✍️حسیب فقیری
دین، در معنای اصیل و معنوی آن، میتواند وسیلهای برای صیقلدادن فطرت انسانی و دستیابی انسان به آرامش درونی باشد؛ فطرتی که بیانگر سرشت و گرایشهای بنیادی انسان است.
از این منظر، دین صرفا مجموعهای از احکام و مناسک نیست، بلکه میتواند پاسخی به نیاز انسان برای یافتن معنا، اخلاق، آرامش و نسبت خود با حقیقت هستی باشد. همانگونه که غرایز مادی بخشی از نیازهای طبیعی انسان را شکل میدهند، گرایش به معنا و امر قدسی نیز در تجربه انسانی جایگاه مهمی دارد.
کالبد انسان در جهان مادی برای ادامه زندگی به غذا نیازمند است؛ اما انسان تنها کالبد نیست. او موجودی معناجوست و برای زیست انسانی خود به معنا، اخلاق، امید و آرامش روحی نیز نیاز دارد.
از این منظر، تدین میتواند یکی از پاسخهای مهم انسان به این نیازهای معنوی باشد. هنگامی که دین با اخلاق، عقل، آزادی درونی و کرامت انسانی همراه شود، میتواند زمینه رشد شخصیت و آرامش فردی و اجتماعی را فراهم کند.
فطرت را میتوان گرایش بنیادین انسان به حقیقت، خیر و کمال دانست. انسان در جستوجوی این حقیقت، همواره با موانعی روبهروست. گاهی غرور، خودخواهی، قدرتطلبی، تعصب و عادتهای اجتماعی، همچون حجابی میان انسان و حقیقت قرار میگیرند و او را از شناخت خویشتن دور میسازند.
از همینجاست که ممکن است انسان حتی در فهم دین نیز دچار خطا شود؛ یعنی به جای آنکه دین را وسیلهای برای پالایش درون و اصلاح رفتار قرار دهد، آن را در خدمت امیال شخصی و اجتماعی خود به کار گیرد.
در حقیقت، راهی که انسان را به خویشتن و جهان درونی او بازمیگرداند، راه اخلاق و خودشناسی است؛ جهانی که در آن اخلاق به انسان زیبایی میبخشد و وقار به زندگی او معنا میدهد. اگر دین بتواند انسان را به چنین جهانی رهنمون سازد، کارکرد آن تنها در انجام مناسک خلاصه نمیشود، بلکه به اصلاح شخصیت و روابط انسانی نیز منتهی خواهد شد.
از این دید، یکی از بزرگترین موانع دستیابی انسان به چنین آرامشی، غرور و خودخواهی است. انسانی که اسیر خودخواهی است، کمتر میتواند حقیقت وجود خویش و جهان پیرامونش را چنانکه هست ببیند. به تعبیر عرفانی، جوانمرد کسی است که غرور خود را میشکند، نه آنکه آن را به کالایی برای کسب اعتبار و قدرت تبدیل کند. سالکان و عارفان نیز در سنتهای معنوی مختلف، بر مبارزه با نفس، خودخواهی و غرور تاکید کردهاند.
در برابر، هنگامی که غرور و قدرتطلبی با دین پیوند میخورند، دین ممکن است از یک تجربه معنوی و اخلاقی به ابزاری برای سلطه تبدیل شود. در چنین وضعیتی، برخی افراد یا گروهها دین را در برابر منافع شخصی و سیاسی خود معامله میکنند؛ قدرت را به نام دین به دست میآورند و سپس همان قدرت را بار دیگر به نام دین مشروعیت میبخشند.
در این حالت، آنچه به جامعه عرضه میشود ممکن است ظاهری دینی داشته باشد، اما در درون خود با قدرتطلبی، حذف دیگران و تحمیل اراده یک گروه بر جامعه آمیخته باشد.
