بخش دوم
دینه: دیروز، روز پیش.
«غازی گفت، او عادت دارد سه چهار شبانه روز شراب خوردن، خاصه بر شادی و نواخت دینه.» (همان، ج۱، ص ۳۶۰)
پشتیوان: پشتیبان، حامی. مردم پنجشیر این واژه را تا هنوز همین شکل تلفظ میکنند.
«…و امیر یوسف را با فوج لشکر قوی به قصدار فرستاد و گفت پشتیوان شماست.» (همان، ج۱، ص ۳۸۸)
برملا: آشکار، در میان جمع، در حضور عام.
«…یک روز برملا خواجهگان علی و عبدالرزاق پسران خواجه احمد حسن را سخن چند سرد گفت.» (همان، ج۱, ص ۵۶۶)
بدرگ: بینسب، بد نسب.
«…و گفت ما را این بدرگ به هیچ کار نیاید که بدنام شد بدانچه کرد.» (همان، ج۱، ص ۳۷۴)
بیچارهگک: ناچار، کسی که راه و چارهای نداشته باشد. « گک» اینجا پیوند عاطفی است.
«…و دو سه بار همچنین میافتاد و این بیچارهگک میآمد و مینالید.» (همان، ج۱، ص ۳۱۸)
بچهگک: پسر بچه کوچک، پسر کوچک، کودک.
«…آن بخشایش که بر آن آهو ماده کردی و این بچهگک بدو باز دادی و اسپ خود بیجو یله کردی.» (همان، ج۱, ص ۳۱۹)
سِیُم: سوم.
«روز سِیُم حاجب برنشست و نزدیک قلعه رفت…» (همان، ج۱، ص ۱۱۸)
زهرخند: خندهی تلخ، خندهی که از سر خشم یا درد و ناراحتی باشد.
«…که دلها و چشمها به حشمت این مرد آکنده بود، و وی هرکسی را لطف میکرد و زهرخند میزد.» (بیهقی، ج۱، ص ۹۷)
کارِ کسی را داشتن: سزایی برای او در نظر گرفتن، کسی را به مجازات تهدید کردن. اگر کسی به دیگری گوید «کارِ تو را دارم»، در واقع او را تهدید به مجازات کردهاست.
«…هرچند این قوم نوخاسته کار ایشان دارند.» (همان، ج ۱, ص ۱۰۵)
از روی کار: از ظاهر امور، از ظاهر آنچه جاریست. «از روی آن کار فهمیدم» یعنی از چیزی که جریان داشت متوجه شدم. مردم پنجشیر این را به همین معنی بهکار میبرند.
«…و به روی کار بدیدم که این قوم نوخاسته، نخواهند گذاشت که از پدریان یکتن بماند.» (همان، ج۱، ص ۱۰۵)
راه ندادن: اجازه ندادن. در قسمتهای بالای شهرستان پریان پنجشیر، بهجای «اجازه نداد/داد» از «راه نداد/داد» استفاده میکنند.
«…و از ثقات شنودم که راه نداده است که راه نداده است کسی را که به باب من سخن گوید.» (همان، ج۱، ص ۱۰۶)
تنخواه: معاش. آنچه در بدل کار بدست آورند.
«…و او را از خاص خود، هزار هزار درم تنخواه بود.» (همان، ج۱، ص۱۲۰)
لت خوردن: لت و کوب شدن. اینکه کسی مورد ضرب و شتم قرار بگیرد.
«حصیری خود جباری بود به روزگار امیر محمود، از بهر این پادشاه را اندر مجلس عربده کرده بود و دوبار لت خورده.» (همان، ج۱، ص ۲۴۶)
مسکین خبر ندارد: بیچاره خبر ندارد. این اصطلاح معمولا وقتی استفاده میشود که به کسی چیزی در حال واقع شدن باشد و او خبر نداشته باشد.
«…و پس از این اندیشیدم که هیچ شک نیست که او را چون روز شود، بگیرند و مسکین خبر ندارد.» (همان، ج۱, ص ۲۶۸)
کار پخته: کاری را محکم انجام دادن، کاری را پخته انجام دادن.
«چون اینجا رسی، با کار پخته بازگشتهباشی، چنانکه در آن باز نباید باشد.» (همان، ج۱، ص ۳۳۹)
دُم چیزی را نگرفتن: یعنی کاری را تعقیب نکردن، پشت کاری نگشتن.
«امیر یوسف مردی بود سخت بیغایله، دُم هیچ فساد و فتنه نگرفتی.» (همان، ج۱، ص ۲۹۵)
بقصد: عمدا، قصدا، از روی عمد.
«اگر کاغذها و نسختهای من بقصد ناچیز نکرده بودندی، این تاریخ از لون دیگر آمدی…» (همان، ج۱، ص ۲۵۴)
درد کردن کاری: عصبانی شدن از کاری، ناراحت شدن از کاری.
«که خلیفه را سخت درد کرده بود از بوسه دادن من بر کتف و دست و آهنگ پای بوس کردن و گفتن او که اگر هزار بار بوسه دهی، سودی ندارد…» (همان، ج۱، ص ۲۷۳)
ارچه: اگرچه، هرچه.
«و از دروغ گفتن دور باشید که دروغزن ارچه گواهی راست دهد، نپذیرند.» ( همان، ج۱، ص ۵۱۱)
دستبهدست کردن: همیاری کردن، یاری کردن برای انجام کاری، کمک کردن برای انجام کاری.
«سالار محتشم با لشکر گران از جیحون گذاره کند و دستبهدست کنند تا این فرصتجویان را را برانداخته آید.» (همان، ج۲، ص۷۴۶)
جهاندیده و گرموسرد روزگار چشیده: آدم سخت با تجربه و پخته، آدمی که جهان را دیده باشد و از همهچیز بسیار آموخته باشد. پنجشیریان معمولا به انسانهای مسن و خردمند و پر مقاومت، این اصطلاح را به کار میبرند.
«اما پیران جهاندیده و گرموسرد روزگار چشیده، از سر شفقت و سوز گویند فلان کاری شایسته کرد و فلان را خطایی برآن داشت.» (همان، ج۱، ص ۵۷۲)
بیسر و سامان: بینظم، گدود، کاری که هیچ نظم و انضباطی در آن نباشد.
«سالار چون حال برآنجمله دید، کاری بیسر و سامان، بهضرورت قلب لشکر را براند، درهم افتادند.» (همان، ج۲، ص۷۳۰)
از تشنگی تاسیدن: اوج تشنگی، وقتی بدن آدم از بیآبی فرسوده میشود.
«…و روز گرم شد و ریگ بتفت و لشکر و ستوران از تشنگی بتاسیدند.» (همان، ج۲، ص ۷۳۰)
بَدَل: عوض، چیزی را بهجای چیز دیگری گذاشتن.
«…و شغل بریدی که ابوالقاسم داشت، امیر در این دو سال به حسین پسر عبدالله دبیر داده بود و اشراف غزنین بَدَل آن به ابوالقاسم مفوض شد.» (همان، ج۲، ص۷۳۴)
طرقیدن: ترکیدن، کفیدن.
«…تا هدیه پیش آرند و دلهای آل برمک بطرقد.» (همان، ج۱، ص۶۳۰)
کَرَت: دفعه، مرتبه.
«…در این راه به چند کَرَت گفت دریغ آل برمک سخن یحیی را امروز یاد میآید.» (همان، ج۱ ۶۳۷)













