مقدمه، ویرایش و تحلیل محتوا: جاوید راحل
بخش نهایی
طرح پرسش و یادداشت انتقادی
✍️استاد عزیز احمد حنیف
دو پرسش از جناب استاد دکتر مصباحالله عبدالباقی در خصوص ترجمه کتاب «ما ذا خسر العالم بإنحطاط المسلمین» اثر برجسته مرحوم استاد ابوالحسن ندوی.
یک: آیا شما فکر نمیکنید، در صورت وجود ترجمه شیوایی مانند «کندوکاوی در اوضاع جهان و انحطاط مسلمانان» وقتی خواننده به عقب جلد کتاب شما نگاه کند و متوجه ترجمهی «عالَم» به «جهانیان» و «انحطاط» به «ضعف» شود، چگونه بر ترجمه دری شما قضاوت خواهد کرد؟
انحطاط در این کتاب بهمعنای زوال تمدنی و تاریخی بهکار رفته که بار معنایی تدریجی دارد نه بهمعنای «ضعف» که نخست، واژهی عربی است و در زبان فارسی، چندان کاربرد ندارد و دوم، ضَعف بهمعنای ناتوانی، عجز و بیچارگی بهکار میرود که ظاهراً بار معنایی تدریجی ندارد.
دو: شما بهعنوان عالِم دین و متخصص در تفسیر و حدیث بهخوبی درک میکنید که جدایی افکندن میان زبان پارسی و دری در سالهای اخیر بهیک فتنهی شیطانی تبدیل شدهاست که از سوی چهارتا بیمار، متعصب، قومپرست و منافق دنبال میشود و باعث شگافهای عمیق اجتماعی میان مردم خراسانافغانستان گردیدهاست، پس چه نیازی است که شما وارد این فتنهی گندیده و بدبو شدهاید؟
این کتاب قبلا توسط آقای عبدالحکیم عثمانی به زبان شیوای پارسی برگردان شدهاست و به نامهای «کندوکاوی بر اوضاع جهان و انحطاط مسلمانان»، یا «جهان در سایه عقبماندگی مسلمانان» از سوی نشر احسان در تهران طبع گردیده و در بازارهای کتاب خراسانافغانستان و ایران همگانی شدهاست.
طوریکه دیده میشود ظاهراً واژهی «دری» در پشت کتاب ترجمه و تلخیص «ما ذا خسر العالم …» پس از واکنشهایی در رسانهها، به «پارسی» تغییر کرد. شخص استاد دکتر مصباح الله بدون تردید یکی از کادرهای علمی ورزیده خراسانافغانستان اند و من شخصاً ارادت ویژهای بهایشان دارم و این جرات اخلاقیشان را میستایم اما در رابطه به برخی نهادها و جریانها، حرفهای ناگفتهی زیادیست که در یک فرصت دیگر، اگر زنده بودیم، به آنها خواهیم پرداخت.
آنچه استاد حنیف مطرح میکند، صرفاً نقد یک ترجمه یا یک اصطلاح زبانی نیست، بلکه هشدار نسبت به روندی خطرناک در مهندسی هویت فرهنگی جامعه است. زیرا تفکیک مصنوعی زبانها، آنهم در جامعهای که شدیداً نیازمند همبستگی تاریخی و فرهنگی است، میتواند شکافهای اجتماعی را عمیقتر سازد.
مسئلهی اساسی این است که زبان، برخلاف قرائتهای سیاسی معاصر، محصول فرمانهای حکومتی و بخشنامههای اداری نیست. زبان در بستر تاریخ، فرهنگ، ادبیات و حافظهی جمعی ملتها شکل میگیرد. از همینرو، تلاش برای جداسازی تصنعی پارسی و دری، بیش از آنکه یک پروژهی علمی باشد، پروژهای سیاسی و هویتی تلقی میشود.
نگرانی دیگری که در سخنان استاد حنیف قابل مشاهده است، خطر تبدیل شدن نخبگان علمی و دینی به ابزار مشروعیتبخش سیاستهای تفرقهافکنانه است. زیرا هنگامی که اهل علم در برابر تحریفهای فرهنگی سکوت کنند، فضای عمومی جامعه بهتدریج در اختیار روایتهای افراطی و تعصبآلود قرار خواهد گرفت.
