باتلاق منازعات درونی انسان

باتلاق منازعات درونی انسان

حسیب فقیری

سلسله پرسش‌های ذهنی‌ام گاهی بی رحم و شدید می‌شوند، هر چیز را بی محابا و بی رویه می‌رسند گاهی از محیط، گاهی از فلک و گاهی هم از درونیات عجیب خودم.
درونیاتی که هیچ کدام آن با بیرون تطابق ندارد.

وقتی انسان باخودش در کشمکش باشد هزاران پرسش‌های بی چون و چرا در او ایجاد می‌شوند. هزاران نوع فکر وسواس انسان را در حصار خودشان قرار می‌دهند، حصاری که زنجیره‌های آن نامنتظم و بی رقم اند.

درونیات انسان بعضا رقت بار بنظر می‌رسند و گاهی انسان با عالم درون انس می‌گیرد، گویی کسی در آن باتلاق ترا صدا میزند و دستت را می‌گیرد و به محیط‌های نامتنهای می‌برد.
محیط‌های که تو خود از آن بی خبری، اما گویی از قبل به این محیط‌ها آشنا بوده‌ای.

جالب آن جاست که در هر مسیر این سفر به خود نزدیک می‌شوی خودی که سال‌ها تو از آن بیگانه بوده‌ای.
حتا خود خویش را در دیگری تجسس می‌کردی در حالی‌که نه آن بود که تو می‌گفتی بلکه چیزیست که تو تا هنوز ندیده‌ای.

باری همین منازعات درونی است که در هر مسیری سیم‌های خاردار نصب می‌کند و ترا از رفتن به جای که گل‌زار آرامش است باز می‌دارد و زمانی می‌رسد که تو با خودی که ذهن برایت ساخته ناخواسته انس می‎گیری و عطش خویش را با این من ذهنی آرام ساخته و کام می‌گیری و حظ می‌بری. در این میان از حقیقت مسیر خبری نیست.

در این دنیا برگی هم بی دلیل تگان نمی‌خورد. بادهای درون و بیرون حرفی برای گفتن با تو دارند.
این بادهای بیرون سر جایش بادهای درون می‌خواهد. چه بگوید باد درون از بی مسیری تو شکوه دارد و فریاد می‌زند که بکجا میروی “ببین تفاوت راه از کجاست تا بکجا”.
اما این قلب ناهوشیار توست که نمی‌بیند و بصیرت کورات نمی‌شنود.
باز می‌گویی من کامل هستم، کامل شدم. حالانکه از این کویر و این باتلاق پر از منازعه رهایی نیافتی.
این کامل شدن در حقیقت مردن نیز هست. بمیر قبل از آن که بمیری تا حقیقت و رموز اسرار را بدانی.
در واقع درون انسان اصل کلیدیست بر باز کردن رمز اسراری که ما از آن بی خبریم.

زندگی ما سرشار از تمام اتفاقاتی است که ما هنوز با آن بیگانه ایم اتفاقاتی که شاید دست ما را بگیرد و به جای برساند که سال‌ها انتظار دیدار آن را داشته ایم. اگر تجربه کرده باشید؛ زمانی انسان به کوه‌ها و صخره‌ها می‌رود و در این سیر تنها می‌باشد، حس و رقت عجبی وجود او را فرا می‌گیرد حسی که شاید عطش هیجان اش را سیراب کند و او را بخوداش رام سازد.

گاهی انسان خودش درنده وجود خود می‌شود و این درندگی او را از اصالت بی غل و غش دور می‌کند اصالتی که شاید او را به ماورای خودش برساند در این کویر و صخره‌ها آوای موسیقایی طبیعت چه زیبا ترنم می‌دهد و چه آرام با تو با زبان حال سخن می‌گوید زبانی که بی قیل وقال و بدون واسطه است؛ اما تو نمی‌دانی فقط با دل و روان با محیط ات انس می‌گیری و دل و روان تازه می‌کنی.
چو از این کویر وحشت بسلامتی گذشتی.

