شناخت و هستی

شناخت و هستی

✍️جاوید راحل

بخش سوم و نهایی

دکارت: شک دستوری پایه هستی شناسی

رنه دکارت، فیلسوف و ریاضی‌دان فرانسوی سده هفدهم، از جمله بنیان‌گذاران فلسفه عصر جدید به شمار می‌آید. او با طرح فلسفه‌ای نو توانست جایگاه از دست‌رفته فلسفه را در اندیشه اروپایی بازسازی کند و روشی را بنیان نهاد که بعدها مورد توجه پدیدارشناسی، به‌ویژه ادموند هوسرل، قرار گرفت. یکی از مهم‌ترین بخش‌های فلسفه دکارت، شک دستوری است؛ روشی که وی بدون آنکه در مرحله شک متوقف بماند، از آن به‌ عنوان نقطه آغاز برای بنیان‌گذاری فلسفه خویش استفاده کرد. از همین رو، «تاملات» دکارت را نیز می‌توان یکی از بنیادهای اصلی فلسفه او دانست.

دکارت بر این باور بود، در اموری که امکان تردید درباره آنها وجود دارد، باید درنگ کرد. هدف او این بود که برای ساختن بنایی استوار از معرفت، باورهای نادرست و مبانی سست را کنار بگذارد و بنا را از نو و بر پایه‌ای یقینی آغاز کند. او در این‌باره می‌نویسد:

«اما برای وصول به این غرض لازم نیست بطلان تمام آنها را ثابت کنم، چه این کاری است که شاید هرگز از عهده آن برنیایم. اما پس از این به حکم عقل مانع شدم که درست همان‌طور که از قبل امور بدیهی‌البطلان احتراز لازم است، همچنان هم از اعتقاد به اموری که کاملاً قطعی و تردیدناپذیر نباشد، باید به دقت اجتناب ورزید. از این رو برای توجیه دو مجموعه آنها کافی است بتوانیم در هرکدام آنها اندک زمینه‌ای برای شک پیدا کنم و برای این منظور لازم نیست هریک را جداگانه بررسی کنیم، زیرا با این روش به پایان نخواهد رسید. اما از آنجایی که تخریب پایه‌ها ضرورتاً باعث فرو ریختن بقیه بناست، من نخست به آن اصول بنیادی حمله ببرم که تمام آرای پیشینم به آنها مبتنی است.» (دکارت، ۱۳۸۱: ۲۹–۳۰)

دکارت می‌افزاید که تمام آنچه تاکنون آموخته‌است، تا اندازه زیادی از طریق حواس به دست آمده؛ اما حواس گاهی فریب‌دهنده‌اند و بنابراین نمی‌توان هر آنچه را از طریق آنها دریافت می‌شود، بی‌چون‌وچرا قابل اعتماد دانست. با این‌حال، نمی‌توان انکار کرد که بسیاری از شناخت‌های دقیق و ابتدایی ما نیز از طریق حواس شکل می‌گیرند. برای نمونه، ما در تجربه روزمره با اشیای بیرونی، بدن، محیط پیرامون و ویژگی‌های مادی آنها سروکار داریم و بخش مهمی از شناخت ما از جهان از همین راه حاصل می‌شود.

بااین‌حال، می‌توان احتمال داد که اشیای عمومی و مرکبی مانند بدن، چشم‌ها، سر، دست‌ها و مانند آنها، چنان‌که به نظر می‌رسند، واقعیت نداشته باشند. اما حتی در این صورت نیز باید پذیرفت که عناصر ساده‌تر و کلی‌تری وجود دارند که می‌توان آنها را واقعی و حقیقی دانست. همان‌گونه که برخی رنگ‌های واقعی با یکدیگر ترکیب می‌شوند و از امتزاج آنها رنگی موهوم و پنداری پدید می‌آید، اشیای مرکب نیز ممکن است از عناصری ساده‌تر تشکیل شده باشند. دکارت در این‌باره می‌نویسد:

«طبیعت مادی به نحو عام و امتداد آن، همچنین شکل اشیای ممتد، کمیت یا مقدار و عدد آنها، و نیز مکانی که در آن هستند، زمانی که مقیاس دوام آنهاست و اموری مانند اینها، همه به این دسته از اشیا تعلق دارند.» (دکارت، ۱۳۸۱: ۳۲)

