نویسنده حسیب فقیری
بخش هشتم
تکامل یافتهگی مسعود و جنگهای تحمیلی
من از آزار حیوان متنفرم چه رسد به اینکه به انسانی ضرر برسانم، من از مردن و شکست دشمن خود حتا ناراحت میشوم زیرا اوهم آرزوی پیروزی دارد، من از جنگ و خونریزی نفرت دارم، اما اینکه در زندگی غلامی داشته باشیم و همه اسیر مستقیم وغیر مستقیم بلوکها باشیم، فراتر از نفرتی است که من از جنگ دارم.
جملاتی که مسعود همیشه در تنهاییها باهمسرش رد و بدل میکرد.
او میگفت؛ اگر با مرگ من کشور آزاد میشود من آماده رفتن هستم؛ گاهی او آن قدر خسته و دلسرد میشد که در بین مرز عقل و شعور در خود میپیچید و شکوه این همه آوارهگی و جنگ در سرزمین را میکشید، باری کنترول افکار عامه در یک جغرافیا به حدی خطرناک است که برآمدن از آن کاری است دشوار.
رسانهها ابزاری اند در دست قدرتها که میتوانند خوبیها و بدیهای افراد را نظر به باور خودشان تغییر دهند، و زمانی رسانه پی تعریف و یا قبیح یک فرد میرود میتواند از یک فرد نیک و یک مبارز نترس یک هیولای خونخوار به جامعه تقدیم نماید هیولایکه رسانه به افکار عامه تقدیم میکند خیالی است درحالیکه حقیقی آن چیز دیگریست، ازدید زمانی نیز دست بدست شدن قدرتها و داشتن ابزار رسانه در جهت تغییر فکرها موثریت خاص خود را دارد که امروز ما نیز شاهد آن هستیم.
مسعود از اوایل مبارزات اش میدانست که تودههای مختلف سیاسی، اجتماعی و حتا بعضا فرهنگی در پی آن اند تا ظرفیت مبارزات موجود را در دامن استخبارات بریزند و همه چیز را از عینک استخبارات نظاره کنند در این شکی نیست هر کشوری بدنبال منافع خود است و به همین خاطر هم است که به کشور دیگری به لحاظ اقتصادی کمک مینماید.
در سال ۱۳۷۲ کابل با جنگ و محرومیت زیاد مواجه شده بود. حکمتیار کابل را راکت با ران میکرد که در نتیجه آن هزاران نفر کشته و زخمی شدند. رهبران سابق مجاهدین در اتحادهای موقت و عجیب جدید داخل شدند.
آنها با توپخانه در داخل شهر با هم میجنگیدند. افراد مسلح شیعه در ابتدا علیه نیروهای حکمتیار در نزدیکی باغ وحش کابل میجنگیدند.
بعد جهت خویش را تغییر داده علیه “مسعود” به جنگ آغاز نمودند. نیروهای “استاد سیاف” با جمعیت متحد گردیده علیه شیعهها به نبرد پرداختند؛ چیزیکه پسانترها به گردن مسعود انداخته شده امروزه عدهای از قوم شیعه مسعود را متهم به این جنگ میکنند.
نیروهای دوستم به “تاراج و بیعزتی” مردم در کابل دست میزدند.
مسعود نیروهایش را گاهی به شمال و گاهی به جنوب سوق میداد تا با دشمنان خود مقابله کند.
برق کابل قطع شد.
راهها بسته شده ذخایر مواد غذایی به پایان رسیده بود، بعد از خروج نیروهای شوروی وضعیت امنیتی در قندهار ازهم پاشید.
نیروهای ضد رژیم سلطنتی “حکمتیار” که از طرف آی اس آی حمایت میشدند، مانند ابر توفانزا در خارج شهر قندهار قرار داشتند.
گروههای مسلح دروازههای کنترولی را بر سرکها ایجاد نمود. مافیای ترانسپورت از قاچاق مواد مخدر و سامان تجارتی پول هنگفت بدست میآورد. وضعیت طوری نا بسامان بود که یکی از قوماندانان درانی به نام “ملانقیب الله” اعصاب خود را در اثر خستگی از دست داد.
در امریکا و اروپا حرکت گروه طالبان بهعنوان عکسالعمل مردم قندهار علیه نابسامانیهای ایجاد شده از سوی قوماندانان تعبیر گردید. گروه طالبان بعد از اینکه به قدرت رسیدند همین برداشت را تبلیغ کردند.
