✍جاوید راحل پژوهشگر اندیشه سیاسی
بخش نخست
فاشیسم به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی
گرچند نمیتوان فاشیسم را به عنوان یک مکتب کامل فلسفی سیاسی قلمداد کرد، زیرا هیچ فلسفه مشخصی مانند سایر مکاتب سیاسی ادعای چنین نظریهای نداشتهاست؛ چون سایر مکاتب سیاسی در قرن بیستم به نحوی از انحا از فلاسفه عهد باستان تا اکنوند به سیر تکامل خود ادامه دادهاند اما فاشیسم بر خلاف سایر مکاتب سیاسی یکباره از درون تضادهای جامعه اواخر قرن نزدهم به ویژه عدم کارائی لیبرالیسم و رشد سرسام آور کمونیسم به منظور رهایی از ضعفهای لیبرالیسم و خطرات کمونیسم در آلمان و ایتالیا سر بر آورد. که بیشترین طرفدار این مکتب سیاسی تودههای فقیر و طبقات محروم جامعه بودند که انگیزهی جدی در مخالفت با وضعیت نا بهنجار اقتصادی و سیاسی آنها را به تنگ آورده بود. بنابراین، این ایدئولوژی بیشتر یک واکنش عملگرا بوده که حول حزب، پیشوا، ملت، دولت و نژاد میچرخد. در اواخر قرن نزدهم فضای اروپا را التهاب جو طغیانگری احتوا نموده بود در حین فضای که بر میگردد به اوایل قرن بیستم یعنی نیمه اول قرن بیستم، فاشیسم در قاموس یک حرکت ضد لیبرالیسم و سوسیالیسم رژیمهای موسولینی و هیتلر، از بحرانهای اقتصادی و سیاسی سر بر آورد و به ویژه، بین دو جنگ جهانی عرض اندام کرد.
تولد لیبرالیسم توام با خوشبینی عصر روشنگری همراه بود، متفکران عصر روشنگری خواستار نظام سیاسی جدیدی بودند که افراد را از قید فیودالیسم آزاد سازد. اما رشد و شگوفایی لیبرالیسم در اروپا یک دست نبود و در برابر آن، مخالفتهای نیز در حال شکل گیری بود که دست بالای نقاط فشار لیبرالیسم چون فرد گرایی خردگرایانه مکتب لیبرالیسم و باورمندی بر تنوع چندگانگی قدرت سیاسی و مدارا منجر به ناامنی، بیثباتی و ابتذال و پیش پا افتادگی همهچیز و همهکس میشود. با چالش مواجه شدن خردگرایی و مقابله با آن، بحث غریزه وراثت و نژاد همگانی شدند و با داروینیسم اجتماعی مبتنی بر انتخاب اصلح که منجر به برداشت این که فرد، موجودی فاقد قوه تامل و نیروی اخلاقی است تصور گردید.
ریشه فاشیسم از کلمه لاتینی است fasces و «نام فاشیسم توسط (بنیتو) موسولینی از کلمه فاشیو که سمبل لژیونرهای رومی که دسته ترکه چوب که تبری را در خود محکم داشت و هنگام جنگ همراه پادشاه حمل میشد، انتخاب شده بود. نطفه این فکر در سال ۱۹۱۷ همراه با روند تکامل و پیروزی کمونیسم در روسیه در ذهن موسولینی شکل گرفت و نهایتاً در سال ۱۹۲۲ توسط او ببار نشست.» (صلاحی، ۱۳۹۰: ۹۵) جنبشهای فاشیستی قبل از همه دو جریان مدرنیسم را دشمن اصلی خود تلقی میکنند نخست مارکسیسم با تمام شاخههای آن و دوم سرمایه جهانی را چون هردو را ابزاری در دست یهودیان میدانستند. چنانچه یاد آوری گردید دسته ترکه در روم باستان سمبل نگهبانی نظم و قانون بود اما بنیتو موسولینی برای نخستین بار خود را حامی فاشیسم معرفی نمود که در واقع فاشیسم را یک نوع برگشت به اقتدار امپراطوری روم تصور میکرد. نوع دیگر فاشیسم ناسیونال سوسیالیسم یا نازیسم است که توسط آدلف هیتلر در آلمان اساس گذاری گردید. فاشیسم مخالف خردباوری (عقلانیت)، پیشرفت، آزادی و برابری است و معادل قدرت، جنگ و رهبری که مفهوم ضد شخصیتی است بکار برده شدهاست. در مفهوم فاشیستی آزادی معادل اطاعت و دموکراسی در برابر دیکتاتوری و پیشرفت منزله کشمکش و جنگ دائمی آمیختهاست.