دکارت در مرحله بعد، طبیعیات، هیئت، پزشکی و دیگر علومی را که درباره اشیای مرکب بحث می‌کنند، در معرض تردید قرار می‌دهد. با این‌حال، از این مرحله نیز عبور می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که برخی علوم، مانند هندسه و حساب، که با امور ساده و کلی سروکار دارند، نمی‌توانند به‌آسانی مورد انکار قرار گیرند. حتی اگر انسان در خواب باشد، برخی روابط ریاضی همچنان ثابت می‌مانند. دکارت در این زمینه می‌گوید:

«من بیدار باشم یا خواب باشم، دو بعلاوه سه همواره پنج خواهد بود و مربع هیچ‌گاه بیش از چهار پهلو نخواهد داشت و محال است حقایقی این اندازه واضح و آشکار در مظان خطا یا تردید باشد.» (دکارت، ۱۳۸۱: ۳۲)

به این ترتیب، دکارت یک مرحله از فرایند شک دستوری خود فراتر می‌رود و از مرحله ویران‌سازی باورهای مشکوک به مرحله جست‌وجوی یک پایه یقینی برای فلسفه وارد می‌شود.

دکارت در این مسیر به اصل مشهور خود می‌رسد: «می‌اندیشم، پس هستم.» او از شیوه‌ای نزدیک به روش ریاضی برای طرح پرسش‌های مربوط به متافیزیک و معرفت‌شناسی استفاده می‌کرد. این روش، در واقع، نوعی حذف امور مشکوک برای رسیدن به پایه‌ای بدیهی و یقینی بود. او حتی از زاویه‌ای نزدیک به نگاه شکاکانه، مسئله را بررسی می‌کرد و بر این باور بود که چون حواس ما به‌آسانی فریب می‌خورند، نمی‌توانیم صرفا بر پایه ادراک حسی درباره وجود اشیای جهان پیرامون خود به یقین برسیم(ویکس، ۱۳۹۷: ۱۲۰). در این میان، «می‌اندیشم، پس هستم» نخستین قطعیت اساسی است که از غربال شک دکارتی عبور می‌کند و به سنگ‌بنای عقل‌گرایی فلسفی او تبدیل می‌شود.

دکارت متفکری دیندار بود و اثبات وجود خدا را یکی از اصول بنیادین فلسفه خویش می‌دانست. به همین دلیل نیز با سنت دینی و کلیسایی زمان خود ارتباط داشت. او برای اثبات معرفت عقلی، از اصول بدیهی آغاز می‌کرد و سپس روش استدلالی نزدیک به ریاضیات را به کار می‌گرفت. از نظر او، اصل بدیهی، باید چنان باشد که شک در حقیقت آن به تناقض بینجامد. بنابراین، دکارت برای یافتن چنین اصلی به روش حذف روی آورد؛ یعنی هر قضیه‌ای را که از درجه بداهت و یقین کافی برخوردار نبود، موقتاً کنار می‌گذاشت. این روش بعدها به شک دکارتی شهرت یافت(بنرجی در راداکرشنان، ۱۳۸۲: ۲۰۲).

شک دکارتی با شک غایت‌گرایانه یا شکاکیت به معنای انکار امکان معرفت تفاوت دارد. شک دکارتی، شکی دستوری و روشمند است که برای رسیدن به حقیقت سازمان یافته است. دکارت در پیوند با محسوسات، تردیدی عمیق و اساسی نشان می‌دهد؛ اما این تردید قرار نیست به نتیجه نهایی فلسفه او تبدیل شود. او از شک به‌عنوان ابزاری برای رسیدن به یقین استفاده می‌کند و پس از کنار گذاشتن امور مشکوک، در پی یافتن حقیقتی است که امکان تردید در آن وجود نداشته باشد.

در حقیقت، دکارت نخست وظیفه خود می‌دانست دریابد که آیا اصلی یقینی و تردیدناپذیر وجود دارد یا خیر. سپس بر آن شد هر چیزی را که امکان شک در آن وجود دارد، مورد تردید قرار دهد. او به این نتیجه رسید که تقریبا درباره هر چیزی می‌توان شک کرد، جز درباره این واقعیت که خود او در حال شک کردن است. از آنجا که شک کردن گونه‌ای از اندیشیدن است، پس واقعیت انکارناپذیر این است که او می‌اندیشد. بنابراین، یک اصل تردیدناپذیر وجود دارد و آن اصل این است: «می‌اندیشم، پس هستم.» (هالینگ‌دیل، ۱۳۸۱: ۱۷۴)

از نظر دکارت، انسان موجودی است که اندیشیدن و خردورزی با هویت او پیوند بنیادی دارد. اندیشیدن نیز در نهایت او را با تصور موجودی کامل مواجه می‌کند که نمی‌توان آن را صرفا محصول نقص و محدودیت ذهن انسانی دانست. این موجود کامل، در نظام فلسفی دکارت، خداست؛ موجودی که تصور آن در ذهن انسان حضور دارد و از آن برای استدلال درباره وجود خدا استفاده می‌شود.

