اندیشه‌ها و دیدگاه‌های اخوان‌الصفا

اندیشه‌ها و دیدگاه‌های اخوان‌الصفا

✍️سید محمد ثقفى

بخش نخست

مقدمه

مسلمانان هیچ دورانی را همچون سده‌ای چهارم هجری نمی‌شناسند که شرایط کلی زندگی آنان تا این اندازه با یکدیگر ناسازگار بوده‌باشد. این شرایط از یک سو ناپسندترین و بی‌ثمرترین چهره را به نمایش می‌گذارد و از سوی دیگر، دورانی پربرکت، ارزشمند و نتیجه‌بخش به شمار می‌رود.

زندگی مسلمانان در این دوران دچار فساد و تباهی گشته‌بود و جهان اسلام در این روزگار به میدان رقابت‌ها و انبوه تمایلات هوس‌آلود تبدیل شده‌‌بود. از سوی دیگر، زندگی ذهنی و عقلی آنان چنان بهبود یافته بود که پیش از آن هرگز سابقه نداشت.

این دو چهره‌ای ناسازگار نمی‌توانستند یکپارچگی امت اسلامی را تشکیل دهند. در این دوران، زندگی عقلانی تازه‌ای برای مسلمانان پدیدار شد که رنگی ناب از اسلام بر خود داشت. در جهان اسلام اندیشمندان مسلمانی پدیدار شدند که اندیشه‌هایشان نه به دین رنگ باخته‌بود و نه به فلسفه‌ای بیگانگان. آنان اندیشمندانی مستقل بودند که کوشیدند آنچه را از ملت‌های دیگر به مسلمانان رسیده‌بود، رنگی ناب و مستقل از اسلام ببخشند.

پیشوایان این اندیشمندان، فارابی، ابن‌سینا و دیگر فیلسوفانی بودند که در این دوران پدیدار شدند.

آثار فراوان و گوناگونی ــ که محصول این دو پدیده‌ی ناسازگار، یعنی انحطاط سیاسی و شکوفایی و بالندگی عقلی در میان مسلمانان سده‌ای چهارم هجری است ــ برای ما برجای مانده که شاید استوارترین و آشکارترین آن‌ها در رساله‌های اخوان‌الصفا باشد.

نویسندگان این رساله‌ها گروهی بودند که پنهانی فعالیت می‌کردند و در پی تغییر نظام سیاسی‌ای بودند که در آن روزگار بر جهان اسلام چیرگی داشت. آنان در این راه به تغییر آن نظام عقلانی‌ای نیز روی می‌آوردند که بر زندگی مسلمانان نفوذ داشت. آنان در این زمینه، روش گروه‌هایی را که در جهان باستان پیش از آنان وجود داشتند برگزیدند که برجسته‌ترینشان فیثاغوریان و افلاطونیان بودند.

 

آشنایی با وضعیت اقتصادی و اجتماعی جهان اسلام در سده‌ی چهارم هجری

انقلابی اجتماعی که پیامبر اسلام بدان دست زد، از همه‌ی انقلاب‌هایی که در همه‌ی دوره‌های تاریخ رخ داده، مهم‌تر و ژرف‌تر بود؛ زیرا او از وضعیت بینوایان و ستم و سرکشی توانگران، بیش از دیگران آگاهی داشت.

پیامبر اسلام (ص) با توانگران و اشراف به مبارزه برخاست و از حقوق بینوایان دفاع کرد. این کار، اشراف مکه را ناخشنود ساخت و ازاین‌رو جنگ بزرگی را در برابر پیامبر برانگیختند؛ تا جایی که آن حضرت را به هجرت از سرزمین خود وادار کردند.

اصلاحات اسلام نتوانست همه‌نابسامانی‌های جامعه را ریشه‌کن کند. ملت‌هایی که اسلام در میان آنان گسترش یافت نیز، مانند ساکنان جزیره‌العرب، دارای مشکلات اجتماعی و اقتصادی بودند و در پی فتوحات اسلامی، این مشکلات پیچیده‌تر شد؛ زیرا خلفای نخستین چنان سرگرم لشکرکشی بودند که فرصت کافی برای پرداختن به اصلاحات اقتصادی نمی‌یافتند. همچنین سنگینی خراج‌هایی که عمر بن خطاب، بنیان‌گذار امپراتوری عرب، و خلفای پس از او تعیین کردند، بیشتر بر دوش ملت‌های مغلوب، مانند سریانیان، قبطیان، نبطیان، ایرانیان و ترکان بود تا بر دوش فاتحان.

در روزگار دولت اموی، پس از دوره‌ای کوتاه از بهبود، وضعیت اقتصادی رو به وخامت نهاد. جنگ‌ها از یک‌سو، اسراف‌کاری امویان از سوی دیگر، و تحمیل پرداخت خراج و جزیه بر کسانی که اسلام آورده بودند، همراه با قوانینی که در زمان آنان وضع گردید، خشم و نارضایتی مردم را افزایش داد.

در روزگار عباسی نیز نه‌تنها وضعیت بهبود نیافت، بلکه ناگوارتر شد. عباسیان که از پشتیبانی ایرانیان برخوردار بودند، می‌خواستند میان عرب و عجم برابری برقرار کنند.

