جاوید راحل پژوهشگر اندیشه سیاسی
بخش سوم و نهایی
دولت فراگیر یا توتالیت
دولت هگلی در حقیقت تکامل یافته جامعه مدنی است و به این ترتیب یک همبستگی دایمی بین جامعه مدنی و دولت برقرار است. چون روح فلسفه هگلی مبتنی بر دیالکتیک تاریخ و تکامل دولت بود به چنگ فاشیستهای که در صدد احیای سنتی فکری از نژاد اریایی بودند، افتاد. «تصویر هگل از مملکت و دولت به عنوان غایت تاریخ هم موسولینی و هم ایدیولوگ اصلی و تعیین کننده سیاست فرهنگ است جیووانی جنتیله (۱۸۷۵ – ۱۹۴۴) را مجذوب کرد. اما در حالی که هگل ارتباط بین جامعه مدنی و دولت را وابستگی دو جانبهای میدانست، در ایتالیای فاشیست دولت و جامعه درهم ادغام گشته بود: همه چیز برای مملکت است و هیچ چیزی بیرون از دولت نیست.» (مکنزی و ویلفرود، ۱۳۷۵: ۲۶۸) موسولینی تحت تاثیر ایده هگلی قرار داشت؛ اما با این تفاوت که رابطه یک طرفه است و اصولا جامعه در پناه دولت ممکن و متصور است. هیتلر دولت را سازمانی میدانست که نژاد آریایی آلمان را سامان داده و در جایگاه خود قرار دهد. اهرم فرمان راندن بر دولت حزب است که به دست رهبر به حرکت در میآید و معنی ملت بدون حزب و رهبر و پیشوا مفهوم نخواهد داشت.
در ایدیولوژی فاشیسم «دولت باید بر افراد در وهله نخست برطبقات اجتماعی ریاست و سروری داشته باشد و باید از چنان ثباتی برخوردار باشد که برخوردهای اجتماعی را غیر ممکن سازد و در عوض فعالیت کلیه طبقات و تمام افراد را در جهت مصالح دولت هدایت کند. بدین منظور سیاست سختگیرانه و نظم قانونی ضرورت است. چنین سیاستی با فقر و تجمل بی اندازه نیز مبارزه میکند.» (لیدمان، ۱۳۷۹: ۲۷۸ و ۲۷۹) یا به عبارت دیگر بنا بر درک فاشیسم دولت صرفا ابزاری در خدمت ملت یا مردم است. و مراد از مردم یک مقوله تاریخی است و یا به تعبیری فاشیستها واحد بیولوژیکی یک نژاد تلقی کرد چون نژادپرستی یکی از عناصر تبلیغات فاشیستهای آلمان را تشکیل میداد. مفهوم مردم یا نژاد اساس ایدیولوژی نازی را تشکیل میدهد. دولت باید تابع مردم یا ملت باشد به همان شکلی که افراد و گروههای اجتماعی باید تابع دولت باشند. هیتلر میگوید: «چون دولت برای ما همیشه الگو و مستقل است در حالی که محتوی آن یعنی مردم یا ملت دارای اهمیتی اساسی است، بدیهی است که همه چیز باید تابع منافع برتر مردم باشد.» (لیدمان، ۱۳۷۹: ۲۸۲) وی توضیح میدهد که دولت یک ابزار است نه هدف. هدفی که دولت باید برای نیل به آن تلاش کند حفظ و بقای نژاد است و هدف دولت آلمان باید حفظ نژاد آریایی باشد.
