تحلیل: محمدمبین شیرزاد
سیمای اجتماعی-سیاسی خراسانافعانستان، دستکم در ۲قرن اخیر با فرهنگ قبیلهای-درونقبیلهای گرهخورده است. فرهنگی که بهباور اغلب مجال هرگونه روند و پروسهای ملی و جمعی را در نظام اجتماعی—سیاسی خراسانافعانستان سلب کرده و موجب بحرانها و نزاعهای بیشمار و بیپایان اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و قومی و درونقوم و منطقهای—فرامنطقهای بوده است.
پدیدهای که نهتنها بارآوردندگان خوویش را بهباروری و توسعهیافتهگی نرساند، بلکه هر ازگاهی؛ ناشی از خصلتهای معلول، نارسا و معیوب و ساختار دروننگرش. موجب صدمه و خدشه جبرانناپذیری برای سایر گروههای قومی و بومی و قومفرهنگی شد.
از هنگامی که نام این کشور در چارچوب استعماری شکلگرفت، پایهی فرهنگ قبیلهای نیر بهشکل فربه و نظامیافتهتر از پیش بر دستگاه قدرت نفوذ کرد.
تا آنجا که شاهان خراسانافعانستان مبتنیبر ناسیونالیزم برخاسته از مزرعه قومیقبیلهای در صدد پیادهکردن—سوارکردن ارزشها، نمادها، شاخصهها، برساختهای قومیقبیلهای بر روی روند-پروسهی ملی برآمدند.
این امر نهتنها که باعث تشکیل یک هویت ملی و ارزشها و نمادها و فرهنگ و دولت ملی نشد، بلکه بذر نفاق و نزاع و ناپیوستگی اجتماعی-سیاسی را کاشت که تا امروز به طور مستمر بهجای ثبات-توسعه بحرانآفرین بود.
هویتملی، دولتملی، ارزشها و نمادهایملی که برخاسته از توافقجمعی و بهمثابهی زنجیر همساز و سازگر بهشمار میرود. در پروسه ملی و جمعی نمایندگی از ارزشها، فرهنگ، اسطوره، سلایق و نمادهای کلی یککشور میکند، ناشیانه از سوی عناصر قوم و قبیله خاصهای مصادره و بهنمایندهگی از ارزشها و نمادها و عناصر هویتفرهنگی آنقوم تقلیلیافت.
تا امروز مبنای بسیارِ از مهمترین بحرانها و نزاعها بهشمار میرود.
عناصر و المانهای مولد فرهنگ قبیلهای
۱-کلناپذیری: فرهنگ قبیلهای در افغانستان کلناپذیر بوده و است.
ارزشها، هنجارها، آموزههای آن توانایی هممانندی پیدا نکرده. حوزه آن محدو و پرتوی آن اثرگذاریاش محصورشده در بافت درونقبیلهی—درونمحیطی است.
عناصر آن، تنها به توان تأمین مناسبات، مراودات و ارتباطاطات و رهنمون حلقه قبیله را دارد.
نه فراتر از آن را.
خصلت برتابید آن خاستگاهی قبیلهای دارد. تنها در راستای آرمانها، اهداف و آرزوی عناصر قبلیهای قابلتحقق است.
میدان و جولانگاهی آن چارچوبها و زیربافتهای قبیله است. خصلت مهم آن نه کلگرایی؛ بلکه عامگریزی و پناهبردن به قبیله است. استوانههای آن بر مبنای یکتوافق درونقبیلهای در پرتوی ارزشها، عادات و نمادها و و اسطورهها و هنجارها و سنت قبیلهای استوار است.
قواعد اجتماعی-فرهنگی آن اغلب بهصورت نانوشته-نامکتوب متأثر از عادات و نظامرفتاری مورثی از سوی عناصر قبیله مداوم و بهکرات اجرا میشود. از رهگذر سیاسی دارایی ساختار بسته و درونماندگار و کماکان ثابت است.
۲-خردگریزی: فرهنگقبیلهای در خراسانافعانستان خردگریز و استوار بر عواطف، احساسات، سنت، عرف و عادات است.
