مانی فرهمند
بخش نخست
مقدمه
وحید مژده یکی از چهرههای مناقشهبرانگیز دو دههای اخیر سیاست خراسانافغانستان است؛ شخصیتی که هم اختلافبرانگیز بود و هم ناشناخته باقی ماند.
جایگاه او در معادلات گروه طالبان، پیوندش با جناح استاد ربانی، نگاه انتقادیاش به پروژهای دولتسازی پس از ۲۰۰۱ و سرانجام ترور پرسشبرانگیز او، همه و همه دلایلیاند که این شخصیت را در مرکز جدلهای سیاسی، اطلاعاتی و رسانهای قرار دادهاند.
بررسی زندگی و نقش سیاسی مژده بدون در نظر گرفتن چند محور کلیدی ممکن نیست: هویت و خاستگاه، پیوندهای سیاسی، نحوهای نفوذ در گروه طالبان، تبدیلشدن او به یک «منبع/نشانهگذار» برای بازیگران خارجی، و پیامهای پشت پردهای مرگ مشکوکش.
این متن با تکیه بر دادههای موجود در شبکهها و سایتهای خبری تکمیلشده با تحلیل ساختاری، تلاش میکند تصویری منسجم، یکپارچه و واقعبینانه از این چهره ارائه کند؛ تصویری که نه در دام ستایش یکسویه میافتد و نه در دام تخریب. برای رسیدن به چنین تصویری باید به این پرسشها پاسخ داد: آیا او اصالتاً از کجا بود؟ نقش ربانی در مسیر او چه بود؟ چگونه گروه طالبان به او اعتماد کردند؟ چرا دولت خراسانافغانستان و آمریکا او را همسو با گروه طالبان معرفی کردند؟ و سرانجام، در پسِ پردهای ترورش چه پیامهایی پنهان بود؟
پشت پردهای چرائی ترور وحید مژده
احمد وحید مژده متولد سال ۱۳۳۲ در ولایت بغلان در خانوادهای تحصیلکرده متولد شد.
پدر وی عبدالحکیم مژده شخصیتی نامور بود که در دهه دموکراسی صاحب امتیاز جریدهای بهنام اتحاد ملی بود. وحید مژده تحصیلات ابتداییه را در ولایت بغلان و دوره عالیه را در لیسه حبیبیه به پایان رسانید. در سال ۱۹۷۷ از دانشکده اقتصاد دانشگاه کابل فارغ گردید.
او کارشناس مسایل سیاسی و نویسنده اهل خراسانافغانستان بود. او مخالف حضور نیروهای نظامی آمریکا در خراسانافغانستان منتقد حکومت خراسانافغانستان و شخص نزدیک به گروه طالبان بود.
مژده در نشستهای داخلی “بینالافغانی” در مسکو و دوحه قطر نیز شرکت داشت.
این گفتوگوها میان نمایندههای سیاسی خراسانافغانستان و گروه طالبان در جریان بود.
پس از انقلاب ثور مجبور به ترک وطن شده به پاکستان و ایران مهاجر گردید. در ایران در بخشهای نظامی، سیاسی و فرهنگی کار نموده؛ و هم جهاد مسلحانه نمودهاست.
در وقت جهاد در نشرات جهاد در کویته کار نموده تعداد زیادی از مقالههای آن به چاپ رسیدهاست.
پس از سال ۱۳۷۲ و آغاز جنگهای داخلی گوشهنشینی اختیار نمود. در سال آخر حکومت استاد برهانالدین ربانی به حیث عضو ارشد وزارت خارجه خراسانافغانستان اجرای وظیفه نمودهاست.
او همچنان در زمان گروه طالبان عضو ارشد وزارت خارجه خراسانافغانستان بود.
و پس از ۵ سال خدمت به حکومت گروه طالبان کتابی به نام «خراسانافغانستان و پنج سال سلطه گروه طالبان» و کتاب دیگری نیز در بارهای «روابط سیاسی ایران و خراسانافغانستان در قرن بیستم» نگاشتهاست.
از مدت یک سال و نیم میشد که بالای کتاب روابط خراسانافغانستان و ایران در قرن ۲۱ کتاب کار و جستجو مینمود.
