✍️جاوید راحل
درآمدی بر یک مناقشه هویتی و زبانشناختی
در این اواخر یکی از بحثهای داغ در میان کنشگران فرهنگی و پژوهشگران خراسانافغانستان، مسئله جایگاه «هزارگی» در نسبت با پارسی دری بوده است. این امر نه یک پژوهش علمی زبانشناختی بلکه بیشتر واکنش و رویکردی سیاسی را نشان میدهد.
طوری که در پیوند به این امر، گروهی از فعالان فرهنگی بر این باورند که هزارگی نه یک گویش، بلکه زبان مستقل است که پیشینهای کهنتر از پارسی دری دارد و در طول تاریخ به دلایل سیاسی و فرهنگی در ذیل عنوان پارسی قرار گرفته است. در مقابل گروهی از پژوهشگران زبان و ادبیات پارسی نظیر پرتو نادری یکی از شاعران و نویسندگان زبان پارسی این دیدگاه را فاقد پشتوانه علمی دانسته و باور دارد که، هزارگی یکی از گویشهای پارسی دری است که در نتیجه تحولات تاریخی و تماس با زبانهای دیگر، ویژگیهای خاص خود را یافته است. این اختلاف نظر، اگرچه در ظاهر یک بحث زبانشناختی به نظر میرسد، اما در واقع در نقطه تلاقی زبان، هویت، تاریخ، سیاست و حافظه جمعی قرار دارد.
در این رابطه، گفتوگوی اخیر علی امیری درباره جایگاه لهجه هزارگی و نسبت آن با زبان پارسی، واکنشهای گستردهای را در میان فرهنگیان و متخصصان زبان برانگیخته است. مهمترین واکنش را پرتو نادری، شاعر و نویسنده شناختهشده خراسانافغانستان، در یادداشتی مفصل مطرح کرد؛ یادداشتی که کوشید برخی از دیدگاههای امیری را از منظر زبانشناسی مورد نقد قرار دهد.
نادری در آغاز، ضمن تاکید بر جایگاه علمی علی امیری بهعنوان یکی از پژوهشگران برجسته هزاره در حوزه مطالعات اسلام شیعه، روشن میکند که اعتبار علمی یک پژوهشگر در یک حوزه، به معنای مصون بودن دیدگاههای او در حوزهای دیگر نیست. از نگاه او، امیری در بحث لهجهشناسی و تاریخ زبان پارسی دچار خطاهای جدی شده است.
محور نخست نقد نادری به واژگان مورد استناد امیری بازمیگردد. امیری شماری از واژههای رایج در هزارگی، مانند «یله»، «مانده»، «دم»، «یکلخت»، «اشتر» و «خاشه» را نشانهای از اصالت و جایگاه ویژه این لهجه دانسته بود. نادری اما استدلال میکند که این واژهها اختصاصی هزارگی نیستند، بلکه در بسیاری از گویشهای پارسی در سراسر خراسانافغانستان، از بدخشان، تخار و بغلان گرفته تا غور، هرات، فراه و بادغیس، بهصورت گسترده کاربرد دارند. بنابراین، وجود این واژگان را نمیتوان دلیلی به برتری یا جایگاه مادری داشتن یک لهجه نسبت به دیگر لهجههای فارسی دانست.
دومین محور اختلاف، به ادعای امیری درباره جایگاه هزارگی در تاریخ زبان پارسی مربوط میشود. بنا بر روایت منتشر شده از سخنان او، هزارگی «مادر» یا «اساس» زبان پارسی معرفی شده است. نادری این گزاره را با استناد به اصول زبانشناسی رد میکند و یادآور میشود که هزارگی یکی از لهجههای پارسی دری یا پارسی نو است و از نظر علمی، هیچ لهجهای نمیتواند مادر همان زبانی باشد که خود یکی از شاخههای آن به شمار میرود.
سومین محور نقد، به مسئله فهم متون کلاسیک پارسی مربوط است. امیری معتقد است که بدون آشنایی با لهجه هزارگی، فهم بخشی از آثار کلاسیک پارسی دشوار یا حتی ناممکن خواهد بود. نادری در پاسخ مینویسد که بسیاری از واژگان مورد اشاره در دیگر گویشهای پارسی نیز حضور دارند و نمیتوان فهم متون کلاسیک را به یک لهجه خاص منحصر ساخت.