پیامد چنین روندی، تنها آسیب سیاسی و اجتماعی نیست؛ بلکه میتواند به خود دین نیز آسیب بزند. هنگامی که مردم میان آموزههای دینی و رفتار کسانی که به نام دین حکومت یا اعمال قدرت میکنند تفاوتی نبینند، نارضایتی آنان ممکن است متوجه اصل دین نیز شود. به این ترتیب، رفتارهای قدرتطلبانه و غیر اخلاقی میتواند در افکار عمومی نوعی دلزدگی و انزجار نسبت به مظاهر رسمی دین ایجاد کند.
بنابراین، مسئله را نباید صرفا در خود دین جستوجو کرد؛ بلکه باید میان دین، تفسیر دین و استفاده ابزاری از دین تمایز گذاشت.
اگر تدین را غایت آرامش فطرت بدانیم، آموزههای پیامبران نیز اساسا بر دعوت انسان به توحید، شناخت خداوند، اخلاق و اصلاح زندگی انسانی استوار بودهاست. با این حال، در طول تاریخ، پیروان ادیان و شریعتهای مختلف گاه از مسیر اصلی آموزههای دینی فاصله گرفتهاند.
پس از رحلت پیامبران، برداشتهای متفاوت از شریعت، شرایط اجتماعی و فرهنگی، منافع گروهی و تحولات تاریخی، در شکلگیری تفسیرهای گوناگون از دین نقش داشتهاند.
البته نمیتوان همه تفاوتهای تاریخی و فرهنگی را به یک عامل تقلیل داد. جوامع انسانی در محیطهای متفاوت شکل گرفتهاند و شرایط فرهنگی، خانوادگی، اجتماعی و جغرافیایی آنان نیز یکسان نبودهاست. همین تفاوتها سبب شدهاست که فهم و اجرای آموزههای دینی در دورهها و جوامع مختلف اشکال متفاوتی پیدا کند. مسئله زمانی آغاز میشود که این تفاوتها با منافع شخصی، تعصب گروهی و قدرتطلبی درهمآمیخته و یک روایت خاص از دین بهعنوان تنها حقیقت ممکن بر دیگران تحمیل شود.
در چنین شرایطی، دین ممکن است از یک امر اخلاقی و معنوی به ابزاری برای مشروعیتبخشی به قدرت تبدیل شود. در حالی که جوهر دین را نمیتوان صرفا در حکومتداری جستوجو کرد. دین، پیش از هر چیز، با اخلاق، مسوولیت، درستکاری و قضاوت عادلانه درباره رفتار انسان پیوند دارد. اگر دین نتواند انسان را به درستکاری، عدالت، شفقت و مسوولیتپذیری سوق دهد، فاصله میان ظاهر دینی و محتوای اخلاقی آن افزایش خواهد یافت.
از همین روست که من، بیش از آنکه نشانههای خدا را در هیاهو و منازعات برخی مدعیان دینی جستوجو کنم، آن را در تجربه معنوی، شعر، عشق بیریا و اندیشه متفکرانی چون مولانا، سعدی، اقبال، سید جمالالدین، ابنسینا، ابنخلدون، امام غزالی و دیگر اندیشمندان و روشناندیشان مسلمان یافتهام. آنچه در این سنت فکری برای من اهمیت دارد، ظرفیت آن برای پیوند دادن معنویت با عقل، اخلاق و بیداری انسانی است.
انسانها گاهی آنچه را فطرت سالم و عقلانی آنان از زندگی میطلبد، تحت تاثیر عادتها، ترسها و منافع گروهی فراموش میکنند. در چنین شرایطی، فهم حقیقت خویشتن دشوار میشود. سلامت فردی، زمانی میتواند به آرامش اجتماعی منجر شود که در محتوای سخن و در رفتار اجتماعی انسان نیز بازتاب پیدا کند. اما هنگامی که فرایندهای دینی صرفا به نفع افراد یا گروههای خاص تفسیر شوند، درستکاری و درستاندیشی جای خود را به ترس، انزوا و اطاعت بیچونوچرا میدهد.