وحید مژده با تندروترین گروهها و حزبهای مانند حزب اسلامی گلبدین حکمتیار، و مکتب خدمات مجاهدین که توسط عبدالله عزام رهبری میشد کار کرده است.
او در دوره جهاد عضو حزب اسلامی بود و در دوره حاکمیت گروه طالبان به عنوان مقام ارشد وزارت امورخارجه خراسانافغانستان کار کرده بود.
وحید مژده وظیفۀ شخصی در دولت نداشت. او منتقد دولت خراسانافغانستان مخالف حضور نیروهای آمریکایی در خراسانافغانستان و دارای نظریات نزدیک به گروه طالبان بود. آقای مژده در کابل زندگی میکرد و گفته میشود که ارتباطاتی نیز با اعضای ارشد گروه گروه طالبان داشته است.
همچنان او پیوسته در رسانههای خراسانافغانستان ظاهر شده، منتقد حکومت خراسانافغانستان، مخالف حضور نیروهای آمریکایی در این کشور و دارای نظرات نزدیک به گروه طالبان بود و تصویری متفاوت از گروه طالبان، روند صلح و جنگ خراسانافغانستان ارائه میکرد.
ترور وحید مژده
به تاریخ ۲۹ آبان ۱۳۹۸ – ۲۰ نوامبر ۲۰۱۹ نصرت رحیمی، سخنگوی وزارت داخله خراسانافغانستان گفته بود که: حوالی ساعت ۵ شام به وقت خراسانافغانستان هنگامیکه آقای مژده میخواست برای ادای نماز به مسجد برود، دو موتور سیکلتسوار در منطقه نزدیک سفارت روسیه در کابل به ضرب گلوله اورا از پا درآوردند.
و هنوز هیچ گروهی مسئولیت سوءقصد به جان آقای مژده را برعهده نگرفته است.
همچنان به نقل از مقالهای علی حسینی نویسنده در سایت بیبیسی به تاریخ ۱۱ آذر ۱۳۹۸: «وحید مژده از تحلیلگرانی بود که تسلط ویژه بر مسایل جنگ و صلح خراسانافغانستان داشت وی حمله به آقای مژده را در ادامه حملاتی میدانست که برخی از آن به عنوان “حملات زنجیرهای” نام میبرند. قبل از کشتهشدن وحید مژده این حملات علیه شماری از افرادی رخ داده است که دیدگاههای مشابهای با این تحلیلگر سیاسی داشتند.
آنها اطلاعات گستردهای از گروه طالبان دارند، با شماری از اعضای این گروه در تماس هستند، دیدگاهشان در برخی موارد مشابه دیدگاه گروه طالبان هست و در این اواخر هم شماری از آنها با ملا برادر، معاون گروه گروه طالبان و برخی دیگر از اعضای دفتر سیاسی این گروه در قطر دیدار کردهاند.
وحید مژده یکی از پیچیدهترین شخصیتهای سیاسی و فکری معاصر خراسانافغانستان است؛ مردی که در سالهای پایانی عمرش هم گروه طالبان او را میشناختند، هم حکومت او را زیر نظر داشت، هم قدرتهای منطقهای از او شناخت داشتند، هم ایالات متحده او را مزاحم و غیرقابلپیشبینی میدید. اما برای فهم چرایی ترور او باید به عقب برگردیم، به ریشههای خانوادگی، مسیر فکری، پیوندهای سیاسی، و جایگاه واقعی او در شبکههای قدرت خراسانافغانستان.
بسیاری میدانند که مژده از پنجشیر بود، اما کمتر کسی میفهمد که پنجشیریبودن او فقط یک «اصلونسب» نبود؛ یک «بار سیاسی» بود.
در جامعهای که هویت قومی بهسرعت تبدیل به مختصات سیاسی میشود، پنجشیریبودن یعنی ناگزیر بودن از نسبتیافتن با احمدشاه مسعود، استاد ربانی، و شبکهای از روابط فکری و نظامیکه دههها بر خراسانافغانستان سایه داشته است.
