از عقلانیت روشنگری تا سیاست خشونت: خاستگاه‌های فاشیسم

از عقلانیت روشنگری تا سیاست خشونت: خاستگاه‌های فاشیسم


✍جاوید راحل پژوهشگر اندیشه سیاسی

بخش دوم

داروینیسم اجتماعی Social Darwinism

نظریه‌ی تکاملی یکی از نظریه‌های نسبتا قدیمی و کلاسیک در جامعه‌شناسی است که در حوزه فراتر از اندیشه صرفا تکامل‌گرایی داروین در زیست‌شناسی قرار دارد و دیدگاهی در رابطه با اندیشه‌های جوامع میباشد و بیشتر ملهم از اندیشمندان اولیه جامعه‌شناسی مانند اگوست کنت و هربرت اسپنسر می‌باشد. و بیشتر تشبیه آن بازیست‌شناسی صورت می‌گیرد. داروین که در سال ۱۸۰۹ تولد و در سال ۱۸۸۲ در گذشت، زیست‌شناس و زمین‌شناس انگلیسی است و نظریه او در رابطه با تنازع بقا یکی از ماندگار ترین نظریه‌های علمی در امر تکامل زیست‌شناسی است و چیزی که وی را مشهور ساخت و مورد لعن و تکفیر کلیسا قرار گرفت همین نظریه اصل اولیه تمام موجودات که در این‌جا مجال بحث پیرامون آن نیست. داروین باور داشت که موجودات از اشکال محدودتری انکشاف یافته اند، مثلا زمانی که طوفان نوح صورت گرفت گونه‌های محدودی از چنین رویداد طبیعی در امان ماند که امروزه به هزاران نوع تکامل یافته‌اند و انسان نیز یکی از این نوع حیواناتی است که از شکل حیوانات ساده‌ای تکامل یافته‌است. این تیوری منجر به شکل‌گیری نظریه تکامل اجتماعی یا داروینیسم اجتماعی در جامعه‌شناسی گردید که توسط جامعه‌شناسان نخستین کنت و اسپنسر بیشتر مورد کاربرد قرار گرفت. در گام نخست جامعه‌بشری مانند یک موجود زنده دارای شکل‌های مختلفی از تکامل را سپری نموده‌است که با توجه به نظریه ازدیاد نفوس توسط مالتوس در واقع جنگ‌ها، امراض و رویدادهای طبیعی باعث شده تا موجوداتی که دارای توانایی و ظرفیت تطابق را دارا اند، بتوانند تاب بیاورند و بقیه که ضعیف اند، از صحنه هستی محو می‌شوند. اگر به شکل طبیعی هیچ رویداد وکشمکش یا حادثه‌ای اتفاق نیفافتد هر ۲۵ سال تمام موجودات زنده به شمول حیوانات و نباتات دو برابر رشد می‌یابند.
جامعه مداوما رشد میکند و در آن حال که رشد می‌کند، اجزایش نا متشابه میشوند و ساختار آن نیز پیچیده‌تر می‌شود. اجزای نامتشابه همزمان با یک‌دیگر فعالیت‌هایی از انواع نامتشابه را بر عهده می¬گیرند و این فعالیت‌ها فقط به طور ساده متفاوت نیستند، بلکه تفاوت‌های شان بیشتر ولی پیوسته‌تر می‌شود. کمک متقابلی که بدین ترتیب به یکدیگر می‌کنند، موجبات وابستگی تقابل اجزا را فراهم می‎آورد (آزاد ارمکی، ۱۳۸۱: ۱۷) موضوعی که اسپنسر در کتاب اصول جامعه‌شناسی در رابطه با نحوه رشد جامعه آورده‌است. آبراهام مطرح می‌کند: «یک جنبش فکری که از نظریه تحول داروین مایه می‌گرفت و نویسندگانی چون اسپنسر الهام دهندگان آن بودند، توسعه پیدا کرد و نقش قابل ملاحظه‌ای در نیمه دوم قرن نوزدهم ایفا کرد. بکار بردن تشابهات زیست‌شناسانه و فریبندگی فکر تحول به عنوان روندی که از صورت نازل‌تر زندگی به شکل عالی‌تر آن جریان دارد، به صورت تیوری جدید در باره جامعه در آمد که (عده‌ای از) نویسندگان آن را به چشم نظریه‌ای سراسر عقلی و عملی که مو به درزش نمی رفت، نگاه می‌کردند.
