✍جاوید راحل پژوهشگر اندیشه سیاسی
بخش سوم
محافظهکاری آزادیخواه (لیبرالیسم کلاسیک)
محافظهکاری به عنوان بینشی مخالف دگر گونیهای عمده و مخالف قطعیتهای انتزاعی شناخته میشود. طوری که پس از تحولات اخیر مشخص گردید. محافظهکاری هر گونه دگرگونیها را مخالف نیست. «چون عملاً مشاهده شد که محافظهکاران نو سنت جا افتاده دوران بعد از جنگ را کنار نهادند. مخالفت محافظهکاران با دگرگونی بستگی به نوع دگرگونی دارد.» (پولادی، ۱۳۹۶) و آنچه در ماهیت و هسته مرکزی محافظهکاری باقی میماند اعتقاد به نا برابری انسانها است و در اثر این نا برابری حداقلی دارای نبوغ برای هدایت اکثریت اند و هیچ همسان سازی نتیجهای خوب در قبال نداشته است. هر زمان همسان سازی منجر به تمامیت خواهی جدیدی خواهد شد. بنا بر این محافظهکاران وجود سلسله مراتب اجتماعی را مطلوب میدانند چون اکثریت تحت هدایت اقلیت نخبه قرار میگیرند.
همان طور که مشخص گردید محافظهکاری آزادیخواه تحت تاثیر قوی افکار لیببرال و به ویژه لیبرالیسم کلاسیک قرار دارد؛ واژه آزادیخواهی اشاره به یک رشته نظریههای است که اولویت مطلقی را برای آزادی (در معنای منفی) بر سایر ارزشها نظیر اقتدار، سنت و برابری، قایل است. از این رو آزادیخواهی میکوشد تا قلمرو آزادی فردی را به حد اکثر و حیطه اقتدار دولت را به حد اقل برساند، و نوعاً دولت را به عنوان یک اصل تهدید کننده آزادی به شمار آورد. دو سنت مشهور آزادیخواهی ریشه در حقوق فردی همچون در نزد رابرت نوزیک و در آئین¬های آزادی اقتصادی همچون در نزد فریدریش هایک دارند. (هیوود، ۱۳۸۶: ۱۶۷)
این که هدایت جامعه را کدام گروه نخبه تحت اداره بگیرد دو دسته مخافظه کاران اند که از هم تفکیک میشوند: محافظهکاران اشراق منش که دارای دانش و فضیلت و عقل لازم برای رهبری امور عمومی برخوردارند که نسلهای متوالی بشری بهره میگیرند، اما محافظهکاران بورژوا منش ستایشگر افراد استثنایی هستند با شایستگیهای فردی از پلههای مراتب اجتماعی بالاتر میروند. این دسته همان سودا گران و ثروت آفرینان هستند که از صفات نادری چون بلند پروازی و بصیرت برخوردارند و رهبری پویای آنها بهروزی همگانی است. (پولادی، ۱۳۹۶: ۲۰۸)
محافظهکاری راست نو
راست نو واژه ایست وسیع که برای تشریح عقاید به کار رفته است که تغییرات بین خواست کاهش مالیات تا در خواستهایی برای سانسور بیشتر برنامههای تلوزیون و فلمها و حتی پیکار در راستای مخالفت با مهاجرت خارجیان یا باز گرداندن آنان به وطن شان، با این وصف دو مضمون اصلی را میتوان در درون راست نو شناسایی کرد. مضمون نخست حمایت مجدد از اقتصاد لیبرالیسم کلاسیک و به ویژه از عقاید آدام اسمیت در زمینه بازار آزاد است این ویژگی راست نو را میتوان راست نو لیبرال یا نیولیبرالیسم نامید. دومین مضمون راست نو نیز از عقاید قرن نزدهم محافظهکاران سنتی و به ویژه در زمینه حفظ نظم، اقتدار و انضباط بهره میگیرد. یک چنین عقایدی راست نو محافظهکاری را تشکیل میدهند. (هیوود، ۱۳۸۶: ۱۷۰)
لیبرالیسم و محافظهکاری در دهههای اخیر قرن بیستم با هم ترکیب شده و راست نو بوجود آمده است. ظهور راست نو در زمان حکومت مارگاریت تاچر در انگلستان و رونالد ریگان در آمریکا گسترش یافت. «تاچریسم سیاستهای لیبرال، همچون خصوصی سازی و کاهش هزینههای دولتی و تضعیف اتحادیههای کارگری را با سیاستهای محافظهکارانهای چون ناسیونالیسم افراطی مهار کردن مهاجرت و انضباط اجتماعی شدید در آمیخت.» (بشیریه، ۱۳۸۲: ۱۸۶) بنابر این راست نو از لحاظ سیاسی و اقتصادی تمایل به لیبرالیسم دارد طوری که به لحاظ اقتصادی راست انتقادات سنگین بر عقاید مینارد کینز وارد ساختند و از نظر اخلاقی، فرهنگی و اجتماعی محافظهکار است.
