✍️جاوید راحل
بخش دوم
2. 2. مارکس و بنیان مادی نقد
در اندیشه مارکس، ساختار اقتصادی بهعنوان زیربنای جامعه، نقش تعیینکنندهای در شکلگیری مناسبات قدرت و سلطه دارد. بیشترین تحقیقات مارکس متوجه حوزه اقتصاد بود که این موضوع تلاش برای «فهم زیربنای مادی» بوده است، بحث وی درین باره دارای سطوح ذیل است: اهمیت تکنولوژی، مبارزه قدرت طبقاتی، اهمیت طبقه کارگر در کارخانه جات و از همه مهمتر در اندیشه مارکس ارزش اضافه کار است، و باز تولید طبقه کارگر بوده که توسط کارفرما و کارخانهدار حیف و میل میشود. مارکس طرفدار انقلاب طبقه کارگر بود که باید از حوزه اقتدار طبقه بورژوا بیرون شود و شعار “کارگران جهان متحدشوید” باعث بوجود آمدن انقلاباتی شد که چهره مارکسیسم سوسیالیسم را تغیر داد.
در کانون نظریه مارکس این ایده قرار دارد که سازمان اقتصادی جامه مهمترین سطح سازمان اجتماعی، عامل اصلی موثر در حیات سیاسی، اجتماعی و فکری جامعه بشمار میرود. طبقات اجتماعی که بر بنای اقتصادی بنا شده اند آن نیروهای اصلی اند که جوامع را به جلو و به وضعیت آرمانی کمونیسم میرانند. (کرایب، 1382: 47)
فرد در نظر مارکس ایدهای است که به عنوان بخشی از تکوین نظام سرمایه داری ایجاد شده است و در مقابل جامعه با کنش انسانی خلق میشود ولی سپس همچون یک قدرت بیرونی بر افراد تاثیرمیگذارد. (کرایب، 1382: 119) تحلیل تاریخی مارکس مبتنی بر دیالکتیک مادی است که تحول جوامع را در چارچوب مناسبات تولید توضیح میدهد. با این حال، این رویکرد با تقلیل جامعه به بنیان اقتصادی، از توجه به ابعاد ارتباطی و زبانی کنش اجتماعی غفلت میورزد.
3. 2. وبر و مسئله عقلانیت
وبر با طرح مفهوم عقلانیشدن، نشان میدهد که چگونه نظم مدرن بر پایه عقلانیت رسمی و بوروکراتیک شکل میگیرد. واقعیت اجتماعی جدا از تحقیق است و تحقیق باید جدا از ایدیولوژی و ارزشها صورت گیرد. در بررسی ساختها و روابط اجتماعی در جامعه مدرن، اقتدار مورد توجه قرار گرفت. از نظر ماکس وبر سه نوع اقتدار (سنتی، کاریزماتیک وقانونی) وجود دارد.
عقلانیت رسمی و قانونی در مقابل عقلانیتهای علمی و نظری و ذاتی قرار میگیرد و جنبه عام و غیر شخصی دارد. این عقلانیت وجه تمایز بین جوامع مدرن و سنتی است.
ماکس هورکهایمر، تئودور آدرنو، هربرت مارکوزه وهابرماس تحت تاثیر دیدگاه ماکس وبر قرار گرفته و در صدد نوعی ترکیب از ایدههای چون مارکس، وبر و فروید به ویژه با تکیه برآرای ماکس وبر به جامعه سرمایه داری پرداخته اند. طرح دیدگاه منفی و بدبینانه، حاکمیت تکنولوژی و فرهنگ صنعتی بوروکراسی و عقلانیت تکنولوژیکی و قانونی و نفی دیدگاه تاریخی در مکتب فرانکفورت متاثر از دیدگاه ماکس وبر است.
نقاط مشترک بین اندیشه وبرونظریه پردازان انتقادی این است که هردو باور به عقلانیت تکنولوژیکی با عقلانیت که بیانگر نظام اجتماعی مبتنی بر حاکمیت نیروهای مسلط جامعه تکیه بر تکنولوژی است و همچنان نظر بدبینانه به دنیای جدید زیرا عقلانیت تکنولوژی مسلط و نیروی مقاومی جهت نفی آن وجود ندارد.
با وجود اهمیت تحلیل وبر از عقلانیشدن، غلبه عقلانیت ابزاری در این چارچوب، افقهای رهایی را محدود ساخته و نیاز به بازاندیشی در مفهوم عقلانیت را برجسته میسازد.
4. 2. آدرنو و هورکهایمر: نقد عقلانیت ابزاری
1) تئودورآدرنو: دیدگاه آدرنو یعنی (دیالکتیک منفی) به جای نظریه اجتماعی دیالکتیک نامیده شد، نظریه او متوجه نقد تمامی موقعیتهای فلسفی و نظریههای اجتماعی بوده و بر نسبیتگرایی همراه با شکگرائی و انکار امکان هرنوع مطلقگرائی مبتنی میباشد. او ضمن مشارکت در بسط نظریه انتقادی، انتقاد فرهنگ را که باهایمر شروع شد به دیدگاه انتقادی افزود.