وحید مژده دقیقاً از همین بستر برخاست: خانوادهای اهل فرهنگ، مذهبی، و نزدیک به نهضت اسلامی و هستههای فکری جمعیت اسلامی. پس طبیعی بود که در دوران حکومت ربانی و مجاهدین در وزارت خارجه کار کند؛ جایی که مستقیم زیر نظر رجال نزدیک به ربانی، از جمله داکتر عبدالله، اداره میشد.
اما آنچه مسیر زندگی مژده را منحصر بهفرد ساخت، تصمیم او برای ماندن در کابل هنگام سقوط آن بهدست گروه طالبان بود؛ تصمیمیکه بعدها روایتهای مختلفی دربارهاش شکل گرفت.
برخی او را متهم کردند که با گروه طالبان همدلی داشته است، اما کسانی که از پشت پرده سیاست آن روزگار آگاهاند، میدانند که حضور مژده در کابل گروه طالبان نه یک چرخش ایدئولوژیک، بلکه تصمیمی هدایتشده از سوی همان حلقه رهبری جمعیت بود.
ربانی و مسعود بهخوبی میدانستند که سقوط کابل قطعیست و از بین رفتن تمام پلهای ارتباطی با قدرت جدید، آنان را در تاریکی مطلق قرار میدهد.
از همینرو، ماندن تعدادی افراد باسواد و غیرقومی در کابل برای ایجاد یک کانال نیمهپنهان ارزیابی سیاسی و انتقال تحلیل ضروری بود.
مژده یکی از این افراد بود؛ فردی باتجربه، باسواد، پنجشیری اما غیرنظامی و غیرجنجالی، که هم میتوانست گروه طالبان را بفهمد، هم میتوانست دادههای مورد نیاز ربانی را منتقل کند.
همین ماندن در کابل گروه طالبان، نقطه عطف رابطه او با این گروه بود. گروه طالبان در دهه ۷۰ شدیداً محتاج نیروهای باسواد و کارمندانی بودند که بتوانند در وزارتخانهها کار کنند. مژده با تسلط به چند زبان، درک عمیق از تاریخ اسلام، و توانایی تحلیل مسائل سیاسی، برای گروه طالبان غنیمت بود.
او نه تنها حذف نشد، بلکه بهتدریج برای بخشهایی از رهبری گروه طالبان به یک چهره قابل اعتماد تبدیل شد.
منش مذهبی او، نگاه غیرجنجالیاش به گروه طالبان، نرمخویی در رفتار، و عدم دشمنی ایدئولوژیک، باعث شد که گروه طالبان او را نه «پنجشیریِ جاسوس»، بلکه «کارمند باسواد» ببینند.
این رابطه بهمرور عمیق شد و طی سالهای بعد، مژده به یکی از کسانی تبدیل شد که «گروه طالبان را از درون» میشناخت؛ شناختی که البته بعدها برای برخی مرگبار شد.
اما داستان وحید مژده فقط گروه طالبان نیست. پس از سقوط رژیم گروه طالبان و ورود آمریکا به خراسانافغانستان، او برخلاف دهها چهره سابق حکومت گروه طالبان، نه فرار کرد، نه مخفی شد، نه ادعای قطع رابطه نمود. او بهعنوان تحلیلگر مستقل در رسانهها ظاهر شد، اما تحلیلهایش خصیصهای داشت که دولت کابل و آمریکا هرگز نتوانستند آن را تحمل کنند: او گروه طالبان را با همان شناخت دقیقش توضیح میداد، نه با نفرتنامههایی که دولت به خورد جامعه میداد.
مژده گفتار رسمی دولت خراسانافغانستان را زیر سوال میبرد؛ گفتاری که گروه طالبان را مجموعهای از «تروریستهای جاهل و مزدور پاکستان» معرفی میکرد، در حالی که او تأکید داشت گروه طالبان یک پدیده اجتماعی–سیاسی ریشهدار است. همین تفاوت رویکرد باعث شد که او در نظر دولت و نهادهای امنیتی آمریکا بهسرعت «مشکوک» جلوه کند. هر بار که در یک بحث تلویزیونی میگفت «گروه طالبان یک قوت واقعی سیاسی است»، در ارگ و سفارت آمریکا آنتنها بالا میرفت.
