نظریه انتقادی و رهایی در اندیشه هابرماس

نظریه انتقادی و رهایی در اندیشه هابرماس

✍️جاوید راحل

بخش چهارم

۳.۳. کنش ارتباطی و امکان رهایی
در نظریه کنش ارتباطی، هابرماس زبان را به‌عنوان بنیان تعامل اجتماعی معرفی می‌کند. کنش ارتباطی زمانی تحقق می‌یابد که افراد در فضایی عاری از سلطه، بتوانند به‌طور آزادانه در گفت‌وگو شرکت کرده و به تفاهم برسند.
رهایی و رسیدن به وضعیت کلامی ایده آن نیازمند نقد ایدیولوژی، یعنی زدودن کژی‌ها و اختلال‌های ایدیولوژی از پیکر ارتباط کلامی است. حقیقت خود محصول تک ذهنی نیست، بلکه عنصری بین‌الاذهانی است که در عمل کلام ظهور می‌یابد. (بشیریه در هولاب، 1397: 6) بنابراین می‌توان گفت که اندیشه هابرماس به‌طور کلی معطوف به نقد رهایی است.
هابرماس به شیوه‌ای متفاوت از شیوه کارشناسان و علمای زبان‌شناسی از علم بیان به دست داده‌اند، برجنبه تجربی در مقابل جنبه کلی و عمومی و صوری یا نظری تاکید گذاشته می‌شود. هم‌چنان هابرماس علاقه‌ای به عرصه تجربی بیانات و گفتارها و یا طبقه‌بندی آنها و یا به نیت و انگیزه و زمینه اجتماعی گوینده ندارد، بلکه او در جستجوی اصولی است که در سطحی عمومی و کلی حاکم بر کار برد بیانی زبان هستند. (هولاب، 1397: 34)
عقلانیت مندرج در اصول کلی بیان بر نظریه کنش‌های ارتباطی هابرماس سایه می‌افکند، برخلاف عقلانیت ابزاری که متکی بر روابط ذهن و عین است، عقلانیت ارتباطی هابرماس به‌عنوان مبنای نظریه اجتماعی انتقادی عرضه می‌شود. (هولاب، 1397: 39)
بحران مدرنیته، از منظر هابرماس، در غلبه عقلانیت ابزاری بر عقلانیت ارتباطی نهفته است؛ غلبه‌ای که به تضعیف مکالمه انسانی و اختلال در امکان تفاهم منجر شده‌است.
چون فرایند تکنیکی توانسته حوزه ارتباطی را نیز تحت تاثیر قرار داده و آن را در خود جذب نموده‌است که در نتیجه آگاهی و فرهنگ ابزاری عرصه عمومی را نیز متاثر ساخته‌است. بنابراین: «هابرماس با بازسازی اندیشه‌های مارکس، وبر و مکتب فرانکفورت، در مقابل مفهوم عقلانیت ابزاری همه‌گیر، اندیشه فرایند رهایی بخش عقل ارتباطی را عنوان می‌کند.» (بشیریه در هولاب، 1397: 6)
در این معنا، عقلانیت ارتباطی به‌عنوان بدیلی برای سلطه عقلانیت ابزاری مطرح می‌شود و امکان بازسازی پیوندهای اجتماعی را فراهم می‌سازد. به‌همین دلیل، بحران مدرنیته از منظر هابرماس نه بحران عقلانیت به‌طور کلی، بلکه بحران غلبه عقلانیت ابزاری بر سایر اشکال عقلانیت است.
از این منظر، «کنش معقول و هدفدار» در دو شکل ظاهر می‌شود: کنش وسیله‌ای و کنش استراتژیک. در حالی‌که این دو نوع کنش بر تعقیب حساب‌شده منافع فردی استوارند، کنش ارتباطی معطوف به تفاهم است. همان‌گونه که ریتزر توضیح می‌دهد، هدف کنش وسیله‌ای و استراتژیک «چیرگی ابزاری» است، در حالی‌که در کنش ارتباطی، هدف، رسیدن به تفاهم است. (ریتزر، 1383: 211)
بنابراین، هابرماس با صورت‌بندی نظریه کنش ارتباطی، تلاش می‌کند نشان دهد که بنیان زندگی اجتماعی نه سلطه، بلکه امکان تفاهم است. در این چارچوب، زبان به‌عنوان رسانه اصلی ارتباط، امکان شکل‌گیری عقلانیت مشترک را فراهم می‌سازد.

