لیبرالیسم؛ (آزادی، خرد و حقوق فردی در گذار تاریخی اندیشه سیاسی)

لیبرالیسم؛ (آزادی، خرد و حقوق فردی در گذار تاریخی اندیشه سیاسی)

✍جاوید راحل

بخش دوم

لیبرالیسم به عنوان فلسفه سیاسی
حقوق طبیعی که رواقیان بنیاد گذاردند و لیبرالیسم از آن بهره برده قدری با ابهام روبرو است، زیرا بر اساس این عقیده حقوق طبیعی را خداوند در طبیعت به ودیعه گذارده است و خرد سالم انسانی باید آنرا کشف و حاکم بر روابط انسان‌ها قرار دهد. ولی بسیاری از این قوانین نسبی و آنطور که تصور می‌رود مانند آفتاب شفاف و روشن نیستند و به همین جهت مشکلاتی را در عمل بوجود آورد.

شعار اصلی لیبرالیسم در رابطه با حقوق طبیعی همانا ازادی و برابری بود. در حالیکه آزادی محض ابتدا به نابرابری اقتصادی و نهایتا به نابرابری اجتماعی منتج می‌شود، زیرا کسانی که در شرایط بهتری از نظر اقتصادی قرار گیرند، شرایط را برای دیگران دشوار‌تر می‌کنند، و این قانون رقابت آزاد است که سود در انحصار می‌باشد و نه رقابت. به عبارت دیگر رقابت کنندگان کم کم به انحصار گران تبدیل می‌شوند. پس، برابری به نابرابری منجر می‌شود و این در طبیعت لیبرالیسم است. (صلاحی، ۱۳۹۰: ۱۴)
از نگاه سیاسی لیبرالیسم نوعی آزادی را تداعی می‌کند که فرد و گروه به عنان بالاترین هنجارها در روابط اجتماعی و سازمان‌های سیاسی مطرح باشند. ریشه‌های معنوی آن در انسان مداری، عقل‌گرایی، تجربه‌گرایی و روشنگری قرون هفدهم و هجدهم مستحکم شده‌است. «از نظر تاریخی لیبرالیسم را می‌توان مدافع یک سلسله استراتیژی دانست برای گسترش آزادی‌های که همه به یک‌سان شایسته برخورداری از آنها به حساب می‌آیند.» (مکنزی، ۱۳۷۵: ۶۰)

لیبرالیسم با تکیه بر سرشت نیکوی انسان و حقوق طبیعی انسان در برابر حکومت خودکامه برخاسته‌است و با نقد نظریه حقوق طبیعی جان لاک حکومت را فقط ناظر حقوق طبیعی افراد دانسته اند. قاعده کلی لیبرالیسم، خوش‌بینی به ذات انسان است. از نظر لیبرال‌ها انسان موجودی است ذی‌شعور که نیازی به فهم ندارد و چنانچه راه برای پیشرفت او باز باشد،‌ ترقی و پیشرفت او حدی ندارد و در این راه فقط مدیون خود است. بر همین اساس است که فرد از بندهای افکار اواخر قرون وسطی رهایی می‌یابد و برای آزادی‌های شخصی و سیاسی خود تصمیم می‌گیرد. اصولاً طوری که قبلاً گفته بودیم، لیبرالیسم از نظر تاریخی ریشه در آزادی‌های فردی نظام دولت‌شهری یونان باستان و دموکراسی محض آن زمان دارد.

بازیگر اصلی لیبرالیسم سیاسی، عقل عملی است که در قلمرو کشاکش قدرت و عقل انتقادی، صلح همه جانبه برای فرد و گروه به ارمغان می‌آورد. (صلاحی، ۱۳۹۰: ۱۱) پایگاه و هسته اصلی لیبرالیسم عقل‌گرایی است.

لیبرال‌های کلاسیک بر این امر تاکید دارند که موجودات بشری اساساً به دنبال منافع خود و تا حد زیادی خودکفا هستند. تا آنجا که ممکن است مردم باید مسئول زندگی و شرایط خودشان باشند.

