آمر صاحب و ضابط ماشینی

آمر صاحب و ضابط ماشینی

همایون تندر

تابستان ۱۳۶۳ بود. روانهٔ پنجشیر بودیم. در مسکو، آندروپوف، دبیرکل حزب کمونیست مرده بود و چرنینکو جانشین او شده بود.
آنها تصمیم به تشدید جنگ گرفته بودند. این، هفتمین و سخت‌ترین و گسترده‌ترین تهاجم شوروی به پنجشیر بود.

از «تریمنگل» داخل خاک خراسانِ‌فغانستان شدیم. از جاجی تا سروبی، کوه و کمر را پیمودیم؛ روستاهای بی‌باشنده و ویران. همه خیمه‌نشین و مهاجر در دشت‌های سوزان.

در سروبی از جادهٔ کابل–جلال‌آباد عبور می‌کردیم. جاده زیر مراقبت جدی اشغالگران بود؛ خطر مین، خطر دشمن.

خوش‌بختانه در آن‌جا گروه مردمی مسلحی بودند؛ گروه «مجاهد». دو برادر، کلان‌قوم آنان بود.
یکی در کابل، جوانان قوم خود را به‌عنوان مجاهد ثبت‌نام کرده بود تا سلاح، مهمات، اعاشه و پول بگیرد.
دومی، همان جوانان را در یکی از تنظیم‌های مجاهدین در پشاور به‌عنوان مجاهد ثبت کرده بود تا او هم سلاح، مهمات و اعاشه بگیرد.

وظیفه‌شان نگهداری و تأمین امنیت پایه‌های برق «دروازه» و سروبی بود و در عین حال، مجاهدین را راهنمایی می‌کردند تا از جاده سلامت عبور کنند.

در تاریکی شب از جادهٔ عمومی گذشتیم و به منزلی در کوه صافی رسیدیم؛ منطقهٔ آزاد. پس از آن باید از کنار پایگاه بگرام می‌گذشتیم؛ بزرگ‌ترین پایگاه شوروی در کشور. دشتی هموار و پر از خار، با ته‌یی و بلندی‌هایی در آن.

شب، بی‌مهتاب بود. شوروی‌ها کمین می‌گرفتند.
تیز و آهسته، افتان و خیزان، پریشان‌خاطر و مواظب دشمن، در تاریکی شب، خاموش و بی‌نفس از کنار پایگاه بگرام گذشتیم.
به سرزمین شمالی رسیدیم؛ سرسبز و پر از جمعیت. همه‌جا منطقه آزاد بود. از «حی میدان» و «طی میدان» گذشتیم تا به «سیدخیل» رسیدیم. همه جا از خودمان بود. آزاد و خوشحال قدم می‌زدیم. دره پنجشیر نزدیک بود که خبر ناگواری رسید: مجاهدینِ گلبهار مربوط به حزب اسلامی، به ما اجازه عبور نمی‌دادند. مجبور شدیم روانهٔ دره غوربند شویم.

شامگاهان از ده «متک» در کنار جاده عمومی گذشتیم. مردم سلام می‌دادند و سفر خوش تمنا می‌کردند. شب در کنار رودخانه غوربند راه پیمودیم و گاهی به سوی بلندی‌های کوه می‌رفتیم. به قرارگاه فرمانده انجنیر عتیق رسیدیم؛ جوانی خوش‌چهره و خوش‌برخورد. او هم از خودی‌ها بود. قروانه خوردیم و آسودیم و قصه‌ها کردیم.

در روشنایی خورشید، باز در تنگ‌راه‌های کوه‌های هندوکش بالا رفتیم تا به نیمه‌های دره سالنگ رسیدیم. مردم سالنگ همه مجاهد بودند. از جاده عمومی شمال به جنوب باید می‌گذشتیم؛ جاده‌ای حیاتی که اشغالگران به‌سختی از آن نگهداری می‌کردند. اما به یاری و راهنمایی مردم، مانند ماهی در آب، بی‌تشویش و بی‌تکلیف گذشتیم.