از محافظهکاری تا پست مدرنیسم
یورگن هابرماس استدلال کرده است که در قرن بیستم میان سنت گرایان و محافظهکاری و پست مدرنیسم ائتلاف غریبی پدید آمده است. وی محافظهکاران فلسفی را به سه دسته بخش میکند: یکی محافظ کاران نو مثل لودیگ ویتگنشتاین دوم محافظهکاران قدیمی مانند لئو اشتراوس و سوم محافظ کاران جوان مانند میشل فوکو و ژاک دریدا، به نظر هابرماس وجه مشترک همه این محافظهکاران را باید در ضدیت آنان با مدرنیته و اندیشههای روشنگری اروپا یافت. (بشیریه، ۱۳۸۲: ۲۹۹) گرچه به این راحتی نیست که این سه جریان را در یک قالب بریزیم زیرا قطع نظر از موضع گیریهای هر سه جریانی که هابرماس مطرح میکند با توجه به معرفت شناختی و هستی شناسی هر سه جریان محافظهکاری، هرمنوتیک و پست مدرنیسم به حوزههای تقریباً مختلف علوم اثباتی به ویژه در عرصه علوم اجتماعی به هم پیوند میدهد.
برای توضیح بیشتر در این دو رویکرد محافظهکاری و پست مدرنیسم نگاهی گذرا به بن مایه فکری این جریان نمائیم. طوری که گفت شد مکتب محافظهکاری در مخالفت با میراث روشنگری و مدرنیته و در ضدیت با عقل گرایی و اندیشه آزادی و اختیار انسان پدید آمد. (بشیریه، ۱۳۸۲: ۳۰۰) محافظهکاران مقید و متکی به سنت و تاریخ اند و گسستن از آن را نا ممکن میدانند بناءً هر نوع جریانی که در برابر روشنگری قرار گیرد را به عنوان یک منبع مورد حمایت قرار دادند و به همین دلیل نیز حوزه نفوذ این مکتب بسیار گسترده است.
اما آنچه امروز تفکر پست مدرن شناخته میشود آمیزهای است از نگرشهای ساخت گرا و هرمنوتیکی و در اندیشههای نیچه، ویتگنشتاین، هایدگر، لاکان، دریدا و فوکو ریشه دارد. مبانی فلسفی و نظری تفکر پست مدرن در نحله پسا ساخت گرایی شکل گرفت. ریشههای عمیق تر این تفکر را باید در جنبش رومانتیک و ضد روشنگری اروپا یافت. همه این جریان های فکری به عقل سوژه محور یا فلسفه آگاهی بد بین بوده و گفتمان فلسفی مدرنیته را به نقد کشیده اند. (بشیریه، ۱۳۸۲: ۳۰۱)
نظریه پردازان عمده محافظهکاری
طوری که در تاریخ شکلگیری ایدئولوژی نا مرتب و نا موزون محافظهکاری در واکنش به انقلاب روشنگری فرانسه و آمریکا شکل گرفت. بگونهای که «آمریکا کسانی چون جان آدامز و الکساندر هملتون به دفاع از اشرافیت طبیعی و رهبری اخلاقی به عنوان وسیلهای برای ایجاد ثبات همانند ثبات مملکتی نیمه فیودال و در فرانسه ژوف دومستر در مقابله با آزادی، برابری، برادری برخاستند و برای مقابله با انقلاب خواستار استقرار قدرت مطلقه دولت مذهبی شدند. در بریتانیا برجسته ترین چهره مدافع رژیم سابق و پدر محافظهکاری انگلیس ادموند برک که با رد اعتقاد فلسفه روشنگری به قابلیت انسان برای رفتن به کمال از میراث گذشته دفاع کرد. همچنان به یکی از برجسته ترین چهرههای محافظه گرایی ویلهلم فریدریش هگل، لئو اشتراوس، مایکل اوکشات، اورتگای گاست و سایر متفکران مربوطه توجه شده است.
