✍جاوید راحل
سال: ۱۳۹۹
بخش نخست
چکیده
لیبرالیسم به عنوان یکی از تاثیرگذارترین مکاتب اندیشه سیاسی مدرن، بر محور آزادی فردی، عقلانیت، حقوق طبیعی و حکومت قانون شکل گرفتهاست. این مکتب که ریشههای آن را میتوان در تحولات فکری رنسانس، اصلاح دینی و گذار از نظام فئودالی جستوجو کرد، در قرن هفدهم به صورت منسجم در قالب نظریه سیاسی ظهور یافت.
لیبرالیسم کلاسیک با تاکید بر دولت حداقلی، مالکیت خصوصی و بازار آزاد، آزادی را در محدودسازی قدرت سیاسی تعریف میکرد؛ اما در قرن بیستم، لیبرالیسم مدرن با پذیرش نقش فعالتر دولت در تضمین عدالت اجتماعی و فرصتهای برابر، بازخوانی تازهای از مفهوم آزادی ارائه داد. این مقاله ضمن بررسی مبانی فلسفی لیبرالیسم از جمله فردگرایی، عقلگرایی، حقوق طبیعی و تساهل، به تبیین نسبت آن با دموکراسی و نیز نقدهای وارد بر آن از سوی جریانهای مارکسیستی، محافظهکارانه، جماعتگرا و دینی میپردازد.
نتیجه پژوهش نشان میدهد که لیبرالیسم، علیرغم تنوع قرائتها و چالشهای نظری، همچنان چارچوبی مسلط در ساماندهی نظم سیاسی و حقوقی جهان معاصر به شمار میرود.
مقدمه
واژه لیبرال از سده چهاردهم میلادی به آنسو کاربرد داشته، اما بعدا تنوع وسیعی از معانی را پیدا کردهاست. کلمه لاتین لیبر liber اشاره به طبقهای از آزاد مردان داشت. (هی وود، ۱۳۸۶: ۶۱) لذا واژگان liberalism به عنوان آموزه و liberal که منظور فرد معتقد به آزادیخواهی است، از واژه libertine لاتین اشتقاق یافته اند. گاه واژه freedom نیز در متون به معنی آزادی بکار میرود. البته برخی واژه دومی را بیشتر در حوزه فلسفی و مترادف اختیار میدانند و واژه اولی در قالب انسانی، اجتماعی در نظر میگیرند. (قادری، ۱۳۸۴: ۱۷)
هدف سیاست در این نظریه خوشبختی و رفاه فرد است، آزادی بیان و اندیشه، مناسبات اقتصادی آزاد و فارغ از دخالت و تنظیمات دولت میباشد.
لیبرالیسم یکی از شایعترین و قدیمیترین آموزههای فلسفی سیاسی عصر حاضر است. فلسفهای مبتنی بر اعتقاد به اصل آزادی که در رنسانس و اصلاح دینی نهفتهاست.
لیبرالیسم به عنوان یک مکتب و نظریه سیاسی پیشینه طولانی نسبت به سایر نظریهها دارد طوری که پیدایش آن به قرن هفدهم همزمان با از میان رفتن روابط فیودالی بر میگردد. پیدایش جامعه نوین سرمایهداری که به تبع جریان پروتستانتهای رادیکال شکل گرفت.
پروتستانتهای اولی به انتخاب مردم در قضاوتهای سیاسیشان و انتخاب فردی راه رستگاری زمینههای جنبشهای رهایی بخش انسان از مضیقههای سیاسی، مذهبی و اقتصادی بود. «ایدئولوژی که موضوع آن متعهد به فرد و ساختن جامعهای است که افراد بتوانند در آن منافع خود را به طور کامل به دست آورند. ارزشهای لیبرالیسم عبارتند از اصالت عقل، آزادی، عدالت و تساهل» (هیوود، ۱۳۹۱: ۷۷)
برابری قانون، ارزش اخلاقی یکسان، برخورداری از حد اکثر آزادی، اصل شایسته سالاری، برابری فرصتها تنوع و کثرتگرایی، رضایت و حکومت مشروط مولفههای نظام فکری لیبرالیسم را شکل میدهد.