داروینیسم اجتماعی که تیوری مورد اشاره با این اسم نامیده شد، اساسا کوششی بود تا به شیوه‌ی داروین مآبانه لجام گسیختگی‌های فردگرایانه و نظام رقابتی و طبقاتی جامعه را توجیه کند.» (آزاد ارمکی، ۱۳۸۱: ۱۷) جامعه‌شناسان تکامل‌گرا بیشتر در صدد یافتن پاسخ در رابطه با مساله که در تشابه بین جوامع متنوع مختلف و نیز عمدتا سوالی که در تخالف وجوه بین جوامع و اینکه چرا چنین مخالفت‌های موجودات را نیز به بررسی می‌گیرند و می پردازند. داروینیسم اجتماعی با استفاده از تز داروین در علوم سیاسی و جامعه‌شناسی متمرکز به مطالعه یک نوع حیوانی به نام انسان شده‌است. فاشیست‌ها و ناسیونال سوسیالیست‌ها از داروینیسم اجتمعای و کاربرد آن در مورد ملت و نژاد، استفاده نموده‌اند. چنانچه دکتر صلاحی در کتاب خویش چنین می‌نگارد:
فاشیست‌ها عقیده دارند که جوهره اصلی و اساسی قدرت که حیات را به حرکت در آورده و آنرا ارزشمند می‌کند، منبعث از جوهری است که در تکامل انواع وجود داشته و این جوهر در این حرکت مداوم در عالی‌ترین نوع خود یعنی انسان باقی می‌ماند. ولی انسان‌ها از شرایط مساعدتری برخوردارند به کسب قدرت بیشتری نایل آمده و روند تکامل این جوهره را به اوج می‌رسانند. نتیجه‌ای که فاشیسم و نازیسم از آن گرفتند؛ این بود که موسولینی معتقد بود که نژاد خالص آریایی، برترین نژاد در طول تاریخ بوده و اکنون به مرحله‌ای رسیده است که الزاما باید رهبری جهان و دیگر ملل را به دست گرفته و رسالت تاریخی و الهی خود را به انجام رساند. (صلاحی، ۱۳۹۰: ۱۰۶ و ۱۰۷)
خلاصه این که نظریه تکامل‌گرایی جامعه‌شناسانی چون اسپنسر که با استفاده از نظریه داروین در امر بقای اصلح زمینه‌های مطالعات رویکرد جدیدی را باز نموده بودند مورد سوءاستفاده فاشیست‌ها قرار گرفته و با توجه به جهان رقابت بین فراد را تا آنجا پرورش دادند که به امر جنگ به عنوان یک پدیده مطلوب رسیده و سرکوب مخالفان نظام، نسل‌کشی و اصلاح نژاد را بخش مشروعی از نظریه تکامل و یا همان بقای اصلح عنوان نمودند. به باور فاشیستان سرکوب و استثمار سایر ملل به سود هردو طرف می‌باشد چون در فرهنگ فاشیسم و نازیسم جای برای نژادهای پست و افراد ناقص‌الاعضا وجود ندارد. پس بهتر است تا نابود شوند یا در اردوگاه‌های کار اجباری برای نژاد آریایی کار کنند. ملیون‌ها انسانی که در کوره‎های آدم‌سوزی و اردوگاه‌های کار اجباری آشویتس و اتریش زنده زنده قربانی شدند، در نتیجه همین سوء برداشت از نظریه داروینیسم اجتماعی اقتباس گردیده‌است. نظریه داروینیسم اجتماعی با ملی گرایی امپریالیسم یکجا شده و در نتیجه این ملی گرایی اختلاط خون و آهن اطلاق می‌گردد و در چنین وضعی با استفاده از نظریه داروینیسم اجتماعی حق با قوی‌تر است. طوری که مرام سیاست قدرت را فریدریش فون برنهاردی ژنرال المان به روشنی بیان کرده است: «قدرت به فاتح حق اشغال می‌دهد. این حقی است خود به خود برتر و در منازعه بر سر این که چه چیزی حق است، جنگ حکم خواهد بود. جنگ تصمیمی می‌گیرد که از نظر زیست‌شناسی عادلانه است، زیرا تصمیم آن مبتنی بر برخورد طبیعت چیزهاست.» (مکنزی و ویلفرود، ۱۳۷۵: ۲۷۱) ارزش انسان‌ها متفاوت است و ارزش هرکسی بر پایه ویژگی‌های بیولوژیکی ملی آن تعیین می‌شود. بیشترین ارزش، از آن کسی است که توانایی دست زدن به هر عملی را در خدمت مردم و رهبر خود داشته باشد.

