نویسنده حسیب فقیری
بخش نخست
من در سطحی قرار ندارم تا دربارهی این مکتب و منظومهی فکری که مسعود داشت قلم کش کنم.
اما از آنچه خواندهام و آنچه که قوهی ادراکم به کشف آن پرداخت، ضمیرم مهر تایید به درکم گذاشت و بخت اشتیاق نوشتن برویم لبخند زد، خواستم نگاهی گذرا به این شخصیت حماسی داشته باشم. شخصیتی که تمام عمراش را پای مبارزه و مجاهدت صرف کرد و سرانجام در همین مسیر حجاب چهرهاش با خاکتودههای زمینی هم رکاب و روحاش همنوا با عرشیان گردید.
مسعود با این شیوه مسیر زندهگیاش را نظم بخشیده بود و همیشه از تحمل و مدارا در امورات نظامیاش کار میگرفت و به رقیبانش بیشترین فرصت را میداد، میکوشید تا مشکل ابتدا از طریق مذاکره حل شود اگر مذاکره به نتیجه نمیرسید، متعاقبا دست به اسلحه میزد، آن هم برای آن بود تا حقیقت ماهوی مسایل به همین کرسی نشیند و این موارد چه در بخش نظامی میبود و یا هم سیاسی به اصل امور توجه داشت و در فروعات نمیپیچید تلاشاش این بود تا خراسانافغانستان آزاد باثبات و سر بلند را شاهد باشد، آرزویی که باخودش به دل خاک برد، او هیچوقت بدنبال برتری خویش نبود و امور پیچیده منطقوی را به محاسن سفیدان واگذار میکرد مشوره و داشتن جلسات از عادتهای زندهگیاش بود حرف هرکس را میشنید و به رقیبان سرسختاش ترحم داشت و از مهر و همدلی کار میگرفت.
جدا از این، او همیشه در پی آن بود تا با هم قطارانش هیچ آسیبی نرسد حتا زمانی کسی از مجاهدین بشهادت میرسیدند میپرسید که مجرد بود یا متاهل؛ با آنکه مسعود اشتیاق وافر به مسائل نظامی داشت ولی از خونریزیها ناخوشنود میبود و همواره میکوشید تا این وضعیت از طریق غیر نظامی حل گردد اشتیاق به رشته نظامی او تازه نبود حتا در دوران کودکی در دامنههای کوه علیآباد واقع در کابل با کودکان همسن خودش جنگ را تمرین میکرد چه اشتیاق و رغبتی! این حس گاهی آنقدر انسان را شور و جنون میدهد که گویی در همان حالت یک سره جهان را فتح کرده باشی این عطش عشق است که انسان را جهش میدهد و روان و جسم را متحرک میسازد.
مسعود اطفال را رهبری میکرد و تا قله کوه علیآباد که در شمال دانشگاه کابل و شرق پلتخنیک قرار دارد، اطفال تحت قومانده مسعود گروه مخالف را غافلگیر نموده قله را اشغال مینمایند.
مسعود با اشاره دست سربازان خویش و اسرا را به کنار سرک در پایان کوه هدایت نموده برای چند دقیقه اسرا را در جویچه بغل سرک نگهداری مینماید.
او بعدا اسرا را رها نمود و عساکر خود را رخصت میکند. در طرف دیگر سرک، مادر مسعود او را برای صرف نان چاشت صدا میزند.
مسعود که در سال ۱۹۶۳ به این بازی نظامی میپرداخت، هنوز یازده سال داشت.
خانواده مسعود چندی قبل به کابل آمده بودند، ولی او به زودی با تپههای بلند و درههای عمیق این شهر خود را آشنا نموده بود.
مسعود در بازیهای نظامی با همسالانش همیشه نقش یک فرمانده را به عهده داشت پدر مسعود در ارتش ظاهرشاه به رتبه سرهنگی خدمت میکرد. در دوران ماموریت پدرش از ۱۹۳۰ تا ۱۹۶۰ که وضع در خراسانافغانستان آرام بود به خاطر پدرش در کدام جنگ شرکت ننمود. مسعود سالهای اول زندگی خود را در هلمند، هرات و کابل گذرانید.