به عنوان یک آموزه اقتصادی، لیبرالیسم کلاسیک شایستگی‌های بازار خودتنظیمی را که دخالت دولت، در آن غیر ضروری و زیانرسان مشاهده شده‌است تجلیل می‌‎کند. (هیوود، ۱۳۹۱: ۷۸)

در لیبرالیسم کلاسیک به اصالت فایده و حقوق طبیعی توجه شده‌است. مالکیت و مفهوم آن برای اندیشمندان عصر روشنگری اهمیت فوق العاده دارد. لیبرالیسم قرون نوزدهم و بیستم پیوسته هواخواه سرسخت آزادی سیاسی و آزادی اقتصادی است.

در باب نظام‌های سیاسی و پیوند‌شان با آزادی کسانی مانند جان‌استوارت میل و هربرت اسپنسر معتقدند که یک جامعه کارا باید طبقاتی باشد. بنا به اعتقاد آن‌ها انسان‌ها در نهادهای مختلف اجتماعی دارای وظایف متفاوتی اند، آن‌ها باید نفوذ اقتصادی و موقعیت اجتماعی متفاوتی داشته باشند. (لیدمان، ۱۳۷۹: ۲۲۶) در دیدگاه لیبرالیستی هردو نوع همکاری طبقاتی به جای مبارزه طبقاتی وجود دارد.

لیبرالیسم کلاسیک نخستین سنت لیبرالیستی بود. عقاید لیبرالیسم کلاسیک در طول مرحله گذار از فئودالیسم به کاپیتالیسم به وجود آمدند و در طی روند صنعتی شدن در قرن نوزدهم به نقطه اوج خود رسیدند ازین رو، لیبرالیسم کلاسیک را گاهی لیبرالیسم قرن نوزدهم نامیده اند. عقاید لیبرالیسم کلاسیک شکل گوناگون به خود گرفته اند اما وجه اشتراک همگی آن‎ها، اعتقاد به آزادی منفی است. یعنی این که یک فرد موقعی آزاد است که به حال خودش گذارده شود. دیگران در کار او دخالت نکنند و به او زور نگویند. (هیوود، ۱۳۸۶: ۹۸)

بدین‌ترتیب آزادی در این مفهوم به معنای نبود الزامات خارجی بر فرد است. با توجه به لیبرالیسم کلاسیک جامعه مدنی به عنوان قلمرو آزادی تلقی شده اما دولت، یک قلمرو اجبار است و به دولت به مفهوم شر ضروری نگاه می‌شود. شری که در فضای آن قراردادها بصورت درست مورد اجرا قرار می‌گیرند. و یا به تعبیر جان‌لاک دولت شب پا یا نگهبان شبانه را داراست.

لیبرالیسم تعقلی به چهارگونه فلسفی، سیاسی، اخلاقی (فرهنگی) و اقتصادی طبقه بندی می‌شود. این تقسیمات بطور خالص یافت نمی‌شود، اما بصورت نسبی می‌توان ادعا کرد. کما این که رویکرد اصلی لیبرالیسم فلسفی است و سه نوع دیگر بطور مستقیم یا غیر مستقیم با لیبرالیسم فلسفی پیوند دارند.

لیبرالیسم فلسفی بحث از آزادی به لحاظ آزادی یا فرد به عنوان فرد و همچنین در حالت انتزاعی‌تر انسان به عنوان انسان در ارتباط با مقولاتی مانند قدرت، عدالت و غیره است.
در لیبرالیسم فلسفی عمده‌ترین بحث دفاع از آزادی در مقابل جبر و سپس اهمیت و اولویت قرار دادن آزادی است. (قادری، ۱۳۸۴: ۲۱)

لیبرالیسم مدرن (لیبرالیسم اجتماعی یا رفاهی) با دولت موافق‌تر است و از این عقیده شکل گرفته‌است که کاپیتالیسم بی‌قاعده صرفا اشکالی جدی از بی‌عدالتی را به وجود می‌آورد. از این رو دخالت دولت می‌تواند با محافظت افراد در برابر شرارت‌های اجتماعی که به هستی آن زیان می‌رساند آزادی را توسعه بخشد. (هیوود، ۱۳۹۱: ۷۸) در این جا به الگوهای ویژه لیبرالیسم به عنوان یک نظریه وسیع توجه شده‌است.