گروه طالبها میگفتند به رهبر آنها در خواب امر شده یک نظام جدید اسلامی را بنا نهد؛ اما گروه طالبان قصههای خود را طوری بیان میکردند که گذشته با عظمت پشتونها را به یاد شان بیاورند.
طالبها ارزشهای دینی را که در روستاها مقبول بود، با قیام مردم عادی پشتونهای درانی در آمیختند.
آنها زمانی دست به قیام زدند که مردمان ثروتمند قندهار به یک نیروی متحد کننده ضرورت شدید احساس میکردند.
طالبها وانمود میکردند که حرکت آنها سبب بازگشت “ظاهرشاه” به قدرت خواهد شد. آنها بر ضرورت تقوای اسلامی و نیرومندی پشتونها تأکید میکردند.
شاگردان مدارس دینی، که در خراسانافغانستان طالب خوانده میشوند، از زمانهای طولانی به این سو جزئی از زندهگی مردم در اطراف قندهار را تشکیل میدادند.
آنها اطفال را تدریس میکردند، مردم را نماز میدادند، برجنازه نماز میخواندند و در منازعات منطقوی میانجیگری میکردند. آنها در مساجد درس خوانده غذای شان توسط مردم تهیه میشد.
طالبهای کلان سال به مدارس شهر رفته و یا از سرحد عبور کرده در پاکستان به درس ادامه می دادند. آنها پس از ختم درس به قریه خود باز می گشتند و به حیث مدرس انجام وظیفه می کردند.
پاکستان و تغییر راهبرد
بعد از کودتای کمونیستی ۱۳۵۷ در کابل متعلمین مدارس دینی در جهاد شرکت نمودند؛ اما جنگ تغییر اساسی در نصاب درسی مدارس در مناطق پشتون نشین ایجاد کرد.
این موضوع ابتدا در مناطق پشتون نشین پاکستان آغاز گردید. “جنرال ضیاء”، جماعت اسلامی را در پاکستان و استخبارات عربستان سعودی تعداد زیاد مدارس را در پشاور، کویته، کراچی و شهرهای دیگر ایجاد کردند. کتابهای جدیدی که مطابق با اندیشههای اسلامی در عربستان بود در این مدارس معرفی شد. مدرسه “حقانیه” در نزدیکی پشاور هزاران طالب را به خود جلب کرد. درین مدرسه به طالبها درس و غذای مفت داده میشد.
تعدادی از درانیهای قندهار نیز به این مدرسه رو آوردند. مدرسه حقانیه اندیشههای سیاسی اسلامگراها را با افکار گروه دیوبندی در هم آمیخته تدریس مینمود.
اندیشههای “دیوبندی” مسلمانها را به زندگی به شیوه یاران پیامبر ترغیب میکرد. اندیشههای وهابی، موسیقی و تجمل پرستی را نادرست می پنداشت.
تقریبا همه رهبران اولیه گروه طالبان درانی بودند. که در میان سالهای ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۹ در مدرسه حقانیه درس خوانده بودند. آنها باهم در درس مدرسه و در سنگر جهاد علیه شوروی آشنایی پیدا کرده بودند.
رهبری گروه طالبان از حیثیت خاص قبایلی برخودار نبود. آنها که در سال ۱۳۷۳ برای بار اول در قندهار ظهور نمودند، با استفاده از ۲۵۰۰۰۰۰ دالر که از طرف ثروتمندان منطقه جمع شده بود، ابتدا به قوماندانان کوچک حمله مینمودند. با گذشت زمان که شهرت بیشتر کسب نمودند، تاجران و سران قبیله درانی از آنها پشتیبانی خود را اعلان نمودند. با ایجاد این اتحادها حرکت آنها شکل جدید را بخود گرفت.
“حشمت غنی احمدزی” برادر “اشرف غنی احمدزی” که صاحب شرکت ترانسپورتی و تولیدی پرمنفعت در پاکستان بود، میگوید: او در اواخر سال ۱۳۷۳ با بعضی از رهبران گروه طالبان در قندهار دیدار نمود. آنها شعارهای خوبی میدادند. آنها از تاراج دارایی مردم توسط قوماندانان انتقاد مینمودند، از ایجاد وحدت ملی، بازگشت ظاهرشاه و تدویر لویه جرگه سخن میگفتند. حشمت غنی با شنیدن شعارهای گروه طالبان پشتیبانی از آنها را آغاز کرد. خانواده “کرزی” نیز چنین کاری را انجام داد.