این مکتب، در نیمه اول قرن بیستم با رقبای چون ناسیونالیسم، فاشیسم و استالینیسم مواجه شد. انسجام لیبرالیسم را باید در روشی یافت که تعهدی مداوم به حق برابر در برخورداری از آزادی در زمینه¬های مختلف تاریخی بروز کردهاست.
لیبرالیسم اساساً ایدئولوژی چپ است. (مکنزی، ۱۳۷۵: ۸۶) و از آغاز کوششی فکری به منظور تعیین حوزه خصوصی (فردی، خانوادگی، اقتصادی) در برابر اقتدار دولتی بوده است و به عنوان ایدئولوژی سیاسی از حوزه جامعه مدنی به ویژه مالکیت خصوصی دفاع کردهاست. (بشیریه، ۱۳۸۶: ۱۱)
حق دولت برای مداخله در امر سیاسی مقید به قیود نیرومند محدود است، بهرهمندی انسانها از خرد و خردمندی خاص آزادی فردی است و سلب آزادی از فرد به معنی نفی خردمندی اوست. «لیبرالیسم، بدین علت که چون مارکسیسم بنیانگذار خاصی ندارد و متکی بر مجموعهای از آراء و عقاید صاحبنظران است، به راحتی استعداد قرائتهای مختلف را پیدا میکند. البته دیگر آموزهها و مکاتب نیز با شدت و حدت، محتمل قرائتهای مختلف اند، ولی بدونتردید در چارچوب آموزه مارکسیسم، آزادی قرائت به مراتب کمتر از لیبرالیسم است. ازین رو سوال از لیبرالیسم یا لیبرالیستها چندان دور از ذهن نیست.» (قادری، ۱۳۸۴: ۱۹)
حتی متفکران لیبرال نیز تفاوت دیدگاه دارند. کسانی چون جان لاک، آدام اسمیت، هنری جفرسون، جان استوارت میل، اسپنسر، مونتسکیو، جان رالز و غیره که در اصول و فروع با هم تفاوت دیدگاه دارند.
لیبرالیسم در معنای وسیع به منزله جنبش فکری عمومی سرچشمه دموکراسی، سوسیالیسم، رادیکالیسم و اصلاح طلبی بوده و اصول آن با ایدئولوژیهای سیاسی راست، چپ و میانه سازگار شدهاست. اما در قرن بیستم به عنوان نظریه اجتماعی و اقتصادی مشخص و محدود تنها در اندیشهها و عملکرد نئولیبرالیسم تمایز روشنی با ایدئولوژی لیبرال دموکراسی پیدا کردهاست؛ و در این شکل هم شباهت بسیار با محافظهکاری دارد و گاه عنوان محافظهکاری نو برای توصیف آن بکار رفته است. (بشیریه، ۱۳۸۳: ۲۱)
دموکراسی از حیث تاریخی پدیده و مفهومی غنیتر و گستردهتر از لیبرالیسم بودهاست. معمولا دموکراسی را متشکل از این عناصر میدانند؛ برابری حقوقی و سیاسی همه افراد، حاکمیت مردم، انتخابی بودن حکام، تفکیک قوا، اصل حکومت اکثریت، تکثر ارزشها و گروههای اجتماعی، مشارکت مستمر جامعه در تصمیم گیریهای سیاسی، امکان تقنین در همه زمینهها به موجب رای مردم و بدون توجه به حجیت سنتهای دیرینه، اصالت عقل فرد در اصلاح اندیشی در باره شیوه زیست خود، مقید بودن حکومت به قانون موضوعه و غیره. (بشیریه، ۱۳۸۳: ۲۲)
مهمترین موضوع مشاجره برانگیز در دموکراسیهای ضد لیبرالی خواه انقلابی یا خلقی این است که به برابری بیش از آزادی تاکید کردهاند. بیشک ایجاد تعادل میان برابری و آزادی که از آرمانهای اصلی فلسفه سیاسی است و دقیقترین و دشوارترین غایت دموکراسی نیز بوده است. (بشیریه، ۱۳۸۳: ۲۳)
خاستگاه و رشد لیبرالیسم
از این که لیبرالیسم پیشینه تاریخی نامشخصی نسبت به سایر ایدئولوژیهای رقیب دارد، بناء در بسیاری از مواقع منظور از لیبرالیسم آزادی است و ازین لحاظ حتی تا عصر یونان باستان نیز آنرا میتوان ریشهیابی کرد. تاریخ شکلگیری لیبرالیسم از بریتانیا در سال ۱۶۴۰ میلادی آغاز گردید که تضاد بین سلطنتطلبان و طرفداران تشکیل مجلس سبب شد جریانهای که حول اندیشه آزادی و برابری شکل گرفت توسط رادیکالهای تحت نام همترازیون یا لولرها در ۱۶۴۶ شکل منسجم یافت.