در جمعبندی، نادری بر این نکته تاکید میکند که زبان پارسی میراث مشترک همه پارسیزبانان است؛ از خراسانافغانستان و ایران تا تاجیکستان، سمرقند و بخارا.
از نگاه او، هزارهها همانند دیگر اقوام پارسیزبان، سهم مهم و انکارناپذیری در حفظ، گسترش و تداوم این میراث دارند، اما این سهم به معنای مالکیت انحصاری یا مبداء بودن زبان پارسی نیست.
این مناقشه، در واقع، تنها اختلافی میان دو پژوهشگر نیست، بلکه بازتاب یکی از حساسترین مسائل فرهنگی و هویتی جامعه خراسانافغانستان است؛ یعنی نسبت میان زبان، قومیت و تاریخ. از همین رو، داوری درباره چنین موضوعاتی باید بر پایه پژوهشهای زبانشناسی تاریخی، گویششناسی، اسناد مکتوب و مطالعات تطبیقی انجام شود، نه بر مبنای احساسات قومی یا گرایشهای هویتی.
آنچه این بحث را ارزشمند میسازد، نه پیروزی یک دیدگاه بر دیدگاه دیگر، بلکه گشوده شدن فضای گفتوگوی علمی است. اگر این گفتوگو با استناد به منابع معتبر، روششناسی دقیق و احترام متقابل ادامه یابد، میتواند به شناخت بهتر تاریخ زبان پارسی و جایگاه واقعی همه گویشهای آن، از جمله هزارگی، کمک کند. اما اگر به میدان رقابتهای هویتی و قومی کشیده شود، نه به سود زبان پارسی خواهد بود و نه به سود هیچیک از جوامع پارسیزبان.
اگر هدف فقط بازنشر خبر نیست، بلکه میخواهید این موضوع را بهصورت پژوهشی و انتقادی دنبال کنید، میتوان این پرونده را در چند محور مستقل واکاوی کرد؛ از جمله: «آیا هزارگی یک لهجه است یا یک گویش مستقل؟»، «قدیمیترین ویژگیهای زبانشناختی هزارگی چیست؟»، «نسبت هزارگی با پارسی دری و پارسی کلاسیک»، و «چگونه مباحث زبانشناختی به منازعات هویتی و سیاسی در خراسانافغانستان تبدیل میشوند؟» این رویکرد میتواند بحث را از سطح واکنشهای رسانهای به یک بررسی علمی و مستند ارتقا دهد.
در کنار این، همچنان نقدهای دیگری نیز بر این ادبیات وارد است که از درون هویت هزارگی منشا گرفته است و به آن مرض بیمرزی نژادی و در پاسخ به نوشته یکتن از نویسندگان ملیگرای هزاره یعنی کاظم احسان نگاشته شده است. این نقد عشق هزارههای درون خراسانافغانستان به هزارههای کویته یا کویتهگیها و هزارههای خاوری خراسان و مشهد ایران، به نوعی دلسپردگی بیمارگونه و یکطرفه تشبیه شده است. در حالی که بسیاری از پناهندگان کویتهگیها با افتخار خود را پاکستانی میدانند و هزارههای مهاجر را با نام «اوغوستونی» و… یاد میکنند.
بنابراین، نخست باید میان دو موضوع تفاوت قائل شد؛ یکی ارزش فرهنگی و هویتی هزارگی و دیگری جایگاه آن در ردهبندی علمی زبانها. این دو الزاما یکسان نیستند. ممکن است یک گونه گفتاری از منظر زبانشناسی گویش یک زبان بزرگتر شمرده شود، اما از منظر اجتماعی و فرهنگی حامل هویتی مستقل باشد. در جهان نمونههای فراوانی از این وضعیت وجود دارد؛ همانگونه که گونههای مختلف عربی، چینی یا کردی، بسته به معیارهای علمی یا سیاسی، تعاریف متفاوتی یافتهاند.
