✍️تایب احمد
پس از سقوط نظام قبلی در خراسانافغانستان و بازگشت گروه طالبان به قدرت، بحثها و روایتهای زیادی درباره چرایی این رویداد مطرح شد.
برخی معتقد بودند که اشرف غنی با هماهنگی زلمی خلیلزاد، نماینده پیشین ایالات متحده در امور خراسانافغانستان، زمینه انتقال قدرت به گروه طالبان را فراهم کرد. عدهای دیگر سقوط جمهوریت را نتیجه واگذاری قدرت از یک تیم سیاسی عمدتا پشتون به گروهی دیگر با پایگاه عمدتا پشتونی دانستند.
اشاره به روابط نزدیک برخی چهرههای سیاسی مانند حامد کرزی با گروه طالبان و آزادی هزاران زندانی این گروه در دوران ریاستجمهوری اشرف غنی نیز بهعنوان نشانههایی از این نزدیکی مطرح شدهاست.
در چهار سال گذشته، بسیاری از تحلیلگران و ناظران سیاسی، به شمول سازمان ملل، رژیم طالبان را حکومتی انحصاری، غیرمشروع و مبتنی بر تمرکز قدرت در دست یک گروه خاص توصیف کردهاند. گروه طالبان نیز با وجود فشارهای داخلی و خارجی، تاکنون حاضر نشدهاند به تشکیل حکومتی فراگیر که نماینده واقعی همه اقوام و جریانهای سیاسی خراسانافغانستان باشد، تن دهند.
با این حال، پرسش مهمی که همچنان بیپاسخ مانده این است که آیا گروه طالبان واقعاً نماینده یک قوم مشخص هستند یا خیر؟ و اگر چنین تلقیای در افکار عمومی وجود دارد، چرا در چهار سال گذشته هیچ جریان سیاسی، نظامی یا حتی اعتراضی قابل توجهی از میان پشتونها در برابر سیاستهای گروه طالبان شکل نگرفتهاست؟
اگر فرض کنیم گروه طالبان نماینده همه پشتونها نیستند ــ که بسیاری از پشتونها نیز چنین ادعایی را رد میکنند ــ پس چرا مخالفت سازمانیافتهای از سوی نخبگان، احزاب و جریانهای سیاسی پشتون در برابر این گروه مشاهده نمیشود؟ آیا اکثریت پشتونها از حاکمیت گروه طالبان رضایت دارند؟ اگر پاسخ منفی است، چه عواملی مانع شکلگیری یک جریان گسترده سیاسی ـ نظامی در میان آنان شده است؟
البته در این مدت انتقادهایی از سوی برخی سیاستمداران و روشنفکران پشتون نسبت به عملکرد گروه طالبان مطرح شدهاست، اما این انتقادها غالباً محتاطانه، محدود و فاقد سازماندهی سیاسی بودهاند.
از همین رو، شماری از منتقدان این موضعگیریها را بیشتر تاکتیکی و پوپولیستی میدانند تا بخشی از یک پروژه واقعی برای تغییر وضعیت موجود.
در مقابل، در میان سایر اقوام خراسانافغانستان مخالفت با گروه طالبان به اشکال مختلف شکل گرفتهاست. هزارهها و ازبیکها هرچند بهصورت محدود، اما در عرصه سیاسی و مدنی مخالفت خود را ابراز کردهاند.
در میان تاجیکها نیز علاوه بر فعالیتهای سیاسی، جریانهای نظامی و مقاومت مسلحانه در برخی مناطق ظهور کردهاند و درگیریهایی میان نیروهای مخالف گروه طالبان و این گروه رخ دادهاست.
اما با گذشت چهار سال، هیچ جریان مخالف فراگیر و اثرگذاری از میان پشتونها در برابر گروه طالبان و سیاستهای آنان شکل نگرفتهاست.
البته نبود یک جریان گسترده ضد گروه طالبان در میان پشتونها شاید به معنای رضایت آنان از وضعیت موجود نباشد و عواملی مانند سرکوب شدید، وابستگیهای قبیلهای، محاسبات سیاسی و ملاحظات منطقهای نیز میتواند در این وضعیت نقش داشته باشد.
با این وجود، این پرسش همچنان پابرجاست که چرا در میان یک قوم خراسانافغانستان مخالفتی سازمانیافته و فراگیر علیه گروه طالبان شکل نگرفتهاست؛ پرسشی که پاسخ به آن میتواند در فهم ماهیت قدرت سیاسی کنونی و آینده کشور اهمیت تعیینکنندهای داشته باشد.
نتیجهگیری
بنابراین، با تداوم چهارساله حاکمیت غیرمشروع گروه طالبان، همچنان هیچ جریان سیاسی، مدنی یا نظامی قابل توجه و سازمانیافتهای از میان پشتونها در برابر این گروه شکل نگرفتهاست؛ واقعیتی که پرسشهای جدی درباره نسبت میان جامعه پشتون و حاکمیت کنونی ایجاد میکند. هرچند نمیتوان همه پشتونها را حامی گروه طالبان دانست، اما سکوت نسبی نخبگان سیاسی این قوم باعث شدهاست که در سطح افکار عمومی، پشتونها بیش از سایر اقوام در قبال تداوم حاکمیت گروه طالبان و پیامدهای آن مورد پرسش و انتقاد قرار گیرند.
از همین رو، تا زمانی که مخالفتی آشکار، فراگیر و اثرگذار از سوی سیاسیون و اجتماعی پشتون در برابر انحصار قدرت، نقض حقوق شهروندی و سیاستهای انحصاری گروه طالبان شکل نگیرد، این تصور همچنان پابرجا خواهد ماند که بخش بزرگی از نخبگان و ساختارهای اجتماعی پشتون یا با وضعیت موجود مشکلی ندارند یا دستکم حاضر نیستند برای تغییر آن هزینه سیاسی بپردازند. همین مسئله سبب شدهاست که در روایتهای سیاسی امروز، مسوولیت اخلاقی و سیاسی تداوم حاکمیت گروه طالبان بیش از هر قوم دیگری متوجه پشتونها دانسته شود.