دولت خراسانافغانستان از یک تحلیلگر مستقل بیشتر میترسید تا از یک فرمانده مسلح. مژده کنترلپذیر نبود، وابسته نبود، رشوتپذیر نبود، به هیچ جناح سیاسی وابسته نبود، و مهمتر از همه، در شبکههای مختلف گروه طالبان حلقههایی داشت که دولت نمیتوانست آنها را مدیریت کند.
او در نشستهای غیررسمی با چهرههای گروه طالبان حضور مییافت، در حالی که دولت سخت تلاش میکرد هر کانال ارتباطی با گروه طالبان را انحصاری نگه دارد.
مژده عملاً یک «کانال موازی صلح» بود؛ چیزی که ارگ نمیتوانست تحملش کند. همزمان، برخی از گروه طالبان نیز نسبت به مژده به دیده تردید نگاه میکردند؛ خصوصاً شبکه حقانی و برخی جریانهای سختگیر که او را بیش از حد «عقلگرا» و «غیرخودی» میدانستند.
این همان دوگانگی خطرناک بود: برای دولت خراسانافغانستان بیش از حد گروه طالبانی بود، برای بخشی از گروه طالبان بیش از حد پنجشیری.
حلقات آگاه و ناگاه شکارِ بازی سپنتا شدند!
پس از نشر مکالمان در تلویزیون خاص و رادیو خاص واکنش مردم دوگانه بود؛ یکتعداد مردم آگاه از بازیهای سیاسی و رسانهیی به این مکالمات ارزش قایل نشدند.
ایشان که از موقف جبهه وحدت ملی و تحلیلهای آقای مژده آگاه بودند، این سخنان را چیزی خلاف توقع نهپنداشتند. زیرا معلوم بود که جبهه فعالیتهای برای صلح خراسانافغانستان دارد و در داخل و خارج از خراسانافغانستان به جهتهای درگیر مصروف گفتوگو است.
بخش دیگر مردم که یا از مسایل ناآگاه بودند و یا آنهایی بودند که از تبارز سیاسی و رسانهیی آقای مژده احساس خطر میکردند، این مسأله را شانسی خوبی برای تبلیغات و شخصیتکشی آقای مژده تلقی کردند.
اینها از هیچ تلاشی فروگذاشت نکردند. در مجموع واکنشهای نویسندهها و اهلقلم در رسانههای اجتماعی چیزی نبود که سپنتا میل داشت. فعالان در رسانههای اجتماعی و پایگاههای مختلف انترنتی به دفاع از مژده برخاستند و مژده از یک تحلیلگر به یک مبارز و فعال سیاسی ملی تبارز کرد.
حمایتهای اهل قلم در دنیای مجازی فیسبوک و انترنت نشانگر این حقیقت است. کوتاهسخن اینکه نتیجه نشر این مکالمات کاملاً برخلاف توقعات تیم سپنتا بوده.
در سالهای ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ که تلاشهای صلح میان گروه طالبان و آمریکا شدت گرفت، نقش مژده برجستهتر شد.
او در تحلیل روند صلح، نزدیکترین شناخت را از ذهنیت گروه طالبان داشت و برخلاف تحلیلگران رسمی دولت، روایت دقیقتری از تحولات ارائه میکرد.
همین امر او را برای چند طرف خطرناک ساخت: برای دولت خراسانافغانستان چون پیام او با مواضع رسمی دولت تطابق نداشت؛ برای آمریکا چون او سیاست واشنگتن را بینتیجه میدانست و بارها گفته بود آمریکا در خراسانافغانستان شکست خورده است؛ و برای برخی حلقات گروه طالبان چون میترسیدند او در نقش یک میانجی غیرقابلکنترل، اطلاعات حساس را به چند طرف منتقل کند.
مژده در این سالها عملاً تبدیل به یک «جعبه سیاه» شده بود: کسی که گروه طالبان را از نزدیک میشناخت، اما در کابل زندگی میکرد؛ با رسانه صحبت میکرد، اما به هیچ مرجع امنیتی پاسخگو نبود؛ با حلقات سیاسی پنجشیر آشنا بود، اما از چارچوب آنان بیرون مانده بود.
چنین آدمی در بافت سیاسی–استخباراتی خراسانافغانستان یک خطر بالقوه برای چندین بازیگر بود.
