✍جاوید راحل پژوهشگر اندیشه سیاسی
بخش چهارم و نهایی
لئو اشتراوس
لئو اشتراوس آلمانی است او در مقام نقاد بزرگ مدرنیته و اندیشه و عقل مدرن و همچنان همواره از حقایق و ارزشهای اخلاقی و سیاسی محافظهکارانه قرار دارد. به باور او اعتقاد به نسبیگرایی که جوهر مدرنیته است نمیتواند از عدالت و عقلانیت در جامعه سخن گوید. بنابراین انسان امروز در ورطه نهیلیسم و نسبیگرایی افگنده شدهاست.
اشتراوس در پیوند به فلسفه میگوید که کار اساسی فلسفه کشف حقیقت واحد است و این حقیقت ابدی و کلی است. بنابراین اشتراوس را در کنار منتقدانی که به مطلقگرایی باورمند اند میتوان شمار کرد. لذا فلسفه سیاسی نیز در پی کشف امر مطلق سیاسی است و بر خلاف دیگر اشکال اندیشه سیاسی به تمیز معرفت عقلانی و راستین و نهایی از عقیده و رأی حساسیت دارد. فلسفه سیاسی بر حاجت و ضرورت امور سیاسی نظر دارد.
لئو اشتراوس که دلباخته آن حقیقت مطلق در فلسفه سیاسی کلاسیک است باور دارد که با زبان جامعه شناسانه معرفت از حقیقت فلسفه می¬شود آن را درک کرد، و هرچه سنت متراکم شدهی فلسفه سیاسی بیشتر شود از حقایق ذاتی هر عصری در فلسفه سیاسی دورتر و دورتر میشویم. پس برای کشف دو باره فلسفه سیاسی و تفکیک آن از علوم سیاسی که به یک گوشهای تاریکی فرو رفته و در تحت سایه عصر مدرن قرار گرفتهاست توجه کنیم. در واقع مدرنیته به باور اشتراوس فلسفه قطعی و مطلق را در پشت سنتهای مدرنیته مدفون ساخته است و برای شکستن چنین سنتی میتوان فلسفه سیاسی را از تاریکی بیرون آورد.
به نظر اشتراوس در عصر مدرن تاریخ فلسفه سیاسی جای فلسفه سیاسی را گرفتهاست. اندیشههای سیاسی در عصر مدرن فلسفه یعنی بیانگر حقیقت مطلق نیست. بنابراین فلسفه سیاسی مدرن کلاً امکان فلسفه سیاسی را منتفی کردهاست.
اشتراوس عصر مدرن و فلسفه آن را به سه دوره بخش کردهاست: موج اول مدرنیته از عصر ماکیاولی آغاز میشود و تا اوایل سده هجدهم ادامه مییابد؛ فلسفه سیاسی مدرنیته در پایان این دوره به نخستین بحران خود میرسد. مظهر اصلی این بحران حمله روسو به نظریه حقوق طبیعی هابس و لاک بود. بحران موج اول مدرنیته به ظهور موج دوم میانجامد. این موج با اندیشه کانت و هگل به اوج میرسد. در پایان این دوران مدرنیته به دومین بحران خود میرسد که مظهر اصلی آن نقد نیچه بر ایدئالیسم آلمانی است. این بحران نیز به ظهور موج سوم مدرنیته میانجامد که ما اکنون در آن بهسر میبریم. بحران موج سوم نتیجه سلطه پوزیتویسم و تاریخگرایی و نسبیگرایی است. (بشیریه، ۱۳۸۲: ۲۵۶)
لئو اشتراوس تاکید میکند که فلسفه و حقیقت مطلق از عصر باستان تا اکنون دشمنان زیادی داشتهاست. در عصر باستان سوفیستائیان، شعرا، شکاکان و اپیکوریان بودند سپس مذهب و دین نیز به دشمنی با فلسفه مطلق کمر بست و تعارض میان عقل و وحی از دشواری های بزرگ آن در قرون وسطی است. اما امروزه دشمنان فلسفه مطلق بزرگ و جدید اند، یعنی نسبی گرایی، پوزیتویسم تاریخگرایی و علوم اجتماعی مدرن است که در برابر فلسفه مطلق قد علم نموده اند.