نزدیک‌ترین موجود به اندیشه انسان، بدن اوست. از همین‌جا دکارت به سوی نوعی فلسفه دوگانه‌انگارانه حرکت می‌کند که در آن نفس و جسم، دو قلمرو متمایز به شمار می‌روند. به تعبیر او، «ماهیت ماده بعد یا امتداد است، طوری که ماهیت روح اندیشه است» (هالینگ‌دیل، ۱۳۸۱: ۱۷۵). بدین ترتیب، به یکی از مهم‌ترین مباحث فلسفه دکارت، یعنی دوگانگی نفس و بدن، می‌رسیم؛ بحثی که در ادامه این نوشته مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

دکارت در «تامل دوم» به بررسی ماهیت نفس انسان و این مسئله می‌پردازد که شناخت نفس از شناخت بدن آسان‌تر است. او در ادامه شک دستوری خود، فرایند شک را تا آنجا پیش می‌برد که بتواند به یک یقین بنیادین دست یابد. در این مسیر، حتی اگر وجود جهان بیرونی، بدن و داده‌های حسی مورد تردید قرار گیرند، نمی‌توان واقعیت اندیشیدن را انکار کرد؛ زیرا برای شک کردن نیز باید موجودی باشد که شک می‌کند.

در این چارچوب، عناصر ساده و اولیه‌ای که از فرایند شک دکارتی عبور می‌کنند، مانند جسم، شکل، امتداد، حرکت و مکان، در کنار نخستین یقین یعنی «من هستم، من وجود دارم»، جایگاه مهمی پیدا می‌کنند. نتیجه اولیه دکارت این است که در پایان فرایند شک، چیزی باقی می‌ماند و آن، واقعیت وجود من است. وجود داشتن، در این معنا، نخستین نقطه اتکای فلسفه دکارتی است و از همین‌جا می‌توان زمینه‌ای را برای طرح برخی مباحث بعدی درباره وجود انسان و وجودگرایی مشاهده کرد.

بنابراین، نخستین گام در رسیدن به یک امر یقینی این است که انسان دریابد هرچند می‌تواند درباره بسیاری از امور شک کند و حتی خود را در معرض فریب فرض کند، نمی‌تواند در وجود خود به‌ عنوان موجودی اندیشنده تردید کند. اگر وجود نداشته باشم، نمی‌توانم فریب بخورم یا شک کنم. ازاین‌رو، دکارت میان «وجود داشتن» و «چیستی» تمایز می‌گذارد: انسان در گام نخست به یقین می‌رسد که وجود دارد، اما شناخت دقیق ماهیت خود مسئله‌ای دیگر است و باید با احتیاط دنبال شود (گنجی، ۱۳۹۴: ۲۶۷).

دکارت در ادامه، معیار دیگری برای یقین مطرح می‌کند: «هرچه با وضوح بسیار و تمایز نسبت به تصور ما درآید، صحیح است»؛ هرچند خود او نیز می‌پذیرد که تشخیص مصادیق یقین و وضوح در همه موارد آسان نیست (گنجی، ۱۳۹۳: ۲۶۹). از این منظر، هر اندازه تمرکز و توجه ذهن بر یک موضوع بیشتر باشد، تصور آن نیز می‌تواند روشن‌تر و کامل‌تر شود.

دوگانگی در اندیشه دکارت

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های فلسفه دکارت، دوگانه‌انگاری میان ذهن و جسم است. از نظر او، نفس یا بخشی که می‌اندیشد، نه‌تنها از جسم جداست، بلکه از سنخ متفاوتی با ماده برخوردار است. جسم از ویژگی‌های مادی و فیزیکی برخوردار است، در حالی که نفس یا ذهن، موجودی اندیشنده و غیرمادی تلقی می‌شود.