دادهها و مؤلفات آن نه برمبنای خردگرایی، عقلانیت، انگارههای تجربه عقلانی، بلکه بر چارچوبهها و ملاک رسوم و عواطف استوار یافته است. محیط و فضای آگاهی در آن بسته و خرد قدرت مجال ظهور متعارف را ندارد. آموزههای آن از ریشهای سنت و عرف قبیله برخوانش خردگریزی-آگاهیزدایی استوار ریشه میگیرد.
تابوها، سنتها و بتها در آن قدیسواره مورد اکرام و اغزاز قرار میگیرد، هرچند که غیرعقلانی، متحجر، بدخواه و ویرانگر باشد.
محصورسازی و قطع ارتباط و مجاری نفوذ با بیرون و حرامدانستن انگارهها و داشتههای دیگران مجالی هرگونه بینش اجتماعی و خردورزانه گرفته است.
دستگاه سنت قویترین مولفه در برابر هرگونه تغییر ناشی از آگاهی و خرد از روزنهی معرفتبنیاد و علمی مورد اعتنا است. عناصر قبیله هرگونه باور و تغییر بهامر دیگری و بیرونی را ضعف و غیریت و مذموم میانگارند.
شاکله بنیادین آن یکنوع نظم بر خاسته از سلوکیات، عرف، آموزهها، تابوها، هنجارها و ارزشها و سنت درونقبیلهای برمبنای تکخوانشی معیار زیستجمعی عناصر قبیله شکلیافته و در برابر خوانشهای بیرونی موجه و ماندگار است.
۳-بسترسازی عصبیتها: فرهنگقبیلهی در خراسانافغانستان همواره بسترساز عصبیتها، نزاعها، حساسیتبرانگیزی و دعوا بوده است.
خصلت متصلب آن پیوسته بستر آرام اجتماع را؛ دچار جزماندیشی، قشریگری و فربهسازی مسایل قومی و زبانی و نژادی و تباری و عشیرهی کرده است. برجستهسازی مسایل و موارد مذهبی و قومی و هویتی که منجر به کشمکش و نزاع و درگیری و نزاعهای کلانقومی شده است.
ترویج اندیشهای بیگانهستیزی و بدخواهی و خودگرایی و همجوشی زمینهوار بسا بحرانهای قومی و خاندانی و محلی در گذرگاهی تاریخ این سرزمین ناشی از پدیده عصبیت بوده. تا آنجا که زمینه منازعات خونین قومی-تباری میان تاجیکان، پشتونها، ازبیک و هزارهها که منتهی بر کشتارها، غصب سرزمین و نسلکشی و کوچاجباری و جنگهای بیامان و خونبار داخلی و نفرت و نزاع بیپایان بوده است.
۴-بستهبودن تحرک اجتماعی: فرهنگ قبیلهای در خراسانافعانستان در کنار سایر معضلات و نابسامانیها تحرکاتاجتماعی را نیز سلب کرده است.
خصلت بدخواهانه-مصادرهآمیز این فرهنگ زمینه جابهجای اقوام را ناشی از مشکلات اقتصادی، آموزش و پرورش سد کرده است.
اقوام در محیطهایی بسته با نرخ بالای بیکاری و بیسوادی و هنجارهای اجتماعی و اخلاقی و فقدان امکانات رفاهی و تفریحی بسر میبرند. مبتنیبر رویه حاکم مناسبات قبیلهای تحرکات اجتماعی، امکان کشمکشها و درگیری محلی و قومی و تبار را در پی دارد. از همینرو در بسیار از قصبات و محلات افراد ناشی از بیکاری، فقر و نبود تأمینات رفاهی دچار بیمارهای مزمن روانی—جسمی شده یا طعمهی جنبشهای جداییطلب، ملیشهها، گروهها و باندهای آدمربایی و قاچاق میشود.
۵-قشربندی تغییرناپذیر:
فرهنگ قبیلهای یکنوع قشربندی را در ساختار زیستی شکلداده که امکان هرگونه پارامتر متغیر را میگیرد و جامعه را خصلت ثابت و راکد میبخشد.