نخبهگرایی Elitism
بر اساس داروینیسم اجتماعی که الگوی رهبری فاشیسم است، در درون نژاد برتر تعدادی سروران به عنوان ابر انسانها ظهور میکنند که از دیگران متمایز میشوند. فاشیسم هرگونه اصول تصاوی طلبی را تحقیر و شکلهای دموکراتیک حکومت را به تمسخر میگیرد. اصل نخبهگرایی در فاشیم در نقطه مرکزی و محراق این توجه رهبری قرار دارد که دارای خواست و اختیاری نامحدود است. رهبری در مفهوم آلمانی دوچه (Duce) و ایتالوی فوهرر (Fuhrer) بکار رفتهاست. ولی بگونهای که اندروهیود در کتاب خود تحت عنوان (مفاهیم کلیدی در علم سیاست) بیان میکند: «فاشیسم یک ایدیولوژی سیاسی است که موضوع مرکزی آن از ایده جامعه ملی متحدی است که در اعتقاد به قدرت از طریق اتحاد ابراز میشود. فرد به معنی واقعی کلمه هیچ است. هویت فرد باید بطور کامل در جامعه با گروه اجتماعی جذب شود. ایده آل فاشیستی انسان جدید یعنی قهرمان است که به واسطه وظیفه، افتخار و قربانی کردن خود به حرکت در آمده و آماده است تازندگی خود را برای افتخار و سربلندی ملت یا نژادش فدا کند و از رهبر خود اطاعت بی چون و چرا داشته باشد.» (هیوود، ۱۳۹۱: ۷۲)
نخبهگرایی بنا بر تشبیه پارتو سلسله مراتب و هرم قدرت را تشکیل میدهد که در پایه هرم تودههای مردم و در سطح بالایی هرم رهبران قرار دارند و در راس هرم رهبر مطلق قرار میگیرد. «فاشیسم از نظریه پردازان الیتیسم (نخبهگرایی) مانند نیچه، موسکا، پاریو ومیخلز (میشلز) و بسیاری دیگر ظاهرا کمک گرفته و قسمتهای از نظرات آنان را به میل خود دست چین کرده و حتی با تغییرات در آنها مورد استفاده قرار دادهاست.» (صلاحی، ۱۳۹۰: ۱۱۴) بگونهای که فریدریش نیچه فیلسوف آلمانی را به عنوان بزرگترین حامی نظریه نخبهگرایی و متهم به حمایت فکری فاشیسم میخوانند. او که بحث اراده معطوف به قدرت خردگریزانه را مسیری برای استعلای شخصیت و نیز ارزش زندگی را در مبارزه دایم میدانست.
«زندگی اساسا تصرف، تعدی و غلبه بر بیگانگان و بر ضعیفتر، ستم و سختی، تحمیل راه و رسم خویش، جذب و ادغام و در بهترین و ملایم ترین حالت استثمار است. این توصیف مالامال از قدرت مردانه نیاز به نخبگان داشت از بین پر طاقتها و پر زورها تا ردههای پایینتر را که غرایز شان معطوف به تمکین بردهوار از رهبران طبیعی و بهتر از خودشان است رهبری کنند. (مکنزی و ویلفرود، ۱۳۷۵: ۲۷۱) چنانچه در ابتدای این بحث گفتیم ویلفردو پارتو جامعه را شبیه به هرمی میدانست که در آن اقلیتی با استعداد و با صلاحیت برای حکومت کردن و در پایین هرم توده فرمانبردار موقعیت دارند، لذا تاریخ بشریت سراسر داستان نبرد نخبگان است. روبرتو میخلز یکی دیگر از نظریه پردازان نخبهگرایی باور دارد که هراس از مشارکت سیاسی عامه مردم گروه نخبگان را مجبور به مسلط بر جامعه میسازد زیرا توده مردم توانانی رهبری و اداره را ندارند.