در اصطلاح دکارت، مفهوم «اندیشه» دامنه گسترده‌ای دارد و ادراکات حسی را نیز دربرمی‌گیرد. به تعبیر راسل، اندیشه‌ها را می‌توان در سه گروه قرار داد: اندیشه‌های فطری، اندیشه‌هایی که از بیرون و از طریق اشیای خارجی به دست می‌آیند، و اندیشه‌هایی که ذهن آنها را به‌صورت فطری در خود دارد‌(راسل، ۱۳۹۵: ۷۱۶). بنابراین، برای شناخت دقیق جسم باید میان خود جسم و ادراکات ما از آن تمایز گذاشت. اگر محسوس بودن را معیار تعریف اشیای مادی قرار دهیم، در واقع جسم را تنها از نسبت آن با ادراک‌کننده تعریف کرده‌ایم و نه برپایه طبیعت خود جسم.

دکارت در «تامل چهارم» و در بحث حقیقت و خطا، به تمایز میان نفس و جسم بازمی‌گردد. از نظر او، مفهومی که از نفس انسانی داریم، به‌ عنوان موجودی که می‌اندیشد و فاقد پهنا، ستبرا و دیگر ویژگی‌های جسمانی است، به‌ گونه‌ای بنیادین با مفهومی که از اشیای مادی داریم تفاوت دارد. هنگامی که درمی‌یابم شک می‌کنم، درمی‌یابم که موجودی ناقص و وابسته هستم؛ در مقابل، مفهوم موجود کامل و قائم به ذات، یعنی خدا، با وضوح و تمایز در ذهن من حضور می‌یابد. دکارت در این‌باره می‌نویسد:

«بدون شک مفهومی که من از نفس انسانی دارم، از آن مباحث که نفس چیزی است که می‌اندیشد و در ازای پهنا، ستبرا و هیچ‌یک از اوصاف جسم را ندارد، از مفهومی که از هر شیء مادی دیگر دارم به نحو قیاس‌ناپذیری متمایزتر است و وقتی می‌بینیم که شک می‌کنم، یعنی موجودی ناقص و غیرقائم به ذاتم، مفهوم وجود کامل و قائم به ذات، یعنی خدا، با آن چنان تمایز و وضوحی به ذهنم می‌آید…» (دکارت، ۱۳۸۱: ۷۲)

در نتیجه، دکارت از یک‌سو نفس و وجود اندیشه را اصل انکارناپذیر می‌شمارد؛ اصلی که در شکل‌گیری اندیشه مدرن نقش مهمی دارد، و از سوی دیگر نمی‌تواند وجود ماده و اشیای خارجی را به‌ طور کامل انکار کند. هرچند ادراکات حسی را در معرض تردید قرار می‌دهد و حتی احتمال فریب‌خوردن از طریق یک «شیطان فریبکار» را در مرحله شک مطرح می‌کند، هدف او نفی نهایی جهان مادی نیست، بلکه یافتن راهی برای اثبات معرفت یقینی است.

دکارت برای بررسی اشیای بیرون از نفس، ابتدا به مطالعه محتوای نفس، یعنی تصورات، می‌پردازد. به نظر او، تصورات و معلومات را می‌توان به سه گروه تقسیم کرد: برخی از آنها از خود ما سرچشمه می‌گیرند، برخی به‌ وسیله اشیای خارجی در ذهن پدید می‌آیند و برخی دیگر فطری‌اند؛ مانند تصور خدا. از آنجا که تصور خدا، تصور موجودی کامل است، در حالی که انسان موجودی ناقص است، دکارت بر آن است که انسان به‌تنهایی نمی‌تواند منشأ چنین تصوری باشد و از این راه برای اثبات وجود خدا استدلال می‌کند.

دکارت درباره ماده نیز بر ویژگی بنیادی «امتداد» تاکید دارد. مجتهدی در توضیح این دیدگاه می‌نویسد:

«اگر ماده را به اجزای کوچک‌تر از اجرای عصبی خود تقسیم کنیم، دیگر آن اجزا به حس ما درنخواهد آمد. در هر صورت جسم می‌تواند طبیعت جوهری خود، یعنی امتداد را دارا باشد، بدون اینکه از لحاظ خوانش ما نرم یا سفت یا سرد و گرم و غیره باشد.» (مجتهدی، ۱۳۷۷: ۲۱).

