✍️حامد پارسینژاد
بخش دوم
۴. روش پژوهش
این پژوهش از نوع کیفی بوده و با رویکرد تحلیل انتقادی–تفسیری انجام شدهاست. هدف اصلی آن فهم و تحلیل گفتمان سیاسی، ساختارهای مفهومی و لایههای معنایی مرتبط با موضوع تحقیق است. در این چارچوب، تمرکز پژوهش بر تبیین معنا و بررسی روابط قدرت در متنهای سیاسی و نظری است، نه سنجش کمی متغیرها.
رویکرد تحلیل انتقادی در این مطالعه با الهام از سنت مکتب فرانکفورت و بهویژه اندیشههای هابرماس، بر این فرض استوار است که متون و گفتمانهای سیاسی صرفاً بازتاب واقعیت نیستند، بلکه در تولید و بازتولید روابط قدرت نقش دارند. تحلیل گفتمان بهعنوان ابزاری برای آشکارسازی لایههای پنهان ایدئولوژیک و سازوکارهای مشروعیتسازی سیاسی بهکار گرفته میشود.
روش گردآوری دادهها، کتابخانهای و مبتنی بر تحلیل اسناد است. منابع شامل آثار نظری در حوزه دولت و توسعه، نظریههای سیاسی و همچنین متون مرتبط با موضوع پژوهش میباشد که بهصورت هدفمند انتخاب شدهاند.
در تحلیل دادهها از تحلیل گفتمان انتقادی و تحلیل نظری بهصورت ترکیبی استفاده میشود. در این روند، علاوه بر محتوای صریح متون، ساختار زبانی، مفروضات پنهان و روابط قدرت نهفته در آنها نیز مورد بررسی قرار میگیرد.
همچنین نظریههای اصلی پژوهش شامل هانتینگتون، فوکویاما، عجماوغلو و رابینسون، و هابرماس بهصورت تطبیقی برای استخراج چارچوب تحلیلی بهکار گرفته میشوند.
۵. تحلیل انتقادی بازتولید قدرت در حاکمیت گروه طالبان در پرتو حکمرانی مدرن
بررسی حاکمیت گروه طالبان در پرتو حکمرانی مدرن، مستلزم عبور از تحلیلهای مقطعی و تمرکز بر منطق تاریخی بازتولید قدرت در خراسانافغانستان است. مسئله اصلی در اینجا نه صرفاً تغییر رژیمها، بلکه تداوم الگویی از دولتسازی است که در آن قدرت سیاسی نه از مسیر نهادهای پایدار و قرارداد اجتماعی، بلکه از طریق تمرکز اقتدار، کنترل اجتماعی و اشکال غیرنهادی و به طور ویژه مشروعیت دینی و قبیلهوی بازتولید شدهاست.
در این چارچوب، گروه طالبان را باید بهمثابه بخشی از این تداوم تاریخی تحلیل کرد، نه یک گسست کامل از آن.
خراسانافغانستان از آغاز شکلگیری دولت با یک نظام سلطنتی قبیلهای و متمرکز اداره میشد که در آن اتحاد میان قبایل، علما و قدرت سیاسی نقش تعیینکننده داشت. این ساختار سنتی در دوره عبدالرحمن خان دستخوش تغییر شد؛ چنانکه «با ملیشدن موقوفات، علمای سنی استقلال اقتصادی خود را از دست دادند» (موثقی، ۱۴۰۰: ۴۲۳) که در ادامه، اصلاحات امانالله خان نیز با واکنش شدید نیروهای مذهبی مواجه شد و در نهایت به سقوط او انجامید.
این روند نشان میدهد که تلاش برای نوسازی سیاسی، در غیاب بستر اجتماعی مناسب، با مقاومت ساختارهای سنتی روبهرو شدهاست.
جامعه مدنی نه تنها نقش تعیینکنندهای در شکلدهی سیاست نداشت، بلکه اساساً در موقعیتی فرعی، وابسته و اغلب سرکوبشده قرار داشت. طوری که میتوان نتیجه گرفت: «اهمیت حوزه عمومی به عنوان اساس نقد جامعه مبتنی بر اصول دموکراسی است.» (هولاب، ۱۳۹۷: ۲۵)
به همین دلیل، امکان شکلگیری «حوزه عمومی پایدار» که در آن کنشگران اجتماعی بتوانند در فرآیند تولید مشروعیت سیاسی مشارکت کنند، در بیشتر دورههای تاریخی خراسانافغانستان فراهم نشد. از این رو، ظهور گروه طالبان را نمیتوان یک گسست کامل از تاریخ سیاسی خراسانافغانستان دانست، بلکه باید آن را در امتداد یک الگوی تاریخی از دولتسازی غیرمدرن، تمرکزگرا و جامعه مدنی شکننده تحلیل کرد؛ الگویی که در آن دولت همواره بر جامعه تقدم داشته است، نه برعکس.