به شکوفه‌های باران برسان پیام ما را
زمانی بلندای مسیر را طی می‌کند در میابی که فضای لایتناهی درون محیط کلانی در عقب این بلندا دارد هر چند فضا طولانی بنظر می‌رسد اما تو می‌کوشی تا این فضای لایتناهی را بدون خسته گی طی کنی گاهی در محیط خیال و گاه هم در محیط معنا در دو مسیر گیر میافتی یکی مسیری که تنها تو هم است و دیگری مسیری است که تو را به اصل خودت متنهی می‌سازد سخن حال طبیعت ات موسیقایی است که در آن هو باده ترا مست می‌کنند گاهی شطحیات بر خواسته از این باده ترا رام می‌کند و التیام می‌دهد گاه سردرگم و حیران می‌شوی آن هم از بهر عجایبی که در این عالم نهفته است نزاع از همین جا شروع می‌شود یک‌طرف وجد ترنم است.

طرف دیگر نا امیدی و اضطراب و قوه‌های نا میمونی که ترا زمین‌گیر می‌کند و نمی‌گذارد تا پرواز کنی پروازی که اصل حقیقت توست و اصل سلامت تو را نشان می‌دهد تو رنج می‌بری رنجی که دردی از دردهای تو را دوا نمی‌کند رنجی که انتها آن حسرت است.
باید و باید از این کویر بگذری بتوانی همچون ابراهیم آتش رنج را بخود گلزار ساخته ورنه در همان آتش می‌سوزی و بقایای از دنیای زیبا و اصیل که معنای ترا بتو می‌فهماند محروم می‌شوی.

هر جنبنده‌ای از خود معنای خاص دارد یکی خود را در باتلاق تعریف می‌کند و یکی هم تا اخیر نا تعریف باقی می‌ماند و بید بی ثمری می‌شود که آتش دوزخ به آن آمادگی می‌گیرد حالانکه ما نیازمند آنیم تا درخت میوه‌ای شویم و معنای ما خیر و فلاح و رفع مشکل و گرسنگی دیگران باشد به دیگران با میوه معنایی ما تازه‌گی و انرژی دهیم دین هم نوع انرژی است که آدم‌ها نظر به محیط‌شان آن را می‌گیرند گاهی فکر می‌کنید که چرا یک‎سره خوشحال اید حالان‌که زمانی به زندگی خویش می‌نگرید همه آنچه که باید مثبت باشد و به مسیر شما یکجا هم‌کاروان شود یک‌سره بر عکس مسیرتان رخش می‌راند اما باز هم خوشحالید این در حالیست که شما بی مسیر هستید ولی خوشحال اید این از برای آن است که شما روان مسرت خویش را با موسیقایی طبیعت یافتید این بدان معنا که گاهی طبیعت درون با طبیعت روابط با رفتار معنایی کلام حال دارند و این به انسان امید می‌دهد شاید.

درک این معما پیچیده‌گی داشته باشد و آوردن این چنین اموری در قید قلم سخت لیک ارزش آن را دارد تا روی برگه بریزی ولو که مجمل هم باشد رابطه معنایی طبیعت بیرون با طبیعت درون با غم‌ها و شادی‌های انسان کاری ندارد و زمانی این دو با هم در ارتباط اند از همدیگر انرژی مثبت می‌گیرند و اما در عالمی از داشته‌ها گاهی ظاهراً انسان خوشحال است اما در محتوا و معنا خسته واندوهگین بنطر می‌رسد این یعنی ناسازگاری طبیعت درون با طبیعت بیرونی طبیعتی که روان محزون وحسرت زا به انسان می‌دهد اگر گاهی رعشه طبیعت درون با نظم بیرون سیراب می‌شود چه به چیزی رسیده باشی و چه هم نرسیده باشی هر کدام در محور مفهوم خود یک معنای خاص و مهم دارد معنا یابی انسان‌ها دقیقن در همین مسیر میسر است مسیری که منازعات درونی انسان حل شود و میان خوبی بدی و همه امور و پدیده‌ها از قبیل احساسات و خواست‌ها توقعات و تمایلات هماهنگی ایجاد شده و میان آن‌ها هیچ نوع نزاعی موجود نباشد.

