✍مانی فرهمند
مقدمه
خراسانافغانستان، بهویژه جغرافیای تاجیکنشین و پارسینشین این کشور، برای قرنها یکی از کانونهای اصلی پاسداری از زبان و فرهنگ والای پارسی بوده است. در این میان، پنجشیر نهتنها بهعنوان یک جغرافیای مقاومت سیاسی، بلکه بهمثابه یک اقلیم فرهنگی شناخته میشد که در آن سنتهای ریشهدار شاهنامهخوانی، مثنویخوانی، حافظخوانی و روایت متون کلاسیک پارسی، بخشی از زندگی روزمره و تربیت اخلاقی و اجتماعی مردم را شکل میداد. این سنتها، صرفا آیینهای ادبی نبودند، بلکه سازوکارهایی برای انتقال ارزشها، حافظهای تاریخی، اخلاق پهلوانی و فهم دینی متساهل و تاویلی محسوب میشدند.
با این حال، طی دو دههای اخیر و بهویژه با گسترش جریانهای سلفی و سپس استقرار دوبارهی گروهطالبان، این میراث فرهنگی بهتدریج تضعیف، طرد و در نهایت تحریم شد. آنچه امروز شاهد آن هستیم، نه یک تغییر طبیعی فرهنگی، بلکه نتیجهی یک روند ایدئولوژیک هدفمند است که باید ریشهها، بازیگران و پیامدهای آن بهدقت واکاوی شود.
پنجشیر؛ فرهنگ دینی شاعرانه و عقلانی
سنتهای کتابخوانی جمعی در پنجشیر ــ از شاهنامهی فردوسی تا مثنوی مولانا، مختارنامه، یوسف و زلیخا و دیگر متون کلاسیک ــ در بستری دینی، اما غیرمتعصبانه شکل گرفته بود. مسجد، خانهی بزرگان محل یا محفلهای شبانه، به فضاهایی برای پیوند دین، ادب و اخلاق تبدیل میشد. حضور روحانیون روشنضمیر و فضلای محلی که توان تحلیل و تفسیر متون را داشتند، باعث میشد که این آثار نهتنها خوانده، بلکه فهم و به زندگی روزمره پیوند داده شوند.
در این فرهنگ، دین از مسیر عقل، تمثیل، اخلاق و عرفان منتقل میشد؛ رستم و سهراب، اسفندیار، و پهلوانان شاهنامه در کنار آموزههای مولانا و حافظ، الگوهایی برای جوانمردی، شجاعت، وفاداری و مسئولیت اجتماعی بودند. این ترکیب، نوعی «اسلام فرهنگی-تمدنی» را بازتولید میکرد که با خشونت، تکفیر و تحریم بیگانه بود.
ورود سلفیت؛ از نقد فرهنگی تا تکفیر نرم
ورود طلبههای مدارس دینی پاکستان و گسترش تدریجی سلفیگری در شمال خراسانافغانستان، نقطهای گسست این سنت بود. سلفیت، با قرائتی ظاهربین، متنگرا و ضدتاویل، اساسا با ادبیات کلاسیک پارسی و عرفان اسلامی سر سازگاری ندارد. در این نگاه، مثنوی، دیوان حافظ یا حتی شاهنامه، نه منابع اخلاقی و فرهنگی، بلکه متونی «مشکوک»، «بدعتآمیز» یا حتی «ضاله» تلقی میشوند.
اظهارات مهران موحد، نویسنده و پژوهشگر فرهنگی و دینی، بهروشنی نشان میدهد که این روند چگونه در پنجشیر عملیاتی شدهاست. او با اشاره به سابقهای دیرین مثنویخوانی در این منطقه، از تلاش سلفیها برای بدنامسازی مولانا و متهمکردن او به «شرکیات و انحرافات دینی» سخن میگوید. این شیوه، نمونهای از «تکفیر نرم» است: ابتدا تردیدافکنی، سپس ایجاد ترس دینی و در نهایت قطع رابطهی مردم با میراث فرهنگیشان.
