نویسنده حسیب فقیری
بخش سوم
مسعود عادت داشت فرصتهای را که پس از یک نبرد چریکی بدست میاورد در خوانش کتاب و مطالعه صرف میکرد.
او کتابهای انگیزانندهای چون آثار فیدل کاسترو، چهگوارا، ناپلئون و بخشهای عرفانی را نیز مطالعه مینمود.
او علاقه زیادی به اشعار حافظ، سعدی، مولانا، بیدل و اقبال لاهوری و دیگر شاعران و حماسه سرایان داشت، این یک عادت معنادار زندگی او بود. حتا در دوران نوجوانی نیز این خصلت در او متصور بود. هرچند رشتهاش بخش مهندسی بود، و آنهم نیمه تمام ماند لیکن ظرفیت متعالی داشت.
زمانی او به یک تحلیل یا تفسیر موضوعی نظر میانداخت؛ تصور میکردی، در این حوزه کارشناسی ارشد دارد؛ و دید کارشناسانهو عمیقی نسبت به قضایا داشت، سلسله تاریخی موضوعاتی را که با آنها سروکار داشت به دقت مطالعه مینمود، در فرصتهای تنهایی جدا از تفکرات معنوی بار تاریخی خراسانافغانستان را در سر میپروراند و زمانها ادوار را در ذهن چرخش میداد
او به ماهیت کار توجه داشت حالانکه در تاریخ خراسانافغانستان کمتر افراد بودند که تصور حیثیت سرزمین را در سر داشته باشند، و یا نگاهشان باور عمومی نسبت به یک سرزمینی که کثیرالقومی است باشد.
نمونهی آن جنگهای استعماری و مذهبی قرن ۱۹ که سبب تقویه اندیشههای سختگیرانه اسلامی شده بود را میتوان اشاره کرد.
آنچه که علمای دینی در دیوبند مدرسهیی را بر اساس اندیشههای مشابه به وهابیهای سعودی تاسیس نمودند.
این مدرسه در بین خرتسانیافغانستانیها نفوذ زیاد پیدا کرد، حتا امیر دوست محمدخان در آن زمان به خاطر مقابله با خطر حملات ِسیکها در اوایل قرن ۱۹ خود را امیرالمؤمین خوانده کلمه امیرالمومنین کلمه جدید در نظامهای پسا مسعود نیست بلکه ریشه تاریخی و مغرضانه دارد و دوست محمد با این کلمه و شیوهای که انتظام داده بود جنگش را علیه آنها جهاد خواند.
امپراطوری بریتانیا به خاطر مقابله با امپراتوری روسیه دوبار به خراسانافغانستان حمله نمودند که طی آن اشعار مذهبی خوانده میشد و در باره تمدن عالی انگلیس تبلیغ صورت میگرفت. قبایل خراسانافغانستان مملو ازاحساسات مذهبی بر انگلیسها حمله نموده بسیاری از آنها را کشته و آنها را به عقب نشینی خفت بار وادار نمودند، آنچه که در قرن بیستم جنگ میان امریکا و روس بود در آن زمان جنگ واقعی بین روسیه و انگلیس بود.
مسعود تاریخ میدانست و نیابتی شدن را نمیخواست. صرفا به فکر آن بود تا خراسانافغانستان میدان رقابتهای شرق و غرب نگردد، آرمانی که اطرافیان او به آن بازی کردند و حقیقت مبارزاتی اش را با یک واقعیت مادی تعویض نمودند، بار تاریخی مسالهای مبارزه در زمان امیر دوست محمد خان نگاه ظاهر گرایی را با خود داشت و مردم جدا از مبارزه و مجاهدتشان عمق اصل قضایا را درک نمیکردند چیزی که مسعود آن را میدانست زیرا خراسانافغانستان یکی از کشورهای بود که اسلام مخلوط شده با صوفیزم هندی را با خود داشت.
با آنکه امروز این دیدگاه را داعیان دین رد میکنند لیک تحلیل تاریخی، تجارب سیاسی و تحولات زود هنگام در نظم دولت و سیاست در کشور مبین این امر است؛ و توهم بمیان آمده در قلب افکار عمومی از بار اقتباس و تلفیق امور عنعنوی با شگردهای دینی است امروزه نیز بعضی از رسوم بدوی و بادیه نشینی را میتوان در دین متصور بود.
