✍مانی فرهمند
مقدمه: لحظهای میان بازدارندگی و بقا
در شرایطی که تنش میان تهران و واشنگتن وارد مرحلهی حساس شده و احتمال حمله محدود نظامی بیش از گذشته مطرح است، تحولی مهم در درون ساختار قدرت ایران رخ دادهاست. گزارش اخیر منتشرشده در نیویورک تایمز به قلم فرناز فصیحی نشان میدهد که آیتالله علی خامنهای مسئولیت عملی مدیریت بحران و تضمین بقای نظام را به علی لاریجانی سپرده است.
این تحول صرفا یک تغییر اداری یا جابجایی درونساختاری نیست؛ بلکه نشانهای از ورود جمهوری اسلامی به فاز «مدیریت بقای نظام در شرایط حذف احتمالی رهبر» است. پرسش اصلی دیگر فقط این نیست که آیا جنگی رخ خواهد داد یا نه؛ بلکه این است که اگر جنگ یا ترور هدفمند رخ دهد، چه کسی کشور را اداره خواهد کرد و ساختار قدرت چگونه دوام خواهد آورد.
تمرکز قدرت، سناریوی جنگ و معمای انسجام
۱. تمرکز عملی قدرت در حلقه امنیتی: بر اساس دادههای منتشرشده، علی لاریجانی امروز در جایگاهی قرار گرفته که میتوان آن را «مدیر اجرایی مرحله اضطرار» نامید. او مسئول هماهنگی امنیت داخلی، نظارت بر مذاکرات هستهای، مدیریت ارتباطات منطقهای و طراحی سناریوهای اداره کشور در زمان جنگ است؛
در مقابل، نقش مسعود پزشکیان رئیسجمهور بهطور محسوسی کمرنگ شدهاست. این جابجایی نشان میدهد که در شرایط تهدید خارجی، ساختار قدرت ایران بهصورت طبیعی به سمت تمرکز در نهادهای امنیتی و حلقه نزدیک به رهبر حرکت میکند.
این تمرکز، پیام روشنی دارد: در زمان بحران، مشروعیت انتخاباتی در اولویت دوم قرار میگیرد و اولویت نخست، بقاست.
۲. چهارلایه جانشینی؛ طراحی برای حذف رهبر: خامنهای طبق گزارش، برای هر مقام کلیدی چهار سطح جانشینی تعیین کرده و از مقامات ارشد خواسته است جانشینهای خود را معرفی کنند. این اقدام نشاندهنده درک جدی خطر ترور هدفمند یا فلجشدن زنجیره فرماندهی است.
ایران از تجربه حملات غافلگیرانه گذشته آموخته که تمرکز قدرت بدون سازوکار جایگزین، آسیبپذیری میآفریند. اکنون مدل «توزیع کنترلشده قدرت» جایگزین مدل وابستگی مطلق به فرد شدهاست.
در این چارچوب، لاریجانی نه جانشین مذهبی رهبر، بلکه حلقه اتصال ساختار سیاسی و امنیتی در شرایط خلأ احتمالی خواهد بود.
۳. اگر آمریکا حمله کند: بر اساس ارزیابیهای پیشین، حمله تمامعیار برای تغییر رژیم کماحتمال است، اما حمله محدود به تأسیسات مشخص یا مراکز فرماندهی محتملتر است.
در صورت وقوع چنین حملهای، ایران احتمالاً پاسخ نامتقارن خواهد داد:
افزایش فشار بر پایگاههای آمریکا در منطقه، فعالسازی شبکههای نیابتی، تهدید امنیت انرژی و استفاده از ظرفیت موشکی.
اما مهمتر از پاسخ نظامی، پاسخ ساختاری است. اگر حمله به سقوط فوری نظام منجر نشود، تمرکز قدرت در حلقه امنیتی تثبیت میشود، انسجام کوتاهمدت داخلی تقویت میگردد و گفتمان «مقاومت» مشروعیت تازهای مییابد.
این همان معمای راهبردی واشنگتن است: چگونه ضربه بزند بدون آنکه ساختار دشمن را منسجمتر کند؟
۴. اگر آمریکا حمله نکند: حتی در صورت خودداری از جنگ نیز پیامدها یکسان نخواهد بود. آمادگیهای امنیتی، شبکه جانشینی و تمرکز قدرت در اطراف لاریجانی تثبیت میشود. نظام سیاسی به سمت امنیتیتر شدن پیش میرود و رئیسجمهور بیش از پیش به نقش نمادین تقلیل مییابد.
به بیان دیگر، صرفِ احتمال جنگ نیز به بازآرایی پایدار قدرت انجامیده است.
۵. مسئله اصلی: خامنهای به عنوان چسب انسجام: تحلیلگران معتقدند که خامنهای همچنان محور انسجام ساختار است. حتی با وجود سازوکارهای طراحیشده، حذف او میتواند شکافهای درونی را فعال کند.
اما اقدام اخیر او نشان میدهد که رهبر ایران در حال انتقال تدریجی بخشی از تمرکز تصمیمگیری به یک ساختار چندلایه است؛ ساختاری که هدفش تداوم نظام حتی در شرایط حذف رهبر است.
نتیجهگیری: فرد یا سازوکار؟
تحولات اخیر نشان میدهد که «فرد شماره یک رهبری ایران» دیگر صرفاً یک شخص نیست، بلکه یک سازوکار طراحیشده برای بقاست. علی لاریجانی نماد این مرحله است: نه رهبر آینده، بلکه مدیر استمرار نظام در لحظه بحران.
اگر جنگ رخ دهد و به سقوط سریع منجر نشود، احتمالاً نظام امنیتیتر و منسجمتر خواهد شد. اگر جنگ رخ ندهد، تمرکز قدرت در حلقه امنیتی تثبیت میشود. در هر دو حالت، بازآرایی قدرت ادامه خواهد یافت.
معادله تهران و واشنگتن اکنون کمتر درباره آغاز جنگ و بیشتر درباره مدیریت پیامدهای آن است. جمهوری اسلامی میکوشد نشان دهد که حتی حذف رهبر نیز به فروپاشی فوری منجر نخواهد شد. این پیام، هم برای جامعه داخلی ارسال میشود و هم برای واشنگتن.
در نهایت، پرسش اساسی باقی میماند: آیا ساختار طراحیشده برای بقا میتواند جایگزین کاریزمای انسجامبخش رهبر شود؟ پاسخ به این پرسش، آینده معادله ایران و آمریکا را تعیین خواهد کرد.