بر پایه این دیدگاه، دکارت نفس و خدا را از ویژگی امتداد مادی جدا می‌کند؛ زیرا آنها از سنخ اشیایی نیستند که بتوان وجودشان را از راه تخیل جسمانی یا ویژگی‌های مادی توضیح داد.

دکارت همچنین میان خواب و بیداری تمایز می‌گذارد و نشان می‌دهد که تجربه‌های مربوط به آنها می‌توانند مورد تردید قرار گیرند. با این‌حال، او بر این باور است که امور ساده‌تر و کلی‌تری وجود دارند که می‌توان آنها را حقیقی دانست؛ مانند طبیعت مادی به‌طور عام، امتداد، شکل اشیا، کمیت، مقدار، عدد، مکان و زمان. از این دیدگاه، علومی که با اشیای مرکب سروکار دارند، بیشتر در معرض تردید قرار می‌گیرند؛ در حالی که حساب، هندسه و علومی که با امور ساده و بسیط سروکار دارند، از درجه بالاتری از یقین برخوردارند. بدین ترتیب، دکارت تفاوت ریاضیات با بسیاری از علوم دیگر را از نظر درجه قطعیت برجسته می‌کند(گنجی، ۱۳۹۴: ۲۶۶).

دکارت پس از دستیابی به این بینش، به‌طور جدی به مطالعه هندسه پرداخت و در شکل‌گیری و گسترش هندسه تحلیلی نقش مهمی ایفا کرد. هندسه تحلیلی به یکی از ابزارهای مهم و کارآمد ریاضیات تبدیل شد. دکارت دریافت که مکان یا امتداد به‌گونه‌ای است که روابط مکانی، با وجود تنوع و پیچیدگی، می‌توانند به صورت جبری نمایش داده شوند و برعکس، روابط عددی و جبری نیز، در شرایط مشخص، قابلیت نمایش هندسی دارند:

«دکارت به تامل دریافت که مکان یا امتداد ذاتا چنان است که انواع نسبت مکانی، علی‌رغم غموض تنوع‌شان، قابل نمایش جبری هستند، و بالعکس، روابط عددی جبری را می‌توان، به شرط آنکه نمای آنها در حدود خاصی باشد، به‌طور کامل نمایشی هندسی داد.» (آرثر برت، ۱۳۷۸: ۹۸).

بنابراین، در نگاه دکارت، برای فهم پیچیدگی‌ها و ابهام‌های طبیعت و ماده باید به مفاهیم بنیادی مانند امتداد توجه کرد؛ مفاهیمی که به یاری ریاضیات، به‌ویژه روش هندسه تحلیلی، قابلیت اندازه‌گیری و صورت‌بندی پیدا می‌کنند. از این رهگذر، دکارت کوشید شناخت طبیعت و فیزیک را بر پایه روشی روشن، عقلانی و قابل صورت‌بندی بنا کند.

در مجموع، شک دکارت را می‌توان نوعی شک دستوری و روشمند دانست که مقدمه‌ای برای جست‌وجوی مبانی شناخت و حقیقت است. در اینجا میان روش دکارت و برخی تلاش‌های بعدی در فلسفه جدید، از جمله کوشش کانت برای بررسی حدود و مبانی شناخت، نوعی پیوند روش‌شناختی دیده می‌شود. هر دو، هرچند از راه‌هایی متفاوت، در پی آن‌اند که مبانی شناخت را روشن کنند و حدود اعتبار آن را نشان دهند. شناخت در این چارچوب، حاصل فعالیت عقلانی انسان است و کشف حقیقت نیازمند آن است که ذهن ابتدا از باورهای مخدوش، پیش‌داوری‌ها و مفاهیم نامطمئن پاک شود تا زمینه برای دریافت روشن‌تر حقیقت فراهم آید (دکارت، ۱۳۸۶: ۱۷).

از این منظر، تفکر فرایندی ایستا نیست؛ بلکه ماهیتی نقادانه و سنت‌شکن دارد. انسان برای دستیابی به حقیقت‌های تازه، ناگزیر است از حدود باورهای تثبیت‌شده و سنت‌های فکری رایج فراتر رود و آنها را در معرض پرسش قرار دهد. شک دکارتی را می‌توان در همین معنا مرحله‌ای از یک فرایند بزرگ‌تر دانست: تردید در امور مشکوک، یافتن امر یقینی و سپس بنا کردن نظام معرفت بر پایه آن یقین.

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://khorasantimes.com/?p=40959

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.