✍️حسیب فقیری
تداوم تاریخی در تعریف معنادار هویت سیاسی و فرهنگی یک جامعه، نقشی بنیادین و فزاینده دارد. هرگاه سخن از حافظه جمعی، تاریخ، فرهنگ و روانشناسی سیاسی به میان میآید، نمیتوان نقش ذهن تاریخی و ارزشهای فرهنگی را در شکلدهی به رفتار سیاسی و اجتماعی نادیده گرفت. جوامع تنها بر اساس نهادهای سیاسی موجود تعریف نمیشوند، بلکه گذشته، خاطرات، روایتها، تجربههای مشترک و برداشت آنان از تاریخ نیز در ساختن هویت امروز و تصورشان از آینده سهم اساسی دارد. از این منظر، خراسانافغانستان نیز دارای یک پیشینه تاریخی و تمدنی طولانی و چندلایه است که نمیتوان آن را از تحولات سیاسی و فرهنگی امروز جدا کرد.
با این حال، مسئله مهم این است که تاریخ چگونه روایت میشود، چه بخشهایی از آن برجسته میگردد، چه بخشهایی به حاشیه رانده میشود و چه نیروهایی در شکلدهی به حافظه جمعی جامعه نقش دارند. در طول دهههای گذشته، تاریخ افغانستان بارها تحت تاثیر منازعات سیاسی، رقابتهای هویتی، جنگ، مهاجرت، سیاستهای قدرت و روایتهای ایدیولوژیک قرار گرفته است. در چنین شرایطی، تاریخ گاهی از یک میراث مشترک فرهنگی و تمدنی به ابزار رقابت سیاسی تبدیل شده و گاهی نیز تلاش شده است بخشهایی از گذشته به سود یک روایت خاص حذف یا کمرنگ شود. پیامد چنین وضعیتی نه حل مسئله تاریخی، بلکه تضعیف حافظه مشترک و افزایش فاصله میان گروههای اجتماعی است.
از همینجا یک پرسش اساسی شکل میگیرد: وقتی از «ذهن تاریخی» و «حافظه جمعی» سخن میگوییم، دقیقا از چه چیزی صحبت میکنیم و این دو مفهوم چه تاثیری بر آینده سیاسی و فرهنگی خراسانافغانستان دارند؟ چگونه ممکن است سرزمینی با چنین پیشینه تاریخی و تمدنی، همچنان در بسیاری از زمینههای توسعه سیاسی، فرهنگی و نهادی با چالشهای بنیادین مواجه باشد؟ آیا این وضعیت نتیجه تنوع قومی، زبانی و فرهنگی است، یا مشکل اصلی را باید در نحوه مدیریت این تنوع، ساختار قدرت، ضعف نهادهای سیاسی، بحران هویت و نوع روایت جامعه از گذشته جستوجو کرد؟ و مهمتر از همه، چرا بخشی از جوامع منطقه توانستهاند از میراث تاریخی خود برای ساختن هویت ملی و توسعه سیاسی استفاده کنند، اما خراسانافغانستان هنوز درگیر منازعه بر سر تعریف هویت، تاریخ و مشروعیت سیاسی است؟
اگر با نگاهی عمیقتر به این مسئله بنگریم، روشن میشود که ذهن تاریخی و حافظه جمعی اگرچه به یکدیگر پیوند دارند، اما یکسان نیستند. ذهن تاریخی را میتوان مجموعهای از برداشتها، روایتها و تجربههای تاریخی دانست که در طول زمان بر تصور جامعه از خود، دیگری، قدرت، دولت، امنیت، عدالت و آینده تأثیر میگذارد. در مقابل، حافظه جمعی به شیوهای اشاره دارد که یک جامعه یا گروه اجتماعی، گذشته خود را به یاد میآورد، بازسازی میکند و به نسلهای بعد انتقال میدهد. بنابراین، حافظه جمعی الزاما تصویر کامل و عینی از تاریخ نیست؛ بلکه نوعی بازسازی اجتماعی گذشته است که ممکن است برخی رویدادها را برجسته و برخی دیگر را فراموش یا کمرنگ کند.