جان لیلبرن یکی از رهبران این مکتب در کتابی به نام دفاع از آزادی انسان آزاد، به تشریح نظری آن پرداخت که محور مکتب فکری حقوق طبیعی بود که هیچ شکل از اقتدار مشروعیت ندارد مگر مبتنی بر رضایت کسانی باشد.
از نظر تاریخ اندیشه سیاسی در غرب، لیبرالیسم ایدئولوژی طبقه بورژوای نوپای بود که به مخالفت با دولتهای مطلقه اروپایی برخاسته و خواهان تحدید قدرت خودکامه به قانون بودند. همچنین از نظر تاریخی تاکید لیبرالیسم بر فرد و خردمندی او ریشه در اندیشههای مسیحی دارد، به ویژه آنچه این مذهب در زمینه برابری و قانون و حقوق طبیعی از مکتب رواقیون گرفتهاست، از نظر فلسفه سیاسی میتوان استدلال کرد که اندیشه اصلی لیبرالیسم در زمینه تفکیک حدود جامعه و دولت از فلسفه توماسهابس به وجود آمدهاست. (بشیریه، ۱۳۸۳: ۱۵)
گرچه نظریه قرارداد اجتماعی هابز با توجه به اصل قدرت بیحد و حصر دولتی آن با در نظر داشت جدایی حوزه جامعه در ساختار اولیه تشکیل آن از دولت از نظر حدود هر کدام میباشد. ولی از نظر نتایج سیاسی نظریه هابز غیر لیبرال و صرف به لحاظ موضعش در باره ماهیت و ریشه دولت لیبرالی است چون آزادی تنها تحت لوای لویاتان تحقق مییابد لویاتان دارای قدرت مطلق است. لاک بزرگترین فیلسوف مکتب لیبرالیسم و جوهر اندیشه او کوشش برای دفاع از حقوق جامعه است. جامعه پیش از دولت وجود داشتهاست و همه حقوق آن به دولت واگذار نمیشود. قدرت دولت. محدود به تامین منافع و علایق جامعه است. (بشیریه، ۱۳۸۳: ۱۶)
اغلب از جان لاک به عنوان پایه گذار لیبرالیسم نام برده میشود. گاهی نیز اقتصاد سیاسی کلاسیک که بر پایه نظریات آدام اسمیت شکل گرفتهاست، لیبرالیسم اقتصادی خوانده میشود. در ادبیات لیبرال جدید از دموکراسی پارلمانی و حق رای برابر برای همه به عنوان وجه مشخصه و جز جدایی ناپذیر ایدئولوژی لیبرال یاد میگردد. در این صورت میتوان گفت که تکامل لیبرالیسم در اواخر قرن نزدهم رخ داده است. (لیدمان، ۱۳۸۹: ۲۱۲)
انقلاب فرانسه از لحاظ تاریخی اندیشه حاکمیت مردم و نشئات گرفتن قدرت به اراده مردم را به عنوان یکی از اصول دموکراسی عرضه نموده است. قدرت موسس در نظامهای دموکراتیک از مردم نشات میگیرد و این مردم اند که در این دموکراسی ارادههایشان حضور و ظهور پیدا میکند که در قالب احزاب و گروههای مختلف چه در نظام سیاسی و یا مخالف آن بصورت نرم افزارانه تبلور مینمایند.
