فهم در شرایط فروبستگی: هرمنوتیک انتقادی با تاکید بر خراسانافغانستان
جاوید راحل
بخش پنجم
۳. ۲. هرمنوتیک انتقادی بهمثابه ابزار نقد (منفی و دیالکتیکی)
هرمنوتیک انتقادی هابرماس، با رویکرد منفی و دیالکتیکی، نشان میدهد که فهم واقعی تنها در نسبت با نقد مناسبات قدرت امکانپذیر است. (هابرماس, ۱۹۸۴: ۱۰۳)
سه رکن اصلی این رویکرد عبارتاند از:
۱. سوءظن فلسفی نسبت به معانی تثبیتشده؛
۲. نقد تحریفهای ساختاری در زبان و معنی؛
۳. بازسازی افق عقلانیت ارتباطی برای امکان گفتوگوی انتقادی. (هابرماس, ۱۹۸۴: ۱۳۵)
این دیدگاه، فهم را از یک رخداد زبانی صرف به کنشی اجتماعی و رهاییبخش تبدیل میکند و نشان میدهد که حتی در دل فروبستگی و سرکوب، امکانهای محدود برای نقد و فهم وجود دارد.
هابرماس با پیگیری روش انتقادی به سراغ هرمنوتیک میرود. او مشروعیت بخشیدن بر هر تفهمی را که مبتنی بر شناختهای موجود و سنتی بوده، به معنای آن میداند که چیزی را که در تفکر مان باید تنها از حالتهای محقق میگرفتیم به عنوان اصلی قطعی پذیرفتیم.
به بیانی دیگر، هرگونه تفهمی از شرایط موجود، به معنای آن نیست که عاری از دیدگاه انتقادی باید آن را پذیرفت.
محقق و اندیشمند اجتماعی به عنوان کسی که همزمان افقهای زبانی تفهم را که از شرایط ایدیولوژِی، اجتماعی و اقتصادی بر میخیزد، شناسایی میکند، میبایست نظامهای سلطهای که به شکلی کاذب مشروعیت خود را از طریق الگوهای ارتباطی و زبان اعمال میکنند، ارزیابی کرده و دیدگاهی منتقدانه نسبت به آنها داشته باشد.
با روش دیالکتیکی اوست که هرمنوتیک از دور معرفتیهایدگریها بیرون آمده و به گونهای تعامل پیشرونده بین دوسویه ذهن و عین دست مییابد ولی در خطر افتادن آن به دامان ایدیولوژی قرار میگیرد.
هابرماس معتقد است که هرمنوتیک سبب میشود تا زبان را به مثابه نوعی «فرانهاد» تصور نماییم که تمام نهادهای اجتماعی بدان وابسته اند؛ زیرا کنش اجتماعی تنها در ارتباط عادی شکل میگیرد و ایجاد میگردد.
لیکن هرمنوتیک فراتر از این نرفته و به اندازه کافی نیز عینی و ملموس نیست.
از سوی دیگر «زبان» غیر از آنچه که گفته شد ابزار قدرت و سرکوب نیز میباشد؛ بعلاوه دارای بعد ایدیولوژیک نیز است.
روابط نهادینهشده قدرت در چارچوب زبان خود را به صورت ارتباط یا تفاهم «تحریفشده منظم» مینمایاند. (نوذری، بت: ۱۹۸)
هرمنوتیک انتقادی، در قرائت هابرماسی، از این پیشفرض آغاز میکند که فهم در جوامع معاصر هرگز در خلا شکل نمیگیرد، بلکه همواره درون شبکهای از مناسبات قدرت، نابرابری و سرکوب صورتبندی میشود.
ازاینرو، وظیفهای هرمنوتیک دیگر صرفا تفسیر معنا نیست، بلکه افشای سازوکارهایی است که معنا را به ابزاری برای تثبیت سلطه بدل میکنند.
این چرخش، هرمنوتیک را از افقی توصیفی به افقی انتقادی و رهاییبخش منتقل میسازد.
وجه «منفی» هرمنوتیک انتقادی دقیقاً در همین امتناع از پذیرش بداهت معنا نهفته است.
در این افق، فهم نه با اعتماد، بلکه با سوءظن آغاز میشود؛ سوءظنی فلسفی که میپرسد: این معنا به نفع چه کسی تولید شدهاست؟ کدام صداها در شکلگیری آن حذف شدهاند؟ و چه امکانهایی از خلال این معنا نامرئی شدهاند؟
این منفیبودگی، بهمعنای نفی معنا نیست، بلکه نفیِ معناهای تثبیتشدهای است که خود را طبیعی و غیرقابل مناقشه جلوه میدهند.
در سطح دیالکتیکی، هرمنوتیک انتقادی میان امکان تفاهم و واقعیت تحریفشدهی آن تنش برقرار میکند.
از یکسو، ایدهی تفاهم آزاد بهعنوان افق هنجاری حفظ میشود؛ و از سوی دیگر، وضعیتهای عینیای که این تفاهم را ناممکن میسازند، مورد نقد قرار میگیرند.
این دیالکتیک، هرمنوتیک را از سقوط به نسبیگرایی یا یاس نظری بازمیدارد و همزمان مانع آن میشود که ایدهی گفتوگو به پوششی برای بازتولید سلطه بدل گردد.
در این چارچوب، هرمنوتیک انتقادی به ابزاری برای بازسازی شرایط امکان کنش ارتباطی تبدیل میشود.
نقد معنا، نقد زبان و نقد گفتمان، همگی بهمنزلهای نقد مناسبات اجتماعیای فهمیده میشوند که در آنها برخی صداها از پیش نامشروع اعلام شدهاند.
فهم، در این معنا، کنشی است که تنها در نسبت با رهایی معنا مییابد؛ رهاییای که نه صرفاً ذهنی، بلکه ساختاری و اجتماعی است.
بدینسان، هرمنوتیک هابرماسی در شکل انتقادی و منفی خود، امکانی نظری برای اندیشیدن از درون بحران فراهم میکند.
این رویکرد اجازه میدهد که از درون وضعیتهای سرکوبگر، بدون توسل به زبان نفرت یا خشونت، سازوکارهای سلطه به پرسش گرفته شوند.
هرمنوتیک انتقادی، در این معنا، نه صدای بیرون از بحران، بلکه تلاشی برای گفتنِ ناممکنها در دل سکوت تحمیلشده است.













