان بازسازی آن از طریق احیای کنش ارتباطی وجود دارد.
بحران جوامع مدرن نه در فقدان عقلانیت، بلکه در یکسویه شدن آن و غلبه عقلانیت ابزاری بر سایر اشکال عقلانیت نهفتهاست.
در پرتو این رویکرد، میتوان ساختار قدرت در خراسانافغانستان و بهویژه در حاکمیت گروه طالبان را بهمثابه نمونهای از «غلبه نظام بر جهان حیاتی» تحلیل کرد؛ جایی که روابط اجتماعی بهجای شکلگیری بر اساس تفاهم ارتباطی، در قالب کنترل، اجبار و نظم امنیتی بازتولید میشود. در چنین وضعیتی، حوزه عمومی بهعنوان فضای گفتوگوی آزاد و شکلگیری افکار جمعی، یا اساساً شکل نگرفته یا بهطور ساختاری تضعیف شدهاست. «هدف کنش معقولانه هدفدار چیرگی است، اما هدف کنش ارتباطی تفاهم است.» (ریتزر، ۱۳۸۳: ۲۱۱)
در مجموع، با بهرهگیری از نظریه هابرماس میتوان نتیجه گرفت که بحران دولت در خراسانافغانستان و بازتولید قدرت در حاکمیت گروه طالبان، نه صرفاً یک پدیده سیاسی مقطعی، بلکه نتیجه تاریخی تضعیف حوزه عمومی، غلبه عقلانیت ابزاری و فقدان کنش ارتباطی در سطح جامعه است. قدرت سیاسی بهجای آنکه در بستر تفاهم اجتماعی بازتولید شود، از طریق سازوکارهای کنترل، ایدئولوژی و انحصار مشروعیت استمرار مییابد.
تداوم حاکمیت گروه طالبان را میتوان بهمثابه تداوم یک وضعیت «اختلال ارتباطی ساختاری» تحلیل کرد که در آن امکان شکلگیری مشروعیت مبتنی بر تفاهم اجتماعی بهطور سیستماتیک محدود شده است. در چنین ساختاری، جامعه مدنی نه بهعنوان یک نیروی مستقل، بلکه در موقعیتی حاشیهای، وابسته و غالباً سرکوبشده قرار داشت و از ایفای نقش مؤثر در شکلدهی به قدرت سیاسی بازمیماند.
نتیجهگیری
در پاسخ به پرسش اصلی پژوهش مبنی بر اینکه تداوم حاکمیت گروه طالبان تا چه اندازه در چارچوب حکمرانی مدرن قابل تبیین است، این تداوم نه در انطباق با معیارهای حکمرانی مدرن، بلکه در چارچوب یک الگوی تاریخی خاص از دولتسازی در خراسانافغانستان قابل فهم است.
تحلیل انجامشده نشان میدهد که شکاف میان حکمرانی مدرن و واقعیت سیاسی خراسانافغانستان، یک شکاف مقطعی یا صرفاً ناشی از ظهور گروه طالبان نیست، بلکه ریشه در ساختار تاریخی دولت و جامعه دارد. در این چارچوب، گروه طالبان را نمیتوان یک استثناء تلقی کرد، بلکه باید آن را بهعنوان یکی از اشکال بازتولید این الگوی تاریخی تحلیل نمود.
در سه سطح اصلی، این شکاف قابل مشاهده است: در سطح مشروعیت، بهجای رضایت اجتماعی، اقتدار و دین نقش محوری دارند؛ در سطح نهادی، ضعف و ناپایداری نهادها مانع شکلگیری دولت پاسخگو شده است؛ و در سطح ساختار قدرت، تمرکز و انحصار بر مشارکت غلبه دارد.
تداوم حاکمیت گروه طالبان نتیجه برهمکنش سه عامل اصلی دانست: تداوم تاریخی تمرکز قدرت، ضعف نهادهای مدنی و غلبه گفتمانهای ایدئولوژیک. این عوامل موجب شدهاند که حتی در غیاب معیارهای حکمرانی مدرن، یک نظام سیاسی بتواند به بقای خود ادامه دهد.
در عین حال، این وضعیت چالشهای جدی برای آینده حکمرانی در خراسانافغانستان ایجاد میکند. مهمترین این چالشها عبارتاند از: فقدان مشروعیت مبتنی بر رضایت اجتماعی، ضعف ظرفیت نهادی دولت، محدودیت حوزه عمومی و عدم امکان مشارکت سیاسی گسترده. این وضعیت به تداوم بیثباتی و ناکامی در گذار به دولت مدرن میانجامد.
عبور از این وضعیت مستلزم تقویت نهادهای سیاسی، گسترش حوزه عمومی و بازتعریف رابطه دولت و جامعه بر پایه مشارکت است.
گروه طالبان محصول خلأ تاریخی نیست، بلکه بازتولید یک الگوی تاریخی قدرت در خراسانافغانستان است که در آن نهادهای استخراجی بر نهادهای فراگیر غلبه داشتهاند.
حاکمیت گروه ط-البان نه یک گسست از تاریخ سیاسی خراسانافغانستان، بلکه ادامه منطقی یک مسیر تاریخی در ساختار دولت و جامعه این کشور است؛ مسیری که هنوز به حکمرانی مدرن نرسیدهاست.
نوآوری این پژوهش در ارائه یک چارچوب تحلیلی سهسطحی شامل مشروعیت، نهاد و ساختار قدرت برای تبیین تداوم حاکمیت گروه طالبان است؛ چارچوبی که این پدیده را نه بهعنوان گسست، بلکه بهمثابه تداوم تاریخی در ساختار دولت خراسانافغانستان تحلیل میکند.