مولانا چه زیبا اشاره می‌کند:
ای برادر توهمین اندیشه‌ای
مابقی تو استخوان و ریشه‌ای
این اندیشه از دیده مولانا تنها عقل مافی‌ها منظور نیست بلکه همه آنچه که تمیز خوب و بد انسان را نشان دهد و منازعات درونی انسان را با یک تفکر مثبت و دید وسیع حل بسازد را نیز مبرهن و در برگیرنده است گذار از مراحل بغرنح زندگی و رسیدن به خواستگاه اصل آرزو یک طرف مسیر دل است و رنج و مشکلات موجودیت مشقات در سوی دیگر طرف دیگر مسیر را نشان می‌دهد که هر کدام به‌نوبه خود تلاش می‌کنند یک قوه بر زمین‌گیرسازی انسان می‌کوشد و قوه دیگر برای انسان پرواز عقاب گونه یاد می‌دهد.

این کشمکش و منازعات درونی عجایبی اند که رمز و اسرار دارند و کشفیات ضعیف انسان نمی‌تواند او را به اصل مسیر جهت دهد به همین خاطر هم بوده که دین‌ها فقط دعوت را اصل هرم خود قرار داده اند حتا نوح علیه‌السلام نه صد و پنجاه سال خدا گفت اما فقط جواب تمسخر آمیز از اطرافیان‌اش کسب کرد او چه در طول کمتز از یک‎هزار سال تنها خدا می‌گوید و مردم را می‌گوید خدا را دریابید تا اصل خود را پیدا کنید این بدان معنا بود که او به اصل خود خویش رسیده بود این اصل خود انسان او را در برابر تحقیر، توهین، زندان، شکنجه، بدگویی، تحجر و افواه منفی مردم زمین‌گیر نمی‌کند بلکه او فقط در همان طغیان عاطفه مشغول است طغیان عاطفه نوع دیگری از تعریف عشق است. عاشق را هیچ موجودی از رفتن او به مسیر معشوق باز نمی‌دارد در واقع توان باز دارندگی‌اش را ندارد تا او را از آن محیط بدور سازد او طغیان عاطفه را حتا خود واقعی‌اش نیز مهار نمی‌تواند این یعنی اصل آنچه که انسان باید به مسیر حقیقی اش حرکت کند و خود‌های راستین‌اش را دریابد خودهای که او را به اصل اصالت‌اش می‌کشاند.

در کیف و کم زندگی تنها چیزی که موازنه انسان را برابر می‌سازد همین بیداری روانی و سلامت اخلاقی اوست که استوار بودن و متانت به او می‌دهد و دلی در برابر این دو ندامت‌ها و کسالت‌هاست ندامت و کسالت یک نزاع منفی دیگر به انسان دارند گاهی من‌های ذهنی انسان در برابر اصل حقیقی انسان به نزاع می‌نشینند و او را از خود او دور می‌سازند گاهی در محور صوفیانه نیز همین ماهیت خود ذهنی جای می‌گیرد بجای بردن انسان به اصل حقایق خودش در پی منیت و اثبات معنایی او به دیگران می‌شود در حالیکه معنای انسان شیرازه عجیبی دارد که تنها خود انسان آن را درک کرده می‌تواند و دیگران هیچ اثری از باب این مساله گرفته نمی‌توانند باری انسان است و مافی‌های خودش در او جز خودش هیچکس دیگر دخل و تصرف ندارد گاهی خود نیز از آنچه در خود دارد بی خبر باقی می‌ماند و فکر می‌کند که همه چیز اش همان من مادی و ذهنی است در حالی‌که چنین نیست هوا و باده در این سبوه از جای دیگر است که انسان بعضاً از درک او عاجز می‌ماند و معجوز این عجز در مسیریست که ما از آن بی خبریم.

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://khorasantimes.com/?p=21018

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.