✍جاوید راحل پژوهشگر اندیشه سیاسی
بخش دوم
مضامین اصلی محافظهکاری
سنت: دفاع از سنت و نهادهای دیر پا عمدهترین عنصر محافظهکاری است، هرچه سنتها محفوظ بمانند قوام و تداوم جامعه نیرومند و صاحب وجاهت خواهد بود. در تعبیر محافظهکاری سنتها جلوهای از اراده ذات باری تعالی عنوان میشوند و منبع سنت، خدا و عرش برین است. چون خدا ثابت است سنتها نیز استوار بر اراده خدا هستند. در این امر نهاد حکومت پادشاهی، موهبت الهی است و سنت به مفهوم رای دادن به ناشناختهترین طبقات ما و سنت یعنی دموکراسی مردگان.
سنت همچنان نشانگر خردمندی انباشتشده در گذشتهاست. قدرت در محور سنتها دارای مرکزی نیرومند خواهد بود و دفاع از ارزشهای سنتی و سنت، حس ریشهای بودن است و همچنان سنت به مفهوم حس تعلق فرد به هویت ملی است.
در نظریات محافظهکاری دفاع از سنت و مخالفت با تغییرات در سه نکته خلاصه میشود: نخست آن که تغییرات معمولا نتایجی را به همراه دارند که در اساس پیشبینی نشده و مورد انتقاد نبوده اند؛ دوم بیهودگی تغییرات است. فرضا بررسی تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی نشان میدهد که کوشش برای سلب قدرت و امتیازات سیاسی، اقتصادی یک طبقه یا گروه، عملا منجر به انتقال این امتیازات به گروه و طبقه دیگر شدهاست و سرانجام، نکته آخر توجه به مخاطرات تغییرات است؛ هزینهای که برای تغییرات پرداخته میشود معمولا از سودی که از آن به دست میآید بیشتر است. (قادری، ۱۳۸۴: ۵۷ و ۵۸)
از آنجاییکه سنتها نگاهی مذهبی را متجلی میسازند، بناء محافظهکاری با مذهب پیوند عمیقی دارد. و همینطور با غایتگرایانه بودن زندگی بشر که به فهم و عقل فوق بشر تعلق میگیرد و ایشان انسان را ذاتا موجودی مذهبی میدانند. به باور ایشان عقل محدود آدمی نمیتواند نیازهای انسان را دریابد یا آنها را برآورده سازد. (بشیریه، ۱۳۸۳: ۱۷۹)
ناقص بودن عقل: از جهاتی این فلسفه بر ناقص بودن عقل بشر تاکید میکند و برخلاف سایر ایدئولوژیها همچنان بر کمال پذیری انسان تاکید دارد. به لحاظ روانشناسی گنجایش محدودی دارند و مخلوقاتی وابسته اند. توماس هابس فیلسوف انگلیسی (که در امر تقویت نهاد دولت محافظهکاران از آن سود جستهاند) باور دارد که انسان آماده است، آزادی خویش را به خاطر آرمان نظم اجتماعی فدا کند. به باور هابس که سرمشق ایده بدبینانهی محافظهکاران شد، طبیعت بشر سرشتی بدبینانه پیدا کرده. مسئله گناه نخستین که مذهب نیز آنرا عنوان میکند از همین امر ناشی شدهاست. خردگرایی مکاتب چون لیبرالیسم و سوسیالیسم به عقیده محافظه گرایان مستکبرانه و گمراه کنندهاست.
جامعه سازمند: افراد بشر موجوداتی وابسته و امنیت طلب اند و بیرون از جامعه نمیتوانند وجود داشته باشند. نیاز شدید به تعلق داشتن و ریشه داشتن در جامعه دارند. دیدگاه محافظهکاران در باره طبیعت بشر چنین است: «افراد بشر موجوداتی هستند که اساسا گنجایش روحی محدودی دارند و امنیت طلب اند و گرایش آنان به سمت چیزهای معلوم، مانوس و هرچیزی است که امتحان خود را پس داده باشد. به خردگرایی بشر نمیتوان اعتماد کرد، زمینه فساد اخلاق در هر فرد بشر وجود دارد. با این وصف، راست نو پذیرای شکلی از فردگرایی خردبینانه است.» (هیوود، ۱۳۸۶: ۱۴۲)
ایشان همچنان معتقدند که تشکیل گروههای اجتماعی از راه طبیعی صورت میگیرد نه از طریق قرارداد اجتماعی. پس از این خلاف قرارداد اجتماعی هابس مطرح میشود.