اشتراوس معتقد است که مدرنیته در عصر ما دچار بحرانی عمیق شدهاست، که هم بعد نظری و هم جنبه عملی دارد. بعد نظری این بحران ناشی از زوال فلسفه و غلبه نسبیگرایی و پوزیتویسم و تاریخگرایی در تفکر مدرن است. فلسفه سیاسی مدرن غایات مدرنیته را در مفاهیمی چون دموکراسی، علمگرایی، آزادی، رفاه و علم دنبال میکند؛ لیکن اکنون حقیقت این اصول هرچه بیشتر مورد تردید است. پوزیتویسم و نسبیگرایی و تاریخگرایی عوارض بیماری ذهن مدرن است و به عالم حقیقت راه ندارد. در عصر مدرن خورشید حقیقت غروب کرده و همگان را در تاریکی جهل و نسبی گرایی وانهاده است. (بشیریه، ۱۳۸۲: ۲۶۶)
مایکل اوکشات
فیلسوف محافظهکار و نامدار انگلیسی بین سالهای ۱۹۰۱ تا ۱۹۹۰ زندگی میکرد. او نویسنده قهار و چیرهدستی بود و قبل از اینکه یک فیلسوف باشد، یک نویسنده فوقالعاده به شمار میآمد. اغلب نوشته هایش به سبک تحسینبرانگیزی نگاشته شدهاست و با دقت تمام دست به این کار زده است. او باور داشت که «جهان اندیشه، از طریق سامان دادن به تجربهها به دست میآید.» (لسناف، ۱۳۸۹: ۱۶۷) و آنچه مهم است به باور او جهان اندیشه است، شناخت بشری منبعث از عمل است، همچنان رفتار بشر و تمام نهادهای جامعه بشری مرتبط به عمل و شناخت عملی است. بنابراین گرایش محافظهکاری او نیز از همین استنتاجات ناشی میشود. او «با توجه به پیوند شناخت با عمل اصلاحات عقلگرایانه به مثابه حرکتی ذهنگرایانه نا میسر محسوب میگردد.» (پولادی، ۱۳۹۶: ۲۱۱)
هر فعالیت بشری مستلزم شناخت است لذا عملکرد سیاسی در کلیت از تحلیل عمل انسان استنتاج میشود.
عملکرد به اتفاق دیگران است که منجر به شناخت شده و تکامل پیدا میکند. بنابراین یک نوع گریز از تجربه شخصی به تجربهی مشترک در جهان عام را مطرح میکند. یعنی گریز از تجربه شخصی به تجربهی مشترک در جهان عام. بنابراین «جهان دو نوع شناخت را در بر میگیرد. شناخت واقعیت و شناخت ارزش» (لسناف، ۱۳۸۹: ۱۸۶) عمل یعنی اعمال و بکارگیری اراده و تجربه عملی، به این اساس سیاست بیگمان به جهان عملی تعلق دارد و یکی از فرضهای اولیه یا خصایل ضروری جهان عمل آزادی انسان است یا به اساس «فورمول نیمه کانتی که هر شخصی غایتی در خود است و از فرضهای اولیه اساسی جهان عمل است.» (لسناف، ۱۳۸۹: ۱۶۸)
اوکشات عقلگرایی را منکر میشود و اینکه روزی بخواهند از طریق آموزش دانش سیاسی در دستگاه طرحی جدید بر اساس دادههای عقل ایجاد کنند، اصلاً چنین چیزی امکان ندارد. به باور او «عقلگرایان با این پندار مرجعیت عادت و سنت را در برابر باز سازیهای عقل ناچیز میگیرند و میخواهند در همه چیز طرحی نو در اندازند.» (پولادی، ۱۳۹۶: ۲۱۲) چنین پنداشتهای ساده لوحانه بوده و به این اساس، دانش سیاسی مثل هر دانش دیگری مقدم بر عمل نیست بلکه پس از تجربه و اندوختههای عملی است که به آن دست پیدا میشود. عقلگرایی در سیاست فقط میتواند به برهم زدن اوضاع منجر شود و هر اقدام عقلگرایانه منجر به انقلاب و دیکتاتوریهای میشود، نظیر فاشیسم یا کمونیسم. بنابراین از سنت به منزله فرو افتادن از آنچه تا اکنون عقل سلیم اساس گذاری نموده است.
