نظریه انتقادی و رهایی در اندیشه هابرماس

نظریه انتقادی و رهایی در اندیشه هابرماس

✍️جاوید راحل

بخش سوم

3. تحلیل اندیشه هابرماس

1. 3. بازسازی نظریه انتقادی

اندیشه‌ هابرماس را می‌توان تلاشی نظام‌مند برای بازسازی پروژه نظریه انتقادی در شرایط متاخر مدرنیته دانست. در حالی‌که نسل نخست مکتب فرانکفورت، به‌ویژه در آثار تئودور آدرنو و ماکس هورکهایمر، با تاکید بر سلطه فراگیر عقلانیت ابزاری به نوعی بدبینی عمیق نسبت به امکان رهایی دست یافته بود، هابرماس می‌کوشد این بن‌بست نظری را از درون همان سنت برطرف سازد.

طوری‌که یادآوری شد، تفاوت اساسی هابرماس با نسل نخست مکتب فرانکفورت در این است که او برخلاف آنان، عقلانیت مدرن را ذاتا سرکوب‌گر نمی‌داند، بلکه معتقد است تقلیل آن به عقلانیت ابزاری، منشاء اصلی بحران است. از این‌رو، پروژه او نه نفی مدرنیته، بلکه بازسازی درونی آن است. این بازسازی بیش از آن‌که بر تحلیل روابط مادی قدرت استوار باشد، بر یک چارچوب هنجاری تکیه دارد که تحقق آن در شرایط نابرابر اجتماعی محل تردید است.

هابرماس نظریه خود را به شیوه دیالکتیکی پیش می‌برد. یعنی این که استدلال‌های مخالفان خود را رد می‌کند اما در عین حال ابعاد مهم آن را در درون چشم انداز نظری خود جذب می‌کند. بنابراین می‌توان گفت منظور هابرماس از ورود به مشاجرات فکری فرا گرفتن و توسعه بخشیدن افق‌های فکری خود از طریق جذب، تطبیق، نقد و باز اندیشی در نظریاست است. (هولاب، 1397: 23)

هابرماس می‌گوید: نظریه دیالکتیکی «شک دارد که علم، در ارتباط با جهان ساخته انسان‌ها، بتواند به همان شکل موفقیت آمیزی که در علوم طبیعی بی‌طرف است، بدون جهت‌گیری ارزش بماند.» زیرا علوم اجتماعی ناگذیر اند با واقعیتی از پیش تشکیل یافته سروکار داشته باشند، یعنی با «متن حیات اجتماعی به مثابه کلیتی که حتی خود تحقیق را تعیین می‌کند» که گویا «بیرون از قلمرو تجربه تحلیل شده» باقی می‌ماند؛ نظریه دیالکتیکی مفهوم «مکتب» را به خدمت می‌گیرد که به «جهان زیست» از پیش درک شده‌ای اشاره دارد که بایستی از طریق تفسیر هرمنوتیکی معنی کشف گردد. (باتامور، 1397: 64)

هابرماس همان‌گونه که در بازخوانی این سنت تاکید می‌شود، در پی آن است که «در مقابل مفهوم عقلانیت ابزاری همه‌گیر، اندیشه فرایند رهایی‌بخش عقل ارتباطی را عنوان می‌کند.» (بشیریه در هولاب، 1397: 6) اگر نظریه انتقادی کلاسیک به افشای سلطه بسنده می‌کرد، هابرماس در پی آن است که امکان‌های هنجاری رهایی را نیز در دل همان ساختارهای مدرن شناسایی و صورت‌بندی کند.

هابرماس در واکنش به این وضعیت، نه به رد کامل این سنت، بلکه به بازاندیشی در مبانی آن روی می‌آورد. در این چارچوب، او بحران‌های جوامع مدرن را نیز به‌صورت ساختاری تحلیل می‌کند؛ به‌گونه‌ای که «کاهش ارتباط عمومی و توده‌ای، دخالت دولت در اقتصاد، و تسلط دانش بر زندگی جمعی» از مهم‌ترین عوامل بحران مشروعیت در نظام سرمایه‌داری جدید دانسته می‌شود. (آزاد ارمکی، 1381: 140)

در نتیجه، مسئله تنها اقتصادی یا سیاسی نیست، بلکه به نحوه عقلانیت و شکل ارتباط در جامعه مدرن بازمی‌گردد. از همین‌جا پیوند میان دانش و رهایی اهمیت می‌یابد؛ به‌طوری که «اندیشه هابرماس بر ضرورت ایجاد ارتباط میان علوم اجتماعی و آرمان‌های رهایی انسان تاکید دارد». (بشیریه در هولاب، 1397: 5) هابرماس با فاصله‌گیری از بدبینی رادیکال نسل نخست، بر این نکته تأکید می‌کند که عقلانیت مدرن، در کنار ظرفیت‌های سلطه‌گرانه، واجد امکان‌هایی برای تفاهم، کنش جمعی و شکل‌گیری اراده مشترک نیز هست.