تکیه مسعود بر اسلام اعتدالی از برای آن بود تا بدویت وقبیلهگرایی در دین جای نگیرد، امیر عبدالرحمن خان که به “امیر آهنین” شهرت یافته بود در آخر قرن ۱۹ به کمک انگلیسها خواست مردم خراسان را مجبور سازد، تا در یک جامعه بزرگ از یک قانون و یک رهبر اطاعت نمایند.
رویکرد سرکوب گرایانهای که در ماهیت اصل ارزشی تدین را ذوب میکرد و این اندیشه طی صدها سال باعث ایجاد یک نوع ترس از خارجیها گردیده اسلام را به صفت یک دکترین سیاسی، ملی و جنگی در آورده بود.
با آن همه، حتی طرفداران اندیشههای افراطی دینی در خراسانافغانستان نیز جنگ میان تمدنها و یا اعلان جهاد علیه کشورهای دور دست را تبلیغ نمیکردند.
“جوانان مسلمان” که بلوک شرق آنان را نوکران امریکا خطاب میکرد و آنان کمونستان را نوکران شوروی مینامیدند در سال ۱۹۷۹ در اولین جلسه خود استاد ربانی را به حیث رهبر و استاد سیاف را معاون سازمان انتخاب کردند.
حکمتیار به خاطر زندانی بودنش در آن جلسه شرکت کرده نتوانست، و دیگران او را به حیث مدیر بخش سیاسی حرکت انتخاب نمودند، تنها کسی که در میان این بحران تفکرات خود را میانه یافته بود احمدشاه مسعود بود او میانهروی در اسلام را از برای آن اشاره میکرد تا اشمئزار دینی در افکار عمومی ایجاد نشود زیرا او در دوران کوتاه تحصیلش تعهد خود را به اندیشه اسلامی به اثبات رسانیده بود.
وقتی اندیشهی مسعود را انسان به مطالعه میگیرد در مییابد که این اندیشه به لحاظ ذاتی و محتوایی با سید جمالالدین مجاروت دارد. حکمتیار کسی بود که با هر چیز اعتراض میکرد و در صف اول مظاهره چیان قرار میگرفت.
حکمتیار نسبت به مسعود حسادت میکرد او از خلاقیت و ظرافتی که مسعود داشت رنج میبرد رنجی که او را بی رویه میساخت و در برابر مسعود بخاطر ظرافت و خلاقتش ایست میشد.
در واقع هدف حکمتیار عدالت محوری و بیداری اندیشه اسلامی که مسعود میخواست نبود صرفا یک خلا در مسیر حساب میشد او این رفتار مغرضانهاش را با باده دین ترمیم میکرد و از بغضش سر باز نمیزد و همواره در دلش این موضوع را پرورش میداد که باید مسعود تحت سیطره و فکر او باشد. آیاسآینیز برای تیز شدن حسادت حکمتیار به مسعود او را تحریک میکرد و در برداشتش مرچ و مصالح میزد تا تیز و تند باشد و هر چیز که حکمتیار میگوید بلافاصله و بدون خردهگیری توسط مسعود پذیرفته شود این مساله اولین دلیل جدایی مسیر مسعود و حکمتیار را نشان میدهد.
مسعود با حکمتیارخیلی نزدیک نمیشد. و درسهای استاد ربانی را میپسندید.
مسعود استاد ربانی را در دانشکدهی شرعیات، که مشابه به تعمیر یک مکتب متوسطه در امریکا ساخته شده بود، ملاقات مینمود. وقتی که محمد داوود نظام سلطنت را در ۱۷ جولای ۱۹۷۳ سرنگون نمود، مسعود یک عضو فعال “جوانان مسلمان” بود. استاد ربانی چند ماه پس از کودتای داوود خان گفت، بعضی از برادران ما میخواهند، با حمله مسلحانه این رژیم جنایت کار را سر نگون کنند. آنها سلاح بدست آورده و با برخی افراد در اردوی خراسانافغانستان تماس بر قرار نمودند. اما راهشان به قدرت بسته بود و دولت داوود علیه آنها داخل عمل شده در نتیجه ربانی، حکمتیار و مسعود به پاکستان پناهنده شدند، حکومت پاکستان به تائید آنها پرداخت، زیرا پشتیبانی کمونیستها از کودتای داوود، ارتش پاکستان را نگران کرده بود.
