✍️حسیب فقیری
تعبیر «حاشیه فکری» یا «حاشیهنشینی ذهنی» در جامعهشناسی سیاسی روایت تلخی از سلامت سیاسی یک کشور ارایه میدهد. سلامت سیاسی زمانی تقویت میشود که اعتماد میان اقشار بالا برود، ارزشهای علمی پذیرفته شود، تفاوتها احترام یابند و روحیه نقدپذیری حاکم شود.
اما وقتی اندیشهها، دانش بومی و تحلیلهای مستقل جامعه زیر هدایت گفتمانهای مسلط که اغلب از سوی کشورهای جهاناول و نهادهای علمی و رسانهای آنها شکل قرار میگیرند، سلامت سیاسی آسیب میبیند.
این هدایت معمولا از طریق سازوکارهای پیچیده مدیریت و اجرا میشود؛ رفتارهای اجتماعی با معیارهای آن گفتمانها سنجیده و فرهنگ، ارزشهای تمدنی و تاریخی جامعه تحت نفوذ جهانبینی خاص قرار میگیرد. نتیجه، دشواری در بومیسازی دانش و اندیشه و پیدایش «بیچارگی عمومی فکری» است؛ وضعیتی که فرد، جامعه و محیط اجتماعی را متاثر میسازد. هر رفتار اجتماعی و سیاسی ریشه در محیط اجتماعی دارد، بنابراین جوامع جهانسومی زودتر از دیگران اسیر برنامهها و نفوذ جهاناول میشوند.
در تحلیل جامعهشناختی، ذهنیتها، باورها و ارادههای اجتماعی بر مبنای وضعیت جوامع اول، دوم و سوم تبیین میشود؛ هرکدام ظرفیتهای انسانی خاصی تولید میکنند. در خراسانافغانستان که جامعهای بسته و دارای کاستیها است و رویکردهای علمی و فکری گاه تا مرز سوقیافتگی پیش رفتهاند، دلیل عمده حاشیه فکری عبارت از فقدان نظم مستقل و نبود گفتمان همگانی است. در چنین شرایطی، تبعیض ابزاری ساده برای اجرای برنامههای جهاناول بر جوامع انسانی میشود و پیامد آن گاهگاه عقبماندگی یا نامعتبرشدن تعبیر میشود. اینجاست که مسئله حاشیه فکری پدیدار میشود و طبقات و اقشار مختلف جامعه به حاشیه رانده میشوند.
«انفعال ساختاری» در جامعهشناسی سیاسی حالتی است که در آن بیتحرکی، ناامیدی و نبود مشارکت سیاسی نتیجه ساختارهای قدرت است؛ نه تنبلی یا بیتفاوتی فردی. وقتی مردم احساس کنند تصمیمگیریها و مسیر جامعه در سطوح کلان بینالمللی یا توسط سازوکارهای قدرتمند و غیرقابلتغییر تعیین میشود، حس بیقدرتی بر جامعه حاکم میشود. این مشکل منحصر به جهان سوم نیست؛ جهان دوم نیز با آن روبهروست.
از دیگر ریشههای بیتفاوتی، احساس بیفایدهبودن کنشگری فردی است؛ وقتی افراد باور کنند تلاشهایشان تاثیری ندارد، دلسرد میشوند و از مشارکت دست میکشند. سیطره رسانهها و فرهنگ مادیگرای وارداتی نیز تمرکز را از خیر عمومی به سوی مصرفگرایی و فردگرایی سوق میدهد. اشباع رسانهای و تماشای مداوم اخبار ناگوار یا سبک زندگیهای مفشن در شبکههای اجتماعی خستگی ذهنی و بیحسی روانی ایجاد میکند؛ در نتیجه انسانها به تماشاگرانی بیتفاوت بدل میشوند.
فقر اقتصادی و دغدغههای معیشتی نیز بیتفاوتی را تشدید میکنند. وقتی بخش بزرگی از جامعه درگیر نیازهای اولیه مانند نان، مسکن و اشتغال باشند، توان ذهنی برای پرداختن به مسایل اجتماعی و سیاسی باقی نمیماند. روانشناسی حاشیهنشینی فقر، افراد را به انزوا و تمرکز صرف بر مشکلات روزمره میکشاند؛ این وضعیت تحرک اجتماعی را میزداید و کسالت جمعی به بار میآورد.
فرسایش سرمایه اجتماعی و کاهش اعتماد نیز بیپشتوانگی افراد را تقویت میکند. نبود نهادهای مدنی مستقل و کاهش همبستگی اجتماعی، فضای «هرکس برای خود» را جایگزین اعتماد و همیاری میکند. افزون بر این، فقدان گفتمان عمومی و نابرابری در دسترسی به منابع تصمیمگیری، حس بیقدرتی را عمیقتر میسازد.
در مجموع، حاشیه فکری و انفعال ساختاری دو روی یک سکهاند که از هم تغذیه میکنند. جهاناول با مهندسی و مدیریت این فرایندها، فضای عمومی را به نفع خود تغییر میدهد و جوامع آسیبپذیر را در حلقهای از بیتفاوتی و عقبماندگی قرار میدهد. برای شکستن این چرخه نیازمند تقویت گفتمان بومی، بازیابی سرمایه اجتماعی، ایجاد نهادهای مدنی مستقل و تمرکز بر آموزش و بازتولید دانش محلی هستیم تا شهروندان دوباره حس اثرگذاری و تعلق سیاسی پیدا کنند.