کرزی از قبیله پوپلزائی، قبیله اصلی احمدشاه است. پشتیبانی آنها از گروه طالبان در سال ۱۳۷۳ به افغانها این پیام را داد که حرکت گروه طالبان پیش آهنگان یک حرکت بزرگی اند که هدف از آن مقابله با دشمنان اسلام و دشمنان پشتونهاست.
“عبدالاحد کرزی” یک شخص با رسوخ بود. او و پسر ۳۶ ساله اش “حامد کرزی” از چهرههای متوسط مقاومت علیه اشغال شوروی بودند. فامیل کرزی که نسبتا ثروت مند بود، پس از تهاجم شوروی به کویته پاکستان مهاجر شد. کرزی در دهه هشتاد به حیث مامور ارتباط خارجه حزب “صبغت الله مجددی” ایفای وظیفه میکرد.
او به انگلیسی خوب صحبت می کرد و با هیئتهای امریکایی به شمول “مک ویلیم” و “پیترتامسن” در تماس بود. دو برادر کرزی یک رستورانت را در امریکا اداره میکردند.
ریشه سلطنتی کرزی و روابط نزدیک او با خارجیها به او امکان داده بود تا در دعواهای میان احزاب بتواند میانجیگری کند. او یک دیپلومات طبیعی بود که به ندرت به مشاجره میپرداخت و از صحبت با مردم خوشش میآمد.
او در سال ۱۳۷۲ به حیث معاون وزیر خارجه دولت مجاهدین مقرر شد. کرزی برای چندین ماه میان کابل و چهارآسیاب رفت و آمد نمود تا میان “گلبدین” و دولت “استاد ربانی” صلح به وجود بیاورد. “مارشال محمد قسیم فهیم” رئیس امنیت ملی آن وقت در اوایل ۱۳۷۳ اطلاع بدست آورد که کرزی با استخبارات پاکستان همکاری دارد.
این اطلاع سبب یک سلسله اقداماتی شد که در اثر آن کرزی به گروه طالبان پیوست. فهیم مانند اکثریت قوماندانان مورد اعتماد “مسعود” از پنجشیر بود. پشتونها پنجشیریها را به نظر خوب نمیدیدند. پنجشیریها طی یک دهه جنگ تحت قیادت “مسعود” به یک گروه نزدیک باهم، کم انعطاف، و مخفی کار تبدیل شده بودند و مانند یک حکومت در داخل حکومت عمل میکردند.
گرچه کابینهی دولت مجاهدین چندین قومی بود؛ اما با شدت گرفتن جنگ بر سر وزارت و وزارت دفاع و امنیت نیرومند تر شدند در نتیجه رابطه آنها با پشتونها بدتر گردید.
یکی از دلایل این نارضایتیها جنگ دوامدار دولت و حکمتیار بود. مسعود به حکمتیار به نظر یک موجود غیر قابل اصلاح و وابسته به استخبارات پاکستان می نگریست.
مسعود و همکاران نزدیک او همیشه در انتظار یک دسیسه دیگر پاکستان به رهبری یک پشتون قرار داشتند. به آنها اطلاعات مختلفی میرسید؛ ولی تحت بمباردمان پیاپی آنها کمتر امکان تشخیص میان دوست و دشمن را داشتند.
دسیسههای پنهانی در حکومت مجاهدین و ظهور گروه طالبان
نظر به اطلاع رسیده به فهیم، کرزی علیه دولت دسیسه میکرد.
مامورین امنیتی او را دستگیر نمودند. کرزی در باره این حادثه مستقیما صحبت نکرده است؛ اما دیگران ادعا میکنند که او مورد شکنجه قرار گرفته بود. دوستان نزدیک مسعود میگویند که او در جریان این دستگیری نبوده است. یک راکت به نزدیک زندان خورد که از کرزی در آن جا تحقیق صورت میگرفت.
این حادثه به کرزی فرصت داد که او از زندان فرار نموده به پاکستان برود.
چندی بعد از این حادثه سروصدای گروه طالبان از قندهار پیدا شد. کرزی میگوید بسیاری از رهبران گروه طالبان از آشنایان او بودند.
همکاری با گروه طالبان راهی بود که کرزی از کابل به خاطر بدرفتاری مامورین امنیتی اش از آن انتقام میکشید. او مبلغ ۵۰ هزار دالر را به گروه طالبان کمک نمود.