این چرخش نظری، زمینه را برای طرح مفهوم «عقلانیت ارتباطی» فراهم می‌سازد؛ مفهومی که در آن، زبان و گفت‌وگو به‌عنوان بنیان‌های کنش اجتماعی و امکان رهایی مطرح می‌شوند. در این معنا، کنش انسانی اساسا بر پایه تفاهم شکل می‌گیرد، زیرا «هدف کنش و واکنش، درک دیگران است» و ابزار اصلی آن زبان است. (لیدمان، 1379: 379) بنابراین پروژه هابرماس را می‌توان تلاشی برای عبور از بن‌بست نظریه انتقادی کلاسیک دانست؛ تلاشی که با بازتعریف مفهوم عقلانیت، مسیر تازه‌ای برای پیوند میان نقد و رهایی می‌گشاید.

 

2. 3. دوگانه عقلانیت: از ابزار تا ارتباط

در امتداد نقد شیء‌گشتگی و پوزیتیویسم، هابرماس تلاش می‌کند صورت‌بندی تازه‌ای از عقلانیت ارائه دهد که بتواند از یک‌سویه‌گی عقلانیت ابزاری عبور کند. در این چارچوب، او میان دو نوع عقلانیت تمایز اساسی قائل می‌شود: عقلانیت ابزاری و عقلانیت ارتباطی. هابرماس برای تحلیل این وضعیت، میان دو گونه بنیادین عقلانیت تمایز قایل می‌شود

عقلانیت ابزاری، که بر کارآمدی، محاسبه و کنترل استوار است و در آن، جهان و انسان به مثابه ابزار در نظر گرفته می‌شوند. این نوع عقلانیت در ساختارهای بوروکراتیک، تکنولوژیک و اقتصادی مدرن مسلط است و به تدریج تمامی حوزه‌های زندگی را دربرمی‌گیرد.

عقلانیت ابزاری ناظر به کنش‌هایی است که در آن‌ها هدف، دستیابی به موفقیت، کنترل و کارآمدی است. در این نوع عقلانیت، جهان و انسان به‌مثابه ابزارهایی برای رسیدن به اهداف از پیش تعیین‌شده در نظر گرفته می‌شوند. این منطق در ساختارهای اقتصادی، اداری و تکنولوژیک مدرن غلبه یافته و به‌تدریج سایر حوزه‌های زندگی را نیز دربرگرفته است.

در تحلیل هابرماس، یکی از بنیادی‌ترین بحران‌های جهان مدرن، غلبه نوعی عقلانیت است که در قالب پوزیتویسم افراطی و علم‌گرایی ظاهر شده است. در این وضعیت، دانش علمی نه به‌عنوان ابزاری برای فهم، بلکه به‌عنوان ابزاری برای کنترل، پیش‌بینی و سلطه عمل می‌کند. این امر به پدیده‌ای منجر می‌شود که می‌توان آن را «شیء‌گشتگی روابط انسانی» نامید؛ وضعیتی که در آن، انسان‌ها و روابطشان به اشیاء قابل مدیریت و بهره‌برداری تقلیل می‌یابند.

او در نقد مفهوم شیءگشتگی سراسر در جامعه مدرن به این باور است که عمده‌ترین تمرکز شیءگشتگی معرفتی در علوم اثباتی صورت گرفته است. و علوم اثباتی به عنوان بازتاب شیءگشتگی مانعی برای رهایی اجتماعی به شمار می‌روند.

