بازاندیشی انتقادی بر تداوم حاکمیت گروه طالبان

بازاندیشی انتقادی بر تداوم حاکمیت گروه طالبان

✍️حامد پارسی‌نژاد

بخش نخست

۱. مقدمه
یکی از مهمترین تحولات سیاسی خراسان‌افغانستان در دو دهه اخیر، سقوط نظام جمهوری در سال ۲۰۲۱ و بازگشت دوباره گروه طالبان به قدرت، است. این تحول نه تنها به معنای تغییر یک رژیم سیاسی، بلکه بیانگر دگرگونی عمیق در الگوی حکمرانی، مشروعیت سیاسی و رابطه میان دولت و جامعه در خراسان‌افغانستان است.

در چنین زمینه‌ای، پرسش اصلی این است که تداوم حاکمیت گروه طالبان در چارچوب معیارهای حکمرانی مدرن چگونه قابل فهم و تحلیل است؟ و این وضعیت چه پیامدهایی برای ثبات سیاسی و ساختار نهادی کشور دارد؟

اهمیت این موضوع از آن‌جا ناشی می‌شود که خراسان‌افغانستان در یکی از حساس‌ترین نقاط تلاقی نظریه‌های دولت مدرن و واقعیت‌های سیاسی شکننده قرار دارد. از یک‌سو، علوم سیاسی بر ضرورت وجود نهادهای پایدار، مشارکت سیاسی، مشروعیت عقلانی و ظرفیت اداری در شکل‌گیری دولت مدرن تاکید دارد؛ و از سوی دیگر، تجربه خراسان‌افغانستان نشان می‌دهد که قدرت سیاسی الزاماً با این معیارها هم‌خوانی ندارد.

بنابراین، بررسی وضعیت گروه طالبان فرصتی برای بازاندیشی انتقادی در خود مفهوم «حکمرانی مدرن» نیز فراهم می‌سازد.

هدف اصلی این پژوهش، ارایه یک بازخوانی انتقادی از تداوم حاکمیت گروه طالبان در پرتو معیارهای حکمرانی مدرن است. و در نهایت، این مقاله تلاش دارد نشان دهد که فهم پدیده گروه طالبان صرفاً از طریق تحلیل امنیتی یا تاریخی کافی نیست، بلکه نیازمند یک چارچوب نظری منسجم است که بتواند هم‌زمان به مسئله مشروعیت، نهاد و گفتمان سیاسی بپردازد.

مطالعه گروه طالبان نه تنها به درک بهتر وضعیت خراسان‌افغانستان کمک می‌کند، بلکه می‌تواند در بازاندیشی مفاهیم بنیادین حکمرانی مدرن نیز سهم داشته باشد.

۲. پیشینه پژوهش
مطالعه پدیده گروه طالبان و مساله حکمرانی در خراسان‌افغانستان، به‌ویژه پس از تحولات ۲۰۰۱ و بازگشت مجدد این گروه در ۲۰۲۱، به یکی از حوزه‌های مهم پژوهشی در ادبیات علوم سیاسی و مطالعات منطقه‌ای تبدیل شده‌است.

با این حال، مرور ادبیات نشان می‌دهد که بخش عمده این مطالعات یا رویکردی توصیفی و تاریخی دارند، یا بر ابعاد امنیتی، ایدئولوژیک و ژئوپولیتیک تمرکز کرده‌اند و کمتر به تحلیل نظام‌مند الگوی حکمرانی گروه طالبان در چارچوب نظریه‌های دولت مدرن پرداخته‌اند.

خلای پژوهشی: مرور ادبیات داخلی و خارجی نشان می‌دهد که اگرچه مطالعات موجود در حوزه‌های مختلفی از جمله تحلیل تاریخی، ایدئولوژیک، عوامل بازگشت گروه طالبان و پیامدهای سیاسی و اقتصادی متمرکز بوده‌اند، اما همچنان یک خلای اساسی در ادبیات وجود دارد و آن فقدان تحلیل منسجم الگوی حکمرانی گروه طالبان در چارچوب نظریه‌های دولت مدرن، مشروعیت سیاسی و ظرفیت نهادی به ویژه با رویکرد انتقادی است.

اکثر مطالعات یا در سطح توصیف تاریخی باقی مانده‌اند یا صرفاً به یک بعد خاص (قومیت، ایدیولوژی یا سیاست خارجی) پرداخته‌اند.

همچنین، تحلیل‌های آینده‌پژوهانه موجود نیز بیشتر سناریوهای فروپاشی یا تداوم را بدون پیوند نظام‌مند با شاخص‌های حکمرانی ارایه کرده‌اند. ادبیات موجود فاقد تحلیل منسجم حکمرانی گروه طالبان در چارچوب دولت مدرن است.