اوکشات به جای سیاست مبتنی بر عقلگرایی و سیاست تاسیسی از سیاست مبتنی بر سنت (که مبتنی بر تنها شناخت عملی است) دفاع میکند. (پولادی، ۱۳۹۶: ۲۱۷) دید او در مورد سیاست این است که: «علم سیاست علم بر پا کردن جامعه به گونهای که انسان میطلبد نیست، بلکه مانند فرد شناور در دریا به فعالیت آدمی در نظامات اجتماعی اختصاص دارد.» (قادری، ۱۳۸۴: ۵۹)
او همچنان باور دارد که فلسفه سیاسی ریشه در تجارب سیاسیای که سنت گذشتگان است، دارد. از نظر او سنت خود وسیلهای برای متوصل شدن به گذشتگان است. اوکشات به این تمثیل متوسل میشود که میگویند سنت به مثابه یک آلت موسیقی است که ما با آن مینوازیم، نه آهنگی که نواخته میشود.
اوکشات بدین ترتیب تمایل به سمت لیبرالیسم دارد و برخیها او را از متفکران لیبرالیسم یا به تعبیری نیو محافظهکار بر میشمرند. زندگی مشترک انسانها مجموعهای از روابطی است که بر اساس هنجارها استوار است. بدین ترتیب هنجار مجموعهای از ملاحظات، روشها، آداب، سنن و قواعدی است که وجوده کلی زندگی مشترک را با احکام عام معین میکند. (پولادی، ۱۳۹۶: ۲۱۴) هنجارها در ذات عمل وجود دارند نه آنکه مفاهیم انتزاعی و ناشی از بیرون عمل باشند. اجتماعات بشری شکلی از دو نوع هنجارهای اعتباری که برای دستیابی به هدف و مقصود معینی درست شدهاند و ماهیت ابزاری دارند و هنجارهای اخلاقی که برای غایت و مقصدی نیستند، شکل گرفتهاند.
اورتگایی گاست
مهمترین فیلسوف محافظهکار هسپانیایی است. او مهمترین واقعیت زمانه را ظهور انسان تودهای و تودهها در عرصههای گوناگون جامعه خطاب میکند. این ظهور تودهها در تمام عرصههای فکری، اخلاقی، اقتصادی، مذهبی و علمی نیز بظهور رسیدهاست. انبوه ظهور اقلیتها به ویژه در کلانشهرهای اروپا مایه نگرانی و بحران خواهد بود. به باور اورتگای گاست تودهها به همگون سازی و همسان بودن تمایل دارند و هیچ برتری نسبت به یکدیگر را بر نمیتابند اما درین میان اقلیت وجود دارد که خودشان را با دیگران همسان نمیدانند. بناءً به باور گاست: «اقلیتها صرفا به علت جدا کردن خود از تودهها پیدا میشوند. اعضای اقلیت از خود بیش از عامه مردم توقع دارند. بنابراین مردم به دو دسته اند: کسانی که از خود انتظارات بسیار دارند و کسانی که از خود انتظار خاصی ندارند.» (بشیریه، ۱۳۸۲: ۲۱۹) امروزه به باور گاست جامعه تودهای کمکم دارای روشنفکرانی شدهاست که در حیات فکری جامعه نفوذ دارند. حتی امروزه حیات فرهنگی و حوزه هنری و قضایی عرصه ورود انسان تودهای شدهاست. تودهها در حال افزایش است و به هر میزانی که رشد کنند تعداد جمعیت را افزایش میدهند. دموکراسی دستآورد جامعهای تودهای است که در اثر آن فضایل گذشته از میان رفتهاست و اروپا به سهم آن در این ورطه دست و پا میزند.
بر طبق استدلال اورتگای گاست، تودهها بوجود آمده اند تا اقلیتهای برتر آن را راهنمایی و سازمان دهی کنند. انسان بطور کلی به اقتدار بیرونی نیاز دارند که آن اقتدار در فلسفه ظاهر میشود. اگر کسی خودش اقتدار را در بیابد در زمره اقلیت برتر است و اگر نیابد جزوه تودهها است و باید ارشاد شود. (بشیریه، ۱۳۸۲: ۲۲۹)
امروزه ظهور دولت بزرگ در برابر تمدن که توسط تودهها حمایت میشود تهدیدی برای آینده تمدن است. دولت ماشین عظیمی است. این دولت در امور مختلف مداخله میکند و همه حوزههای خودجوش به فرمان دولت درآمده اند، و چنین دولتهای به دولتهای سراپا نظامی مبدل میشوند و برای قدرت روزافزون شان نیاز به تغذیه بیشتر و قدرت بدون انحصار پیدا میکنند که توسط تودهها تغذیه میشوند.