در زبانشناسی، تشخیص اینکه یک گونه گفتاری «زبان» است یا «گویش»، تنها بر پایه احساس تعلق یا تمایل گویشوران صورت نمیگیرد. معیارهایی مانند ساختار دستوری، تحول تاریخی، میزان فهم متقابل، ویژگیهای آوایی، نظام واژگانی، سنت نوشتاری و مسیر تکامل مستقل در این ارزیابی نقش دارند. از همینرو، پاسخ به این پرسش نیازمند پژوهشهای تاریخی، تطبیقی و زبانشناختی است و نمیتوان صرفا با استناد به احساسات هویتی یا روایتهای شفاهی درباره آن داوری کرد.
در سوی دیگر، نباید این واقعیت را نیز نادیده گرفت که بسیاری از منازعات زبانی در جهان، صرفا محصول یافتههای علمی نیستند، بلکه با تحولات سیاسی و اجتماعی پیوند خوردهاند. در بسیاری از کشورها، زبان به نمادی از هویت، مقاومت، برابری یا مطالبه حقوق فرهنگی تبدیل شدهاست. در چنین شرایطی، زبان از یک ابزار ارتباطی فراتر میرود و به نماد یک جامعه، تاریخ و حافظه جمعی بدل میشود. بنابراین، بخشی از تاکید بر استقلال هزارگی را نیز میتوان در چارچوب شکلگیری گفتمانهای نوین هویتی و تلاش برای بازتعریف جایگاه اجتماعی جامعه هزاره تحلیل کرد.
در مقابل، مخالفان این دیدگاه هشدار میدهند که نباید مباحث هویتی را با یافتههای علمی جایگزین کرد. از نظر آنان، اگر هر گویش به صرف تفاوتهای واژگانی یا آوایی، زبان مستقل تلقی شود، بخش بزرگی از نظام طبقهبندی زبانهای جهان دچار آشفتگی خواهد شد. آنان بر این باورند که هزارگی، هرچند دارای ویژگیهای منحصر به فرد و میراثی ارزشمند است، اما از نظر ساختاری در خانواده پارسی قرار میگیرد و شواهد موجود هنوز برای اثبات استقلال تاریخی آن کافی نیست.
در این میان، مسئلهای که بیش از همه نیازمند توجه است، پرهیز از دو افراط است؛ از یک سو، نادیده گرفتن ارزش فرهنگی و تاریخی هزارگی و تقلیل آن به یک «لهجه ساده»، و از سوی دیگر، طرح ادعاهای تاریخی بزرگ بدون ارائه شواهد مستند و قابل ارزیابی. هر دو رویکرد میتوانند به جای گسترش دانش، به تعمیق شکافهای اجتماعی و فرهنگی بینجامند.
آنچه امروز بیش از هر چیز مورد نیاز است، بازگشت به روش علمی است. اگر ادعا میشود هزارگی پیش از پارسی دری وجود داشته یا زبانی مستقل بوده است، این ادعا باید بر پایه اسناد تاریخی، متون کهن، دادههای زبانشناسی تطبیقی و پژوهشهای معتبر اثبات شود. در مقابل، اگر هزارگی گویشی از پارسی دانسته میشود، این دیدگاه نیز باید با استدلالهای علمی و نه با پیشفرضهای سیاسی یا ملیگرایانه همراه باشد.
به نظر میرسد این مناقشه تا زمانی ادامه خواهد داشت که گفتوگو از فضای احساسی و شبکههای اجتماعی به محیط دانشگاه و پژوهش منتقل نشود. زبانشناسی تاریخی، گویششناسی، مردمشناسی و تاریخ فرهنگی، ابزارهایی هستند که میتوانند این بحث را از سطح جدلهای رسانهای به سطح گفتوگویی علمی ارتقا دهند. تنها در چنین بستری است که میتوان میان هویت فرهنگی و واقعیتهای زبانشناختی تعادل برقرار کرد و از تبدیل یک مسئله علمی به نزاعی سیاسی و اجتماعی جلوگیری نمود.