این تمایز در مورد خراسانافغانستان اهمیت ویژهای دارد، زیرا این جغرافیا در طول تاریخ شاهد حضور و تعامل اقوام، زبانها، ادیان، فرهنگها و سنتهای گوناگون بوده است. جنگها، مهاجرتها، جابهجاییهای جمعیتی، تحولات سیاسی، تغییرات دینی، ادبیات، مناسبات اجتماعی و شکلگیری دولتهای مختلف، همگی در ساختن ذهن تاریخی این سرزمین نقش داشتهاند. از این رو، نمیتوان ذهن تاریخی خراسانافغانستان را متعلق به یک قوم، یک زبان یا یک روایت واحد دانست. گذشته این جغرافیا محصول مشارکت و تعامل تاریخی گروههای متعدد بوده و هرگونه تلاش برای انحصاریکردن آن، بخشی از واقعیت تاریخی را حذف میکند.
مسئله اصلی از آنجا آغاز میشود که حافظه جمعی، به جای آنکه عرصهای برای شناخت گذشته مشترک و پذیرش تفاوتها باشد، تحت تاثیر قدرت سیاسی و روایتهای انحصاری قرار گیرد. هنگامی که یک روایت خاص خود را تنها روایت معتبر تاریخ معرفی میکند، حافظه جمعی به تدریج از یک میراث مشترک به ابزاری برای مشروعیتبخشی به قدرت تبدیل میشود. در چنین شرایطی، تاریخ دیگر صرفا گذشته نیست؛ بلکه به میدان رقابت سیاسی در زمان حال تبدیل میشود. هر گروه تلاش میکند گذشته را به گونهای روایت کند که جایگاه سیاسی و اجتماعی امروز خود را توجیه نماید.
از همین منظر، یکی از مسائل اساسی خراسانافغانستان را باید در شکاف میان تاریخ مشترک و حافظههای متکثر اجتماعی جستوجو کرد. ذهن تاریخی میتواند گذشتهای چندلایه و مشترک را به یاد آورد، اما حافظه جمعی گروههای مختلف ممکن است از همان گذشته، برداشتهای متفاوتی داشته باشد. این تفاوت به خودی خود مشکل نیست؛ مشکل زمانی ایجاد میشود که یکی از این روایتها بخواهد تمام فضای عمومی را در اختیار بگیرد و روایتهای دیگر را حذف کند. در چنین وضعیتی، نهتنها امکان شکلگیری هویت سیاسی فراگیر کاهش مییابد، بلکه بیاعتمادی، احساس حذفشدگی و گسست اجتماعی نیز افزایش پیدا میکند.
به همین دلیل، ایجاد نوعی آشتی میان ذهن تاریخی و حافظه جمعی اهمیت اساسی دارد. جامعهای که بتواند گذشته خود را بدون حذف بخشهای متنوع آن بازخوانی کند، قادر خواهد بود از تجربههای تاریخی برای ساختن آینده استفاده کند. حماسهها، شکستها، جنگها، مهاجرتها، دستاوردهای فرهنگی و تجربههای سیاسی، همگی میتوانند به منابعی برای یادگیری تاریخی تبدیل شوند. اما اگر جامعه نتواند میان فرهنگ، تاریخ و حافظه جمعی رابطه متوازن برقرار کند، گذشته به جای آنکه منبع یادگیری باشد، به منبع منازعه تبدیل خواهد شد.
در اینجا مسئله توسعه نیز اهمیت پیدا میکند. توسعه صرفا ساختن جاده، دانشگاه، ساختمان یا ایجاد رشد اقتصادی نیست؛ توسعه در معنای عمیقتر خود با شکلگیری اعتماد اجتماعی، نهادهای فراگیر، شهروندی، مشارکت سیاسی، امنیت، عدالت و احساس تعلق به یک نظم سیاسی مشترک ارتباط دارد. جامعهای که هنوز درباره تعریف هویت، گذشته مشترک، توزیع قدرت و جایگاه گروههای مختلف در ساختار سیاسی خود به توافق نسبی نرسیده است، طبیعی است که در مسیر توسعه پایدار با دشواریهای بیشتری مواجه شود.