سایر متفکران محافظهکاری
برتراند دو ژوونل
ژوونل سیاست را مشغلهای پر مخاطره میدانست که ممکن است پیامدهای مصیبت باری برای مردم داشته باشد. افزایش قدرت دولت مهمترین ویژگی جهان جدید است. دموکراسیها همواره نظامهای توتالیتر میباشند. دولت سرپرستی اجتماعی را انجام میدهد. انقلابها و تحولات از این دست جزیی و گذرا اند زیرا به شکل دیگری از قدرت دولتها منجر میشوند.
دموکراسیهای امروز گرفتار مشکلات بزرگی اند. و رهبران احزاب از طریق اکثریت پارلمانی قدرت مطلقه به دست میآورند و چنددستگی دموکراسی منجر به فلج شدن دولت میشود. او باور داشت که مردم طبعا به استبداد تمایل دارند. او میگوید: «نمیدانم این اندیشه از کجا پیدا شد که مردم از خودکامگی هراس دارند. به نظر من بر عکس، مردم به استبداد عشق میورزند.» (بشیریه، ۱۳۸۲: ۲۳۵) او حوزه عمومی که جامعه است را از دولت که شکل خاصی از سازمان جامعه است، تفکیک میکند. عرصه اجتماع به دلیل پذیرش داوطلبانه اقتدار آن نسبت به چهره اجبارآمیز دولت برتر است. او دو نوع رهبر را در جامعه از هم تفکیک میکند یک نوع که دوچه یا پیشوا است که به کسی گفته میشود که مردم را در جهت رسیدن به هدف بسیج میکند و دارای طرحی است و دیگری رکس یا شخصی که دارای طرح نیست اما مجری یکسری پیمانها و مناسبات خاصی میباشد و تنوعات جامعه را در نظر میگیرد.
جورج گیسنگ
متفکر محافظهکار انگلیسی اوایل قرن بیستم است؛ او انزوای وحشتناک انسان مدرن را در داستانهای خود وصف میکند؛ و برای رهاندن انسان از این وضع به جستوجوی قطعیتهای از دست رفته میپردازد. وی به دستآوردهای علمی جدید به دیده شک و تردید نگریسته و به علم مدرن به منزله عامل اصلی ایجاد وضع رقت انگیز انسان مدرن میتازد و میگوید: « من از علم میترسم و از آن نفرت دارم و معتقدم که علم همواره دشمن بی رحم بشر خواهد بود، زیرا کل سادگی و آرامش زندگی و زیبایی جهان را از بین میبرد و بربریت را در لباس تمدن باز میگرداند.» (بشیریه، ۱۳۸۲: ۱۹۷) در جامعه فقط اصلاح منش و اخلاق عامه ممکن است و باید نگران تکالیف اخلاقی تودهها بود نه حقوق آنان. او همچنان باور داشت که دموکراسی انسانها را به شکل توده درمیآورد و انسان تودهای موجودی تباه و شرور خواهد بود؛ و یگانه راه گریز از نارواییهای تمدن مدرن، پناه بردن به سنتها است.
دبلیو اچ مالاک
او نیز متفکر انگلیسی اوایل قرن بیستم است. او مخالف پوزیتویسم و روشهای علمی تجربی بود؛ از جریان مدرنیسم، سوسیالیسم و روشهای اثباتی به شدت نکوهش میکرد. در وضع جدید او سنتها را حافظ ما نه بلکه ما را حافظ سنتها میدانست. برابری اجتماعی سفسطهای بیش نیست و برای رها شدن از وضع مدرن، رو آوردن به باورهای مذهبی را تاکید میکرد. «به نظر او بیدینی عامل اصلی هرج و مرج اجتماعی است. پوزیتویستها و دانشمندان جدید با حذف خداوند و تسلیم به علم و طبیعت؛ انسان را در سرگردانی و بیچارگی عمیق گرفتار کردهاند.» (بشیریه، ۱۳۸۲: ۲۰۲)
اروینگ بابیت
فیلسوف سیاسی محافظهکار آمریکایی است و نوشتههای او اغلب در محالفت با ماتریالیسم در جهان نو بود. او از منتقدان سرسخت ژان ژاک روسو و رومانتیسم بود. به نظر او انسان مدرن در نتیجه گرایش به طبیعت محض، چنانکه دلخواه روسو بود، تباه شدهاست. مسایل انسانی به باور او با رجوع به عقل مدرن حل نمیشود. او همچنان از مخالفان مکتب اصالت فایده جرمی بنتام نیز به شمار میرود. او به هرچه که «سلسله مراتب ارزشهای سنتی را درهم شکسته و روح منفعت طلبی را در جهان مدرن حاکم ساختهاست، میتاخت.» (بشیریه، ۱۳۸۲: ۲۰۴) او در صدد پیوند زدن سیاست با اخلاق بود و به همین اساس وجوه غیر مرتبط به اخلاق در سیاست و حکومت مدرن را به نقد میگرفت.