به نظر هابرماس شناخت علمی به معنی اثباتی تنها مبتنی بر یک دسته از علایق انسانی یعنی علایق تکنیکی است. وی، در مقابل علایق عملی انسان به درک روابط تفاهمی و بین ذهنی را که بر ویژگی زبان انسان تکیه دارند، مبنای حوزه شناخت تاویلی می‌داند. و بدین لحاظ است که هابرماس از دو خط عقلانیت ابزاری و عقلانیت فرهنگی بحث کرده‌است. (بشیریه در هولاب، 1397: 5)

هابرماس در کتاب «شناخت و علایق انسانی» در صورت‌بندی نظریه‌ای شناخت‌شناختی خود می‌گوید که پیش شرط‍‌هایی انسان‌شناختی وجود دارد که شناخت انسانی را امکان پذیر می‌سازد. این پیش‌‌شرط‌ها ریشه سرشت‌شناختی نیز دارد، یعنی افزون بر آن که سرشت انسانیت را می‌سازد،

به تعبیر وی شناخت هرگز بی‌علاقه نیست، بلکه همواره با علایق شناخت‌ساز گره خورده است». او سه نوع «علاقه» بنیادین را متمایز می‌سازد: (1) علاقه به کنترل و دگرگونی محیط، (2) علاقه به هم‌رسانی برای حفظ زندگی اجتماعی، و (3) علاقه به رهایی و زیست آزاد و برابر. (نقویان، 1397: 26)

همچنان هر کدام از این علایق از راه یک میانجی عینیت می‌یابد: که 1) میانجی «کار» که عینیت بخش علاقه کنترل و تغییر محیط طبیعی؛ 2) میانجی «زبان» عینیت بخش علاقه‌‌ی هم‌رسانش و حفظ جامعه است؛ و 3) میانجی «قدرت» که عینیت بخش علاقه رهایی است.

بر همین مبنا سه نوع شناخت شکل می‌گیرد: شناخت فنی در قلمرو علوم تجربی–تحلیلی، مبتنی بر کار؛ شناخت عملی در حوزه تاریخی–هرمنوتیکی، مبتنی بر زبان؛ و شناخت انتقادی یا رهایی‌بخش، ناظر به نقد تحریف‌های ناشی از قدرت. به بیان باتامور «هر نوع شناخت بر علایق خاصی استوار است که جهت‌گیری آن را تعیین می‌کند.» (باتامور، 1397: 65) در نتیجه، هابرماس با پیوند دادن ساختار شناخت به علایق انسانی نشان می‌دهد که معرفت نه خنثی، بلکه همواره درون افق‌های قدرت، ارتباط و رهایی شکل می‌گیرد.

در مقابل، عقلانیت ارتباطی قرار دارد که بر پایه فهم متقابل و تفاهم بین‌الاذهانی شکل می‌گیرد. در این نوع عقلانیت، هدف اصلی نه سلطه، بلکه رسیدن به توافق از طریق گفت‌وگو است. در این سطح، زبان دیگر صرفاً ابزار انتقال اطلاعات نیست، بلکه بنیان شکل‌گیری فهم مشترک محسوب می‌شود.

این تمایز، نقطه عزیمت اصلی هابرماس برای نقد مدرنیته است؛ زیرا از نظر او، بحران جوامع مدرن نه در فقدان عقلانیت، بلکه در یک‌سویه شدن آن و غلبه عقلانیت ابزاری بر سایر اشکال عقلانیت نهفته است. به همین دلیل، احیای کنش ارتباطی به منزله بازگرداندن امکان تفاهم و رهایی در زندگی اجتماعی تلقی می‌شود

هابرماس تحت عنوان کنش معقول و هدفدار، میان کنش وسیله‌ای و کنش استراتیژیی تمایز قایل می‌شود. این هردو کنش، به تعقیب حساب شده منفعت شخصی راجعند. کنش وسیله‌ای به کنشگر واحدی راجع است که به گونه‌ای معقولانه و حساب‌گرانه مناسب‌ترین وسایل را برای رسیده به یک هدف بر می‌گزیند. کنش استراتیژیک به عمل او یا چند فرد راجع است که در تعقیب یک هدف، کنش معقولانه و هدف‌دارشان را همآهنگ می‌کنند. هدف هردو کنش وسیله‌ای و استراتیژیک، چیرگی وسیله‌ای است. (ریتزر، 1383: 211) در حالی که هدف از کنش معقولانه و هدفمدار، دستیابی به یک هدف گفته می‌شود، بنابراین، غایت کنش ارتباطی، دستیابی به تفاهم ارتباطی است.

این تمایز اگرچه از نظر مفهومی قانع‌کننده است، اما در عمل، مرز روشنی میان کنش ارتباطی و کنش استراتژیک قابل ترسیم نیست؛ زیرا کنشگران همواره در بستر روابط قدرت عمل می‌کنند.

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://khorasantimes.com/?p=33436

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.