رابعه بلخی، نخستین بانوی شاعر در تاریخ ادبیات پارسی

رابعه بلخی، نخستین بانوی شاعر در تاریخ ادبیات پارسی

✍️آرزو پرنیان

نام‌هایی وجود دارند که تنها به دلیل آثارشان ماندگار نشده‌اند، بلکه زندگی و سرنوشت‌شان نیز به اندازه‌ی شعرهایشان تاثیرگذار بوده‌است.

یکی از این چهره‌های برجسته، رابعه بلخی است، که او را نخستین زن شاعر شناخته‌شده‌ی پارسی‌گو می‌دانند و نامش پس از گذشت بیش از هزار سال همچنان در میان دوست‌داران ادب پارسی زنده است.

رابعه بلخی که در منابع تاریخی، به نام «رابعه دختر کعب قُزداری» نیز شناخته می‌شود، در نیمه‌ی نخست سده‌ی چهارم هجری (حدود ۹۱۴ تا ۹۴۳ میلادی) می‌زیست و از نخستین زنان شاعر زبان‌پارسی به شمار می‌رود.

رابعه در قرن چهارم هجری، هم‌زمان با دوران شکوفایی حکومت سامانیان، در شهر تاریخی بلخ چشم به جهان گشود. بلخ در آن زمان یکی از مهم‌ترین مراکز علمی، فرهنگی و سیاسی خراسان بزرگ بود و دانشمندان، شاعران و اندیشمندان بسیاری آن‌جا زندگی می‌کردند.

او در همین فضای فرهنگی رشد کرد؛ دورانی که با آغاز شکل‌گیری و تثبیت شعر پارسی در «سبک خراسانی» همراه بود و شاعرانی مانند رودکی نیز در همان عصر می‌زیستند.

او در خانواده‌ی صاحب‌نفوذ و وابسته به طبقه‌ی حاکم رشد یافت. پدرش کعب قُزداری، امیر بلخ بود و در منابع تاریخی آمده که او از عرب‌های مهاجر به خراسان بود که در منطقه‌ی بلخ به قدرت و فرمانروایی رسیده بود. به همین دلیل رابعه در محیطی سیاسی، فرهنگی و نسبتا آزاد برای آموزش، پرورش یافت.

رابعه از همان کودکی نشانه‌های هوش، ذکاوت و استعداد خود را آشکار کرد. او خواندن و نوشتن را آموخت و علاوه بر زبان پارسی، به زبان عربی نیز تسلط یافت. آموزش‌هایی که در محیط خانوادگی خود دریافت کرد، باعث شد تا با ادبیات، خطاطی، نگارش و فن سخنوری آشنا شود.

در روزگاری که حضور زنان در عرصه‌های علمی و ادبی بسیار محدود بود، رابعه توانست به جایگاهی دست یابد که بعدها او را در شمار برجسته‌ترین شخصیت‌های فرهنگی زمان خود قرار داد.

منابع تاریخی از او به عنوان زنی دانشمند، خوش‌فکر و نکته‌سنج یاد کرده‌اند. محمد عوفی، نویسنده کتاب مشهور «لباب‌الالباب»، که از قدیمی‌ترین منابع درباره زندگی رابعه به شمار می‌رود، او را بانوی باهوش و صاحب‌کمال معرفی می‌کند و می‌نویسد که در فضل و دانش از بسیاری مردان روزگار خود برتری داشت. همین توصیف نشان می‌دهد که شهرت رابعه تنها به دلیل زیبایی یا جایگاه خانوادگی‌اش نبود، بلکه شخصیت علمی و توانایی ادبی او نیز در میان معاصرانش شناخته شده بود.

اهمیت رابعه در تاریخ ادبیات پارسی تنها به این دلیل نیست که زنی شاعر بود؛ بلکه از آن جهت اهمیت دارد که در روزگار شکل‌گیری زبان پارسی، به شعر سرودن پرداخت. او از نخستین زنانی است که نامش در تاریخ شعر پارسی ثبت شده و به همین دلیل او را نخستین شاعربانوی پارسی‌گو می‌دانند.