مسعود، حکمتیار و یک تعداد جوانان در پاکستان آموزش نظامی دیدند. در آن وقت ذوالفقار علی بوتو صدراعظم پاکستان بود و امور خراسانافغانستان توسط جنرال بابر اداره میشد. بابر و حکمتیار با هم نزدیک شده برنامهای را برای سرنگونی رژیم داوود خان در سال ۱۹۷۵ طرح نمودند.
طبق پلان مسعود باید به صورت مخفی به پنجشیر رفته، از آنجا عملیات را علیه دولت آغاز میکرد. حکمتیار به این باور بود که پلان او با بابر باعث ضعف و سرنگونی مسعود میشود. او مسعود را زهر روان خود و خار سر راه اش میدانست هرچند پلانهای او به ظاهر جهاد و سرنگونی شورویها بود لیک ابتداء کار را به مسعود تفویض میکرد چیزیکه مسعود از عهده آن بر میامد این مساله بیشتر از پیش به آزار حکمتیار میپرداخت.
مسعود با دل ناخواسته به این کار اقدام کرد، اما نتایج عملیات خوب نبود و مسعود بار دیگر مجبور به پناه بردن به پاکستان شد. او میدانست که تنفر حکمتیار نسبت به او کاسته نمیشود در اوایل میکوشید تا بخاطر کنترول نظم سازمان خودرا در این مساله بیتفاوت نشان دهد و در واقع با حکمتیار طوری برخورد میکرد که گویا چیزی نشده است، باری تلاش ناکام برای سرنگونی داوودخان باعث انشعاب در گروه اسلام گراها شد. حکمتیار از اینکه مسعود درخشش داشته باشد تحمل اش بسر رفت او حزب جدیدی را بنام “حزب اسلامی” ساخت و با آی اس آی روابط خیلی نزدیک بر قرار نمود. مسعود در جمعیت اسلامی به رهبری استاد ربانی باقی ماند.
مسعود در سال ۱۹۷۸ بار دیگر به پنجشیر آمد، اما این بار به پاکستان و برخی رهبران چندان اعتماد نداشت. زیرا او این بار درک کرده بود که هدف آیاسآیفقط جلوگیری از نفوذ روسها درمنطقه بوده و جدا از این بنیه اقتصادی از جهان غرب وعرب در این مسیر دریافت کند آیاسآیتحمل داشتن یک قوماندان دلسوز برای مجاهدین دربرابر روسها را بادیده حقارت میدید و بصورت غیر مستقیم بعضا دراین برنامه مسعود زهر خند میداشت مسعود با ۳۰ نفر،
17 تفنگ و معادل ۱۳۰ دالر پول نقد و یک اعلامیه که در آن از مردم خواسته شده بود؛ تا علیه رژیم کمونیستی جهاد نمایند، به پنجشیر آمد. تا عمر ۳۰ سالگی مسعود شش حمله مستقیم شورویها را، که بزرگترین ارتش دنیا را در دست داشتند، عقب زده بود. رهبری سیاسی و قوماندانی قوای مسلح شوروی در ابتدا فکر میکردند که نیروهای مسلح آنها نقش کمکی را به نیروهای رژیم کمونیستی کابل بازی خواهند کرد. مامورین کریملین همیشه خود را به این گفته تسلی میدادند که مجاهدین چیزی بیش از بازمچیها نیستند.
بازمچی نامی بود که شوروی به مبارزین مسلمان آسیای میانه، که پس از انقلاب کمونیستی اکتوبر مقاومت مسلحانه را علیه ماسکو به راه انداخته بودند، داده شده بود. شورویها بازمچیها را شکست داده بودند و فکر میکردند، این کار را در خراسانافغانستان نیز تکرار خواهند کرد. اردوی رژیم کمونیستی کابل با گذشت زمان ضعیف شده میرفت، زیرا فرار از صفوف آن در حال افزایش بود. تلاش برای جلب و احضار اجباری تعداد افراد آن را افزایش می داد، ولی در موثریت آن اثری نداشت. به تدریج نیروهای شوروی مجبور شدند، بار جنگ را خود به عهده بگیرند. نابودی احمدشاه مسعود و تسخیر دره پنجشیر در راس اهداف عمده شورویها قرار داشت. مسعود که به پاکستان بی اعتماد بود و پلانهای خصمانه آن را میدانست در تلاش آن بود تا بااستفاده از جنگهای چریکی افسران روسها را از پای در بیاورد و صلاح آنها را میان مجاهدین تحت کنترولش تقسیم نماید او ازاین شیوه بشکل ماهرانهاش کار میگرفت.