توتالیتاریسم
در کنار بحثی که پیرامون فاشیسم و نازیسم به عنوان یک ایدیولوژی واکنشی در برابر مکاتب فلسفی و نظری سیاسی داشتیم به این مفهوم که توتالیتاریسم چیست و چه پیوندی با فاشیسم و نازیسم دارد تا حد توان اینجا به آن شاره خواهیم کرد؛ چون فاشیسم و نازیسم مرامهای سیاسی اند که هردو دارای ریشه توتالیتاری داشته و به یک تعریف کلی هردو به عنوان مکتبی توتالیتری عنوان میگیرند. چون توتالیتاریسم سطح کلانی از جریان تمامیتخواهی را شامل میشود که حتی مارکسیسم بلشویسم را نیز به ویژه زمان استالین و رهبران بعدی شوروی سابق نیز در بر میگیرد. توتالیتاریسم ریشه لاتینی دارد و از واژه توتالیتاریو totalitario گرفته شدهاست.
«آنتونی کوئینتین معتقد است که توتالیتاریانیسم در اساس بدیل و واکنشی نسبت به ناتوانی دموکراسی پارلمانی است، این آموزه بسیج گرا نیست و نمیخواهد تودهها را برای اهداف خاصی بسیج کند، بلکه به دنبال کنترل همه جوانب زندگی است، در حالی که فاشیسم خصلت بسیج گرا دارد. اطلاق توتالیتریانیسم و توتالیتر صرف نظر از اختلاف ساختاری مصداقهای آن به اشخاص یا نظامهای اندیشهای و عملی گوناگون در طول تاریخ نسبت داده شدهاست. افرادی مانند افلاطون، کالوین، بدن، هابس، روسو و هگل به درجاتی مختلف از طرفداران نظام و آموزه توتالیتر خوانده شدهاند.» (قادری، ۱۳۸۴: ۱۳۹) جنتیله فیلسوف فاشیست در ترکیب total زندگی یا همان مطلق و کل زندگی را از آن استفاده نمود. بنیتو موسولینی رهبر فاشیست ایتالیا در نطقی در سال ۱۹۲۵ در مورد تهدید مخالفان سیاسی خود از این واژه استفاده نمود. و آموزه توتالیتاریسم آموزهی است که در صدر احاطه بر تمام شئون زندگی فرد است.
امپریالیسم imperialism
همچنان که فاشیسم توتالیتاریسم را بر میتابد نوعی مفهوم امپریالیسم را نیز افاده میکند: و در اینجا ناگذیریم که بحثی فشرده پیرامون امپریالیسم نیز داشته باشیم امپریالیسم به زبان فرانسوی از واژه imperialism)) امپراطوری طلبی گرفتهشده و امپراطور طلبی به نظامی گفته میشود که به دلیل مقاصد اقتصادی یا سیاسی میخواهد از مرزهای ملی و قومی خود تجاوز نماید و سرزمینها و ملتها و اقوام دیگر را زیر سلطه خویش قرار دهد. این واژه در ابتدا در سال ۱۸۹۰ میلادی در انگلستان توسط هابسون و چند سال بعد در روسیه توسط لنین بکار رفت و کمکم کاربرد آن فراگیر شد که طی سالیان ۱۸۸۰ تا ۱۹۱۴ بر سیاست بین المللی حاکم گردید که این دور را به نام عصر امپریالیسم نامیده اند. گرچه از این اصطلاح در ادبیات فاشیسم استفاده نشدهاست اما اهدافی را که رهبران فاشیم به ویژه هتلر به منظور تامین احتیاجات و نیازمندیهای ژرمنها مد نظر داشت حضور امپریالیستی در سایر کشورهای جهان بود.