مژده دشمن شخصی نداشت، اما «زیاد دانستن» در کشوری مثل خراسانافغانستان خود نوعی دشمنیزایی است. هرچه حلقه ارتباطات او گستردهتر میشد، تحمل او برای دولت کاهش مییافت.
ترور او در حالی صورت گرفت که مدتها زیرنظر بود، بارها احضار شده بود، بارها هشدار گرفته بود، و در روزهای آخر زندگیاش به اطرافیان گفته بود که «چشمهای ناپیدا دنبالم هستند». محل ترور، زمان عملیات، نوع شلیک، و نوع فرار مهاجم نشان میدهد که این یک عملیات آماتور نبود. این عملیات یک ترور استخباراتی شهری بود؛ عملیاتی که معمولاً بدون هماهنگی نهادهای امنیتی دولتی ممکن نیست.
اما این ترور الزاماً به معنای دخالت مستقیم دولت نیست؛ بلکه بیشتر به معنای وجود «اجازه» است؛ اجازهای برای حذف فردی که به چندین جناح مزاحم شده بود.
گروه طالبان انگیزه مستقیم برای کشتن او نداشتند، مگر آن بخشهایی که تصور میکردند مژده بیش از حد مستقل است و ارتباطاتی دارد که میتواند ساختار مذاکرات را تحت تأثیر قرار دهد. آمریکا انگیزهای برای کشتن او داشت، اما شگردهای عملیاتی آمریکا با این نوع ترور خیابانی مطابقت ندارد.
بیشتر به سناریوی «حذف سهجانبه» شبیه است؛ یعنی حالتی که سه طرف مختلف، هرکدام بهطور جداگانه از حذف فرد ضرر نمیکنند و حتی شاید راضی باشند، بدون اینکه ضرورتاً میانشان توطئه مشترک وجود داشته باشد.
دولت خراسانافغانستان از صدای منتقد و کانال مستقل صلح خلاص میشد؛ بخشهای تندرو گروه طالبان از یک تحلیلگر مستقل که از ساختار جهادی کلاسیکشان بیرون بود نجات مییافتند؛ و آمریکا نیز از یک روایتساز مزاحم که شکست آنها را آشکار میکرد راحت میشد.
مرگ وحید مژده فقط حذف یک مرد نبود؛ حذف یک حافظه بود. او ذهن بایگانیشده گروه طالبانپژوهی خراسانافغانستان بود؛ کسی که گروه طالبان را بهتر از اکثر سیاستمداران میشناخت، کسی که راه فکر گروه طالبان، زبان گروه طالبان، دلایل صلحگریزی گروه طالبان، و ظرفیت سیاسی آنان را از درون لمس کرده بود.
او پلی بود میان دو جهان؛ جهانی که از پنجشیر شروع میشد و جهانی که در قندهار و کابل ختم میشد. چنین پلهایی در خراسانافغانستان معمولاً عمر طولانی ندارند.
جامعه سیاسی خراسانافغانستان توان تحمل افراد «میانبود» را ندارد؛ کسانی که نه بهطور کامل گروه طالبانی، نه بهطور کامل جمعیتی، نه دولتی، نه آمریکایی، نه پاکستانی، نه ایرانی.
سیاست خراسانافغانستان یا «با ما یا بر ما» است؛ و مژده هیچکدام نبود.
ترور او نشان داد که استقلال فکری در خراسانافغانستان گاهی بیش از اسلحه دشمن تولید میکند.
او را نکشتند چون تحلیلگر بود؛ او را کشتند چون تحلیلگر واقعی بود.
حافظهای راه میرفت که میتوانست معادلات قدرت را برهم بزند. شخصیتی بود که نه میتوانستند بخرند، نه بترسانند، نه خاموش کنند. پس تصمیم گرفتند حذفش کنند.
در نتیجه، پرونده قتل او پروندهای نیست که فقط قاتل را نشان دهد؛ پروندهای است که چهره خراسانافغانستان را نشان میدهد: خراسانافغانستانی که در آن دانستن خطر است، مستقل بودن جرم است، و نزدیکشدن بیش از حد به حقیقت بهای سنگینی دارد.