از این منظر، تنوع قومی، زبانی و فرهنگی خراسانافغانستان را نمیتوان ذاتا عامل عقبماندگی دانست. برعکس، تنوع میتواند در صورت مدیریت درست، به یک سرمایه فرهنگی و اجتماعی تبدیل شود. مشکل زمانی ایجاد میشود که تنوع اجتماعی به ابزار سیاسی، تبعیض، انحصار قدرت و رقابت هویتی تبدیل شود. بنابراین، مسئله خراسانافغانستان بیش از آنکه «تعدد فرهنگها و اقوام» باشد، چگونگی مدیریت این تعدد در چارچوب یک نظم سیاسی فراگیر است.
در همین نقطه، مفهوم روانشناسی سیاسی اهمیت بیشتری پیدا میکند. روانشناسی سیاسی حوزه میانرشتهای است که رابطه میان ذهن، احساسات، باورها، هویتها و رفتار سیاسی انسانها را بررسی میکند و همزمان نشان میدهد که شرایط سیاسی چگونه بر نگرش و رفتار افراد و گروهها اثر میگذارد. از این منظر میتوان پرسید: چرا مردم به یک رهبر اعتماد میکنند؟ چرا جامعهای از یک گروه سیاسی میترسد؟ چگونه هویت قومی، دینی یا ملی بر رفتار سیاسی اثر میگذارد؟ چرا احساس بیعدالتی میتواند به خشم سیاسی تبدیل شود؟ چگونه امید، ترس، خاطره جنگ، احساس تحقیر یا تجربه تبعیض میتواند رفتار سیاسی نسلهای بعدی را تحت تأثیر قرار دهد؟ و چگونه روایتهای تاریخی و تبلیغات سیاسی میتوانند برداشت عمومی از گذشته و حال را تغییر دهند؟
این پرسشها در مورد خراسانافغانستان اهمیت مضاعف دارند، زیرا بخش بزرگی از رفتار سیاسی جامعه تنها بر اساس محاسبات عقلانی و منافع مادی قابل توضیح نیست. خاطره جنگ، تجربه مهاجرت، تعلق قومی، باور دینی، احساس محرومیت، ترس از آینده، تجربه خشونت و روایتهای تاریخی، همگی میتوانند در شکلگیری رفتار سیاسی نقش داشته باشند. برای مثال، فردی که تجربه یک جنگ را مستقیماً نداشته است، ممکن است روایت آن جنگ را از خانواده و جامعه دریافت کند و همان روایت در شکلدهی به برداشت او از یک قوم، یک گروه سیاسی یا یک دوره تاریخی اثر بگذارد. بنابراین، تجربه تاریخی میتواند از طریق روایت به حافظه جمعی منتقل شود و از طریق حافظه جمعی بر رفتار سیاسی نسلهای بعد تاثیر بگذارد.
در این میان، باید میان حقیقت تاریخی و حافظه جمعی نیز تمایز قائل شد. حافظه جمعی الزاما عین حقیقت تاریخی نیست. جامعه ممکن است یک رویداد را بیش از اندازه برجسته کند، حادثهای دیگر را به فراموشی بسپارد یا گذشته را از زاویه منافع و تجربههای امروز خود تفسیر کند. از همین رو، بازخوانی انتقادی تاریخ برای سلامت فرهنگی و سیاسی جامعه ضروری است. تاریخ نباید به ابزار تقدیس یک گروه یا تحقیر گروه دیگر تبدیل شود؛ بلکه باید زمینهای برای شناخت تجربه مشترک و فهم ریشههای بحرانهای امروز فراهم سازد.