فاشیسم نشانگر طغیان در برابر مدرنیته است بویژه علیه افکار و ارزشهای عصر روشنگری «فاشیسم اساساً واکنشی یا طغیانی علیه عقاید و ارزشهایی بود که از انقلاب فرانسه به بعد بر سیاست مسلط شده بود. لذا فاشیسم دارای خصلت فلسفه ستیزی است، خرد ستیز، لیبرال ستیز، محافظه کار ستیز، کاپیتالیسم ستیز، بورژواستیز، کمونیسم ستیز و نظایر آن. با این حال فاشیسم فقط نفی اعتقادات و اصول مرسوم نیست بلکه تا اندازهای نشانگر لبه تاریکتر تفکر سیاسی غرب است یعنی ارزشهای محوری و پایداری که رها شده و بلکه دگرگون یا وارونه شده اند.» (هیوود، ۱۳۸۶: ۳۷۰) بنابراین میتوان گفت که به لحاظ تحلیل، فاشیسم یک ایدئولوژی دشوار است، نخستین دشواری آن این است که ویژگیهای منفی آن آشکار تر از ویژگیهای مثبت آن است. دشواری دوم این است که نمیتوان فاشیسم را به مثابه یک ایدئولوژی طبقه بندی کرد، زیرا فاشیسم فاقد یک شالوده منسجم و عقلانی است. یعنی فاشیسم قبل از هر چیزی یک جنبش است که رهبران و نظریه پردازان آن هیتلر و موسولینی بودند تا فلاسفهای بزرگ و در نهایت، دشواری سوم فاشیسم یک پدیده سیاسی پیچیده بوده است و به سختی میتوان اصول بنیادی آن را شناسایی کرد.
ظهور احزاب سیاسی دست راست تندرو نیوفاشیسم در پس از جنگ که غبارهای جنگ برچیده شد و به ویژه در اواخر قرن بیست و اوایل قرن بیست و یکم با وجود تفاوتهای که با فاشیسم کلاسیک (احزاب فاشیستی آلمان، ایتالیا، هسپانیا و غیره) دارند نشانگر ادامه طغیان در بی هویتی پروژه مدرنیته ناتمام است و عمدهترین ویژگی فاشیسم و نیوفاشیسم که در کشورهای مانند انگلستان، روسیه پس از فروپاشی اتحاد شوروی، آلمان جدید، کشورهای اروپای شرقی جوانه زده، نشانگر جدی بودن فاشیسم در عملگرائی سیاسیون است. ساختار احزاب فاشیستی طوری است که در واقع خصلت یک رنگ دارد. فاشیسم واجد خصلت تقسیم کردن مردم و یا ملتها به دو دستهای آشتیناپذیر دوگانگی آگنده از یک رشته ارزش گذاری است طوری که دیگران در سطحی پستتر از ما تشریف دارند و ما برتر از دیگرانیم. تقسیم نژادی به آریائی و غیر آریائی، یهودی و ژرمن، سیاه و سفید، مهاجر و باشنده قبلی، اینها از ویژهگیهای عمده است که فاشیسم در چهرههای مختلفی از خودش به نمایش میگذارد. «مفهوم برتری چه مانند ایتالیای موسولینی، با واژگانی مربوط کشور و دولت بیان شود و چه مانند آلمان هیتلری، در بیان نژادی باشد مشخصه تفکر فاشیستی است.» (مکنزی و ویلفورد، ۱۳۷۵: ۲۵۹)
از خصوصیات فاشسیم که ساختار آن نیز مشخص میشود میتوان چنین خاطر نشان ساخت که عدم احترام به سایر ملل، برتری جویی ملی و نژادی، عدم تحمل رقبای ایدولوژیک، بیمدارا بودن، استقبال از خشونت، نگاه تحقیرآمیز بر سایر ملل و افراد، به بردگی کشیدن دیگران، استدلال قدرت به جای قدرت استدلال و سایر موارد. فاشیستها همچون سوسیالیستها و مارکسیستها موجودیت طبقات را در جامعه پی برده بودند. بطور مثال «مادامی که کلیه آلمانیها از یک زندگی مطمئن برخوردار نیستند. جامعه آلمانی طبقات خود را حفظ خواهد کرد. یعنی گروههای اجتماعی متفاوت به جای همکاری به مبارزه با یکدیگر مشغول خواهند شد.» لیدمان، ۱۳۷۹: ۲۸۷) نازیسم به جای طبقه جامعه را به اصناف تقسیم میکند زیرا اعضای یک صنف خود را تابع مجموعه میدانند در حالی که اعضای یک طبقه با اعضای همان طبقه در سایر کشورها دارای حس همبستگی میباشند.
