✍️مانی فرهمند
در پیوند با پرسشی که در عنوان مطرح شده میتوان فرض را بر این گذاشت که جهان به سمت چینی شدن در حال حرکت است. این، در حالیست که بخش عمدهای از تحلیلهای بینالمللی همچنان بر محور تقابلهای نظامی و سیاسی میان آمریکا، روسیه و خاورمیانه متمرکز است. اما نشانههای وجود دارد که یک واقعیت آرامتر اما تعیینکنندهتر در حال شکلگیری است: چین بهتدریج در حال تبدیل شدن به یکی از مهمترین تنظیمکنندگان نظم جهانی است. بدون آنکه الزاماً نقش یک قدرت نظامی مداخلهگر را بر عهده بگیرد.
این تحول به معنای ظهور یک الگوی متفاوت از قدرت در سیاست جهانی است؛ الگویی که در آن «نفوذ اقتصادی» جایگزین «مداخله نظامی» میشود و «ثبات در بحران» به جای «حل بحران از طریق زور» قرار میگیرد.
۱. منطق متفاوت قدرت در سیاست چین
چین در صدد مدل جدیدی از تاثیرگزاری است. مدلی که با منطق زمانه سازگاری نشان دادهاست. این کشور برخلاف ایالات متحده که امنیت را عمدتاً از طریق تجاوز، حضور نظامی، اتحادهای امنیتی و بازدارندگی تعریف میکند، و در عین حال برخلاف روسیه که بیشتر بر ابزار نظامی و جنگهای فرسایشی تکیه دارد، از یک منطق سوم پیروی میکند: قدرت از طریق اقتصاد، تجارت و وابستگی متقابل. و این ویژگی منحصر به فرد چین است.
در این چارچوب، پکن تلاش کردهاست تا به جای ورود مستقیم به منازعات نظامی، در موقعیتی قرار بگیرد که از ثبات و حتی از مدیریت کنترلشده تنشها سود ببرد. این رویکرد بهویژه در خاورمیانه، آسیای مرکزی و آفریقا بهوضوح قابل مشاهده است.
۲. چین و خاورمیانه؛ از تماشاگر تا ذینفع
در تحولات اخیر غرب آسیا، بهویژه در روندهای مربوط به کاهش تنش میان آمریکا و ایران و همچنین تغییرات در موازنههای منطقهای، نقش چین بیشتر در قالب یک «بازیگر اقتصادی کلیدی» دیده میشود تا یک بازیگر امنیتی. بنابراین استراتیژی دیپلماتیک چین در سایه سیاست توسعه اقتصادی و تاثیر گزاری از این طریق قرار گرفتهاست.
در عین زمان که، چین بزرگترین واردکننده نفت از برخی کشورهای منطقه است و ثبات در خلیج پارس برای امنیت انرژی این کشور اهمیت حیاتی دارد.
به همین دلیل، پکن بهطور مستقیم در پی جنگ یا تشدید تنش نیست، بلکه از هر روندی که منجر به باز شدن مسیرهای تجاری و تثبیت جریان انرژی شود، سود میبرد. و سود خودش را در چنین سیاستی سراغ دارد.
بنابراین، این رویکرد باعث شده چین به جای ایفای نقش میانجی نظامی، به یک ذینفع ساختاری در کاهش تنشها تبدیل شود.
۳. ابتکار «کمربند و جاده» و مهندسی نفوذ
بزرگترین سیاست اقتصادی آینده چینی و جهان در بازتعریف تاریخ، اقتصاد و فرهنگ است. بنابراین یکی از ابزارهای اصلی سیاست خارجی چین، ابتکار «کمربند و جاده» است؛ پروژهای گسترده برای ایجاد شبکههای زیرساختی، بندری، ریلی و انرژی در آسیا، آفریقا و اروپا را در بر میگیرد.
این پروژه صرفاً اقتصادی یا تاریخی نیست، بلکه یک ابزار ژئوپلیتیک بلندمدت برای ایجاد وابستگی متقابل میان کشورها و چین است. در این چارچوب، هرچه کشورها بیشتر در شبکه اقتصادی چین ادغام شوند، وابستگی آنها به ثباتی که چین از آن حمایت میکند نیز افزایش مییابد. به بیان دیگر، چین بدون اعزام ارتش، در حال ایجاد نوعی نفوذ ساختاری پایدار است.
۴. تفاوت چین با آمریکا در نظم جهانی
اگر نقش آمریکا در نظم جهانی پس از جنگ جهانی دوم را «تولیدکننده امنیت» بدانیم، نقش چین در حال حاضر بیشتر به «تأمینکننده ثبات اقتصادی» شباهت دارد.
آمریکا همچنان برای حفظ نظم جهانی ناگزیر از هزینهکرد نظامی، حضور در مناطق بحرانخیز و مدیریت ائتلافهاست. اما چین تلاش میکند از این هزینهها فاصله بگیرد و در عین حال از پیامدهای اقتصادی نظم جهانی بهرهبرداری کند.
این تفاوت به یک واقعیت مهم اشاره دارد: آمریکا هنوز قدرت مداخله است، اما چین در حال تبدیل شدن به قدرت بهرهبردار از مداخله دیگران است.
۵. سیاست «عدم مداخله فعال» و سودبرداری از بحرانها
یکی از ویژگیهای مهم سیاست خارجی چین، اصل «عدم مداخله» است. اما در عمل، این اصل به معنای انفعال نیست، بلکه به معنای پرهیز از درگیری مستقیم و تمرکز بر منافع اقتصادی در دل بحرانهاست.
چین معمولاً در جنگها وارد نمیشود، اما پس از ایجاد هر بحران یا تنش، تلاش میکند موقعیت اقتصادی خود را تثبیت یا گسترش دهد. این رفتار در بسیاری از مناطق جهان، از جمله خاورمیانه، آفریقا و آمریکای لاتین قابل مشاهده است.
نتیجهگیری
چین امروز نه بهعنوان یک قدرت کلاسیک نظامی، بلکه بهعنوان یک قدرت تنظیمگر اقتصادی در حال تثبیت جایگاه خود در نظم جهانی است. این کشور تلاش نمیکند جنگها را رهبری کند یا مستقیماً درگیر آنها شود، بلکه از طریق تجارت، سرمایهگذاری و شبکهسازی اقتصادی، در حال شکل دادن به نوعی نظم غیرمستقیم اما پایدار است.
اگر روند کنونی ادامه یابد، میتوان گفت جهان در حال حرکت به سمت الگویی چندقطبی است که در آن:
• آمریکا هنوز قدرت نظامی و امنیتی اصلی است
• روسیه بازیگر فشار نظامی باقی میماند
• اروپا نقش نهادی و حقوقی دارد
• و چین بهتدریج نقش «تنظیمکننده اقتصادی بیصدا» را ایفا میکند
در این میان، شاید مهمترین تحول نه در میدان جنگها، بلکه در تغییر ماهیت خود «قدرت» در سیاست جهانی باشد؛ از قدرت نظامی به قدرت شبکهای و اقتصادی.