ادموند برک
ادموند برک را میتوان نظریه پرداز اصلی محافظهکاری و در عین حال سیاستمدار و اندیشمندی با گرایشهای لیبرالی دانست. او در دوبلن ایرلند به دنیا آمد اما به انگلستان رفت و به عنوان سیاستمدار و نویسنده معروف شد او برای مدتی طولانی عضو پارلمان انگلستان و از سیاستمداران هوادار حزب ویگ (لیبرالهای طرفدار تجارت آزاد) بود. جان کلام برک بر علیه انقلابیون فرانسه و مؤتلفان انگلیسی شان چنین بود که برای اداره امور عمومی تجربه تاریخی قابل اتکا تر از فرضیه پردازی انتزاعی است. جامعه محصول رشد ارگانیکی است. تجارب نسلهای گذشته فراز و فرودها، شکست و پیروزیهای گذشته آموخت؛ هیچگاه نمیتوان با حضور در سمینارهای فلسفی برای بحث در حقوق انسان فرا گرفت وجود نظام سیاسی نه برای تحقق حقوق جهانشمول، بلکه برای تأمین نیازهای معین از قبیل غذا، سرپناه و تعلیمات است. او میگفت: «به سبب طبیعت گناهکار انسان، افراد ضعیف و جائز الخطا هستند و اغلب به جای پیروی از خرد به دنبال شهوات میروند. در معرض خودخواهی و قضاوت نا درست و بنابر این تک تک آنها نمیتوانند پیچیدهگیهای منافع عمومی را در یابند.» (اکلشال در مکنزی و دیگران، ۱۳۷۵: ۹۴) او فرد را دارای آن چنان توانائی نمی دانست که با عقل فردی خویش آنچه از اعصار گذشته مانده را به جایش بکشاند.
او که نماینده محافظهکاران زمین دار انگلیس بود و از طرف دیگر نماینده و سخنگوی اشرافیت تضعیف شده انگلیس نیز به شمار میآید، که در نوستالژی زندگی اشرافی فئودالی در مقابل هجوم مدرنیته بسر میبرند. او به دنبال آن بود که با استعانت از مناسبات اخلاقی اشرافیت مقابل فرد انگاری مدرن بایستد او مدافع سرسخت انقلاب با شکوه انگلستان بود و خواهان آن بود که انقلابیون فرانسه نیز از آن الگو بگیرند. برک مخالف ایده عدالت اقتصادی اجتماعی بود و در پی حکومتی در چارچوب رژیم سلطنتی مبتنی بر اشرافیت موروثی در آمیخته با یک هیات اجرایی انتخابی برآمده از انتخابات عمومی بود. در واقع برک در این توصیف خود نظر به رژیم برآمده از به اصطلاح انقلاب با شکوه ۱۶۸۸ میلادی انگلستان دارد او با انقلاب آمریکا چون فاقد هر گونه وجه بالقوه یا بالفعل رادیکالیسم عدالت طلبانه بود موافق بود.