ساختار فاشیسم
ساختار فاشیسم را میتوان به دولتی کردن و دولتمحوری، نژاد گرایی یعنی اعتقاد به برتری نژادی خاص و تخاصم بین نژادهای مختلف، نژاد پرستی یعنی تواناییهای انسان را نژاد تعیین می کند، امپریالیسم، نخبه گرایی و سوسیالیسم ملی که ترکیبی از سوسیالیسم و ناسیونالیسم است خردستیزی، داروینیسم اجتماعی، توتالیتاری، و ملت خواهی. توجه خواهم داشت تا در پرتو این ساختار محتوای این ایدئولوژی را بیشتر بشناسیم. اینک با توجه به چند محور اساسی که چارچوب این مکتب را میسازد خواهیم پرداخت:
خرد ستیزی In rationalism
خرد و عقلانیت جز لاینفک تعریف انسان به عنوان موجودی اجتماعی سیاسی است. طوری که ارسطو انسان را موجودی خردگرا معرفی میکند. همچنان در قرون وسطی نیز از انسان خردمند مطرح گردیدهاست. گرچه ایشان انسان را موجودی ذیشعور میدانستند، اما رستگاری آنرا در آموزههای دینی و کلیسا سراغ میگرفتند. یعنی نخست ایمان به خدا و مسیح و سپس عقل جایگاه دون تری را احتوا میکرد که در صورت تقابل ایمان و عقل این ایمان بود که حرف آخر را مطرح میکرد و چه بسا سرهای که از این ناحیه که بر سازه عقل ایمان داشتند بر باد رفت. در اواخر قرون وسطی باز گشت به عقل گرایی، مدار همه چیز شد و ملاک رد یا تایید هرچیزی را خردگرایی قرار دادند. یعنی عقل به جای ایمان محکم نشست و سکان تاریخ بشریت را به دست داده مسیر این کشتی را تغییر داد. فلاسفهی عصر جدید تمام تابوهای ایمان را به تمسخر گرفته و با گذشت زمان خرد گرایی به اوج قدرت رسید و بساط ایمان و مفاهیم میتافزیکی برچیده شد.
ظهور اندیشههای جدید در قالب مکاتب فلسفی مانند لیبرالیسم و سوسیالیسم پروژه مدرنیته را به شدت سامان داد. این امر منتج به تغییرات بنیادی گردید. انسان خردمند سرشار و سرمست از دستآوردهای علمی و فکری که به برکت عقل بدون ایمان به دست آورده بود کم کم داشت همه ساحات زندگی را در مینوردید به این ترتیب دموکراسی، لیبرالیسم اقتصادی، بازار آزاد، رشد سرمایه داری باعث ظهور طبقات اجتماعی جدید مانند کارگران و سرمایه داران به جای طبقات قدیم کشاورزی و فیودالی گردید و این امر به شدت منجر به بروز شکافهای جدید اجتماعی گردید، همچنان با قدرت مند شدن جامعه مدنی نقش و کارآمدی دولت¬های ملی را به چالشهای جدی مواجه ساخت ولی داستان مدرنیته با این زیبای نبود بلکه، با رشد جامعه مدنی، رشد اقتصاد ناشی از لیبرالیسم کلاسیک باعث رشد جامعهای تودهای نیز گردید و با تکامل و رشد سریع جامعهای تودهای بهره کشیها و شکل جدیدی از نابرابری افزایش یافت و این امر نیز باعث گردید تا نظریهای سوسیالیسم به شکل مارکسیستی آن توسط کارل مارکس آلمانی به ظهور برسد و همزمان با این مکتب انارشیسم نیز به شدت رشد مییافت. لذا دولتهای ملی سرمایه داری اروپا از سه محور زیر فشار افکار لیبرالیسم افراطی، سوسیالیسم مارکسیتی و انارشیسم قرار گرفت به این ترتیب در درون مدرنیتهی نا پخته احزاب ناسیونالیستی ظهور کردند که حول دولتهای ملی فربه تر گردیدند. این نا بسامانیها پس از جنگ جهانی اول به شدت سنگین تر گردید و خردگرائی عصر روشنگری به شبه تاریکی شباهت داشت که گویا این همه مشکلات ناشی از خردگرایی عصر روشنگری باشد لذا تابوهای جدید به شکل خردستیز نیرومندی توسط جنبش فاشیسم با سلاح تودههای ناراضی عرض اندام کرد و این نوع خردستیزی برای تودهها به شدت تجویز گردید.
فاشیسم و ناسیونال سیوسیالیسم بر اساس تعلیمات هگل بر این فرض استوارند که افراد انسانی جزئی از یک کل یعنی ملتی خاص هستند. البته هر فردی جزئی از یک ملت خاص یا جامعه مدنی خود میباشد، ولی مقصود فاشیسم از جزئی از کل بودن انسانها به مراتب عمیق تر از آن است که هر فرد را عضوی از جامعه مدنی یا کشوری معلوم بدانیم. (صلاحی، ۱۳۹۰: ۱۰۳) در جامعهای ایتالیا و آلمان چنین احساساتی پس از جنگ جهانی اول به شدت رشد یافت و شرایطی ایجاد گردید که به احساسات غیر عقلانی استوار بود، احزاب فاشیستی در آلمان، ایتالیا و هسپانیا از نا امیدترین اقشار جامعه استفاده نمودند و با تکیه بر احساسات ملی و نژادی به بسیج تودهها حول محور خاصی توجه گردید. در فاشیسم تاکید مفرط به عمل و حرکت به جای فکر و اندیشه شده است روی همین ملحوظ هم است که هیچ متفکر و فیلسوفی را نمیتوان سراغ داشت که موضوع مورد بحث خود فاشیسم را قرار داده باشد. جالب است که اندیشمندانی که تفکرات شان به نحوی سوء برداشت شده و آنها را مدعیان فاشیسم قلمداد مینمایند نیز کم نیستند مثلا افلاطون، هگل، مارکس، شوپنهاور، نیچه، هایدگر و غیره که هیچکدام اینها مدعیان نظریه فاشیسم نیستند.