الف) لیبرالیسم اجتماعی و سیاسی

از درون لیبرالیسم قرن هجدهم و نوزدهم نظام‌های پارلمانی نمایندگی به شکل نوین خود شکل گرفت. این نوع دموکراسی می بایستی جامعه‌ای بر اساس استقلال اقتصادی و آزادی‌های فردی و گروهی بصورتی تدوین نماید که در عین حال اتفاق نظر را در بین شهروندان و بویژه روشنفکران در چارچوب و معنای دایره‌المعارف نگاران اواخر قرن نوزدهم ایجاد نماید. بر همین منوال لیبرالیسم موفق شد تا قوانین انتخابات را به نفع عامه تغییر داده و بطوری که دیگر ثروت یا درامد بر حق رای افراد تاثیری نداشته باشد، آزادی حقوقی و سیاسی تضمین شود و روش تعلیم و‌تربیت اصلاح گردد بطوریکه آموزش همگانی گسترش یابد همچنان که مبارزه با تعلیمات خشک و نظارت کلیسا را در مد نظر داشته باشد.

بعد از طرح ابعاد سه گانه لیبرالیسم به‌خوبی دیده می‌شود که لیبرالیسم از دیدگاه اقتصادی سیاسی و یا اجتماعی شعاری واحد دارند، یعنی آزادی، برابری که هر سه جهت شعار مزبور با نظام فئودال کلیسای آنروز در تعارض بود. (صلاحی، ۱۳۹۰: ۱۲)

طبقه جدید اروپایی یعنی بورژوازی ابتدا سعی کرد بر منبع قانون‌گذاری یعنی پارلمانی دست یابد و سپس در قوه قضاییه و اجرایی نیز نفوذ پیدا کرد. حربه اصلی بورژوایی متضمن حقوق طبیعی بود. حقوق طبیعی، صفتی است که انسان به خاطر انسان بودنش از بدو تولد از آن برخوردار است.

بطور کلی نوع واکنش لیبرال‌ها به مسائل و تحولات قرن بیستم موجب پیدایش نحله‌های مختلفی از لیبرالیسم شد. لیبرال‌های که ضمن تاکید بر اصول اساسی لیبرالیسم قرن نزدهم به ویژه آزادی فردی، نظام اقتصاد بازار آزاد را همچنان قبول داشتند و مخالف هرگونه دخالت دولت در اقتصاد بودند، لیبرال محافظه کار به شمار آمدند. در مقابل لیبرال‌هایی که حاضر شدند اصول اساسی لیبرالیسم را با تحولات و اوضاع جدید سازش دهند و به ویژه حدی از دخالت دولت را برای پاسخ گویی به نیازهای عامه بپذیرند لیبرال تجدید نظر طلب محسوب شدند.

برخی از این متفکران آنقدر تغییر عقیده دادند که به نوعی سوسیالیسم لیبرالی تمایل یافتند. سرانجام برخی نیز ضمن تاکید بر آزادی فردی از نوعی اشرافیت فکری و علمی در حکومت دفاع کردند و توده‌ها را خوار شمردند و بدین سان به اصول ایدئولوژی محافظه کاری نزدیک شدند. (بشیریه، ۱۳۸۳: ۳۳)

از چهره‌های سرشناس لیبرالیسم سیاسی از جان لاک و جان استوارت میل و در عصر حاضر آیزایا برلین و جان راولز و لیبرالیسم فرهنگی جرمی بنتهام و مارکی روسا و از لیبرالیسم اقتصادی کسانی چون آدام اسمیت، ریکاردو، فریدمن و‌ هایک می‌توان نام برد. لیبرالیسم عقلانی بر دو پایه فرد همچون موجودی خودبنیاد به مفهوم ناوابسته طبیعی به جمع و گروه (مدنی یا قوی) و عقل استوار است. اصل آزادی از‌ ترکیب این دو عنصر (فرد و عقل) که همان داعیه اصلی آموزه لیبرالیسم است حاصل می‌شود، بلکه مقولاتی مانند مدارا، پذیرش حوزه خصوصی، قایل شدن به حکومت مشروط یا نظام سیاسی حداقل از دیگر عناصر تکمیل کننده آموزه لیبرالیستی اند. (قادری، ۱۳۸۴: ۲۲)