محافظهکاری هگلی
بزرگترین اندیشمندی که تفکرش بر محافظهکاری سایه سنگینی داشته ابر فیلسوف آلمانی ویلهلم فریدریش هگل است. او به آن دسته از فیلسوفان تعلق دارد که درک آثارش بسیار دشوار است. تئوری سیاسی یا فلسفه حقوق وی تنها بخش کوچک از حوزه فعالیت وی را تشکیل میدهد. آثار او فلسفه طبیعی، فلسفه تاریخ، فلسفه مذهب، و زیبایی شناسی را نیز در بر میگیرد. هدف هگل این بود که تمام دانش بشری را در نظام فلسفی خود بگنجاند. معتقد است که کل دانش بشری مطابق روش خاص او قابل تفسیر و توضیح است. این روش دیالکتیکی خوانده میشود اما خود او نیز ترجیح میداد آن را منطق بنامد و منظور او از این واژه با مفهوم امروزی کاملاً متفاوت است.
مهمترین اثر هگل در زمینه تئوری سیاسی اصول فلسفه حقوق است. اما درسهای او در مورد تاریخ فلسفه و فلسفه تاریخ همچنان اثری که بنام پدیدارشناسی روح و دانشنامه علوم فلسفی نیز حایز اهمیت اند. مفهوم تکامل در فلسفه هگل دارای جایگاه اصلی است. در حقیقت او یکی از برجسته ترین نمایندگان نظریه تکامل اجتماعی است. نظریه ای که در سراسر قرن نزدهم نقش مرکزی ایفا کرده است. هگل اظهار میدارد که جوهر تکامل در سراسر تاریخ، تکامل روح است. اختلاف طبقاتی نیز برای پیشرفت جامعه ضروری است، اما باید توسط یک دولت کاملاً سازمان یافته به صورتی همساز در آورده شود.
دولت و جامعه بورژوایی
هگل در پرتو نظریه سیاسی خویش جامعه را از نظر اقتصادی و اجتماعی به طبقه اما از نظر سیاسی به اصناف تقسیم میکند. که اصناف عمومی باید براساس اراده دولتها موازنه برخوردهای اجتماعی و سیاسی را حفظ کنند و از آنجائیکه اصناف عمومی یا دارای منابع اقتصادی بهتر اند و یا این که توسط دولتها حمایت میشوند و این اصناف میتوانند نظمی اداری را در جامعه بوجود آورند. بر این اساس هگل نقش اداره اصناف را به دولت واگذار میکند. او سه دیدگاه اساسی کنسرواتیسم را به این ترتیب بیان میکند:
1 . مناسبات اقتصادی و اجتماعی باید تابع سیاست باشند نه برعکس، اهمیت تکامل سیاسی بیشتر از پیشرفت اقتصادی و اجتماعی است.
2 . مبارزه میان طبقات اجتماعی و مبارزه درونی میان اعضای یک طبقهای اجتماعی از طریق یک دولت کاملاً متمرکز و تنها به کمک آن میتوانند به یک رقابت منطقی منجر شود تا که به رفاه و قدرت روز افزون ملی یاری رساند.
3 . دولت تنها از طریق ایجاد یک صنف عمومی با جمعی از شهروندان که نه به منافع خود بلکه منافع جامعه را مد نظر داشته باشند میتواند یک دولت مطلوب و همساز بمیان آورد. (لیدمان، ۱۳۷۹: ۲۰۲ و ۲۰۲)
بنا بر اعتقاد هگل مفهوم دولت از آغاز تاریخ در آگاهی روح جهانی وجود داشته و پیدایش دولت کامل هدف تاریخ جهانی را تشکیل می داده است. مفهوم دولت مستقل از برداشتهای انسان در مورد آن است. هگل اعتقاد داشت که برابری انسانها امری طبیعی نیست، بلکه امری مفهومی است. یعنی آنها جوهر یکسان دارند. امر مذکور در زمینه سیاسی تضمین این است که همه شهروندان در مقابل قانون برابرند. بنابر این فلسفه هگل واپس اندیشی غروب آفتاب انقلاب کبیر فرانسه است که موج بدبینی متفکران خوش ذوق و جوان آن دوره را دق ذوق کرده بود.