از غرب دره پنجشیر شاهراه سالنگ از میان کوههای بسیار بلندی میگذشت. این شاهراه کابل را به ترمز در سرحد شوروی وصل نموده و شریان لوژستیکی نیروهای شوروی را تشکیل میداد. به خاطر کنترول بر خراسانافغانستان شاهراه سالنگ باید باز باقی میماند. سالنگ به حیث منبع بدست آودن لباس، غذا واسلحه برای نیروهای احمدشاه مسعود در آمده بود. نیروهای مسعود از کوهها پائین آمده بر کاروانهای شوروی حمله نموده سپس به کوهها بالا میرفتند.
آنها مرمی و حتی پرزه جات موتر و تانک غنیمتی را توسط اسپ به پنجشیر انتقال داده در آنجا بواسطه میخانیکها برای فعال ساختن وسایل جنگی شان به کار میگرفتند.
مسعود در سال ۱۹۸۱ به یک خبرنگار گفت، او یک عملیات را وقتی موفقیت آمیز میخواند که از آن چیزی بدست بیاورد. مسعود بازمچیای بود که شورویها میخواستند، از شر او خود را خلاص کنند. در هر شش حمله شوروی بر دره پنجشیر در بین سالهای۱۹۸۰تا ،۱۹۸۲ چنین فکر میشد که مسعود چانس بقا را ندارد.
او در دوران اولین حمله شوروی کمتر از یک هزار جنگجو داشت، اما دو سال بعد تعداد افراد او دو چند شده بود. در این بین پاکستان نقشی نداشت و آیاسآیبقول خودش از مسعود بیزار شده بود زیرا آیاسآیبه این درک رسیده بود که مسعود یک ظرافت متعالی داشته وخودش اوضاع را تحت کنترول دارد این ظرافت عقده حکمتیار وآیاسآیرا هر روز بیشتر میساخت.
افزایش، ارتش شوروی نسبت به نیروهای مسعود بسیار قوی بود. در خزان ۱۹۸۲ شورویها ده هزار نیروی خود و چهار هزار نیروی دولتی و صدها تانک، هلیکوپتر و جت را به جنگ مسعود فرستادند. شورویها نه تنها خواهان تامین امنیت سالنگ بودند، بلکه میخواستند، قبل از همه در شمال شرق خراسانافغانستان یک پیروزی تعیین کننده بدست بیاورند. مسعود به صفت یک قوماندان بسیار جدی عرض وجود نموده بود روسها از این ناحیه متاثر بودند. اما مسعود که با پاکستان روابط خوب نداشت.
روسها میدانستند که مسعود ماهیت جنگ و برنامههای پاکستانیها را درک کرده است به همین خاطر او را با وصف اینکه باوی در جنگ بودند خوب میدیدند حتا افسرانی را که مسعود از شورویها دست گیرمیکرد را نمیکشت و همراهشان برخورد دوستانه میکرد افسران شوروی از این برخورد مسعود در حیرت میرفتند وزمانی رها میشدند و بسوی شوروی میرفتند از رفتار و عملکرد مسعود به مردمشان میگفتند این امر باعث افزایش حیثیت مسعود در میان دشمنان اش شده بود او از آوان مبارزاتش خلاف کشتار و دهشت بود اما چارهای نداشت.
پسانترها رشد مسعود یک خنجر بزرگ به قلب آیاسآیشد نفوذ و گستردهگی مسعود زمینه مداخله آیاسآیرا کم رنگ ساخته بود ولی آیاسآیاز اهداف اش دست نمیکشید و در این بین او هر چندی که مسعود را فراتر از برنامه خود میدید لیک بخاطر سرنگونی شورویها میجنگید خوش بین بودن مساله پسان به خودشان جنجال بر انگیز شد.