او در قریه جنگلک در دره پنجشیر که چند ساعت با کابل فاصله دارد، تولد یافته بود. دریای پنجشیر آن دره راکه ۱۲۵ کیلومتر طول دارد، به دوقسمت تقسیم مینماید. این دریا پس از خارج شدن از دره تنگ پنجشیر به وادی نسبتا وسیع شمالی داخل میشود دره پنجشیر را کوههای بسیار بلند احاطه نموده، در داخل دره زمینهای زراعتی و باغهای سبز قرار داشته دریا به آن زیبایی خاصی میبخشد. پنجشیر یک دره کم عرض است که پهنای آن در وسیعترین بخش از یک میل بالاتر نیست اما زمانی به دو طرف پنجشیر که قرا و قصبات است میروی گویی جاد مستقیم دره خیلی خورد است حالانکه این دره با کوههای هندوکش از دو طرف پوشانیده شده است.
من خود نیز زمانی از کابل بسوی پنجشیر میروم این حالت و رقت عجیب را حس میکنم نمیدانم که حسی در من در حین سفر به آن جا ایجاد میشود چه حس ایست؟ اما میدانم که مرا مسرت میدهد، و یک نوع دلتنگی روحی انسان اشباع میشود.
دانشمندان حوزه روان شناسی میگویند که همه احساساتی که در انسان وجود دارد قابل کشف نیستند حتا در این اواخر بیش از صد احساس دیگر را نیز متفکرین این حوزه کشف کرده اند؛ تهیج و رعشه اشتیاق در داخل دره در انسان چنان موج میزند که در عالم خیال به فکر تسخیر میافتی و حس میکنی که این همه کوههای که در دو طرف این دره وجود دارد ترا دلنوازی میکنند و در واقع ناز رعشه اشتیاق ات را میبردارند.
دریا در مقابل خانه پدری مسعود در جنگلک خیلی آرام است. اکثر مناطق پنجشیر دریای نیمه آرام دارد اما این منطقه همان گونه که گفتم آرام است و اطراف دریا را چمنزارها پوشانیده است سبزههای که میتوان در روی آن فرش پهن کرد و تفریح نمود، خانه پدری مسعود که در بالای این دریاست و زمانی از کابل بسوی پنجشیر سفر کنی طرف چپ دریا در میانه دامنه کوه موقعیت دارد و این خانه مانند خانههای دیگر از سنگ و ِگل ساخته شده است و مسعود در این خانه تولد یافته بود. دره پنجشیر برای صدها سال است که تغییر نکرده.
در پنجشیر یک جاده وجود داشت که موازی به دریا کشیده شده بود. در گذشته در جاده صدای پای مرکبهای باربر بیشتر از صدای چرخهای موتر به گوش میرسید.
یک جادهای کاملا خامه بود که در دوران جمهوریت یک خط بخش جاده و آن هم نیمبر از دهانه گلبهار الی پریان ساخته شد. گندم و جواری مورد ضرورت مردم در زمینهای این دره کشت میشد. و حال هم بیشترین نظم اقتصادی این مردم را زراعت شکل میدهد سیب، زردآلود، توت و بادام از باغهای آن بدست می آمد و اکنون نیز میاید.
گوشت مورد ضرورت از گاو و گوسفند و مرغ که در دره پرورش میشد، حاصل میگردید.
مردم در پنجشیر اکثرا خواندن و نوشتن را در آن دوره یاد نداشتند، تنها بخشهای از بازارک، رخه، حصه اول و دره از مناطقی بود که مردم درآن اندکی سواد خواندن و نوشتن میدانستند مردم پنجشیر در امورات عنعنوی وفرهنگی شان مستحکم بودند و شعرخوانی و حماسه سرایی راس هرم حماسی بودنشان را نشان میداد. این رسم تا امروز ادامه دارد، حتا مسعود خود نیز به شعر و مثنوی خوانی علاقه فراوان داشت او زمانیکه در شعر خوانی مصروف میشد سیاست و مافیهای آن را کنار میگذاشت و کسی را اجازه نمیداد تا در باره سیاست حرف بزند فقط باید همه به شعر خوانی گوش میدادند شبی که مسعود فردای آن بشهادت میرسد تا ناوقتها با همقطاران فرهنگی اش مینشیند وتا دو شب شعر میخواند و شعر میشنود.