محافظهکاران پیدایش جامعه را مبتنی بر یک ضرورت طبیعی دانسته و نگاهی ارگانیکی به جامعه دارند. جامعه دارای وجودی مستقل از فرد است و تا اندازهای مقدم بر فرد میباشد. انسجام جامعه در اثر پیوندهای سنت، اقتدار و اخلاقیات مشترک است. با این حال راست نو (که شکلی از تلفیق محافظهکاری نو و نئولیبرالیسم است) از شکل ذرهگرایی لیبرالیستی جانبداری میکند. (هیوود، ۱۳۸۶: ۱۴۶)
ملت زاییده شباهت طبیعی است، در میان افرادی که دارای اشتراک زبان، تاریخ، فرهنگ و سنت ها هستند. میهنپرستی غریزی که هم طبیعی است و هم سالم.
دارایی و ثروت: دارایی به نظر محافظهکاران مزایای روانشناختی و اجتماعی دارد. مثلا عرضهکننده امنیت است و همچنان مشوق یک رشته از ارزشهای اجتماعی مهم است. محدودیت در آزادیهای اقتصادی را نیز محافظهکاران عنوان میکند.
اقتدار: اقتدار همانند جامعه بهطور طبیعی وجود دارد و در تمام نهادهای اجتماعی اقتدار ذاتا تعریف شدهاست. بگونهی مثال اقتدار والدین بر فرزندان شان، یا اقتدار پاپ بر پیروان کلیسان و غیره. محافظهکاران باور دارند که اقتدار ریشه در ماهیت جامعه و تمامی نهادهای اجتماعی دارد. در مدارس، اقتدار بایستی توسط آموزگار، در یک کارگاه توسط کار فرما و در یک جامعه توسط حکومت اعمال شود.
محافظهکاران معتقدند که اقتدار جنبه ضروری و سودمند دارد. زیرا هر یک از افراد نیاز به ارشاد و حمایت شدن و مطمئن شدن از داشتن این موضوع دارد که در کجا قرار دارد و از او چه انتظاری دارند. ازاینرو اقتدار در تقابل با بیریشگی بیهویتی و هنجار گسیختگی و بیثباتی اجتماعی است. در اثر همین باور است که محافظهکاران اهمیت خاصی برای رهبران و انضباط قائل شدهاند. (هیوود، ۱۳۸۶: ۱۴۹)
اصول محافظهکاری
یک) بدبینی به عقل: محافظهکاران به عقل، دیدی بدبینانه دارند. ایشان باور دارند که عقل انسان در برابر عقل کلیتر نهفته در سنت با مذهب، ارزش ندارد. همچنان هر فرایندی که به تجدد و عقل مدرن می انجامد به دید شک و تردید نگاه میشود. به ویژه به مکاتب قرارداد اجتماعی، اصالت فایده، لیبرالیسم، پوزیتویسم، سوسیالیسم و خلاصه در برابر کلگراییهای فکری تجدد غرب قرار دارند.
دو) پیوند محافظهکاری با مذهب: محافظهکاری پیوند نا گسستنی با مذهب و باورهای مذهبی دارد. طوری که در بحث سنتگرایی بودن محافظهکاری عنوان گردید غایتگرایانه بودن زندگی بشر که به فهم و عقل فوق بشر تعلق میگیرد و انسان را ذاتا موجودی مذهبی میدانند. به باور ایشان «عقل سرور آدمی نمیتواند نیازهای انسان را دریابد یا آنها را برآورده سازد.» (بشیریه، ۱۳۸۳: ۱۷۹)
سه) تفاوت طبیعت و استعداد انسانها: نابرابری اجتماعی و اقتصادی پدیدهی طبیعی است. این نابرابری ریشه در طبیعت انسان دارد. نابرابری اجتماعی لازمه رشد و پیشرفت جامعه است.
چهار) مالکیت: با توجه به نابرابری اجتماعی، طبعا به نهاد مالکیت نیز همچون پدیدهی طبیعی توجه شود. محافظهکاران بر خلاف لیبرالها که مالکیت را بر اساس مفاهیمی چون حقوق طبیعی توجیه میکنند، نیازی به توجیه آن نمیبینند. (بشیریه، ۱۳۸۳: ۱۸۰)
پنج) نگرش پدرسالارانه به جامعه: محافظهکاران جامعه و دولت را به خانواده تشبیه میکنند و حاکمان بیشتر نقش پدر را برای جامعه دارند.