کسانی چون ادموند برک به سمت محافظه کاری گرایش داشته و از این‌که لیبرالیسم با اعتماد به عقل افراد می‌تواند بر ساختارهای سیاسی غلبه حاصل نماید و در نتیجه جامعه‌ای دارای اصول آزادی‌های فردی ایجاد شود فریبی بیش نیست، اما تا جایی‌که به شکل‌گیری اندیشه سیاسی لیبرالیسم بر می‌گردد. تاریخ این تفکر از زمان روشنگری شکل گرفت و با اعلامیه استقلال آمریکا از بریتانیا تحقق فکری یافت. طوری که در اعلامیه آمده است:
ما این حقایق را بدیهی فرض می‌کنیم که تمام انسان‌ها مساوی خلق شده اند، که خالق در وجود آن‌ها حقوقی لاینفک به ودیعه نهاده و از جمله آن حقوق، حق آزادی و نیک‌بختی است. که به جهت تامین این حقوق در میان ابنای بشر دولت‌های تاسیس گشته‌اند که اقتدار حقه آن‌ها منبعث است از رضایت حکومت شوندگان که هرگاه هر قسمت دولتی مخل این اهداف شود، حق مردم است که آن را تغییر داده یا منحل کنند و به جای آن دولتی جدید نصب نمایند که مبانی آن بر چنین اصولی باشد و اقتدار آن به این طریق حاصل شده باشد که محتمل‌ترین طریق نیل به امنیت و نیک بختی است. (مکنزی و دیگران، ۱۳۷۵: ۵۱)

در اواخر قرن نزدهم بسیاری از لیبرال‌ها به نظریه دولت کم‌دامنه دست بردار شدند و برای از میان برداشتن نابرابری‌های فاحش سرمایه‌داری باید به حضور و تحدید دولت بر ساختارهای نظام سرمایه‌داری چراغ سبز نشان داد. جنبش لیبرال‌های پیشرو طرفدار دخالت دولت در امر اقتصاد بودند که زمینه از میان برداشته شدن بیکاری و افزایش سطح دست‌مزدها شود.

آزادی در این مکتب آزادی عمل و آزادی دسترسی به فرصت‌های اقتصادی جهت شگوفائی فردی است و برابری نه از نوع برابری و مساوات که در آن حقوق و ظرفیت‌های افراد با ظرفیت‌ها و زمینه استفاده برابر از فرصت‌ها را فراهم میسازد.

تام پین از نخستین افرادی است که تداعی کننده لیبرالیسم اولیه است، او بر خلاف ایده برک مبنی بر اقتدار از بالا به پایین بلکه از بیرون حلقه نخبگان به ویژه از سوی تصمیمات دموکراتیک شهروندان خردگرا، مسئول و اساسا قادر به حکومت کردن بر خویش به مرکز جریان داشته باشد. آزادی فردی یکی از ارزش‌های اولیه لیبرالیسم است. «اما مسأله این است که لیبرالیسم در طول تاریخ معانی متضادی را که محافظه‌کاری و سوسیالیسم برای آزادی قائلند در بر گرفته‌است.