3. 3. نظام و جهان حیاتی
در نظریه هابرماس، تمایز میان «نظام» و «جهان حیاتی» یکی از محوری‌ترین ابزارهای تحلیل جامعه مدرن است. این تمایز به او اجازه می‌دهد تا هم ساختارهای کلان قدرت و اقتصاد را توضیح دهد و هم حوزه معنا، ارتباط و تجربه زیسته را از منطق صرفا ابزاری جدا سازد.
از منظر هابرماس، جهان حیاتی به‌مثابه بستر پیشینی کنش‌های روزمره، فرهنگ، هویت و فهم مشترک عمل می‌کند؛ جایی که کنش ارتباطی در آن شکل می‌گیرد و بازتولید می‌شود. در مقابل، نظام شامل سازوکارهای رسمی اقتصاد و قدرت است که بر اساس منطق کارآمدی و کنترل سازمان یافته‌اند. مسئله اساسی در مدرنیته، به باور او، نه وجود نظام، بلکه «گسترش بی‌مهار منطق نظام به درون جهان حیاتی» است.
این وضعیت همان چیزی است که هابرماس آن را «استعمار جهان حیاتی» می‌نامد؛ یعنی نفوذ تدریجی سازوکارهای پول و قدرت در حوزه‌هایی که اساسا باید بر تفاهم و ارتباط استوار باشند. در نتیجه، روابط اجتماعی از درون تهی شده و به تعاملاتی صوری، ابزاری و غیرتفاهمی تبدیل می‌شوند.
نیکولاس دیوی در مقاله‌ای پیرامون هابرماس می‌نویسد که «متمایز ترین مساهت او در فلسفه معاصر اروپایی در بحث او از این امر نهفته است که ساختارهای کمال پذیر استدلال و نیز بصیرت‌های به‌طور روز افزون آزاد کننده نسبت به حقیقت از قبل در تملک ماست. این‌ها در واقعیتی بنابر ادعای خارجی ریشه ندارد، یا بازتاب‌های واقعیتی خارجی نیست، بلکه از آن گفتارهای دارای بنیان اجتماعی ناشی می‌شود که «زیست جهان» ما را می‌سازد.» (دیوی در تایشمن و وایت، 1379: 294)
این تحلیل به‌روشنی در بازخوانی انتقادی او از مدرنیته دیده می‌شود، جایی که نشان می‌دهد بحران جوامع مدرن صرفا اقتصادی یا سیاسی نیست، بلکه بحران در سطح ارتباط و معنا نیز رخ داده‌است:
در امتداد این بازسازی نظری، هابرماس به تحلیل بحران‌های جوامع مدرن نیز می‌پردازد. از نظر هابرماس زمینه‌های اساسی بحران مشروعیت در نظام سرمایه‌داری جدید عبارت اند از: ۱. کاهش ارتباط عمومی و توده‌ای؛ ۲. دخالت دولت در اقتصاد و ۳. تسلط دانش بر زندگی جمعی و تسلط دولت بر آن، که در نتیجه موجب کنترل تکنولوژیکی بر جامعه و زندگی افراد شده است.(آزاد ارمکی، 1381: 140)
در این چارچوب، «استعمار جهان حیاتی» دقیقا به‌معنای غلبه همین منطق‌های نظام بر حوزه‌های ارتباطی است؛ جایی که رسانه، دولت و اقتصاد به تدریج منطق گفت‌وگو را به منطق مدیریت، کنترل و بازتولید قدرت تبدیل می‌کنند. به همین دلیل، هابرماس این روند را تهدیدی جدی برای امکان کنش ارتباطی می‌داند.
در برابر این وضعیت، او بر ضرورت حفظ و تقویت جهان حیاتی تاکید می‌کند؛ زیرا تنها در این حوزه است که امکان تفاهم بین‌الاذهانی و شکل‌گیری اراده جمعی وجود دارد. همان‌گونه که در تحلیل او از کنش ارتباطی نیز دیده می‌شود، زبان و تفاهم بنیان اصلی این حوزه را تشکیل می‌دهند: «فعالیتی وجود دارد که اساسا از کار ابزاری متمایز است… انسان برای همکاری واقعی با دیگران نمی‌تواند از ابزار استفاده کند. در این رابطه ابزار او زبان است… هدف کنش و واکنش، درک دیگران است.» (لیدمان، 1379: 379)
بنابراین، جهان حیاتی نه صرفا یک حوزه فرهنگی، بلکه شرط امکان کنش ارتباطی و رهایی اجتماعی است. در مقابل، نظام زمانی مسئله‌ساز می‌شود که منطق خود را از حوزه ابزارمند به حوزه معنا و ارتباط تحمیل کند.
هابرماس این وضعیت را در قالب یک رابطه ساختاری توضیح می‌دهد: نظام از طریق پول و قدرت عمل می‌کند، در حالی که جهان حیاتی از طریق زبان و تفاهم بازتولید می‌شود. هرگونه برهم‌خوردن این تعادل، به معنای تضعیف ظرفیت‌های رهایی‌بخش جامعه خواهد بود.
مسئله اساسی در جوامع مدرن آن است که نظام، از طریق سازوکارهایی مانند قدرت و پول، به‌تدریج جهان حیاتی را «استعمار» می‌کند. این استعمار به معنای نفوذ منطق ابزاری در حوزه‌هایی است که باید بر پایه مفاهمه و ارتباط آزاد شکل بگیرند. در نتیجه، روابط اجتماعی از درون تهی شده و به روابطی صوری و سلطه‌محور تبدیل می‌شوند.
از این منظر، نقد هابرماس به مدرنیته نه نقد عقلانیت به‌طور کلی، بلکه نقد «استعمارشدگی عقلانیت ارتباطی» توسط منطق نظام است؛ فرآیندی که در آن ارتباط انسانی جای خود را به کنترل، مدیریت و کارکردگرایی می‌دهد.