در سده‌ چهارم هجری، خلافت عباسی به نهایت ناتوانی رسید و روزگار مقتدر، از بدترین دوره‌های دولت عباسی بوده است؛ زیرا در این دوره زنان و خدمتکاران فرمان می‌راندند و رشوه و فساد به‌طور گسترده رواج یافته بود. در سال ۳۳۴ هجری، احمد بن بویه‌ دیلمی در حالی که در جنگ بود، وارد بغداد شد. خلیفه‌ی وقت، المستکفی بالله (۳۳۳ ــ ۳۳۴ق)، بود. او بی‌درنگ به دیدار احمد رفت و احمد با وی بیعت کرد؛ به این شرط که خلافت برای مستکفی باقی بماند و احمد حکومت را در دست گیرد. بدین‌سان، خلافت عباسی وارد دوره‌ای تازه شد؛ یعنی قدرت و نیرومندی آن از میان رفت و خلیفه جز رئیس دینی به شمار نمی‌رفت.

پسران بویه شیعه‌ زیدی بودند و بر این باور بودند که عباسیان خلافت را غصب کرده و آن را از صاحبان شایسته‌ آن گرفته‌اند؛ ولی می‌ترسیدند که خود را از فرمان خلفای عباسی رها کنند و جای آنان را به خلیفه‌ای علوی بسپارند؛ زیرا از این نیز بیم داشتند که همین خلیفه‌ علوی حکومت را از آل بویه بازستاند و ادعا کند که خود او خلیفه‌ شرعی است. سرانجام، بویهیان خلیفه‌ مستکفی را کشتند و مطیع، پسر مقتدر، را به جای او نشاندند و روزگار او نیز از بدترین دوره‌ها بود.

در این دوره بود که نزاع دینی بالا گرفت. بیشتر مردم عراق سنی بودند، ولی پسران بویه در پی تقویت و نیرومند ساختن مذهب شیعه بودند و در این راه زیاده‌روی کردند. ازاین‌رو، شورش و آشوب میان مردم بالا گرفت و اوضاع عراق نابسامان شد. فقر و بیماری شدت گرفت و گرسنگی و قحطی سخت شد؛ تا جایی که مردم بغداد گوشت مرده و سگ خوردند و گروه بسیاری از گرسنگی جان باختند. اما اگر وضعیت تازیان در این روزگار پریشان شده‌بود، ایرانیان نیز روزگار خوشی نداشتند.

آشوب در همه‌ حوزه‌ پهناور خلافت راه یافته‌بود و شهرهای دیگر، مانند بصره و کوفه، نیز وضع بهتری از بغداد نداشتند. دولت اسلامی به دولت‌های کوچک گوناگون تقسیم شد و هر منطقه زیر نفوذ قدرتی قرار گرفت و نابسامانی همه‌گیر شد.

فساد و تباهی بیشتر به سبب نفوذ و چیرگی ترکان بود که معتصم سپاهی از آنان گرد آورده و کارها را به دست آنان سپرده‌بود. آنان رفته‌رفته قدرت بیشتری یافتند و اکنون حتی خلیفه‌‌ها را نیز فرمان‌بردار خود نمی‌دانستند. شب‌ها سروران خود را در قفس می‌انداختند و روز آزادشان می‌کردند، اما آنان از خود اختیاری نداشتند و این پاداش شهوت‌پرستی و کوته‌بینی خودشان بود.

ظاهرا همه‌ خلیفه‌های عباسی دشمن علویان نبودند؛ زیرا مأمون، معتصم و واثق در برابر آنان گذشت و مدارا نشان می‌دادند. مأمون ولیعهدی خود را به یکی از علویان سپرد و او علی بن موسی کاظم بود؛ ولی عباسیان بر او شوریدند و او مجبور شد رضا را نیز بکشد. بااین‌حال، متوکل با علویان به سختی رفتار کرد؛ چنان‌که در سال ۲۳۷ق، قبر حسین بن علی را در کربلا ویران کرد و خانه‌ها و بناهای پیرامون آن را با خاک یکسان ساخت و با شیعیان بدرفتاری و سخت‌گیری بسیار کرد. با این‌همه، شیعیان تسلیم نشدند، بلکه شورش‌ها و طغیان‌های آنان در روزگار والیان متوکل افزایش یافت.

از جمله شورش‌هایی که در برابر عباسیان شکل گرفت، نهضت باطنیان بود. این جنبش را ابوشاکر میمون بن دیصان آغاز کرد. او از نژاد پارسی بود و به قداح شهرت داشت و از غلامان امام جعفر صادق بود و در نهان، مذهب شیعه داشت. وی در سال ۱۴۵ق در کوفه زندانی شد و او و یارانش مذهب مشهور باطنیه را در زندان بنیاد نهادند. هنگامی که از زندان آزاد شد، ادعا کرد که از فرزندان محمد بن اسماعیل، پسر امام صادق، است و مذهب او در جنوب فارس، جنوب عراق و بحرین گسترش یافت.

پس از او، پسرش عبدالله جای او نشست و ادعا کرد که همه‌ دانش‌ها از جدش، محمد بن اسماعیل، به وی رسیده‌است. او یاران خود را باطنیه نامید؛ از آن رو که می‌گفتند هر ظاهری را باطنی و هر تنزیلی را تاویلی است. این گروه به نام اسماعیلیه نیز مشهورند؛ زیرا مردم را به امامت اسماعیل، پسر جعفر صادق، فرامی‌خواندند.

از میان اسماعیلیان، گروهی به نام اخوان‌الصفا با گرایش‌های فلسفی پدیدار شد که با رساله‌های خود، عصاره همه‌ کشمکش‌های فلسفی رایج در آن روزگار را گرد آورد و به بیان دیدگاه‌های فکری خود پرداخت.

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://khorasantimes.com/?p=39817

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.