او به پارسی و عربی شعر می‌سرود و سروده‌هایش بیشتر پیرامون عشق، دلدادگی، فراق و حالات درونی انسان بود. اگرچه بخش بزرگی از اشعارش در گذر زمان از میان رفته‌است، اما همان مقدار اندک باقی‌مانده نشان‌دهنده لطافت طبع، قدرت بیان و عمق احساس اوست. پژوهشگران ادبی معتقدند که او از نخستین کسانی بود که احساسات زنانه را با صداقت وارد شعر پارسی کرد و به این زبان تازه‌درحال‌تکوین، بعدی عاطفی‌تر بخشید.

داستان عشق رابعه و بکتاش:
با وجود اهمیت ادبی رابعه، آنچه بیش از هر چیز نام او را در حافظه مردم زنده نگه‌داشته، داستان عشق پرشور و تراژیک او به بکتاش است؛ داستانی که در منابع ادبی و تاریخی نقل شده و بیشتر رنگ و بوی روایت‌های عاشقانه و افسانه‌ای دارد.

بکتاش، جوان دلاور و خوش‌سیما بود که در دربار بلخ خدمت می‌کرد. روایت کرده‌اند که در یکی از جشن‌های باشکوه دربار، هنگامی که حارث بن کعب، برادر رابعه، به قدرت رسیده بود، بکتاش با نواختن رباب و آوازخوانی مجلس را گرم می‌کرد. رابعه که از فراز قصر نظاره‌گر جشن بود، چشمش به او افتاد و از همان لحظه دل به او سپرد.

این عشق به سرعت در وجود او ریشه دواند. رابعه که نمی‌توانست احساس خود را آشکار کند، آن را در دل پنهان کرد و همین پنهان‌کاری او را روزبه‌روز اندوهگین‌تر ساخت. سرانجام راز دل خود را با دایه مورد اعتمادش در میان گذاشت و دایه واسطه‌ای میان او و بکتاش شد. نامه‌ها و اشعار عاشقانه میان آن دو رد و بدل می‌شد و این عشق آرام‌آرام عمیق‌تر می‌گردید.

در برخی روایت‌ها آمده که رابعه حتی نقاشی‌ای از خود برای بکتاش فرستاد و بکتاش نیز پس از دیدن آن و خواندن اشعار، دلباخته‌ی او شد. با این حال، تفاوت طبقاتی بزرگ میان آن دو؛ (رابعه دختر امیر بلخ و بکتاش خادم دربار) مانع جدی در برابر این عشق بود.

عطار نیشابوری می‌نویسد: روزی دشمن به بلخ هجوم آورد. حارث با سپاهی به نبرد با دشمن می‌رود و بکتاش را نیز با خود می‌برد. رابعه از ترس اینکه مبادا اتفاقی برای بکتاش بیافتد، لباس مبدل می‌پوشد و خود را بصورت سربازی درآورده و در سپاه برادرش جا می‌گیرد تا از بکتاش مراقبت کند.

در حین نبرد، بکتاش بشدت زخمی می‌شود و رابعه شمشیر کشیده و به میدان می‌رود و پس از کشتن عده زیادی از دشمنان، پیکر نیمه‌جان بکتاش را از مهلکه نجات می‌دهد.

پایان تلخ رابعه:

عشق رابعه و بکتاش پنهان می‌ماند تا اینکه روزی رودکی شاعر معروف که عازم بخارا بود، به درخواست رابعه به ملاقات او می‌رود و در این دیدار رابعه از عشق سوزان خود سخن‌ها می‌گوید و اشعاری را نیز برای رودکی می‌خواند.

زمان می‌گذرد و مدتی بعد در بزمی که امیر سامانی ترتیب داده بود و همه سرداران ولایات از جمله حارث برادر رابعه نیز حضور داشتند، رودکی نیز دعوت می‌شود.

امیر سامانی از رودکی می‌پرسد عجیب‌ترین چیزی که در طول سفرهایت دیده‌ای چه بوده؟! رودکی که حارث را نمی‌شناسد می‌گوید در بلخ دختری دیدم رابعه نام که در عشق جوانی با نام بکتاش سال‌ها بود که می‌سوخت. رودکی اشعار رابعه را که در وصف عشق خود سروده بود، در آن مجلس می‌خواند.

حارث خشمگین شده و مجلس بزم را ترک کرده و به بلخ بازمی‌گردد و مستقیم به اتاق بکتاش می‌رود و پس از اندکی جست‌و‌جو صندوقچه حاوی اشعار و نامه‌های رابعه را می‌یابد.