گاه واژه امپریالیسم به عنوان حاکمیت بر موجودیتهای سابقا مستقل سیاسی تعریف میشود و از دید برخی این واژه به معنی یک رابطه وابستگی است، بدون این که لزوما انضمام قهرآمیز سرزمینی را در بر داشته باشد که تحت حاکمیت بیگانه در آمدهاست. مارکسیستهای کلاسیک از امپریالیسم به عنوان مرحلهای از سرمایهداری یاد مینمایند که به بروز تعارض و رقابت سیاسی اقتصادی و نظامی میان کشورهای پیشرفته سرمایهداری در آغاز سده نوزدهم میلادی انجامید. در بسیاری از فرمول بندیها معادل استعمار گرفته شدهاست. (کلایوسمیت، ۱۳۸۴: ص ۶۸)
استعمار اقتصادی همراه با سلطه سیاسی و کنترل اروپا بر اقتدار سیاسی بومی به معنی امپریالیسم بکار رفته است. این واژه اغلب به شکل گسترده با سیاستی که در پی معکوس نمودن روابط قدرت میان دو کشور میباشد همراه گردیدهاست. کوهن پس از یک مقایسه شامل و کامل از تعاریف امپریالیسم چنین نتیجه میگیرد که سه جز لازم برای چنین رابطهای میان کشورها وجود دارد: نابرابری، سلطه و علتهای متنوع، که صرفا اقتصادی نیستند. امپریالیسم به هرگونه رابطه و یا کنترل موثر سیاسی و یا اقتصادی، مستقیم و یا غیر مستقیم یک کشور بر کشوری دیگر اطلاق میشود. (کلایواسمیت، ۱۳۸۴: ص ۶۸) جوهره امپریالیسم بهرهکشی و استعمار ملتها و سرزمینهای دیگر است که هماکنون نیز از راه حفظ وابستگیهای اقتصادی و مالی ادامه یافتهاست که به عنوان امپریالسم نو یاد میگردد. این واژه امروزه به معنای کنترل کشوری از سوی کشور دیگر بکار میرود.
ملتگرایی Nationalism
در باب ملتگرایی به عنوان یک نظریهی جداگانه در جای دیگر به تفصیل بحث خواهد شد به این اساس اینجا فقط از ملتگرایی به عنوان یک عنصر اساسی از ساختار فاشیسم توجه گردیدهاست. بنابرین یک فرد فاشیست باید طوری بیاندیشد که نتواند وجود خود را خارج از ملت تصور کند، بدین ترتیب فرد احساس وفاداری کامل به ملت داشته و یا آرامش خاطر خود را وقف پیشرفت و عظمت ملت میکند. ناسیونالیسم چیزی جز احساس مالکیت، شوکت و مشارکت در یک کلیت عمومی نیست. ملتگرایی در فاشیسم یکی از مولفههای اساسی استفاده از تودهها به سمت گرایش نژادی و حس تعلق به دولت و نژاد را فراهم میسازد. همچنان ملتگرایی در ایتالیای موسولینی نیز پاسخی است برای خواستهای تودههای فقیری که دولت نیاز به بسیج آنها در امر استحکام دولت فاشیستی داشت.
نظام اجتماعی و اقتصادی فاشیسم
فاشیسم به عنوان یک نظام تمامیت خواه توتالیتری نهتنها در مسایل سیاسی سختگیر است بلکه در مسایل فرهنگی و اجتماعی نیز نظارت کامل داشته و در صورت لزوم مداخله میکند. مشاغل سیاسی بر اساس نژادی، شناخت، عضویت حزبی مشخص میشود تا کارائی و لیاقت. ازدواجها تحت کنترل بوده تا پاکی خون حفظ گردد. نقش زنان در تربیت فرزندان و خانه داری است که برای تربیت و ولادت افراد قوی اختصاص داده شود تا افراد لایق و جنگجو به دنیا آورند. حمایت محدود از مالکیت خصوصی توام با نظارت شدید دولت همراه است.