لیبرال‌های اولیه در مبارزه با قدرت خودکامه و امتیازهای اشرافی در پی این برآمدند که حد و مرزهای قدرت دولت را عقب ببرند به استدلال آن‌ها آزادی فردی به برخورداری از پاره‌ای آزادی‌های مدنی، از رضایت دولت بستگی دارد. از جمله آزادی گردآوری ثروت و نیز بیان عقیده و پیروی از ندای وجدان در امور مذهبی» (مکنزی و دیگران، ۱۳۷۵: ۵۵)

ب) لیبرالیسم به عنوان نظم اقتصادی

طوری که قبلاً نیز گفته بودیم، دو نوع لیبرالیسم را می‌توان از هم تفکیک نمود. اول لیبرالیسم اقتصادی به مفهوم رائج که به معنی حفظ بازار آزاد و رقابتی است و ممکن است در دولت‌های دیکتاتور و فاشیست هم بر قرار باشد. دوم لیبرالیسم فرهنگی به معنی آزادی اندیشه و بیان که امکان دارد در نظام‌های با اقتصاد دولتی نیز وجود داشته باشد. لیبرالیسم در اندیشه‌های سیاسی بیشتر به مفهوم فلسفه آزادی در معنای فرهنگی آن بکار رفته است، اما در اندیشه‌های اقتصادی بر مفهوم اقتصادی آن بیشتر تاکید می‌گردد. (بشیریه، ۱۳۸۳: ۱۲)
به گفته ماکس وبر اساس لیبرالیسم اقتصادی، ناشی از انتقاد عقلانی بود که در شروع جامعه بورژوازی در قرن هجدهم به مکتب مرکانتلیسم و نظام استبدادی وارد شد. آدام اسمیت عقیده داشت که یک هماهنگی طبیعی بر نظام اقتصادی حکمفرماست اگر چه بنیاد لیبرالیسم اقتصادی بر آزادی اقتصادی گذارده شده‌است، بطوری که دولت در آن هیچ دخالتی نداشته و فقط زمینه و شرایط لازم را برای آزادی تولید توزیع و مصرف بوجود آورده و محیط را برای رقابت آزاد حفظ نماید، ولی در عمل ابتدا تولیدات صنعتی که توسط افراد و گروه‌های خصوصی تولید و توزیع می‌شود کم‌کم به از بین رفتن صنعت‌گران کوچک دستی انجامید و با وجود آمدن صنایع بزرگ، سرمایه‌های تجارتی توسط سرمایه‌دارهای صنعتی ایجاد شده بطوری که نظام سرمایه‌داری امروزی را تکامل و گسترش داد. یعنی با کسادی‌های دهه ۲۰ و ۳۰ قرن بیستم نظارت و رقابت دولت را بنا بر گفته‌های جان مینارد کینز ضروری نمود، اگر چه سال‌های اخیر نولیبرال‌ها دوباره خواستار کاهش دخالت دولت در اقتصاد می‌باشند. (صلاحی، ۱۳۹۰: ۱۲)

پ) لیبرالیسم داروینیسم اجتماعی

لیبرالیسم مبتنی بر داروینیسم اجتماعی، در تضاد آشکار با اندیشه رفاه اجتماعی است. اگر دولت مستمری‌ها، مزایای شغلی، آموزش و پرورش رایگان و مراقبت درمانی رایگان ارایه دهد، افراد اجتماعی تشویق به تنبلی و محروم از عزت نفس می‌شوند. اما اگر مردم را تشویق کنند که روی پاهای خود بایستند، از عزت نفس برخوردار شده و به صورت اعضای مفید جامعه درمی‌آیند. یک چنین عقایدی، محدود به قرن نزدهم نبود بلکه همچنین بر تفکر راست نو در اواخر قرن بیستم تاثیر گذارد. (هیوود، ۱۳۸۶: ۱۱۲)

دولت نبایستی هیچ نوع مداخله‌ای در امور اقتصادی کند در واقع هر اقدام با حمایت دولت برای دفاع از فقیران، بیکاران یا محرومان نوعی بی‌حرمتی به ناموس طبیعت است. ویلیام سامنر مرید آمریکائی اسپنسر، اصل مزبور را با شهامت اعلام کرد و ادعا نمود که آدم دایم الخمری که زاغه‌نشین است درست در جای خود قرار گرفته‌است. (هیوود، ۱۳۸۶: ۱۱۲)

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://khorasantimes.com/?p=28114

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.