۱. ۵. دولت، جامعه و مسئله مشروعیت در بستر تاریخی خراسانافغانستان
انتونی گیدنز جامعهشناس برجسته میگوید: «مشروعیت در حکمرانی مدرن نه صرفاً بر اجبار، بلکه بر پذیرش اجتماعی استوار است.» (گیدنز، ۱۳۸۲: ۳۴۰) ازینرو میتوان گفت یکی از مهمترین مسائل در تحلیل حکمرانی گروه طالبان، مسئله مشروعیت سیاسی است.
در نظریه حکمرانی مدرن، مشروعیت زمانی معنا پیدا میکند که رابطه دولت و جامعه بر پایه «تفاهم اجتماعی، مشارکت و گفتوگو» شکل گیرد؛ یعنی قدرت سیاسی نه از طریق اجبار صرف، بلکه از طریق پذیرش اجتماعی و تعامل ارتباطی بازتولید شود. حقیقت خود محصول تکذهنی نیست، بلکه عنصری بینالاذهانی است که در عمل کلام ظهور مییابد.
در دوره امیر عبدالرحمن خان، دولت با ویژگیهایی شناخته میشد که نشاندهنده شکلگیری یک الگوی اقتدار متمرکز و غیرتفاهمی از حکومت است. در این دوره، ابزارهای حکمرانی نه بر مبنای مشارکت سیاسی، بلکه بر پایه کنترل اجتماعی گسترده شکل گرفته بود؛ از جمله: «ایجاد سیستم گسترده جاسوسی، تولید دهشت از طریق زجر و شکنجه، مجازاتهای شدید و کنترل اجتماعی، و امحای مطلق آزادی شخصی.» (فرهنگ، ۱۳۷۱: ۴۱۷–۴۱۹)
در ادامه این روند، نادرخان با ایجاد ساختارهای رسمی دینی تلاش کرد رابطه دین و دولت را بازتنظیم کند؛ «با تأسیس جماعت علما و انطباق قوانین شریعت اسلامی، علما شکل رسمی به خود گرفتند» (موثقی، ۱۴۰۰: ۴۲۳). این تحول نشان میدهد که دین نهتنها یک عنصر فرهنگی، بلکه ابزاری برای مشروعیتبخشی به قدرت سیاسی نیز بودهاست.
این شواهد نشان میدهد که در این الگو، مشروعیت سیاسی نه از مسیر رضایت اجتماعی یا فرآیندهای نهادی، بلکه از طریق تولید ترس، کنترل و انقیاد اجتماعی بازتولید میشد. رابطه دولت و جامعه نه رابطهای ارتباطی، بلکه رابطهای عمودی و یکسویه بودهاست.
در الگوی دولت مطلقه، حاکمیت بهعنوان قدرتی مطلق، دائمی و قانونگذار تعریف میشود که بر تمامی نهادها و افراد برتری دارد و میان شخص حاکم و دولت تمایزی قائل نیست. (وینسنت، ۱۳۹۴: ۸۷–۸۸)
بنابراین «ناحقیقت مترادف با سرکوب است.» (دیوی در تایشمن و وایت، ۱۳۹۷: ۲۹۵)
در دورههای بعدی، بهویژه دوره مشروطیت و دهه دموکراسی، هرچند نشانههایی از ظهور نهادهای مدرن مانند احزاب، رسانهها و اشکال محدود جامعه مدنی مشاهده میشود، اما این روند هیچگاه به شکلگیری یک «حوزه عمومی پایدار و مستقل» منجر نشد. به بیان دیگر، جامعه مدنی در خراسانافغانستان همواره در وضعیت «ناتمام» باقی ماندهاست؛ وضعیتی که در آن نهادهای مدنی نه کاملاً حذف شدهاند و نه به سطحی از استقلال نهادی و اثرگذاری سیاسی رسیدهاند.
در چنین بستری، تحلیل حاکمیت گروه طالبان بدون توجه به این تداوم تاریخی ناقص خواهد بود.
گروه طالبان در فضایی وارد قدرت میشود که در آن الگوی غالب رابطه دولت و جامعه، همچنان بر «اقتدار یکجانبه و غیرگفتوگویی» (راحل، ۱۴۰۴: ۷۸) استوار است؛ الگویی که در آن سیاست نه بهعنوان عرصه تفاهم، بلکه بهعنوان میدان کنترل و تثبیت قدرت تعریف شدهاست. در نتیجه، مشروعیت در ساختار سیاسی خراسانافغانستان بیش از آنکه محصول فرآیندهای ارتباطی و نهادی باشد، نتیجه برهمکنش میان اقتدار سیاسی و منابع سنتی مشروعیت، بهویژه دین و قدرت قهری بودهاست.