ازنظر او وجدان علمی منبع اصلی نقد است. ازین دیدگاه او منتقد تکنولوژی و دانش تحت عنوان اثباتگرائی به عنوان ایدئولوژی غالب بشریت است.
آدرنو نوشت که تاریخ جهانی باید ساخته و نفی شود. پس از آن همه فاجعه که ساخته شده در برابر فجایعی که در راه اند وقیحانه خواهد بود که بگوئیم طرحی برای دنیای بهتر در تاریخ تحقق میابد، و آن را چون رشتهای پیوسته نمایان میسازد.
2) هورکهایمر: هورکهایمر یکی ازچهرههای برجسته فلسفی اجتماعی مکتب فرانکفورت بوده و جایگاه خاص و نفوذ فوقالعاده در بین اندیشمندان معاصر غرب داشتهاست. وی بیشترین اثر را از سران اگزیستانسیالیسم پدیدارشناسی هوسرل، فلسفه نقادی کانت و دایرةالمعارف نویسان نهضت روشنگری پذیرفته است. وی در تمام آثار خود سعی نموده تا در چارچوب نظریه انتقادی نسبت به فرهنگ جامعه مدرن غرب حاکمیت قرائتهای پوزیتویستی بر تحلیل در علوم اجتماعی خودش را همواره نزدیک به حوزه مارکسگرایی قرار دهد و از نظریات فلسفی و اعتراض مارکس در زمینه نقد تمدن بورژوازی و ایدئولوژیک سازی فردگرائی تحکیم نظامهای سیاسی مبتنی بر مدرنیته غرب کمک گیرد.
بدینترتیب، نقد رادیکال آنان از مدرنیته، اگرچه سازوکارهای سلطه را آشکار میسازد، اما به دلیل بدبینی عمیق نسبت به عقلانیت، امکان رهایی را در هالهای از ابهام قرار میدهد.
این دو متفکر درین مورد اجماع عقیده دارند که فرهنگ و حیات اجتماعی غرب در تحت تاثیر اخلاق تکنیکی و ابزارگرائی عقلی به فساد و انحطاط کشیده شده است به طوریکه هرچه بر قلمرو حاکمیت عقلانیت تکنولوژیک و اخلاق مبتنی بر مصلحتهای گذرا افزوده میشود تناسب با آن از وسعت قلمرو حاکمیت مبانی سنتی و معنوی ناب فلسفه باستانی غرب کاسته میشود. (مجتهدی، 1382: 89)
موضوع مهم دیگر در اندیشههایمر و آدرنو این است که دانش و هرگونه تحقیقی جدا از شرایط اجتماعی و فرهنگی ارزش نیست و همیشه باید نتیجه هر تحقیقی را در ضمن آنکه بخشی از آن محصول مستقیم پژوهش علمی است، اما بخش دیگری از آن بدون شک معلول زمینههای ممکن اجتماعی و ارزشی جامعه که دانشمند درآن تحقیق میکند میباشد.
بدینترتیب، نقد رادیکال آنان از مدرنیته، اگرچه سازوکارهای سلطه را بهخوبی آشکار میسازد، اما بهدلیل بدبینی عمیق نسبت به عقلانیت، امکان رهایی را مبهم و مسئلهمند باقی میگذارد.
بنابراین سنت نظریه انتقادی کلاسیک با ترکیب نقد اقتصادی مارکس، تحلیل عقلانیشدن وبر و نقد فرهنگی آدرنو و هورکهایمر، چارچوبی فراهم میسازد که در آن مسئله اصلی، نسبت میان عقلانیت و سلطه است؛ مسئلهای که در اندیشه هابرماس بهصورت نظاممند بازسازی میشود.
در مجموع، نظریه انتقادی در بستر نقد عقلانیت ابزاری و در واکنش به شرایط تاریخی خاصی چون گسترش سرمایهداری پیشرفته، بحرانهای مدرنیته و ناکامی پروژه روشنگری شکل گرفت. در این چارچوب، مسئله اصلی نه صرفا ساختارهای اقتصادی، بلکه شیوههای پیچیده بازتولید سلطه در سطح عقلانیت، فرهنگ و آگاهی است. بدینترتیب، میتوان گفت که مسئله محوری این سنت فکری، نسبت میان عقلانیت و سلطه است؛ مسئلهای که زمینهساز شکلگیری اندیشهای یورگن هابرماس و تلاش او برای بازسازی امکانهای رهایی در قالب عقلانیت ارتباطی میشود.