در چنین فضایی، تحقیر انسان به نام دین، ایجاد ترس و گسترش احساس ناامنی میتواند به بخشی از تجربه اجتماعی مردم تبدیل شود. هنگامی که رهبران سیاسی یا اجتماعی خود را تنها نمایندگان مشروع حقیقت دینی معرفی کنند و مخالفان خود را از دایره ایمان و انسانیت خارج سازند، دین از جایگاه اخلاقی و معنوی خود فاصله میگیرد. پیامد این وضعیت میتواند بیاعتمادی، مهاجرت، گریز از ساختارهای رسمی و حتی دلسردی نسلهای جدید از نهادهای دینی باشد.
یکی از عوامل مهم در شکلگیری این وضعیت، آمیختن دین با تعصبهای قومی، قبیلهای و سنتهای بسته اجتماعی است. جوامعی که در آن تعلقات خویشاوندی، قومی یا قبیلهای بر ارزشهای فراگیر انسانی غلبه پیدا میکند، ممکن است دین را نیز در چارچوب همین تعلقات تفسیر کنند. در چنین وضعیتی، دشمنیهای تاریخی و رقابتهای گروهی میتوانند در فهم دین تاثیر بگذارند و یک گروه، برداشت خود را از دین معیار حقانیت و برداشت دیگران را باطل تلقی کند.
البته نقد این وضعیت به معنای نفی سنتهای فرهنگی یا انکار نقش جامعه در شکلگیری باورهای دینی نیست. مسئله اصلی آن است که نباید عادات تاریخی، تعصبات قبیلهای و منافع گروهی بهگونهای با دین درآمیزند که تشخیص مرز میان آموزه دینی و فرهنگ اجتماعی دشوار شود. هنگامی که یک سنت اجتماعی در طول زمان به بخشی از برداشتهای دینی تبدیل میشود، نقد آن نیز ممکن است بهعنوان مخالفت با اصل دین تلقی گردد.
از این رو، یکی از ضرورتهای مهم در جوامع دینی، بازاندیشی در نسبت میان دین، فرهنگ، قدرت و اخلاق است. بازخوانی دین به معنای نفی دین نیست؛ بلکه میتواند تلاشی برای جدا کردن آموزههای اخلاقی و معنوی از رسوبات تاریخی، تعصبات گروهی و استفادههای ابزاری از دین باشد. هدف چنین بازاندیشیای باید بازگرداندن انسان به معنای اخلاقی و معنوی دین باشد؛ معنایی که در آن کرامت انسان، عدالت، درستکاری، عقلانیت، آزادی مسوولانه و آرامش اجتماعی جایگاه اساسی داشته باشند.
در نهایت، اگر دین قرار است برای انسان آرامش، معنا و رهایی به ارمغان آورد، نباید به ابزار ترس، سلطه و حذف تبدیل شود. دین زمانی میتواند به فطرت انسانی نزدیک شود که انسان را از خودخواهی به مسوولیت، از غرور به فروتنی، از خشونت به مدارا و از جهل به آگاهی سوق دهد. هرگاه فاصله میان این اصول و رفتار مدعیان دین افزایش یابد، طبیعی است که بخشی از جامعه نسبت به برداشت رسمی و قدرتمحور از دین دچار دلزدگی شود.
بنابراین، مسئله اصلی نه این است که «دین چگونه اشمئزاز میآفریند»، بلکه این است که چگونه برداشتهای قدرتمحور، قبیلهای و ابزاری از دین میتوانند تصویری انزجارآمیز از دین در ذهن جامعه ایجاد کنند. تمایز میان دین و استفاده ابزاری از دین، نخستین گام برای فهم این مسئله است. بازگشت به اخلاق، عقلانیت، کرامت انسانی و معنویت نیز میتواند راهی برای بازسازی اعتماد میان انسان و نهادها و گفتمانهای دینی باشد.













