✍️ایمل مرزایی
در این روزها با افزایش انتقادها از رهبری جبهه مقاومت ملی و افزایش فشار افکار عمومی بهویژه از سوی حامیان که پس از آن سبب شد رهبر جبهه مقاومت ملی به رهبری احمد مسعود وعده اصلاحات دهد، اما کمتر کسی به این پرداخت که مشکلات عمده کداماند و طرح برای حل آنها چگونه باید باشد.
از سویی هم نقش و مسوولیت مردم و حامیان نیز تقریبا به فراموشی سپرده شده و کمتر کسی از حامیان و منتقدان به این پرسش پرداخته است که «مسوولیت من در برابر جبهه چیست و حاضرم چه هزینهای پرداخت کنم؟» با در نظر داشتن هر دو مورد، ابتدا تمرکز و بررسی بر مشکلات و چالشهایی که پیش روی جبهه قرار دارد را مطرح میکنیم و سپس راهحلها و از همه مهمتر موارد اصلاحی که مسوولیت رهبری جبهه و سپس مسوولیت حامیان و مردم را مشخص مینماید، ارایه میدهیم.
با ارزیابی عملکرد جبهه در کنار دهها مورد مشکلات و چالش دیگر، از جمله نبود حمایتهای جهانی و منطقوی، نبود امکانات وافر و نیروی انسانی و تسلیحات مانند مقاومت اول و موارد دیگر، درمییابیم که حداقل سه مشکل اساسی و بنیادی وجود دارد که جبهه مقاومت ملی خراسانافغانستان با آن روبهرو است و امکان اصلاح و حل آنها نیز وجود دارد: ۱) تامین مالی، ۲) ساختار و تشکیلات و روند تصمیمگیری و رهبری، و ۳) ضعف در بازسازی اعتماد اجتماعی در داخل خراسانافغانستان و کمبود سازوکار برای مشارکت مردم داخل کشور. در ادامه هر مشکل را با طرح پیشنهادی و راهحل مربوط بررسی میکنیم تا هم مسوولیت رهبری بهتر مشخص شود و هم مسوولیت مردم و حامیان روشن گردد و سطح توقع آنها نیز مبتنی بر واقعیتهای عینی شود.
تامین مالی یا منابع مالی جبهه ملی مقاومت
مقاومت به هر شکل، هم سیاسی و هم نظامی، هزینهبر است و نیازمند منابع مالی است. مقاومت و هر جریان بدون منابع مالی و مدیریت آن دوام نمیآورد؛ حقیقت این است که تنها اراده سیاسی، شجاعت افراد و انگیزه ملی کافی نیست و در پشت هر ساختار مقاومتی (سیاسی و نظامی) یک نظام مالی قرار دارد که هزینههای نظامی، انسانی، سازمانی، تشکیلاتی، اجتماعی و سیاسی را میپردازد.
در شرایط امروزی سازمانها بدون منابع مالی و مدیریت آن دوام نمیآورند. اگر مقاومت را به دو بخش نظامی و غیرنظامی تقسیم کنیم، هر دو بخش هزینهبرند: بخش نظامی از تسلیحات و نیروی نظامی تا نفوذ اطلاعاتی، تغذیه، درمان و حمایت از مجروحان، پناهگاه، ارتباطات، آموزش و پشتیبانی خانوادههای نظامیان نیاز به تأمین مالی دارد؛ و بخش غیرنظامی نیز شامل دیپلماسی، تدویر مجالس بینالمللی، رسانه و جنگ روایت، تحقیقات، مستندسازی، ارتباطات، هزینه سازمانی و دفاتر، مدیریت، هزینه اضطراری، حمایت اجتماعی و فعالیتهای حقوقبشری است.
مسئله محوری این است که مقاومت به منابع نیاز دارد اما چگونگی مدیریت منابع محدود اهمیت بیشتری دارد تا آن منابع به جای تبدیل شدن به عامل اختلاف، به عامل تقویت ظرفیت سازمان تبدیل شوند. منابع باید پایدار، متنوع، از طریق کانالهای مختلف، تحت مدیریت سالم و توأم با نظارت و گزارشدهی باشند. مشکل عمده جبهه در بخش تامین منابع عبارت است از کمبود منابع، عدم پایداری و تنوع، مدیریت ناسالم و نبود ساختار نظارتی، گزارشدهی و بودجهبندی دقیق و تفکیکشده هر بخش. در زمینه پایداری منابع باید از چند منبع قابل پیشبینی و تداومپذیر بهره برد و حرکت جبهه از اتکا به چند حامی بزرگ و نامنظم به سمت حامیان کوچک، متعدد و مشارکتی صورت گیرد.