نژادپرستی Racism

بسیار از محققان انسانشناسی و جامعه شناسی به این نتیجه رسیده‌اند که یکی از تضادها و نا همگونی‌های سیاسی اجتماعی از اختلاف نژادها و رنگ‌ها ناشی می‌شود. ناسیونال سوسیالیست‌ها نژاد انسان‌‌ها را به سه گروه عمده تقسیم می‌کنند: نخست نژاد تولیدکننده و تمدن که آریایی‌ست، دوم نژاد مصرف کننده، فرهنگ و تمدن نژادهای سفید اروپایی غیر اسلاو را در بر می‌گیرد و سوم نژاد مخرب و نابود کننده فرهنگ و تمدن که رنگین‌پوست‌ها و یهودیان را شامل می‌شود. از آنجاییکه رشد احساسات ملی‌گرایی و نژادگرایی در واقع واکنشی بود در برابر نارسایی‌های لیبرال و رشد روز افزون سوسیالیسم، تا نیمه‌های قرن نزدهم مفهوم برتری نژادی در تفکر اروپاییان محکم جا افتاد از این رو این تنها آلمان و ایتالیا نبودند که به چنین اندیشه‌های روی آورده بودند.
چنانچه نظریه نژادی را می‌توان در نوشته‌های کنت آرتور گوبینوی فرانسوی نیز یافت. گوبینو دست به طبقه بندی نژادهای سفید، سیاه، یهودی و غیره زد؛ حتی در نژاد سفید درجات متفاوتی از خلوص و اصالت را مطرح نمود. ناسیونالیسم ایتالیایی در پرتو ملیت ایتالیا که بر می‌گردد به عظمت روم باستان سیر دارد و در این نوع نگاه بیشتر به تقدس‌گرایی دولت و همچنان پیروی بی‌قید و شرط رهبر و پیشوا نهفته‌است. ولی در آلمان، نه برگشت به تاریخ ژرمن و نه هم تقدس دولت نهفته‌است، بلکه به نژاد آریایی تاکید شده که دارد اصالت خود را از دست می‌دهد و مسبب این اختلاط نژادی را نیز یهودیان می‌دانست. ناسیونال‌سوسیالیسم طوری که گفته شد، فورمول به شدت سنگینی دارد که جهان را به سه نژاد عمده تقسیم می‌کند: نژاد آریایی که وظیفه آن خلاقیت و آفرینندگی تمدن است، نژاد سفید غیر آریایی که در درجه دوم قرار دارد و نژاد سامی یهودی که فقط مانند انگل‌های از داشته‌های دیگران استفاده نموده و مصرف کننده تمدن‌های اند که مال دیگران است. این چنین ایده در باره سایر نژاد‌های سیاه و غیره نیز صدق می‌کند که بانی چنین نظریه‌های افرادی چون گوبینو، هتلر و موسولینی هستند. ناسیونالیسم فاشیستی از نوع ناسیونال امپریالیسم است.
رواج یافتن واژه فولک (Volk) یعنی برتری نژادی در آلمان که از نظر لغوی کلمه را مردم ترجمه می کنند یعنی «نظامی از ارزش‌های مطلق، غایتی تغییر ناپذیر و ماورا طبیعی از هستی، به گفته جرج ماس همان گونه که هرفردی روح دارد، فولک روحی است که همانند روح تک تک انسان‌ها به خلق خصیصه تغییر ناپذیر می‌دهد.» (مکنزی و ویلفرود، ۱۳۷۵: ۲۶۶) از نخستین مبلغان تعبیر انتزاعی از فولک یوهان گوتلپ فیخته آلمانی بود، او که معاصر یوهان هردر ملیت‌گرای معروف آلمانی است؛ آلمان را کلیتی طبیعی تصویر می‌کرد که از طریق نسب، زبان و فرهنگ متحد شده‌است. «در آلمان فریدریش یان (۱۷۷۸ – ۱۸۵۲) فکر اجتماع اندام‌واره طبیعی را پیشتر برد و به ستایش برتری سنت سیاسی ضد لیبرالی و سلطه‌جویانه آلمان پرداخت. یان در کتاب ملت آلمان مبنای ملت را خلوص نژادی تعریف کرد و به دفاع از بی‌همتایی و برتری همه آلمانی‌ها پرداخت.» (مکنزی و ویلفرود، ۱۳۷۵: ۲۶۸)با استفاده از چنین متفکرانی بود که نظریه‌پردازان که در حقیقت همان سیاست‌گران دولتی در نظام‌های فاشیستی بودند که استفاده نموده و به خورد مردم می‌دادند. نژادپرستی فاشیسم بر این اساس استوار است که نژادهای برتر و قوی تکامل یافته و نژادهای پست را از صحنه دور می‌سازد. زندگی سراسر مبارزه برای بقا است، لذا نژادهای اصلح امکان ادامه حیات دارند و این قانون طبیعت است که داروینیسم اجتماعی در اختیار فاشیسم گذاشته‌است.

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://khorasantimes.com/?p=25519

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.