✍️ژان ماری مانتلی خبرنگار و
مستند ساز فرانسوی
برگردان: عبدالعظیم عزیزی
پس از مرگ فرمانده مسعود چند بار دیگر خراسانافغانستان رفتم همهچیز تغییر کرده بود.
روزی با یکی از نزدیکترین یاران او قرار گذاشتم. کسی که سالها بود میشناختمش، از همان سالهایی که او نیز در کوهستانها همراه چریکها میرزمید و تفنگاش روی شانهاش بود.
مردی باهوش و شجاع. حالا وزیر شده بود و در وزارتخانه به دیدارش رفتم. کتوشلوار یا سهتکه پوشیده بود. یک لباس رسمی واقعی، در شان یک وزیر. بسیار آراسته و شیک به نظر میرسید. معلوم میشد که ثروتمند هم شده است. چنان زیر تاثیر مقام و جایگاه خود قرار گرفته بود که میان ما فاصلهای ایجاد کرده بود که در گذشته وجود نداشت.
پاسخهایش هم دیگر پاسخهای یک دوست یا همرزم قدیمی نبود. مثل یک وزیر جواب میداد.
من از فساد با او صحبت میکردم و او از کمکهای بینالمللی و تلاشهای دولت برایم میگفت. حرفهایی بیمحتوا و کلیشهای… حرف، حرف و باز هم حرف. دیگر آن آدمی نبود که من در گذشته میشناختم.
از این گفتوگوی طولانی و بیحاصل خسته شدم و نامه بزرگی را که مسعود در سال ۱۹۹۸ برایم نوشته بود، به دستش دادم.
نامه را یک بار خواند. بعد بار دوم در سکوت گریست. ناگهان دوباره همان آدم آشنای گذشته شد و با صدایی آرام گفت:
«تو مرا از روزگاری میشناسی که شرایط بسیار دشوار بود… هیچ نداشتیم… امروز همهچیز برای من آسانتر شدهاست… اما با این همه، از زمان مرگ او خلای عظیمی در وجودم احساس میکنم، خلایی که هیچچیز نمیتواند آن را پر کند…
هر کاری از دستم برمیآید انجام میدهم، قسم میخورم. ما آنقدر رنج کشیدهایم… هنوز نباید درباره ما داوری کرد… ما به همیاری نیاز داریم…»
و بعد جملهای گفت که هنوز در ذهنم ماندهاست. گویی هم حسرتی بود و هم یک وعده:
«اما به تو قسم میخورم، تا زمانی که در خراسانافغانستان حتی تکه کوچکی از خاک باقی مانده باشد که در آن هنوز نسیم دموکراسی بوزد، یاد فرمانده مسعود زنده خواهد ماند.»