۳. مبانی نظری
۱) یورگن هابرماس عقلانیت ارتباطی و مشروعیت سیاسی: هابرماس در پیوند به نقد «عقلانیت ابزاری»، بر مفهوم «عقلانیت ارتباطی» تاکید می‌کند؛ عقلانیتی که هدف آن نه کنترل و سلطه، بلکه دست‌یابی به تفاهم میان کنشگران از طریق گفت‌وگو و تفاهم «اندیشه‌ای میان‌فرهنگی» (راحل، ۱۴۰۴: ۷۸) است.
۲) ساموئل هانتینگتون نهادمندی و ثبات سیاسی: هانتینگتون مسأله اساسی جوامع در حال توسعه را نه «فقدان توسعه اقتصادی»، بلکه ضعف نهادهای سیاسی می‌داند و تاکید می‌کند که کمبود اصلی در این جوامع، «نبود حکومت کارآمد، مقتدر و مشروع» است (هانتینگتون، ۱۳۷۰: ۶).

او ثبات سیاسی را وابسته به سطح «نهادمندی» می‌داند؛ یعنی فرایندی که طی آن سازمان‌ها و رویه‌های سیاسی به «ثبات، پیچیدگی، استقلال و انسجام» دست می‌یابند (هانتینگتون، ۱۳۷۰: ۲۳–۲۴). در واقع، نهادها زمانی کارآمد می‌شوند که بتوانند رفتار سیاسی را قابل پیش‌بینی و پایدار کنند.
۳) فرانسیس فوکویاما: دولت مدرن و مشروعیت: فوکویاما دولت مدرن را بر سه پایه «کارآمدی دولت، حاکمیت قانون و پاسخگویی دموکراتیک» تعریف می‌کند. (فوکویاما، ۱۳۹۵: ۱۰۰) از نظر او، مشکل اصلی بسیاری از دولت‌های معاصر، عدم توازن میان این سه عنصر است.
۴) مایرون واینر دولت پسااستعماری و ظرفیت نهادی: واینر در تحلیل دولت‌های پسااستعماری نشان می‌دهد که بسیاری از این دولت‌ها از نظر حقوقی تثبیت شده‌اند، اما از نظر کارکردی ضعیف باقی مانده‌اند. یکی از شاخص‌های مهم او برای سنجش قدرت دولت، توان مالیاتی است که نشان‌دهنده ظرفیت واقعی دولت در سازمان‌دهی جامعه است. (واینر و هانتینگتون، ۱۳۹۵: ۷۲)
۵) عجم‌اوغلو و رابینسون نهادها و توسعه: عجم‌اوغلو و رابینسون در کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» توسعه را محصول مستقیم ساختار نهادهای سیاسی و اقتصادی می‌دانند. آنان تأکید می‌کنند که «ملل شکست می‌خورند، نه به دلیل فرهنگ یا جغرافیا، بلکه به‌دلیل نهادهای اقتصادی و سیاسی بهره‌کشانه.» (عجم‌اوغلو و رابینسون، ۱۴۰۱: ۶۱)
۶) اولویه روآ جنگ خراسان‌افغانستان و شکست دولت‌سازی: روآ جنگ خراسان‌افغانستان را به‌عنوان گذار از جهاد به جنگ‌های داخلی تحلیل می‌کند. از نظر او، جهاد اگرچه توانست بسیج گسترده‌ای علیه نیروهای شوروی ایجاد کند، اما فاقد ظرفیت لازم برای دولت‌سازی پایدار بود. (روآ، ۱۳۹۰: ۷۶–۷۷) او همچنین نشان می‌دهد که ساختار مجاهدین بر روابط شخصی، محلی و فاقد سازماندهی سلسله‌مراتبی استوار بود (روآ، ۱۳۹۰: ۷۹)، امری که مانع شکل‌گیری نهادهای سیاسی مدرن و تثبیت نظم دولتی شد.
در مجموع، چارچوب نظری حاضر نشان می‌دهد که تحلیل پدیده‌های سیاسی معاصر نیازمند توجه هم‌زمان به سه سطح اساسی است: سطح مشروعیت و ارتباط (هابرماس)، سطح نهادها و ظرفیت دولت (هانتینگتون و فوکویاما)، و سطح ساختار قدرت و الگوی نهادها (عجم‌اوغلو و رابینسون). در این میان، دیدگاه واینر و روآ نیز با تمرکز بر تجربه دولت‌های پسااستعماری و جنگ خراسان‌افغانستان، ابعاد تجربی این تحلیل را تکمیل می‌کنند. این ترکیب نظری امکان تحلیل چندلایه از مسئله حکمرانی را فراهم می‌سازد.

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://khorasantimes.com/?p=31079

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.