شب، مهمان روستاییان بودیم. مردم سالنگ سخت به آمر صاحب محبت و احترام داشتند. به یاد دارم که برایش تحفه‌ای پیشکش کرده بودند. روزی در شاهراه سالنگ، قطاری را ایستاده کرده بودند. در آن، موتر والگای مدل نو و سیاه‌رنگی بود که متعلق به شاه محمد دوست، وزیر امور خارجه حکومت کابل بود. مجاهدین سالنگ آن را تکه‌تکه کرده و با پشت و شانه‌های خود، به‌عنوان تحفه برای آمر صاحب آورده بودند.
فردای آن شب، پیش از حرکت، مجاهدین زندانی را به ما سپردند تا برای محکمه پنجشیر ببریم. جوانی بود از مشرقی که «ضابط ماشینی» شده بود. ماجرایش این بود که سوار بر اتوبوسی از شمال به سوی کابل می‌رفت. بین دو پست شوروی، مجاهدین اتوبوس را ایستاده و به شکل مسافر سوار شده بودند تا طی منزل کنند. در پست بعدی، این ضابط ماشینی با لباس غیرنظامی، اتوبوس را توقف داده و مجاهدین را به شوروی‌ها معرفی کرده بود و همه دستگیر شده بودند. اما بین دو پست بعدی، مجاهدین دیگر اتوبوس را تفحص کرده بودند و مسافران، آن مرد را معرفی کرده بودند و او خود اسیر شده بود.

صبح با اذان ملا به راه افتادیم. این ضابط ماشینی بدبخت که مرگ خود را نزدیک می‌دید، در راه مزاحم ما می‌شد؛ خود را به زمین می‌انداخت و حرکت نمی‌کرد. مجبورش می‌کردیم که روانه شود. در مسیر راه، روستاییان بی‌بضاعتی را می‌دیدیم که در حال تخلیه بودند؛ بیشتر کودکان و زنان. وقتی از کنار ما می‌گذشتند، زنان رو به آسمان کرده، دستِ دعا بلند می‌کردند و پیروزی مجاهدین را از خداوند طلب می‌کردند.
پس از پیمودن راه‌های دراز در کوه‌های هندوکش، دره پنجشیر نمایان شد. نزدیکی‌های «چمالورده». عمرش دراز، گل حیدر خان فرمانده چمالورده بود. پایگاه دشمن در «رخه» نمایان بود. پاهای منِ بیچارهٔ شهرنشین، آبله کرده و تاول‌ها ترکیده بود. لنگان‌لنگان راه می‌پیمودم. از دامنه‌ها به سوی همواری دره فرود می‌آمدیم. من آخرین نفر قطار بودم. لحظه‌ای به خود گفتم: «چابک‌تر پا بردار، در تیررس دشمنی.» پس از چند دقیقه، همان نقطه مورد اصابت ترکش توپ قرار گرفت.
در آن همواری، صحنه‌ای فراموش‌نشدنی بود: جمجمه‌ای از یک انسان بر زمین افتاده بود؛ سربازی از صف دشمن. جنگ انسان‌زدایی می‌کند. همین لحظه که به یاد می‌آورم… خواستم آن سر را مانند توپ با لگد بزنم. اما رحمت خدا شامل حالم شد و این کار ضدانسان را نکردم. آفریدگارا، ممنون لطفت!

دره پنجشیر از اول تا آخر ویرانه بود و بی‌باشنده. آمر صاحب از جزئیات حمله آگاه شده و مردم عادی را از دره تخلیه کرده بود. در آغاز حمله هفتم، روزها صدها هواپیما دره را بمباران کرده بودند. نیروهای ویژه شوروی ارتش در قله‌ها مستقر شده و راه‌های ورودی را بسته بودند. نیروهای دشمن متشکل از ۱۱۰۰۰ سرباز شوروی و کمتر از ۳۰۰۰ سپاهی رژیم کابل بودند. پیرمردانی که توان ترک دره را نداشتند، در کنار خانه‌های فقیرانه‌شان تیرباران شده بودند.

در دره اصلی، جز مجاهدین زنده‌جان دیگری نبود. همه جا ویرانی بود. حتی مسجدی آباد برای پرستش وجود نداشت.

دسته ما به سوی بالای دره روان شد. به مقصد رسیده بودیم. آمر صاحب را دیدیم و زندانی را تسلیم کردیم. چند روز پس از آن، در بازار آرام و کم‌دکانِ «بازارک» با همان زندانی روبرو شدم؛ آزاد و خندان، در حال رفت‌وآمد. تعجب کردم و پرسیدم: «چه شد؟»

گفت: «آمر صاحب را دیدم. از من پرس‌وپال کرد. نامم، جایم و وظیفه‌ام را پرسید. پرسید قبل از این ضابطی چه کار می‌کردی؟ گفتم خیاط بودم. آمر صاحب گفت: برو، آزادی. در خیاط‌خانه برای مجاهدین کالا بدوز.»

آمر صاحبِ شهید!
تو نمرده‌ای. زنده و جاودانی. دیروز در زمین، امروز در آسمان‌ها.
ای کاش کمی از خصایل و شمایل تو را می‌داشتیم.

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://khorasantimes.com/?p=18721

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.