حارث فرمان می‌دهد بکتاش را به زندان افکنده و خود شخصاً رابعه را به گرمابه برده و رگِ دستان خواهر را می‌گشاید و بیرون می‌آید و فرمان می‌دهد درب گرمابه را با سنگ و گچ مسدود سازند.

اطرافیان رابعه دو روز نزد حارث التماس می‌کنند تا او اجازه دهد، پیکر رابعه را از گرمابه خارج سازند و در جایی بخاک بسپارند.

سرانجام اجازه داده می‌شود و پس از دو روز درب گرمابه را می‌گشایند و پیکر بی‌جان رابعه را مشاهده می‌کنند که با خون خود اشعاری را خطاب به بکتاش با انگشت بر دیواره گرمابه نگاشته است:

سه ره دارد جهان عشق اکنون
یکی آتش یکی اشک و یکی خون
کنون من بر سر آتش ازانم
که گه خون ریزم و گه اشک رانم
به آتش خواستم جانم که سوزد
چو جای توست نتوانم که سوزد
به اشکم پای جانان می‌بشویم
به خونم دست از جان می‌بشویم
کنون در آتش و در اشک و در خون
برفتم زین جهان «جیفه» بیرون
مرا بی تو سرآمد زندگانی
منت رفتم تو جاویدان بمانی

پس از چند روز بکتاش با کمک زندانبان از زندان می‌گریزد و شبانه بر تختگاه حارث حاضر شده و سر از تن حارث جدا می‌کند. سپس بر مزار رابعه در مزارشریف رفته و جان خویش را می‌گیرد. او را در قبر رابعه دفن می‌کنند.

نکته آخر اینکه از رابعه تنها هفت غزل و قطعه بجا مانده. چرا که تمام اشعار او را برادرش حارث به آتش کشید و از بین برد.

سرنوشت بکتاش و روایت‌های پس از آن:
در ادامه این روایت‌ها آمده است که بکتاش پس از آگاهی از مرگ رابعه از زندان گریخت و به دنبال انتقام رفت، اما در نهایت خود نیز تاب دوری او را نیاورد و جان خود را از دست داد.

البته این بخش از داستان بیشتر جنبه افسانه‌ای دارد و در منابع تاریخی قطعی تایید نشده‌است.

جایگاه ادبی و تاریخی رابعه:
اگرچه از اشعار رابعه تنها بخش کوچکی باقی مانده است، اما همان مقدار اندک نیز نشان می‌دهد که او شاعری توانمند با بیانی لطیف و احساسی بوده‌است.
شهرت او پس از مرگ نیز ادامه یافت. عطار نیشابوری در «الهی‌نامه» داستان عشق و زندگی او را در قالب شعر روایت کرد و همین امر باعث شد نام او در حافظه فرهنگی پارسی‌زبانان برای همیشه باقی بماند. در دوره‌های بعد نیز نویسندگان بسیاری از او یاد کردند و او را نماد عشق، درد، و سرنوشت تراژیک دانستند.
نکته مهم تاریخی این است که رابعه در آغاز شاعری غیرعارف بود، اما بعدها در آثار عطار و جامی، تصویر او به یک شخصیت عاشقانه‌ی عارفانه تبدیل شد.

آرامگاه و یادگارها؛
امروزه آرامگاه منسوب به رابعه بلخی در شهر بلخ قرار دارد و به عنوان یکی از نمادهای فرهنگی این منطقه شناخته می‌شود.
بر اساس برخی منابع، آرامگاه او در مجموعه خواجه ابونصر پارسا نیز نسبت داده شده است.
امروزه نام رابعه بلخی در خراسان‌‌افغانستان، ایران و تاجیکستان با احترام یاد می‌شود و بسیاری از مراکز فرهنگی، آموزشی و خیابان‌ها به نام او نام‌گذاری شده‌اند.

از این‌رو رابعه بلخی تنها یک شاعر نبود؛ او یکی از نخستین صداهای زنانه در آغاز شکل‌گیری شعر پارسی بود. زندگی او، چه در واقعیت تاریخی و چه در روایت‌های عاشقانه، نشان می‌دهد که چگونه یک زن در قرن چهارم هجری توانست نام خود را در تاریخ ادبیات جاودانه سازد.

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://khorasantimes.com/?p=31683

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.