بهگونه جامعه را به یکتواختی، یکساناندیشی مواجه میسازد. لایه و پوستههای ضعیف به سختی مجال ظهور در عرصهعمومی را پیدا میکند.
ماهیت جامعه شبیه نظام اربابرعیتی نمودار میسازد و زمینه تحولآفرینی و تغییر ناشی از عقلاییگری و تجربه و معرفت خردورزانه میگیرد.
امکان فرصتهای برابر را عملن از آحاد جامعه میگیرد و عدهی را در بالا و عدهی را در پایین دستهبندی میکند. بهجای ترویج فرصتهای برابر و رهاسازی فرد از سلطهای فرد براساس مناسبات اربابرعیتی گزینه امکانهای سلطهی بیشتر نظم شبیه فیودالی را تقویت میکند.
از فراهمآوری بستر رشد فردی و تنوع و دگراندیشی و کثرت و پلورالستیکی میهراسد. چون این مولفات عملن از دریچهی رویاروی به سنت و فرهنگ قبلیهای نمودار میشوند تا اطاعت کورکورانه و بیمحبا. پیوسته میکوشد زنان را در حاشیه قرار دهد و پردهپوشی بر آنها اعمال کند. چون نظام فرهنگی قبیله برپایهی مردسالادی و زنستیزی استوار است. حضور زنان در عرصهی عمومی ننگ و بیغیرتی تلقیشده و نفرت تودهوار را بههمراه دارد.
زنان در فرهنگقبیله نه اینکه آدم دارای حق برابر بامرد شمرده نمیشوند. بلکه کشتزار و مایملک مردان، بردهجنسی و تولیدگر تلقی میشوند که مراد جز خدمت و همخوابهگی بر مردان ندارند.
۶-مجالنیافتهگی وفاقملی:
فرهنگ قبیلهای امکان هرگونه و شکل-فرم همبستگی ملی را میگیرد.
خصلت و رویکرد آن بر مبنای عناصر و ظرفیتهای درونقبیلهای بناشده است.
در آن مابقا اقوام مجال صفآرایی ندارند.
وفاقملی متضمن یکسر از اصول و قواعد است که برمبنای توافقجمعی وصول شود و همهگان در پرتو—چتر آن خود را ببینند و امکان برانگیختن احساس و عاطفهی ملی را داشته باشد و جامعه را از سطح قبیله و قوم بهسطح ملت و کلیت واحد همصدا و یکپارچه در برابر بیگانهگان تعریف کند. برایند وفاقملی گذار از منافع خردهقومی و مناسبات تنشآلود درونکشور و ثبات و توسعه و یکپارچهگی سیاسی است.
ضمن اینکه فرهنگ قبیلهای در نقطهی مقابل آن قرار میگیرد، عناصرآن مجال هرگونه ظهور عناصر وفاقملی را سلب و نابود میکند. فرهنگ قبیلهای بر مبنای کنش درونقبیلهای و تعصبآلود و ناپخته و کورکورانه و تقلیدگر استوار است. اما فرهنگ ملی برمبنای کنشجمعی و اراده خردگرایی و همگرایی معرفتاندیش. فرهنگ قبیلهای جامعه را خلایمعرفتی اندیشی، پیوستگی اجتماعی-سیاسی و فقدان بسیج نیروهای فعال و مؤثر و مولد فنی و تخنیکی و تخصصورز قرار میدهد و امکان قابلیتهای بیشماری را بنابر خصلت متصلب و متحجر و واپسگر مریضبنیاد و ضد توسعه و پیشرفتش میگیرد.
خراسانافعانستان برای گذار از بحران اجتماعی-سیاسی چارهای جز شناسایی عوامل و عناصر بحرانزا ندارد.
که مهمترین عنصر آن در کنار سایر مسایل بحرانزا فرهنگ قبیلهی است.
عناصر و عوامل این پدید کلید تمام بحرانهای اجتماعی-سیاسی از نظر نویسنده تلقی میشود.