او یک انسان متعهد، مخلص، با اداره و قاطع بود همیشه چه در اوقات نماز چه در اوقات غیر نماز پا به وضو میبود تهجداش ترک نبود او عادت داشت شبها برنامههای مادی و معنویاش را انتظام میبخشید امورات جنگی و سیاسیاش که تمام میشد پی امور معنوی میشد، و با خداوندج راز و نیاز میکرد و حرفها و مشکلات و نابسامانیهای آن روزش را با او شریک میساخت.
از خدا برای پیروزی مردم اش کمک میخواست و عجز خود در برابر خالقاش را همیشه مطرح میکرد همین بود که از بار شب زندهداری در میان مردمش جایگاه ویژه پیدا کرده بود.
پدر مسعود تعلیمات رسمی دیده بود. مادرش گرچه تعلیم یافته نبود، اما چون به یک فامیل تعلیم یافته در رخه، که پائینتر از بازارک موقعیت دارد، مربوط میشد، به تعلیم چهار پسر و چهار دختر خود توجه زیاد داشت.
مادر مسعود مسؤول تربیه اولاد و برقرار کننده انضباط در بین آنها بود. چون مسعود یک کودک شوخ بود، مورد سرزنش مادرش قرار میگرفت. اما این سرزنش زبانی بود، نه زدن. مسعود بعدها میگفت از یگانه فردی که میترسید مادرش بود.
در اواخر دهه شصت که مسعود در دوره لیسه بود، پدرش از وظیفه عسکری تقاعد نمود و آنها در کارته پروان زندگی میکردند.
خانه شان از کانکریت ساخته شده دارای هفت اتاق بود. مسعود در لیسه استقلال درس میخواند و نمراتش در مکتب خوب بود. مسعود درین مکتب به زبان فرانسوی آشنایی پیدا کرد. برای او به خاطر استعدادش یک بورس تحصیلی به فرانسه داده شد؛ اما مسعود خلاف انتظار فامیلاش این بورس را قبول نکرد. او میگفت میخواهد مثل پدرش یک نظامی شود. پدرش با استفاده از شناختهایی که داشت خواست او را در لیسه عسکری شامل کند، اما موفق نشد.
مسعود ناچار به دانشکده پل تخنیک که توسط شورویها پشتیبانی میشد داخل شد در سال اول فاکولته مسعود دریافت که او در ریاضی از استعداد خوبی برخوردار است. او کورس تدریس ریاضی را تشکیل داد و امید داشت که یک مهندس و یا انجنیر شود. تب جنگ سرد به خراسانافغانستان مانند یک ویروس رخنه کرده بود. این ویروس آنقدر مخاطره آمیزه بود که حتا زود بالای افکار و اندیشهها تاثیر میگذاشت در واقع تبلور اندیشه و محک بیداری و غیر بیداری در انسان در همین دوره دانشگاه ترمیم میشود دانشگاه دورهای است که به یک انسان اندیشه دایمیاش را در ضمیر و رفتارش محک میکند، حتا انسانی که در خانه به لحاظ رفتاری با توجه به دید شخصیتیاش بی رقم معلوم شود دانشگاه او را دگرگون میکند البته دانشگاهی که انسان پروری درآن در راس هرم قرار داشته باشد.
تا آخر دهه شصت همه دانشگاه کابل در تب سیاست میسوخت این همان اشتیاق جوانان نسبت به اندیشههای بود که وجود داشت و اوضاع خیلی جدی بنظر میرسید.
دولت شاهی و ضعیف خراسانافغانستان در حال نابودی قرار داشت. زیرا کشتارهای تاریخی و بی تفاوتیهای سیاسی از آن دسته مسایل ای بودند که کشور در یک حالت نا همگون قرار گرفته بود و به سوی یک سیاست جدید در حرکت بود.
در این مورد که نظام آینده کشور مارکسیستی باشد یا اسلامی، لائیک باشد یا مذهبی، عصری باشد یا سنتی و یا هم ترکیبی از این طیفها، هر استاد دانشگاه نظر خود را داشت.
والدین مسعود او را یک شخص دیندار تربیه نموده و در او نفرت اندیشههای کمونیستی را تزریق نموده بودند.