قرن نزدهم به جهات متعدد یک قرن لیبرالیستی بود، همزمان با گسترش روند صنعتی کردن در سراسر کشورهای غربی عقاید لیبرالیستی به پیروزی دست یافت. لیبرالها به حمایت از یک نظام اقتصادی صنعتی برخاستند که بر این باورها استوار بود: وجود یک اقتصاد بازار که فارغ از مداخله دولت باشد، باید به کسب و کارها امکان داد که نفع طلبی را دنبال کند، ملتها را تشویق کرد که ازادانه با یکدیگر داد و ستد نماید. (هیوود، ۱۳۸۶: ۶۳)
در واقع لیبرالیسم به صورت ایدئولوژی غالب در غرب صنعتی شده در آمدهاست. برخی اندیشمندان سیاسی حتی عنوان کردهاند که پیوندی ضروری و گریزناپذیر بین لیبرالیسم و نظام سرمایهداری وجود دارد. (هیوود، ۱۳۸۶: ۶۴)
خلاصه این که لیبرالیسم ریشه در اندیشههای عصر روشنگری یعنی نظریه آزادیخواهانه و خردباورانه سده هفدهم و هجدهم دارد. همچنان که انتقادات شدید انقلاب فرانسه و آمریکا در برابر اشرافیت، روحانوین و غیره عناصر گذشته و اعلامیههای حمایت از حقوق طبیعی افراد و برابری زمینههای رشد آنرا فراهم ساخت. ولی بصورت جدی قرار گرفتن در برابر چپ محافظهکار و راست افراطی است که به این مکتب هویت مشخص دادهاست.
تحولات تاریخی که در سدههای نوزدهم و بیستم صورت گرفت بنیان ایدئولوژی لیبرالیسم را آشکارا تحت تاثیر قرار داد. همزمان با موفقیت طبقات متوسط در حال طلوع به لحاظ ایجاد سلطه اقتصادی و سیاسیشان، سرشت لیبرالیسم نیز دگرگون شد، یعنی با هر کامیابی لیبرالیسم به طرزی فزاینده محافظه کار شد، از تحولات و اصلاحات هواداری کمتری کرد، و تلاشهای بیشتری در راستای حفظ انحصارهای عمدتاً لیبرالیستی موجود به عمل آورد. عقاید لیبرالیستی نیز دچار دگرگونی شد. از اواخر قرن نزدهم به بعد، استمرار روند صنعتی شدن، لیبرالها را وادار کرد که در باره عقاید لیبرالیسم اولیه چون و چرا کنند و حتی به نحوی در آن بازنگری نمایند. (هیوود، ۱۳۸۶: ۶۵)
در حالی که لیبرالهای مقدم از دولت خواسته بودند که به مقدار هرچه کمتر در زندگی شهروندان دخالت کند، لیبرالهای جدید به این باور دست یافتند که حکومت باید مسئول ادامه خدمات رفاهی نظیر بهداشت، مسکن، پرداخت مستمریها و تعلیم وتربیت و نیز مدیریت یا دستکم سامان دهی اقتصاد باشد.
این باور به پیدایش دو سنت تفکر در درون لیبرالیسم انجامید که معمولا لیبرالیسم کلاسیک و لیبرالیسم نوین نامیده میشوند. (هیوود، ۱۳۸۶: ۶۵)