ساختار نظارتی در زمینه ارائه گزارش منابع و هزینهها به مردم و حامیان نیز اهمیت دارد و سبب افزایش اعتماد عمومی میشود.
رهبری جبهه باید با شفافیت مالی، کاهش هزینههای غیرضروری، وجود حسابرسی مستقل، مدیریت عادلانه منابع و گزارشدهی عمومی اعتماد عمومی را ایجاد کند و منابع پایدار فراهم آورد. در مقابل، حامیان و مردم باید داوطلبانه و متناسب با توان خود، حتی با مشارکتهای کوچک، همراه با مطالبه شفافیت و پاسخگویی مشارکت کنند. یکی از طرحهای ساده و عملی برای تامین منابع، طرح مشارکت مردمی ۱ تا ۵ دلار در ماه است: هر حامی میتواند با پرداخت تنها ۱ تا ۵ دلار در ماه سهمی کوچک اما پایدار در حمایت از فعالیتهای جبهه داشته باشد.
برای مثال اگر فقط ۱۰ هزار نفر ماهانه ۲ دلار کمک کنند، ماهانه ۲۰ هزار دلار و سالانه ۲۴۰ هزار دلار فراهم خواهد شد. این طرح میتواند پایگاه مردمی و حامیان مهاجر در اروپا، استرالیا، امریکا، کانادا و کشورهای همسایه را به یک شبکه مشارکتی تبدیل کند. پرداختهای کوچک و منظم، در کنار شفافیت کامل مالی و گزارشدهی عمومی، اعتماد مردم را افزایش داده و وابستگی به منابع محدود را کاهش میدهد. هدف، ایجاد صندوقی پایدار و مردمی است که هزاران تن با توان مالی اندک در تامین هزینههای فعالیتهای مدنی، سیاسی، اجتماعی و حتی بخشی از نیازهای سازمانی سهم داشته باشند.
همزمان، اقتصاد مقاومت را نباید صرفا به منابع مالی و پول محدود دانست؛ سرمایههای دیگر مانند سرمایه انسانی (متخصصان، حسابداران، پزشکان، پژوهشگران، مدیران، خبرنگاران) نیز قابل اتکا هستند. از این سرمایه انسانی میتوان به صورت داوطلبانه و سازماندهیشده استفاده کرد و رهبری باید زمینه بهرهگیری از تخصصها را فراهم سازد.
چالشهای ساختاری و کادری، رهبری
ضعف در ساختار و تشکیلات، ناکارآمدی روند تصمیمگیری و رهبری، فرسایش نیروی انسانی و ناتوانی در حفظ نیروهای توانمند، ضعف در شناسایی و جذب نخبههای نظامی و غیرنظامی جدید، نبود مسیر روشن رشد و ارتقای جوانان و متخصصان و فقدان یک نظام منظم و پایدار کادرسازی از مهمترین عوامل تضعیف ظرفیت سازمانی و کاهش کارآمدی جبهه به شمار میروند. منظور از ضعف در ساختار و تشکیلات این است که تقسیم مسوولیت، چگونگی صلاحیت و اختیار، پاسخگویی، طرح و گزارشدهی و سلسلهمراتب ارزیابی عملکرد افراد بهدرستی تعریف نشده است؛ در حالی که صرف داشتن افراد و عناوین شغلی بدون تعریف دقیق وظایف و سازوکارهای اجرایی، هماهنگی و حرکت به سوی هدف مشترک را با چالش مواجه میسازد.
انتقادها نشان میدهد که روند تصمیمگیری در بسیاری موارد در محور حلقههای نزدیک و بنابر روابط خویشاوندی است نه بر اساس روند مشورتی و مشارکتی که سطوح مختلف سازمان را دخیل سازد. تمرکز تصمیمگیری در حلقهای محدود میتواند موجب محدود شدن دیدگاهها، کاهش تخصصگرایی، ضعف پاسخگویی و اتخاذ تصمیمهای غیرهمهجانبه شود؛ زیرا رهبر تنها از مجرای آن حلقه نزدیک اطلاعات دریافت میکند و تصمیم میگیرد که این خود به محدود شدن جریان اطلاعات و تصمیمهای ناقص منجر میشود.