مسئله زمانی پیچیدهتر میشود که دین نیز در منازعات قدرت وارد شود. در چنین شرایطی، باور دینی میتواند از یک امر معنوی و اخلاقی به ابزاری برای مشروعیتبخشی سیاسی تبدیل شود. هنگامی که «اسلامیبودن نظام» به عنوان تنها معیار ارزیابی نظم سیاسی مطرح شود، ممکن است پرسشهای مهمتری مانند کیفیت حکمرانی، عدالت، مشارکت سیاسی، حقوق شهروندی، شایستهسالاری، پاسخگویی و کارآمدی نهادها به حاشیه رانده شوند. در چنین وضعیتی، ممکن است بخشی از جامعه بیش از آنکه درباره کیفیت یک نظام سیاسی پرسش کند، صرفا به عنوان و برچسب آن توجه کند. اینجاست که روانشناسی سیاسی میتواند نشان دهد چگونه یک باور عمومی، تحت تاثیر شرایط سیاسی و تبلیغات، به پذیرش یک نظم سیاسی خاص تبدیل میشود.
از این منظر، مسئله امروز خراسانافغانستان تنها بحران قدرت نیست؛ بحران ادراک از قدرت نیز هست. اینکه مردم قدرت را چگونه میبینند، مشروعیت را چگونه تعریف میکنند، عدالت را از چه زاویهای میسنجند و چه نوع حکومتی را شایسته اعتماد میدانند، همگی با ذهن تاریخی و حافظه جمعی آنان ارتباط دارد. اگر حافظه جمعی در انحصار یک روایت قرار گیرد، امکان شکلگیری یک فضای عمومی سالم کاهش مییابد و اگر ذهن تاریخی جامعه نیز نتواند گذشته را به شکل انتقادی و چندصدایی بازخوانی کند، جامعه در چرخه تکرار بحرانهای گذشته گرفتار خواهد شد.
بنابراین، مسئله اساسی برای آینده خراسانافغانستان، حذف یک روایت و جایگزینکردن آن با روایت دیگری نیست؛ بلکه ایجاد امکان همزیستی روایتهای تاریخی در یک چارچوب مشترک است. جامعهای که بتواند تاریخ خود را از انحصار سیاسی خارج کند، به گذشته خود با نگاه علمی و انتقادی بنگرد و سهم همه اقوام و فرهنگها را در شکلگیری تمدن و تاریخ خود به رسمیت بشناسد، ظرفیت بیشتری برای ساختن یک هویت سیاسی فراگیر خواهد داشت.
در نهایت، ذهن تاریخی را نمیتوان به آسانی از جامعه حذف کرد، اما میتوان آن را تحریف، سرکوب یا در چارچوب یک روایت انحصاری بازتعریف کرد. حافظه جمعی نیز چیزی ثابت و تغییرناپذیر نیست؛ بلکه در تعامل میان خانواده، مدرسه، رسانه، دین، سیاست، ادبیات و تجربههای اجتماعی همیشه بازتولید میشود. از همین رو، آینده سیاسی و فرهنگی خراسانافغانستان تا اندازه زیادی به این بستگی دارد که چه روایتی از گذشته در جامعه تولید و منتقل خواهد شد.
اگر قرار است خراسانافغانستان از چرخه بحران، گسست هویتی و عقبماندگی سیاسی خارج شود، نخست باید فضای گفتوگو درباره تاریخ، فرهنگ، هویت و تجربه مشترک فراهم گردد. بیداری فرهنگی و علمی نه با نفی دیگری، بلکه با شناخت خود و دیگری آغاز میشود؛ نه با حذف حافظههای متفاوت، بلکه با ایجاد امکان گفتوگوی میان آنها. گذشته زمانی میتواند سرمایه آینده باشد که به جای تبدیلشدن به ابزار سلطه، به منبع شناخت و یادگیری تبدیل شود.
از این منظر، بازخوانی ذهن تاریخی و حافظه جمعی صرفا یک بحث تاریخی یا فرهنگی نیست؛ بلکه مسئله عمیقا سیاسی و مرتبط با آینده جامعه است. جامعهای که گذشته خود را فراموش کند، بخشی از ظرفیت فهم اکنون را از دست میدهد و جامعهای که گذشته خود را تنها از دریچه یک روایت ببیند، امکان ساختن آیندهای فراگیر را محدود میکند. آینده خراسانافغانستان، در نهایت، نه تنها به آنچه از گذشته به ارث بردهایم، بلکه به شیوهای بستگی دارد که امروز آن گذشته را میفهمیم، نقد میکنیم و به نسل آینده انتقال میدهیم.












