✍️جاوید راحل
بخش نخست
چکیده
این مقاله با رویکردی تحلیلی به بازخوانی اندیشه یورگن هابرماس در چارچوب نظریه انتقادی میپردازد و نسبت میان عقلانیت، سلطه و رهایی را بررسی میکند. مسئله اصلی آن است که آیا عقلانیت ارتباطی میتواند بدیلی برای عقلانیت ابزاری فراهم آورد یا خود در بستر ساختارهای سلطه محدود میشود. در این راستا، ضمن بازسازی زمینههای فکری نظریه انتقادی از مارکس، وبر و نسل نخست مکتب فرانکفورت، نشان داده میشود که هابرماس با تمایز میان عقلانیت ابزاری و ارتباطی و تفکیک نظام و جهان حیاتی، امکانهای رهاییبخش مدرنیته را از درون آن بازسازی میکند. با این حال، مقاله استدلال میکند که تحقق این افق هنجاری در شرایط نابرابر قدرت با محدودیتهای جدی مواجه است. در نهایت، نتیجه گرفته میشود که رهایی در چارچوب نظریه هابرماس مستلزم پیوند میان گفتوگوی غیرسلطهآمیز و اصلاحات مادی و نهادی است.
کلیدواژهها: نظریه انتقادی، یورگن هابرماس، عقلانیت ارتباطی، عقلانیت ابزاری، رهایی، مدرنیته، جهان حیاتی
1. مقدمه
اندیشههای یورگن هابرماس را باید در امتداد سنت نظری مکتب فرانکفورت فهم کرد؛ سنتی که پروژه اصلی آن نقد عقلانیت مدرن و افشای سازوکارهای سلطه در جوامع سرمایهداری متاخر بودهاست. هابرماس، بهعنوان وارث و در عین حال بازساز این سنت، کوشیده است تا از درون همین پروژه انتقادی، امکان بازسازی عقلانیت و احیای ظرفیتهای رهاییبخش مدرنیته را فراهم آورد.
مسئله عقلانیت و نسبت آن با سلطه و رهایی، از بنیادیترین مباحث در سنت نظریه انتقادی معاصر به شمار میرود. در این چارچوب، نقد مدرنیته بر این فرض استوار است که عقلانیت مدرن، در کنار ظرفیتهای رهاییبخش خود، اشکال پیچیدهای از سلطه، شیءگشتگی و محدودسازی آگاهی را نیز بازتولید میکند. چنانکه در سنت مکتب فرانکفورت تأکید شده است: «مکتب فرانکفورت ویژگیهای اصلی جامعه مدرن را عقلانیت ابزاری، شیءگشتگی، آگاهی کاذب، از دست رفتن معنا و آزادی میدانست.» این تلقی نشان میدهد که بحران مدرنیته را باید نه صرفا در سطح اقتصادی یا سیاسی، بلکه در سطحی عمیقتر، یعنی در ساختار عقلانیت آن جستوجو کرد.
در امتداد این سنت انتقادی، یورگن هابرماس بهعنوان یکی از مهمترین بازاندیشان نظریه انتقادی، میکوشد امکان بازسازی عقلانیت مدرن را از درون همین پروژه فراهم سازد. او ضمن پذیرش نقد نسل نخست مکتب فرانکفورت، از بدبینی افراطی آنان فاصله گرفته و بر ظرفیتهای رهاییبخش عقلانیت تاکید میکند. از نظر او، بحران مدرنیته نه در ذات عقلانیت، بلکه در غلبه یکسویه عقلانیت ابزاری بر سایر اشکال عقلانیت، بهویژه در حوزههای زیستجهان انسانی، نهفته است.
در این چارچوب، هابرماس مفهوم «کنش ارتباطی» را بهعنوان بدیلی در برابر کنش ابزاری مطرح میسازد. همانگونه که در صورتبندی نظری او آمده است: «نوعی از فعالیت انسانی وجود دارد که اساسا از کار ابزاری متمایز است این فعالیتی است که از طریق آن انسانها تلاش میکنند با یکدیگر تماس برقرار کرده و همکاری کنند.» این بیان نشان میدهد که در اندیشه هابرماس، زبان نه صرفا ابزار انتقال اطلاعات، بلکه بستر شکلگیری تفاهم، کنش جمعی و امکان رهایی است.