راهحل معقول ایجاد شورای تصمیمگیری متشکل از افراد متخصص و نمایندگان بخشهای مختلف، تعریف روند رسمی مشورت و رایگیری، ثبت و ارزیابی تصمیمها و تفویض صلاحیت در سطوح مناسب است. این اقدامات میتواند کیفیت تصمیمگیری، مشارکت، اعتماد، پاسخگویی و انسجام سازمانی را افزایش دهد.
بسیاری از سازمانها برنامههایی در زمینه رهبری، تشکیلات، مواضع سیاسی، روابط خارجی و رسانه دارند، اما در زمینه اینکه منابع مالی از کجا بیاید، چگونه ثبت و مدیریت شود و چگونه به مردم گزارش داده شود، نظام مشخص و قابل سنجشی ندارند؛ این خلا پیامدهایی چون وابستگی به افراد ثروتمند، اتکای بیحد به منابع خارجی، رقابت داخلی بر سر منابع، بیاعتمادی هواداران و آسیبپذیری در برابر فساد را در پی دارد و به بحران مدیریت و اعتماد منجر میشود.
فرسایش و خروج نیروهای توانمند ناشی از نبود مسیر ارتقا، بیتوجهی به تخصص، تبعیض، تمرکز تصمیمگیری و حمایت نامنظم موجب تضعیف سرمایه انسانی جبهه میشود. حفظ نیرو تنها با شایستهسالاری، حمایت عادلانه، آموزش، مشارکت در تصمیمگیری، ارزیابی و فراهم ساختن فرصتهای رشد ممکن است. برای جلوگیری از خلأ آینده، جبهه باید نظام کادرسازی و جانشینپروری ایجاد کند و جوانان و متخصصان را به تدریج وارد مسئولیتهای واقعی سازد؛ زیرا مبارزه مسیر طولانی و زمانگیر است.
نگریستن به تجربه احمدشاه مسعود نشان میدهد که یکی از مهارتهای مهم او شناخت ظرفیتها و کدرها و حفظ و توانمندسازی آنها در سراسر کشور بود؛ کسانی که در آن زمان ظرفیت، توانایی و انرژی لازم را داشتند و پاسخگو بودند.
با توجه به نکته بالا، اگرچه رهبری کنونی جبهه از ظرفیتها و شخصیتهای مقاومت اول بهره برده است، اما پرسش مهم این است که آیا آن ظرفیتها و شخصیتهای مقاومت اول را در بیشترین حد ممکن، در اطراف خود گرد آورده است؟ آیا این ظرفیتها و شخصیتها در شرایط امروز نیز همان توان، کارآیی و پاسخگویی لازم را دارند یا نه؟ و پرسش مهمتر دیگری که متوجه رهبری است، بهویژه بهعنوان یک رهبر جوان، این است که تا امروز در زمینه شناسایی ظرفیتها و نخبگانی که میتوانند به درد ملت و مردم بخورند، چگونه عمل کرده است؟ چند ظرفیت را به مردم معرفی کرده و چندتن را در مسیر مبارزه توانمند ساخته است؟
در چنین وضعی، راهحل معقولتر آن است که از تجربه پیشینیان و مشوره آنان استفاده شود، اما همزمان رهبری به نسل جدید انتقال یابد؛ نسلی که بتواند با شرایط جدید، زبان جدید و نیازهای تازه جامعه همخوانی بیشتر داشته باشد.
بنا بر این، جبهه مقاومت ملی خراسانافغانستان باید با اصلاح ساختار، شایستهسالاری، تصمیمگیری مشورتی، گردش مسوولیت، متخصصسازی و جانشینپروری، از فردمحوری و حلقههای بسته فاصله بگیرد و به سوی یک رهبری حرفهای، پاسخگو، مشارکتمحور و نهادمحور حرکت کند.
از سوی دیگر، ضعف در بازسازی اعتماد اجتماعی در داخل خراسانافغانستان و کمبود سازوکار برای مشارکت مردم داخل کشور، یکی از جدیترین چالشهای جبهه است. جبهه مقاومت ملی برای آنکه به یک جریان واقعا ملی تبدیل شود، بیش از هر چیز به بازسازی اعتماد اجتماعی در داخل کشور نیاز دارد؛ اما این اعتماد در شرایط سرکوب شدید ط-البان با فعالیت علنی به دست نمیآید، بلکه باید از راه ارتباط امن، شنیدن خواست مردم، نمایندگی واقعی، برنامه روشن و پاسخگویی تدریجی ساخته شود. تجربه مقاومت در برابر شوروی و ط-البان در دوره اول نشان داد که پیوند اجتماعی و حمایت مردم میتواند پشتوانه مهم یک مقاومت باشد؛ بنابراین جبهه امروز نیز باید جامعه را نه صرفا به عنوان نیروی حمایتی، بلکه به عنوان صاحب اصلی مشروعیت سیاسی خود در نظر بگیرد.