حزبالتحریر؛ زمینهسازی ایدئولوژیک پیش از گروهطالبان
نقش حزبالتحریر در این میان، کمتر از گروهطالبان و سلفیها نیست. این حزب در دوران جمهوریت، بهویژه در پنجشیر، پروان، کاپیسا، کابل و بدخشان، آزادانه در مکاتب و مؤسسات آموزشی فعالیت داشت. گرچه حزبالتحریر مستقیماً به خشونت متوسل نمیشود، اما پروژهای فکری آن ــ یعنی نفی دولت ملی، بیاعتنایی به فرهنگ بومی و تقلیل دین به ایدئولوژی سیاسی ــ عملا بستر ذهنی لازم برای رشد سلفیت و پذیرش گروهطالبان را فراهم کرد.
این حزب، جوانان را از هویت فرهنگی و تاریخیشان جدا و آنان را به «امت انتزاعی» پیوند میزد؛ امتی که در آن، فردوسی، مولانا و حافظ جایی ندارند. به تعبیر دقیقتر، حزبالتحریر کار تخریب نرم را انجام داد و سلفیها و گروهطالبان، تخریب سخت را.
گروهطالبان؛ تحریم رسمی فرهنگ و حافظه
با بازگشت گروهطالبان به قدرت، آنچه پیشتر بهصورت فشار اجتماعی و نکوهش دینی اعمال میشد، به سیاست رسمی تبدیل شد. گروهطالبان، بهعنوان یک جنبش ایدئولوژیک با ریشههای دیوبندی-سلفی، نهتنها با موسیقی و هنر، بلکه با ادبیات کلاسیک فارسی نیز مسئلهای بنیادین دارند. در منطق گروهطالبان، هر آنچه خارج از قرائت محدود آنان از دین باشد، تهدید محسوب میشود.
تحریم عملی شاهنامهخوانی، مثنویخوانی و محافل ادبی، بخشی از پروژهای بزرگتر گروهطالبان برای مهندسی فرهنگی جامعه است؛ پروژهای که هدف آن، تولید انسانی مطیع، بیریشه و فاقد حافظهای تاریخی است. در چنین جامعهای، مقاومت فرهنگی ناممکن و سلطهای ایدئولوژیک پایدارتر میشود.
سلفیت بهمثابه ابزار پروژههای بیرونی: نکتهای کلیدی در تحلیل موحد آن است که سلفیت امروز، صرفاً یک گرایش مذهبی نیست، بلکه به ابزاری برای اجرای پروژههای مشخص فکری و ایدئولوژیک تبدیل شده است. این پروژهها، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، در جهت تضعیف زبان فارسی، قطع پیوند مردم با سنتهای تمدنیشان و هموارسازی راه برای سلطهای قرائتهای وارداتی از دین عمل میکنند.
جمعبندی؛ چرا نباید این فرهنگ رها شوند
قصهی شاهنامهخوانی و مثنویخوانی، قصهی گذشته نیست؛ مسئلهی امروز و فردای خراسانافغانستان است. رهاکردن این سنتها، بهمعنای تسلیمشدن در برابر پروژهای است که میخواهد خراسانافغانستان را از درون تهی کند. بازخوانی فردوسی، مولانا و حافظ، نه نوستالژی، بلکه کنش فرهنگی-سیاسی آگاهانه است؛ کنشی برای حفظ عقلانیت، اخلاق و هویت در برابر خشونت و تحجر.
اگر این میراث از دست برود، بازسازی آن دههها زمان خواهد برد. از همینرو، مسئولیت روشنفکران، رسانهها و کنشگران فرهنگی ــ از جمله رسانههایی چون خراسان تایمز ــ نهفقط روایت این افول، بلکه دفاع فعال از این فرهنگ است؛ فرهنگی که قرنها خراسانافغانستان را زنده نگه داشتهاست.