شش) مردم به یک میزان خردمند نیستند: برخی باید دیگران را هدایت و راهنمایی کنند. همانطور که افراد خردسال خانواده نیازمند به هدایت بزرگان اند، در جامعه نیز همه هوش و عقل یکسان ندارند.
انواع محافظهکاری
بطور کلی این ایدئولوژی سه مرحله تاریخی یا سه شکل اصلی داشته است: نخست محافظهکاری لیبرال که در دوران لیبرالیسم رفتهرفته از تاکیدش بر مالکیت ارضی پدرسالاری اجتماعی و سیاسی کانت و اصول اقتصادی لیبرالیسم را پذیرفته. دوم محافظهکاری پدرسالاری که با پیدایش دولتهای مداخلهگر و بحران در اقتصاد بازار بار دیگر به اصول پدرسالاری اجتماعی پیشین بازگشت و از دولت فراگیر حمایت کرد. سوم، محافظهکاری نو که دوباره به اصول اقتصاد آزاد باز گشته و در ترکیب با نئولیبرالیسم آمیزهای جدید به نام راست نو پدید آورده است. طبعا ایدئولوژیهای سیاسی به ویژه در هنگام اجراء خلوص خود را از دست میدهند و با دیگر گرایشهای فکری در میآمیزد. (بشیریه، ۱۳۸۳: ۱۸۲) اکنون به انواع شناخته شدهای از محافظهکاری میپردازیم:
محافظهکاری اقتدارگرا
محافظهکاری به عنوان سنت دیرین که قدمت آن به افلاطون میرسد. به ویژه در مفهوم فیلسوف شاه و اما در انقلاب کبیر فرانسه این اندیشه به ژوزف دومستر منتقد سرسخت انقلاب فرانسه بر میگردد. اقتدارگرایی یعنی اعتقاد به حکومت کردن از بالا یا عمل کردن به آن اعتقاد و در آن حکومت اقتدار بر مردمی اعمال میشود. اعم از این که با این کار رضایت داشته باشند یا نداشته باشند. اقتدارگرایی متفاوت از اقتدار است؛ زیرا اقتدار بر مشروعیت استوار است، یعنی این که از پایین نشات میگیرد. اندیشمندان اقتدارگرا اغلب عقاید شان را با باور به خردمندی رهبران تثبیت شده در مقام خویش و یا بر این فکر استوار میسازند، که حفظ نظم اجتماعی فقط از راه اطاعت بی چون و چرای مردم امکان پذیر است.
محافظهکاری به نحوی با ایدئولوژی فاشیسم دارای وجوه و نکات مشترک است. «انواع محافظهکاری و فاشیسم شجره نامه واحدی دارند.» (بشیریه، ۱۳۸۲: ۱۹۱) و چه بسا این طور میتوان گفت که محافظهکاری در حد افراطی آن به یک نوع فاشیسم منجر خواهد شد. طوری که «آنچه در نهایت در حکم ایدئولوژی سیاسی فاشیسم تبلور یافت محصول ترکیب چند جریان فکری بود. از این نظر فاشیسم انحرافی بی سابقه به شمار نمیآید بلکه از جریانات فکری رومانتیک محافظهکارانه و ضد عقلگرایانه است که کلا در واکنش به مدرنیته و روشنگری پیدا شد، نشات میگیرد.» (بشیریه، ۱۳۸۲: ۱۸۹)
تضاد با عقلگرایی، سنتگرایی و توجه به ملیتگرایی عناصر مشترک این دو جریان است که در فاشیسم بگونهی افراطیتر به مشاهده میرسد.
داروینیسم اجتماعی که از زمینههای فکری محافظهکاری و فاشیسم است، جز اشکال اولیه شورش بر مدرنیته و لیبرالیسم بود که در مخالفت با سنت روشنگری بر ماهیت فرد به منزله موجودی غریزی و غیر عقلانی تاکید میکرد. (بشیریه، ۱۳۸۲: ۱۹۰) مفاهیمی چون نژادپرستی، تجدید همبستگی از دست رفته که از داروینیسم اجتماعی پدید آمده است، خواهان بازگشت به چارچوبهای هویت بخش گردید و به این ترتیب متفکران چون فیخته و هردر از منادیان انترناسیونالیسم، مدرنیسم و لیبرالیسم اولیه و در ایتالیا به همین ترتیب جیوانی جنتیله با الهام از فلسفه هگل که دولت را تنها جوهر حقیقی در زندگی اجتماعی توصیف میکرد میتوان یاد آور شد.