در این چارچوب، چند راهکار عملی میتواند مورد توجه قرار گیرد. نخست، ایجاد «شورای مشورتی داخل خراسانافغانستان» است تا دیدگاههای مردم، زنان، جوانان، علما، متخصصان و اقشار مختلف را بهصورت امن و داوطلبانه جمعآوری کرده و به رهبری منتقل کند، بدون آنکه افراد در معرض خطر فعالیت علنی قرار گیرند.
دوم، راهاندازی یک «نظرسنجی دورهای خراسانافغانستان» است تا هر سه تا شش ماه، مهمترین مشکلات، خواستههای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مردم گردآوری شده و نتایج آن مبنای اصلاح برنامه جبهه قرار گیرد. سوم، تدوین «برنامه خراسانافغانستان آینده» با مشارکت مردم است تا روشن شود جبهه برای حکومت، اقتصاد، عدالت، آموزش، حقوق زنان، امنیت و مبارزه با فساد چه طرحی دارد؛ زیرا مردم باید بدانند جبهه فقط علیه چه چیزی مبارزه میکند، بلکه برای چه چیزی نیز ایستاده است.
چهارم، نمایندگی واقعی در ساختار رهبری است؛ زنان، جوانان، متخصصان، اقوام و مناطق مختلف نباید فقط در سطح تبلیغاتی حضور داشته باشند، بلکه باید در کمیتههای سیاستگذاری و تصمیمگیری سهم واقعی داشته باشند. پنجم، گزارشدهی منظم به مردم است؛ هر شش ماه باید روشن شود که مردم چه خواستهاند، جبهه چه تصمیمی گرفته و چه اصلاحاتی انجام داده است. این چرخه ساده، اما بسیار مهم، اعتماد میسازد: شنیدن، تصمیم، اقدام، گزارش و سپس اعتماد. ششم، ایجاد دفتر مستقل «ارتباط با جامعه و اعتمادسازی» است که وظیفهاش صرفا ارتباط با مردم داخل و دیاسپورا، دریافت پیشنهادها، سنجش اعتماد عمومی و انتقال بازخورد به رهبری باشد.
هفتم، پرهیز از درخواست فعالیت پرخطر از مردم داخل است؛ در شرایط فعلی، جبهه نباید مردم را برای اثبات حمایت به فعالیت علنی یا اقداماتی که امنیت آنان را تهدید میکند تشویق کند. حمایت داوطلبانه و کمخطر باید بر بسیج پرخطر مقدم باشد.
از سوی دیگر، باید پذیرفت که بخشی از مردم، بهدلایل مختلف، چه بر بنیاد برداشتهای شخصی و تبلیغات و چه بر پایه تجربههای واقعی از گذشته، دل خوشی از چهرههایی که در زمامداریهای پیشین دخیل بودند ندارند و آنان را قابل اعتماد نمیدانند؛ بلکه آنان را زراندوز، فاسد و معاملهگر میپندارند.
این واقعیت نیز باید از سوی جبهه در تعامل با افراد، جریانها و نهادهای مختلف در نظر گرفته شود. جبهه نمیتواند بدون توجه به این حساسیتها، صرفا با تکیه بر نامهای گذشته، انتظار اعتماد عمومی گسترده داشته باشد. اعتماد، با واقعگرایی، شفافیت، پاسخگویی، فاصله گرفتن از انحصار و احترام به افکار عمومی بازسازی میشود، نه با تکرار همان الگوهای کهنه.
در مجموع و در پایان، همه مسوولیتها دو جانبه و متقابلاند. همانگونه که ما از رهبری انتظار داریم، نباید فراموش کنیم که ما نیز در برابر جبهه مسوولیت داریم و باید روشن کنیم که چه سهمی در این مسیر میپردازیم؛ از وقت گرفته تا منابع، از تخصص گرفته تا همراهی عملی. در سوی دیگر، رهبری جبهه نیز باید همواره از طرح و راهحل و انتقاد سالم حمایت کند و برای اصلاحات عیار باشد. تنها در چنین صورتی است که میتوان میان انتظار مردم و توان واقعی جبهه توازن ایجاد کرد و از دل این توازن، یک حرکت منسجمتر، شفافتر و موثرتر ساخت.