این نفرت در ضمیر و روان مسعود طوری تزریق شده بود که او احساسات دینیاش را هر روز تجدید و روان خویش را برای بیداری اسلامی هماهنگ میساخت کشتارهای متعدد و پیهم مسلمانان در اطراف واکناف کشور یک نمونه بارزی بود که در تدریس مسعود توسط فامیل اش بکار گرفته میشد او در همین دوره رویای دگرگونی و تحول عمیق را در سر میپروراند و خواستار یک نظم عمومی و عزت جمعی بود عزتی که با حیثیت جمعی کشور همخوانی داشت.
او حقارت در یک سرزمین را بدتر از بردهگی میدانست که، بردهگی در طول تاریخ از انسانها بعنوان ابزاری در جهت تحقق امور کارگرفته میشد و هر کشوری نظر به نوع فرهنگ و رسوماش از آن استفاده میکرد کسی از برده بجای اسپ و گادی استفاده میکرد و کسی هم برای اعمار زیر بناهها و شهرها.
مسعود وقتی که در سال اول دانشگاه به خانه برگشت گفت، به گروه “جوانان مسلمان” پیوسته است. این گروه چندان مشهور نبود. احمدولی برادر احمدشاه مسعود میگوید: او به اعضای فامیل، دکاندارها و هر کسی که با او ملاقات میکرد، میگفت: “جوانان مسلمان” جنگ را علیه کمونیستها به راه خواهد انداخت.
این شعله اندرون او روایت دو پیام را داشت اولا او عشق مبارزاتی را از کودکی با خود حمل کرده بود و ثانیا مساله بی برنامهگی و فقدان ارزشهای میهنی از مولفههای بودند که مسعود را بیشتر از همه متحرک ساخته بودند.
در آن وقت کمونیستها در دانشگاه، ادارات دولتی و ارتش از نیروی زیادی برخوردار بودند. بینش دینیای که مسعود در دانشگاه کابل به آن آشنا شده بود، با بینش پدرش در باره اسلام تفاوت داشت. مسعود روحیه بیدارگرایانه داشت او دید متعالی نسبت به اندیشه اسلامی در سر داشت دیدی که نه غرور در آن محسوس بود و نه هم ریا و خود نمایی بلکه رفتار مبین وقار و حیثیتی بود که ارزش معنایی او راه دیگران بازتاب میداد. بعضی انسان گاهی تکبر و خودخواهی را به وقار و حیثیت طوری اشتباه میگیرند که خود نمیدانند و این رفتار آنان را نه خودشان بلکه دیگران درک میکنند در وقار و حیثیت عجز معنادار معنایی وجود دارد عجزی که تنها در برابر خالقش بیان میشود و این طوری است که انسان از معنا الهام و انرژی گرفته و نور این انرژی دیگران را تحت تاثیر قرار میدهد.
مسعود نیز اصل شخصیت معناییاش در همین مسیر هماهنگ بود و همیشه با خودش در تنهاییها مشورت میکرد در تنهاییها نگاهی به وجدان و ضمیرش میانداخت یکباره خود شاگرد وجدانش میشد و از پاکی آن برای هر چه تمیز ماندن و مدیریت داشتن اندرون خود بیشترین بهره را میبرد این بینش جدید او را با استادان فاکولته شرعیات که در خارج به تحصیل رفته بودند، به کابل آورده شده بود بیشتر محرک میساخت.
یک تعداد از استادان شرعیات در جامعهالازهر در قاهره تحصیل نموده بودند. کاندیداهای دوکتورا چون استاد ربانی و سیاف تحت تاثیر اندیشههای اسلام گرایان اسلامی مصر قرار گرفتند. با برگشت به کشور، این استادان در صنوف خویش مسایل سیاسی اسلام را تشریح نموده اندیشههای خود را به جوانان ذهین چون احمدشاه مسعود منتقل مینمودند.
مسعود که خود اندیشه داشت این اندیشهها بالای روان او تاثیر خاص خود را داشت و در واقع نور اشتیاقاش را بیشتر میساخت؛ همین بود که مسعود به رشد متعالی رسید و نظم عمومی زندگی خویش را در مسیر مبارزه برای بیداری صرف کرد و در همین راه رخت سفر به دیار ابدیت بست.