در حالی که فاشیسم به جلب حمایت سرمایهداران میپردازد، لیکن از دموکراسی و سوسیالیسم بیزار است و به حکومت نخبگان معتقد میباشد. دارایی و ثروت در نهایت عمومی به حساب میآید. پس فرد نمیتواند و اجازه ندارد آنرا بیان کند، بلکه با مسئولیت در برابر جامعه و حکومت بهترین وجهی باید از ثروت و سرمایه خود بهره ببرد، دولت نیز از یک چنین سرمایه و دارایی مطلوب نظام حمایت میکند. اقتصاد کشور به وسیله سندیکاهای کارگری تحت نظارت عالیه دولت که در حقیقت در بر گیرنده کارگران و کار فرمایان بود، اداره میشد. (صلاحی، ۱۳۹۰: ۱۲۰) دولت بر اقتصاد نظارت داشت و بدین ترتیب هرگونه اعتصاب کارگری اکیدا ممنوع قرار داده میشود زیرا دولت فاشیستی از قبل به تمام خواستهای کارگران رسیدگی نمودهاست. پس اعتصاب فقط به مملکت و ملت و در نهایت به خود کارگر صدمه میزند.
فاشیسم و زنان
تعلیمات پدرسالاری در سرلوحه فرهنگ فاشیستی قرار دارد، عرصه زنان دنیای داخل خانه و رسیدگی به ترتیب فرزندان میشود. دنیای بزرگتر که در انحصار مردان است و مردان بر دولت و سیاست و جنگ اداره دارند و در مقابل دنیای کوچک که به زنان تعلق دارد فقط رابطههای به شدت محدود شدهاست طوری که دنیای زن دنیای شوهر او، خانواده او، فرزندان او و خانه او است. سهمگیری در سیاست و در رایگیری زنان را از وظایف طبیعی شان باز میدارد. نگرشی که هتلر در مورد زنان داشت چنین است:
من از زنانی که خودشان را داخل سیاست میکند بیزارم نگاه میکنید و زنی را میبینید که براق شده و آمادهاست بیخول بکشد. خلاصه کلام، جوانمردی یعنی زنان را در موقعیتی که شایسه آنها نیست قرار ندهیم. هرچیزی که لازمهاش نبرد باشد منحصرا وظیفه مردان است. زمینههای بسیاری وجود دارد. که در آنها میتوان به زنان انتقاد کردو مثلا گرداندن چرخ خانواده یکی از آنهاست. (مکنزی و ویلفرود، ۱۳۷۵: ۲۸۹)
اظهار نظرهای موسولینی نیز در باب زنان تحقیرآمیز بود زیرا او زنان را وسیلهی سرگرمی و وقتگذارنی میدانست.
منابع و ماخذ
۱) آزاد ارمکی دکتر محمد تقی (۱۳۸۱): نظریههای جامعهشناسی، تهران نشر سروش.
۲) صلاحی دکتر ملک یحیی (۱۳۹۰): اندیشههای سیاسی غرب در قرن بیستم، تهران انتشارات قومس.
۳) قادری دکتر حاتم (۱۳۸۴): اندیشههای سیاسی در قرن بیستم، تهران انتشارات سمت.
۴) کلایوسمیت برایان (۱۳۸۴): فهم سیاست جهان سوم نظریههای توسعه و دگرگونی سیاسی، ترجمه امیر محمد حاجی یوسفی و محمدسعید قاینی نجفی، تهران نشر دفتر مطالعات سیاسی بین المللی وزارت خارجه جمهوری اسلامی ایران.
۵) لیدمان سون اریک (۱۳۷۹): تاریخ عقاید سیاسی از افلاطون تا هابرماس، ترجمه سعید مقدم تهران انتشارات دانش ایران.
۶) مکنزی و دیگران (۱۳۷۵): مقدمهای بر ایدیولوژیهای سیاسی، ترجمه م قاید تهران انتشارات مرکز.
۷) هیوود اندرو (۱۳۸۶): در آمدی بر ایدیولوژیهای سیاسی از لیبرالیسم تا بنیادگرایی دینی، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی، تهران انتشارات دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی.
۸) هیوود اندرو (۱۳۹۱): مفاهیم کلیدی در علم سیاست، مترجمان حسن سعید کلاهی و عباس کاردان، تهران انتشارات علمی و فرهنگثی.