4. 3. حوزه عمومی و ارتباط دموکراتیک
تز رساله دکتری او به جایگاه بحث عمومی بود که تحت عنوان «تحول ساختاری حوزه عمومی» بوده است. بنابراین «آنچه موجب جلب نظر هابرماس به مقوله حوزه عمومی در گذشته و حال شده است، اهمیت این مفهوم به عنوان اساس نقد جامعه مبتنی بر اصول دموکرات بوده است.» (هولاب، 1397: 25) بنابراین حوزه عمومی مورد بحث هابرماس ریشه در حوزه خصوصی دارد که به واسطه گفتگو و مذاکره شهروندان در باره مسایل عمومی تشکیل می‌شود.
حوزه عمومی را می‌توان به‌منزله عرصه‌ای میانجی میان دولت سیاست‌گذار و قلمرو زندگی فرهنگی دانست؛ فضایی که در آن مسایل عمومی صورت‌بندی و به بحث گذاشته می‌شوند. با این حال، حوزه عمومی بورژوایی بر یک پیش‌فرض ایدیولوژیک استوار است: همانندسازی «مالک» با «انسان»، که نوعی توهم وحدت را القا می‌کند. در چارچوب این تصور، اصولی چون؛ برابری و دسترسی همگانی به‌عنوان مبانی حذف‌ناپذیر مطرح می‌شوند. در عین حال، حوزه عمومی برخلاف نهادهایی که یا زیر سلطه نیروهای بیرونی‌اند یا از مناسبات قدرت درونی رنج می‌برند مدعی تحقق مشارکت و نظارت دموکراتیک است.
فروپاشی حوزه عمومی به علت دخالت دولت در امور خصوصی و حل و جذب شدن جامعه در درون دولت صورت می‌گیرد از آنجا که پیدایش حوزه عمومی نتیجه تفکیک آشکار و روشن حوزه خصوصی و قدرت عمومی بود، نفوذ این دو درهم جبرا آن حوزه عمومی را نابود می‌کند. (هولاب، 1397: 29)
در این چارچوب، رهایی انسان نه از طریق انقلاب‌های صرفا اقتصادی یا تکنیکی، بلکه از طریق بازسازی شرایط گفت‌وگو، تقویت حوزه عمومی و ایجاد جنبش‌های اجتماعی امکان‌پذیر است. این امر مستلزم برقراری نوعی توازن میان نظام و جهان حیاتی و جلوگیری از سلطه کامل عقلانیت ابزاری است.

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://khorasantimes.com/?p=33610

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.