✍️جاوید راحل
بخش نخست
مقدمه
معرفتشناسی از دو واژهی یونانی «اپیستمه» (Episteme) به معنای شناخت، معرفت یا دانش و «لوگوس» (Logos) به معنای مطالعه، بررسی و شناخت تشکیل شدهاست. این دانش، شاخهای از فلسفه است که به مطالعه سرشت و ماهیت شناخت و معرفت میپردازد و در پی آن است که مفهوم، معنا و امکان شناخت واقعی را روشن سازد. به بیان دیگر، معرفتشناسی میکوشد به این پرسش اساسی پاسخ دهد که انسان چگونه میشناسد، چه چیزی را میتواند بشناسد و حدود و اعتبار شناخت او تا کجاست.
معرفتشناسی را میتوان به دو پرسش بنیادین تقسیم کرد: نخست، پرسش درباره ماهیت شناخت؛ یعنی زمانی که چیزی را میشناسیم، چه فرایندی در ذهن و ادراک ما رخ میدهد و چه چیزی شناخت را از ناآگاهی یا گمان متمایز میکند؟ دوم، پرسش درباره حدود شناخت؛ یعنی آیا انسان توانایی شناخت همهچیز را دارد یا شناخت بشری با محدودیتهایی روبهرو است؟ در همین چارچوب، پرسشهایی درباره میزان و چگونگی شناخت انسان از هستی، جامعه، حیات، ذات، خدا و جهان هستی مطرح میشود.
از این منظر، مسئلهی شناخت دغدغهای نیست که تنها به دوران جدید فلسفه مربوط باشد؛ بلکه پرسشی است که در سراسر تاریخ اندیشهی بشری حضور داشتهاست. انسان از زمانی که درباره جهان پیرامون خود اندیشیده، همواره با این پرسش روبهرو بودهاست که آنچه میداند تا چه اندازه درست است و از چه راهی میتواند به حقیقت دست یابد.
در دوران جدید، در کنار مفهوم کلی معرفتشناسی، مفهوم «نظریه شناخت» (Theory of Knowledge) نیز جایگاه ویژهای پیدا کردهاست. این مفهوم، با توجه به رهیافتهای گوناگون فلسفی، ابعاد تازهای به بحث معرفتشناسی افزوده و مسئلهی شناخت را از زوایای مختلف مورد بررسی قرار دادهاست.
عقلباوری و تجربهباوری
در تاریخ فلسفه، دو سنت مهم در زمینهی شناخت شکل گرفته است که معمولا از آنها با عنوان عقلگرایی و تجربهگرایی یاد میشود. فیلسوفانی مانند دکارت، لایبنیتس و اسپینوزا در سنت عقلگرایی قرار میگیرند و در برابر آنان، فیلسوفانی مانند جان لاک، جرج بارکلی و دیوید هیوم نمایندگان برجستهی تجربهگرایی به شمار میروند.
«عقلباوری غالبا با دیدگاههای فیلسوفان قرن هفدهم و هجدهم مثل دکارت، لایبنیتس و اسپینوزا است»(باجینی، ۱۳۹۴: ۳۰).
با توجه به تاریخ فلسفه و تحول اندیشه دربارهی شناخت، میتوان ریشههای این بحث را بسیار پیشتر از دوران جدید دنبال کرد. افلاطون از نخستین فیلسوفانی بود که به طور جدی به ماهیت معرفت پرداخت. او در رسالهی تئتتوس مسئله چیستی معرفت را بهصورت مستقل مورد بررسی قرار داد و از همین جهت، جایگاه مهمی در شکلگیری بحثهای معرفتشناختی دارد.
۱. عقلگرایی
در دیدگاه عقلگرایان، شناخت انسان تنها بر پایهتجربه حسی شکل نمیگیرد، بلکه عقل و منطق نیز از سرچشمههای اساسی شناخت به شمار میروند. بر پایه این دیدگاه، بخشی از استدلالهای مربوط به حقایق بنیادی بر اصولی استوار است که پیش از تجربه در اختیار ذهن قرار دارند و از آنها با عنوان اصول پیشین یا پیشینی یاد میشود.
عقلگرایی، اگرچه تجربهگرایی را بهطور کامل انکار نمیکند، تجربه را بیشتر یکی از راههای دستیابی عقل به دادهها و زمینهی استدلال میداند. برای نمونه، انسان برای فراگیری یک زبان و توانایی سخن گفتن و استدلال کردن با آن، به آموزش و تجربه نیاز دارد؛ اما عقلگرایان معتقدند برای شناخت برخی بنیادیترین وجوه واقعیت، الزاما نیازی به مراجعه به تجربه حسی وجود ندارد.
از دیدگاه عقلگرایی، برای کشف برخی واقعیتهای خاص جهان، مراجعه به جهان بیرون و استفاده از دلیل و مدرک تجربی ضروری است؛ اما در مورد برخی اصول بنیادی واقعیت، عقل میتواند بدون تکیه مستقیم بر تجربه به شناخت دست یابد. از این رو، الگوی اصلی عقلگرایی، استدلال قیاسی است و ریاضیات نمونه برجسته این نوع استدلال به شمار میرود؛ زیرا در ریاضیات، هر مرحله از محاسبه و استدلال باید قابلیت اثبات داشتهباشد و جایی برای حدس و گمان یا پاسخهای صرفا تقریبی باقی نمیماند(باجینی، ۱۳۹۴: ۳۳).
بر پایه این نگرش، واقعیت باید با یافتههای عقل سازگار باشد. همانگونه که در یک گزارهی ریاضی مانند ۲+۲=۴، نتیجه از قواعد مشخص و قابل اثبات به دست میآید، عقل نیز در فرایند شناخت نقش بنیادین دارد و میتواند از اصول و مقدمات مشخص به نتایج منطقی برسد.
عقلگرایی، در صورت افراطی خود، بر این باور است که همهی معرفتهای بشری در نهایت به حقایقی بازمیگردند که از طریق بهکارگیری عقل محض به دست آمدهاند. بر این پایه، مهمترین آموزههای عقلگرایی را میتوان چنین خلاصه کرد:
۱. برخی معرفتها فطریاند و انسان از آغاز زندگی از آنها برخوردار است.
۲. هر معرفت میتواند بخشی از یک نظام استنتاجی منسجم باشد و در درون چنین نظامی میتوان پدیدههای گوناگون را تبیین کرد.
۳. معرفتی که از روش تجربی به دست میآید، در صورت پذیرش آن به عنوان معرفت، از یقین کمتری برخوردار است و از نظر اعتبار در مرتبهای پایینتر از معرفت استنتاجی قرار میگیرد.
۴. دیدگاههای عقلگرایان، از جهات مهمی، با دیدگاههای تجربهگرایان در تعارض قرار دارد(تامس در برنز و لو، ۱۳۹۳: ۱۳).












