مریم تاجیک
وصلت فخر عالم هستم؛ دختری از خراسانافغانستان که روزی آرزوی پزشک شدن داشتم. شاید آرزوی بزرگی نبود؛ من فقط میخواستم درس بخوانم.
از کودکی، وقتی از من میپرسیدند: «آرزویت چیست؟» فقط یک جواب داشتم:«میخواهم پزشک شوم.»
تا صنف دهم درس خواندم و برای آیندهای تلاش کردم که در ذهنم هزار بار ساخته بودم.
خودم را در لباس سفید میدیدم؛ روزی که خانوادهام به من افتخار کنند و من با لبخند بگویم:
«تمام سختیها ارزشش را داشت.»
اما زندگی برای من آنطور که تصور میکردم پیش نرفت و با سقوط حکومت، راه درس خواندنم بسته شد.
من از درس خسته نشده بودم؛ از آرزویم دست نکشیده بودم؛ فقط شرایط، آرزویم را از من گرفت.
بعد از سقوط حکومت جمهوری به پاکستان سفر کردم و با خودم یک چمدان بردم، اما چیزی که بیشتر از لباسها و وسایلم با خودم داشتم، امید بود.
امید داشتم که شاید در پاکستان بتوانم دوباره درس بخوانم؛ شاید بتوانم به مکتب یا دانشگاه بروم و مسیر آموزشم را ادامه بدهم.
فکر میکردم شاید آنجا فرصتی باشد تا دوباره به آرزویم نزدیک شوم.
اما خیلی زود فهمیدم که حتی آنجا هم راه برای من باز نیست.
به دلیل اینکه دختری از خراسانافغانستان هستم، اجازه نداشتم آموزشام را آنگونه که آرزو داشتم ادامه بدهم.
از طرفی، وضعیت روادید هم دشوار و محدود شدهبود و امکان ماندن و ادامه زندگی برایم فراهم نشد.
در نهایت، با تمام امیدی که با خودم به پاکستان برده بودم، دوباره اخراج شدم و به خراسانافغانستان برگشتم.
انگار هر راهی را که برای رسیدن به آیندهام پیدا میکردم، یکی پس از دیگری به روی من بسته میشد.
از آن روز به بعد، انگار هر روز بخشی از امیدم خاموش شد.
امروز، وقتی در صفحات مجازی عکس دخترانی خارج از خراسانافغانستان را میبینم که لباس پزشکی پوشیدهاند، برای چند لحظه فقط به صفحه نگاه میکنم.
آنها را نمیشناسم، اما هر بار که لباس سفیدشان را میبینم، چیزی در قلبم میگوید:
«این میتوانست تو باشی…!»
وقتی عکس فراغت دختران را میبینم، لبخندشان را نگاه میکنم و به خودم فکر میکنم؛ به کتابهایی که نیمهکاره ماندند، به صنفی که دیگر نتوانستم در آن بنشینم، به آیندهای که هر روز دورتر شد و به دختری که هنوز درون من نشسته و منتظر است کسی به او بگوید:
«بلند شو، هنوز دیر نشده.»
گاهی از خودم میپرسم:
من چه گناهی کرده بودم که باید آرزوهایم را اینگونه از دست بدهم؟
چرا باید برای چیزی که حق هر دختر است، اینهمه بجنگم؟
چرا باید برای داشتن یک کتاب، یک صنف، یک دانشگاه و یک آینده، اینهمه راه را با ترس و تنهایی طی کنم؟
گاهی آنقدر ناامید و خسته میشوم که حتی تصور آینده برایم دشوار است.
با وجود تمام این ناامیدیها، هنوز یک آرزو در قلبم زنده است.
من هنوز میخواهم درس بخوانم و پزشک شوم.
شاید به نظر برسد این فقط یک آرزوست، اما برای من، این آرزو تمام چیزی است که هنوز مرا به زندگی وصل کردهاست.
من این حرفها را برای ترحم نمینویسم.
نمیخواهم کسی فقط به خاطر داستانم برایم گریه کند.
من میخواهم کسی صدایم را بشنود و میخواهم این نوشته به گوش انسانی برسد که بتواند یک راه قانونی و امن برای ادامه آموزش و آیندهام نشانم دهد.
شاید برای کسی که این متن را میخواند، کمک کردن فقط یک کار کوچک باشد؛ اما برای من، ممکن است همان کمک، فاصلهای میان یک زندگی پر از حسرت و یک زندگی پر از امید باشد.
من هنوز چیزی برای بخشیدن به دنیا دارم.
اگر روزی فرصت درس خواندن پیدا کنم، میخواهم تمام این دردها را به انگیزه تبدیل کنم.
میخواهم درس بخوانم و میخواهم داکتر شوم.
میخواهم روزی بیماری را درمان کنم و بدانم دختری که روزی در خراسانافغانستان، پشت یک صفحه تلفن، با دیدن لباس سفید دیگران اشک میریخت، بالاخره توانست لباس سفید خودش را بپوشد.
اما امروز، با تمام ناامیدیام، یک بار دیگر آرزویم را فریاد میزنم:
«من نمیخواهم قربانی شرایط باشم.
من میخواهم آینده داشته باشم.»
من فقط یک فرصت میخواهم؛ یک فرصت برای درس خواندن، یک فرصت برای زندگی کردن و یک فرصت برای اینکه آرزوی کودکیام را به واقعیت تبدیل کنم.
اگر روزی به آرزویم رسیدم، شاید هیچکس نداند این مسیر را با چند قطره اشک شروع کردم.
اما خودم خواهم دانست.
و آن روز، وقتی برای اولین بار لباس سفید پزشکی را بپوشم، شاید آرام زیر لب بگویم:
«این لباس را با سالها حسرت به دست آوردم.»