پل المر مور
مور فیلسوف دیگر آمریکایی است که بر دوگانگی طبع انسان تاکید میکرد و بر آن بود که باید میان قوانین حاکم بر شی و وجه جسمانی و طبیعی زندگی آدمی و قوانین بُعد روحانی و معنوی انسان تمیز قایل شویم. به نظر مور، جهان مدرن دچار طبیعتگرایی و عقلگرایی و اراده معطوف به قدرت شدهاست. علم جدید تحقیقا هیچ اصل اساسی و اعتماد برانگیزی جز لذت فردی نمیشناسد و همه اصول را درهم میشکند. (بشیریه، ۱۳۸۲: ۲۰۷) در چنین اوضاعی به باور مور انسان باوجدان یعنی انسانی مرتجع؛ و انسان کسی است که به اصول از دست رفته رجوع میکند. لذا هر جریان به سمت دگرگونی و تکامل رو به زوال است. تنها راه نجات مسیر دموکراسی به سمت اشرافیت طبیعی است. درمان در دموکراسی نه، بلکه در حکومت اشرافی جدید است.
بندیتو کروچه
فیلسوف معروف ایتالیایی و از جمله متفکران که روح را حقیقت یگانه و اعلی میدانست. او مجذوب فلسفه هگل گردید. حقیقت روحانی همواره در تغییر و گردیدن است و ماتریالیسم فلسفهی غیر عقلی و نادرست به شمار میآید. کروچه همچنان با مذهب و کلیسا نیز مخالف بود و به جای مذهب هنر را میستود. «به نظر او علم سودآور است، اما هنر راهنمای انسان به حقایق جزیی و بینظیر است. عمل ما را به سوی تجریدات میبرد، حال آن که شناخت هنری شهودی است و بر فعالیت فکری تقدم دارد.» (بشیریه، ۱۳۸۲: ۲۱۵) به باور او پیشرفت تاریخی ناشی از دخالت نیروهای بیرونی نیست بلکه در خود تاریخ و بخشی از آن است.
منابع و ماخذ:
۱. بشیریه حسین (۱۳۸۳): لیبرالیسم و محافظهکاری، تاریخ اندیشههای سیاسی قرن بیستم، تهران انتشارات نی؛
۲. پولادی، کمال (۱۳۹۶): تاریخ اندیشه سیاسی در غرب، قرن بیستم تهران انتشارات مرکز؛
۳. قادری حاتم (۱۳۸۴): اندیشههای سیاسی در قرن بیستم، تهران انتشارات سمت؛
۴. لسناف مایکل ایچ (۱۳۸۹): فیلسوفان سیاسی قرن بیستم ترجمه خشایار دیهمی، تهران نشر ماهی؛
۵. لیدمان، سون اریک (۱۳۷۹): تاریخ عقاید سیاسی از افلاطون تا هابرماس ترجمه سعید مقدم، تهران انتشارات دانش ایران؛
۶. مکنزی یان و دیگران (۱۳۷۵): مقدمهای بر ایدئولوژیهای سیاسی، ترجمه م قائد تهران انتشارات مرکز؛
۷. هیوود اندرو (۱۸۶): در آمدی بر ایدئولوژیهای سیاسی از لیبرالیسم تا بنیادگرایی دینی، ترجمه محمد رفیع مهرآبادی، تهران دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی؛
۸. هیوود اندرو (۱۳۹۱): مفاهیم کلیدی در علم سیاست، ترجمه حسن سعید کلاهی و عباس کاردان، تهران انتشارات علمی و فرهنگی.