افزون بر آن، تجربهی تاریخی نشان داده که هرگاه زبان مشترک میان مردمان یک حوزهی تمدنی دچار انقطاع گردد، زمینه برای انزوای فرهنگی، کاهش تولید فکری و ضعف ارتباطات علمی نیز فراهم میشود. از همین جهت، دفاع از پیوستگی زبان پارسی، در اصل دفاع از استمرار یک حوزهی تمدنی و فرهنگی مشترک است.
نتیجهگیری
آنچه از مجموع این نوشتهها و دیدگاهها برمیآید، این است که مسئلهی زبان در خراسانافغانستان دیگر صرفاً یک بحث ادبی یا واژهشناختی نیست، بلکه به مسئلهای عمیق در حوزهی هویت، تاریخ، فرهنگ و آیندهی سیاسی جامعه تبدیل شدهاست. زبان پارسی در این جغرافیا تنها ابزار سخن گفتن نبوده، بلکه ستون حافظهی تاریخی و ظرف انتقال تجربهی تمدنی مردمانی بوده که قرنها در پرتو آن اندیشیده، نوشته، عبادت کرده و جهان را تفسیر نمودهاند.
اسلامِ برخاسته از حوزهی تمدنی خراسان، اسلامی بود که توانست میان دین و فرهنگ، عقل و عرفان، اخلاق و سیاست نوعی توازن ایجاد کند. در این حوزه، زبان پارسی نقش اساسی در انسانیسازی فهم دینی داشت؛ زیرا بسیاری از مفاهیم اخلاقی، عرفانی و انسانی اسلام، از طریق همین زبان به وجدان اجتماعی مردم انتقال یافت. به همین دلیل، تضعیف این زبان در حقیقت تضعیف بخشی از میراث اعتدالگرای اسلامی نیز محسوب میشود.
از سوی دیگر، تجربهی دهههای اخیر نشان داده که پروژههای مبتنی بر قومگرایی و حذف فرهنگی، نهتنها موفق به ایجاد وحدت ملی نشدهاند، بلکه شکافهای اجتماعی را گستردهتر ساختهاند. هیچ جامعهای با حذف حافظهی تاریخی خویش به ثبات نمیرسد. برعکس، ملتهایی توانستهاند آیندهی باثبات بسازند که تنوع فرهنگی و تاریخی خود را به رسمیت شناختهاند.
در این میان، مسوولیت نخبگان علمی، دینی و فرهنگی بسیار سنگین است. آنان باید مانع آن شوند که زبان، دین و تاریخ به ابزار رقابتهای سیاسی و قومی تبدیل گردد. زیرا هرگاه زبان به میدان جنگ هویتها کشیده شود، نخستین قربانی آن، فرهنگ و همزیستی اجتماعی خواهد بود.
امروز بیش از هر زمان دیگر نیاز است تا از موضع عقلانیت تاریخی و مسئولیت فرهنگی به مسئلهی زبان نگریسته شود. زبان پارسی و دری، در واقع دو نام برای یک حوزهی زبانی و تمدنیاند که قرنها مردمان این سرزمین را به هم پیوند دادهاند. اصرار بر جداسازی خصمانهی این دو، نه به سود فرهنگ است و نه به سود آیندهی سیاسی جامعه.
در نهایت، دفاع از زبان پارسی، دفاع از یک قوم خاص نیست؛ دفاع از میراث مشترک تمدنی، از حافظهی تاریخی، از سنت دانایی و از امکان گفتوگوی فرهنگی در جامعهای چند قومی و چند زبانی است. اگر این پیوند تاریخی گسسته شود، جامعه نهتنها بخشی از گذشتهی خویش را از دست خواهد داد، بلکه توانایی ساختن آیندهای مبتنی بر تفاهم و همزیستی را نیز دشوارتر خواهد یافت.