او هم چنین تعداد زیاد سلاح دست داشته خود را به گروه طالبان داد و زمینه تماس آنها را با سران اقوام پشتون مساعد ساخت.
گروه طالبان با “عبدالحق” و سران قبایل درانی تماس برقرار نمودند. سران درانی امیدوار بودند چیزی را که ملل متحد و سفیر امریکا به آنها داده نتوانستند از همکاری با گروه طالبان بدست خواهند آورد. آنها میخواستند از گروه طالبان، که بیرقهای سفید و قرآنشریف را با خود حمل می کردند، برای بازگشت “ظاهر شاه” استفاده کنند.
“ملا عمر” به حیث میراث خوار گذشته تابناک پشتونها به حساب نمیآمد. در باره گذشته این شخص که اثرات بزرگی برحوادث جهان گذاشت، معلومات دقیقی در دست نیست. او در نزدیکیهای سال ۱۳۲۹ در قریه نوده در ولایت قندهار متولد گردید.
فامیلش تنها صاحب یک خانه یک اتاقه بود. او در طفولیت به مدرسه شامل شد. ملا عمر به سختی میتوانست به پشتو و عربی چیزی بنویسد.
او خارج از قندهار سفر نه نموده بود. معلوماتی در دست نیست که نشان دهد او طیارهای را سوار شده، در هوتلی خوابیده و یا تلویزیون ماهوارهای را دیده باشد.
در سالهای بعد که او فرصت سفر به خارج را داشت حتا از رفتن به حج خودداری کرد. او تنها یک بار به کابل برای مدت کمی سفر کرد.
قندهار دنیای ملاعمر بود. در دوران تهاجم شوروی او یک سرگروپ مجاهدین در تنظیم “مولوی خالص” بود. او تحت حمایت مالی “حاجی بشر”، یکی از تاجران ثروتمند قندهار، قرار داشت.
حاجی بشر تعدادی از مدارس را تمویل مینمود.
ملا عمر در فیر راکت از خود شایستگی نشان داد. بعدا به حیث معاون قوماندان حزب “خالص” در قندهار مقرر شد.
در دوران جنگ او از ناحیه چشم زخم برداشت و در شفاخانه صلیب سرخ در شهر کویته چشم راست او کشیده شد. ملاعمر تا سال ۱۳۶۹ به مدرسه بازگشت.
او در قریه یی بنام “سنکسار” که ۲۰ فامیل را در خود جا داده بود به حیث امام مقرر شد. در عین زمان او با حاجی بشیر روابط خود را حفظ کرد. یگانه عکسی که از او گرفته شده او را مردی با قد بلند، چهره گندمی و لاغر و ریش انبوه نشان می دهد. او به زبان پشتو به لهجه دهقانها صحبت میکرد و در مجالس اکثرا خاموش میبود. او به خواب بسیار عقیده داشت و در مجالس سیاسی و نظامی از خوابهایش صحبت میکرد.
با نیرو گرفتن گروه طالبان در ۱۳۷۳، او به صورت مکرر میگفت که در خواب به او دستور داده شده تا رهبری مسلمین را به عهده بگیرد. با سران اقوام در فضای باز در حالیکه بر زمین مینشست، صحبت میکرد.
گروه طالبان میگویند در روزهای اول حرکتشان، ملاعمر به خاطری به حیث رهبرشان برگزیده شد که او علاقه مند به دست یافتن بر قدرت نبود. این قصه خشت دیگری بود در تعمیر بازگشت به قدرت پشتونها. درین قصهها ملاعمر با احمدشاه در جرگه شیرسرخ مقایسه میگردد.
ملاعمر به ندرت در باره طرحهایش صحبت میکرد؛ اما وقتی که صحبت مینمود، بی پرده حرف میزد.
او میگفت: ” گروه طالبان یک دسته از جوانان فداکار اند که میخواهند قانون خدا را در زمین حاکم سازند. آنها درین راه آماده هر نوع قربانی هستند.
گروه طالبان، تا آن وقت خواهند جنگید که خونی برای ریختن نباشد و مردم مطابق به اسلام زندهگی کنند”.
وقتی که طالبها در قندهار ظهور کردند، دیگران میخواستند از آن برای بدست آوردن اهداف خود استفاده کنند؛ اما طالبها با گروههای فرصت طلب خراسانافغانستانی فرق داشتند.
آنها چیزی را که میگفتند به آن باور داشتند. باوری که شاید با باور عمومی مردم خراسانافغانستان تفاوت فاحش داشت.