اهمیت این بحث در آن است که بازاندیشی در نسبت میان عقلانیت و رهایی، میتواند افقهای تازهای برای فهم بحرانهای مدرنیته و امکانهای برونرفت از آن فراهم سازد. با این حال، مسئله اساسی آن است که آیا عقلانیت ارتباطی در شرایطی که خودِ ساختارهای اجتماعی بر پایه نابرابری، قدرت و سلطه شکل گرفتهاند، میتواند از سطح یک ایده هنجاری فراتر رفته و به امکان واقعی رهایی تبدیل شود، یا آنکه خود به نحوی درون همین سازوکارهای سلطه جذب و خنثی میگردد. از اینرو، پرسش اصلی این مقاله آن است که نسبت میان عقلانیت، سلطه و رهایی در چارچوب نظریه انتقادی هابرماس چگونه قابل تبیین است و تا چه حد میتوان از دل این نظریه، افقی برای بازسازی مدرنیته گشود.
این مقاله بر این فرض استوار است که اگرچه هابرماس با طرح عقلانیت ارتباطی میکوشد از بنبست نظریه انتقادی کلاسیک عبور کند، اما این چارچوب در سطح عینی و نهادی با محدودیتهای ساختاری جدی مواجه است که تحقق رهایی را مسئلهمند میسازد.
در این مقاله، تلاش میشود تا با تمرکز بر مفاهیم کلیدی اندیشه هابرماس، بهویژه عقلانیت ارتباطی، کنش ارتباطی و تمایز میان جهان حیاتی و نظام، نشان داده شود که چگونه وی میکوشد از دل نقد مدرنیته، امکان رهایی و بازسازی آن را تبیین کند. بدین ترتیب، مسئله اصلی این نوشتار بررسی نسبت میان عقلانیت، قدرت و رهایی در چارچوب نظریه انتقادی هابرماس است.
2. پیشینه فکری
1. 2. مکتب فرانکفورت
مکتب فرانکفورت که امروز یکی از مراکز عمده مباحث فلسفی و انتقادی است در سال 1923 توسط هورکهایمر، تئودوآدرنو رسما بوجودآمد. سران دیگر این مکتب که بعد از جنگ جهانی دوم به این انجمن پیوستند عبارتند از پل رابین، اسکات لش، هربرت مارکوزه، یورگ هابرماس وغیره اند که درتوسعه این مکتب اهمیت به سزای دارند.
وجه مشترک تاکیدات سران مکتب بر نظریه انتقادی نسبت به اوضاع اجتماعی، سیاسی فکری جزم گراییهای ایدیولوژیک، ضرورت تاسیس علوم اجتماعی انتقادی، نقد فریند صنعت، جامعه؛ حاکمیت تکنالوژیک و انتقاد روایتهای کلان نظیر عقلانیت گرایی ابزاری، مشترکاند.
مکتب فرانکفورت یکی از مهمترین جریانهای فکری در سنت نظریه انتقادی است که در اوایل قرن بیستم و در واکنش به بحرانهای مدرنیته، سرمایهداری پیشرفته و ناکامی پروژه روشنگری شکل گرفت. هدف اصلی این مکتب، نقد ساختارهای سلطه در جوامع مدرن و بررسی شیوههایی است که از طریق آنها قدرت نهتنها در سطح اقتصادی و سیاسی، بلکه در سطح فرهنگ، آگاهی و عقلانیت نیز بازتولید میشود.
در این رویکرد، جامعه مدرن صرفا بهعنوان یک نظام پیشرفته عقلانی تلقی نمیشود، بلکه بهعنوان ساختاری دیده میشود که در آن اشکال پیچیدهای از سلطه در قالب نهادهای اجتماعی، رسانهها و الگوهای فرهنگی عمل میکنند. از همینرو، مکتب فرانکفورت تلاش میکند نشان دهد که عقلانیت مدرن، بهجای آنکه صرفا ابزار پیشرفت و آزادی باشد، میتواند به سازوکاری برای کنترل و محدودسازی انسان نیز تبدیل شود.
