مانی فرهمند
پیش در آمد
تحولات اخیر در رفتار و گفتار دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، بیش از آنکه مجموعهای از اظهارات جنجالی باشد، نشانهای عمیق از گذار جهان به مرحلهای خشنتر، عریانتر و بیپردهتر از سیاست بینالملل است؛ مرحلهای که در آن نه «قواعد»، بلکه قدرت تعیینکننده نهایی است.
تهدید مستقیم فرانسه به اعمال تعرفه ۲۰۰ درصدی، تمسخر آشکار رهبران اروپایی، دعوت از ولادیمیر پوتین برای پیوستن به ابتکاری موسوم به «شورای جهانی صلح»، و همزمان تحقیر ساختارهای چندجانبه، همگی اجزای یک تصویر بزرگترند: فروپاشی عملی نظم لیبرال غربمحور و بازگشت منطق امپراتوریها.
۱. شورای صلح» یا صحنهگردانی قدرت؟
دعوت ترامپ از ولادیمیر پوتین برای پیوستن به «شورای جهانی صلح» آنهم در بستر بحران غزه، در ظاهر پارادوکسیکال است؛ اما در منطق ترامپی، کاملاً سازگار، در این منطق: صلح نه محصول نهادهای بینالمللی و نه نتیجه اجماع اخلاقی بلکه کالایی سیاسی است که با پول، قدرت و معامله بهدست میآید.
شرط یک میلیارد دلاری برای عضویت دائم در این شورا، عملاً آن را از یک نهاد صلحمحور به باشگاه قدرتهای توانمند مالی و ژئوپولیتیک تبدیل میکند. تأیید رسمی کرملین مبنی بر دریافت دعوتنامه نیز نشان میدهد که مسکو این ابتکار را نه مضحک، بلکه قابل بهرهبرداری میداند.
در واقع، ترامپ با این حرکت، بهجای منزویکردن روسیه، آن را بهعنوان بازیگر مشروع نظم جدید بازتعریف میکند؛ نظمی که در آن او خود را محور تصمیمگیری میبیند.
۲. فرانسه؛ هدف نمادین تحقیر اروپا
تهدید فرانسه به تعرفه ۲۰۰ درصدی بر شراب و شامپاین، فراتر از یک اختلاف تجاری است. این اقدام باعث شد که: حملهای نمادین به هویت فرهنگی و اقتصادی فرانسه و پیامی آشکار به کل اروپا است.
واکنش ترامپ به اظهارات امانوئل مکرون – از تحقیر جایگاه سیاسی او تا انتشار پیامهای خصوصیاش – نشان میدهد که رئیسجمهور آمریکا نهتنها به حریم دیپلماتیک پایبند نیست، بلکه افشاگری را ابزار فشار میداند. در این چارچوب، اروپا نه شریک برابر، بلکه واحدی وابسته، شکننده و قابل تنبیه تلقی میشود.
۳. اروپا از نگاه ترامپ: تمدنی بیاعتماد به نفس
اسناد رسمی امنیت ملی دولت ترامپ، اروپا را مجموعهای میدانند که: اعتماد به نفس تمدنی خود را از دست داد، در «بوروکراسی خفهکننده» غرق شده و فاقد اراده سیاسی مستقل است.
تمسخر علنی ایده «گروه کاری اروپایی» برای مقابله با سیاستهای آمریکا، یا انتشار میم تصرف گرینلند، نشاندهنده گذار از دیپلماسی تحقیرشده به دیپلماسی تحقیرکننده است.
ترامپ آشکارا میگوید: در نظام بینالملل، فقط قدرت به رسمیت شناخته میشود. بنابر این، این جمله، خلاصه فلسفه سیاست خارجی اوست.
۴. داووس؛ صحنه اضطراب نخبگان غربی
در حالی که ترامپ رهبران اروپا را پیش از رسیدن به داووس به سخره میگیرد، نخبگان اروپایی در تلاشاند او را «درگیر نگه دارند». پیامهای ستایشآمیز مکرون و مارک روته که توسط خود ترامپ افشا میشوند، تصویری نگرانکننده از عدم توازن روانی و سیاسی میان دو سوی آتلانتیک ارائه میدهد.
اظهارات اورسولا فون در لاین مبنی بر اینکه «نوستالژی نظم قدیم را بازنمیگرداند»، اعترافی دیرهنگام به این واقعیت است که دوران اتکای مطمئن به آمریکا به پایان رسیده؛ اما اروپا هنوز راه جایگزین را نیافته است.
۵. جهان آبستن چه آیندهای است؟
رفتار ترامپ را نمیتوان صرفاً به شخصیت او فروکاست. او بیان عریان روندی ساختاری است: ۱) افول چندجانبهگرایی؛ ۲) بازگشت سیاست زور؛ ۳) معاملهمحور شدن صلح و جنگ و ۴) و تضعیف متحدان سنتی به نفع رابطه مستقیم با قدرتهای رقیب.
در چنین جهانی: اروپا یا باید به بازیگر مستقل بدل شود، یا به حاشیه رانده خواهد شد. نهادهای بینالمللی یا بازتعریف میشوند، یا به صحنهای تشریفاتی فرو میکاهند.
نتیجهگیری: بازگشت جهان به سیاست بیپرده
جهان امروز بهسوی نظمی در حرکت است که در آن اخلاق، قانون و نهاد جای خود را به زور، معامله و تحقیر میدهند. ترامپ نه استثنا، بلکه نشانه است؛ نشانه پایان دورانی که غرب خود را معلم نظم جهانی میدانست. برای کشورها و جوامعی چون افغانستان، این تحولات حامل یک پیام تلخ اما ضروری است: در جهانی که بهسوی عریانشدن قدرت میرود، اتکا به شعارها خطرناکتر از مواجهه واقعبینانه با موازنه قواست.