نظریه انتقادی دو مرحله تاریخی داشت که مرحله نخست با تاسیس موسسه پژوهشهای اجتماعی در سال 1937 در فرانکفورت آلمان آغازشد که باهایمر، فروم، موئونتنال، مارکوزه و آدرنو ازجمله اعضای آن بودند که پس از به قدرت رسیدن هیتلر، اعضای موسسه پراگنده شد و در تبعید گاه آمریکا بود که آدرنو و هورکهایمر متن اساسی نظریه انتقادی دیالکتیک روشنگری (1947) (کتابی که تاثیر پایداری بر هابرماس گذاشت) را نوشتند. (تایشمن و وایت، 1379: 296)
در سنت کلاسیک نظریه انتقادی، عقلانیت مدرن عمدتا بهمثابه ابزاری در خدمت سلطه و کنترل فهم میشد؛ بهگونهای که فرآیند عقلانیشدن نه به رهایی، بلکه به تقویت سازوکارهای سلطه در سطوح مختلف اجتماعی انجامیدهاست. این رویکرد، اگرچه توانست ابعاد پنهان سلطه در جوامع مدرن را آشکار سازد، اما در نهایت به نوعی بدبینی نظری انجامید که در آن امکان هرگونه رهایی بنیادین زیر سوال میرفت.
همچنان در انتقاد بر مارکسیسم هدف اساسی و اولیه بکارگیری سیستماتیک همه رشتههای تحقیق علمی اجتماعی در توسعه ماتریالیستی مارکسیسم، خنثی سازی جهتگیری تاریخی و توسعه دیدگاه علمی و دانشگاهی مارکسیسم بود. چون بنیانگذاران واقعی نظریه انتقادی لوکاچ وگرامشی هستند؛ لذا این دو متفکر، درعین اینکه مارکسیست باقی ماندند، ولی با تکیه بر آرای هگل و وبر به بازنگری مارکسیسم پرداختهاند. (آزاد ارمکی، 1381: 112 – 107)
در انتقاد از جامعه شناسی به خاطر علمگرایی آن، به ویژه اینکه روش علمی را به هدف فینفسهای تبدیل ساخته، به پذیرش وضع موجود نیز متهم شده است. مکتب انتقادی مدعی است که جامعهشناسی پابندیاش را به یاری ستمدیدگان جامعه وانهاده است. همچنان در انتقاد از جامعه نوین که فرهنگ فرد در جامعه نوین سرکوب گردیدهاست و آنچه که باقی مانده ماشینوارگی است. این سرکوبی ناشی از عقلانیت ابزاری میباشد، که جای استثمار اقتصادی بهعنوان مسئله اجتماعی غالب گرفته است.
در نهایت انتقادی که به فرهنگ و آنچه که صنعت فرهنگی میخوانند وارد کردهاند، همچنان انتقاد بر صنعت دانش نیز دارند (مانند دانشگاهها و موسسات تحقیقاتی) و میگویند اینها به ساختارهای خودمختاری تبدیل شده اند و همین خودمختاریشان گسترش یابند یعنی ساختارهای سرکوبگری گشته اند که به واسطه نفوذشان در سراسر جامعه علاقمنداند.
مکتب فرانکفورت ویژگیهای اصلی جامعه مدرن را عقلانیت ابزاری، شیءگشتگی، آگاهی کاذب، از دست رفتن معنا و آزادی میدانست. اما هابرماس در بازسازی این مکتب به نقد اندیشه «دیالکتیکی» آن مکتب میپردازد و در پی یافتن ردپای عقل ارتباطی در عصر سلطه عقلانیت ابزاری بر میآید(بشیریه در هولاب، 1397: 6).
هابرماس نظریات مارکس، وبر و مکتب فرانکفورت را بازسازی میکند: او پروژه نظری خود را در گفتوگو با سه سنت فکری مهم شکل میدهد: مارکس، وبر و مکتب فرانکفورت. او از مارکس، ایده سلطه و اهمیت ساختارهای اجتماعی را میگیرد، اما با تقلیلگرایی اقتصادی او موافق نیست و بر استقلال حوزه فرهنگ و ارتباط تاکید میکند. از ماکس وبر، مفهوم عقلانیشدن را اخذ میکند، اما در برابر غلبه عقلانیت ابزاری، مفهوم عقلانیت ارتباطی را مطرح میسازد. همچنین، در بازخوانی مکتب فرانکفورت، ضمن پذیرش نقد آنان بر مدرنیته، تلاش میکند از بدبینی افراطی آنان فاصله گرفته و امکانهای رهاییبخش عقلانیت را احیا کند.
او همچنان عقلانی شدن ماکس وبر را پردازش بیشتر میدهد و با نقد عقلانیت ابزاری او، عقلانیت ارتباطی را عرضه میکند که فرایندی رهاییبخش است.













