مانی فرهمند
بخش دوم
مقاله مژده پیرامون سیاف و ابهام در کشته شدن وی
وحید مژده مقاله ای نوشت تحت عنوان «سیاف از کدام درد می نالد؟» منتشر شده در یکشنبه، ۳ حوت ۱۳۹۳ که در ادامه این مطلب به صورت مفصل درج شده است:
سخنان اخیر استاد سیاف در رابطه به حضور جاسوسان در کابل و ادعای وی مبنی بر اینکه اعلامیههای ملامحمد عمر در وزیراکبرخان نوشته می شود، توجه بسیاری را برانگیخت.
وی قبلا هم به وجود کسانی در کابل اشاره کرده بود که از خاک جبار » منطقه ای در حومهء کابل.» انتحاریها را با موترهای سیاه به شهر کابل انتقال میدهند.
او مینویسد: «من نمیخواستم بر سخنان استاد تبصره ای داشته باشم.
چندسال قبل وقتی استاد در یک مصاحبه گفت که حضور امریکا در خراسانافغانستان مشروع است زیرا این حضور به خواست شورای امنیت سازمان ملل صورت گرفته است، من در مورد این سخن وی به سخنانش در زمان جهاد اشاره نمودم که میفرمود سازمان ملل وسیلهء دست امریکا و اسرائیل است و با همین استدلال ماموریت بنین سیوان را یک توطئه از جانب دشمنان اسلام میخواند.
استاد دو تن از دوستان را نزد من فرستاد و از من خواست که دیگر در مورد وی سخنان منفی ننویسم و حربه بدست «کمونیستها» ندهم زیرا کمونیستها از آن سوء استفاده میکنند.»
از آن ببعد من نخواستم مزاحم استاد نشوم وحتی زمانیکه یکی از دوستان که بیوگرافی و کارنامههای رهبران جهاد را در کتابی تحت عنوان «تذکره الاشقیا» گرد آورده بود به من سپرد تا در آن خاطرات خود را نیز علاوه نموده و در مورد اصلاح مطالب آن نظر بدهم.
من در آن کتاب به مطالبی که نویسنده از دوران زندان دهمزنگ از زبان شهید محمد کاظم شارقی و شهید مولوی عبدالغفور پروانی در مورد استاد سیاف نوشته بود اعتراض کردم و گفتم که باید این مطالب را از آن کتاب حذف نماید که مغایر عفت کلام است.
روایت ضعیفی از قول مرحوم مولوی تره خیل را که جد استاد را تازه مسلمانی از اهل هنود بنام «چندل بائی» خوانده بود نیز زاید از بحث دانستم و مشورت به حذف آن دادم. در این کتاب منتشر ناشده، شرح حال و کارنامهء استاد سیاف به شیوهء نگارش کتاب «تذکره الاولیا» از شیخ فرید الدین عطار با این جملات آغاز میشد:
آن شقاوت پیشهء دوران، آن گرگ درنده در جامهء چوپان… آن زمین خور بی انصاف، عبدرب الرسول والسیاف. مظالم او بسیار است و مکاید او بی شمار که همه در این مختصر نگنجد.
پس به اندکی اکتفا میکنیم که عاقلان را اشارتی کافیست و البته آنچه در آن اندکی گنجیده نیز برای شناخت استاد کفایت میکند. از آن جمله:
سیاف چگونه رهبر شد؟ همکاری سیاف در انتقال خانواده حفیظ الله امین به غرب.
نقش سیاف در به میان آمدن القاعده. کمکهای سیاف به گروه طالبان برضد حکمتیار و مزاری. دعوت از اسامه برای بازگشت به خراسانافغانستان درسال ۱۹۹۶ و نقش سیاف در ترور احمدشاه مسعود. که اگر فرصتی بود در آینده به هرکدام از این موضوعات پرداخته خواهد شد.
اما سخنان استاد با ادعای واهی نوشته شدن اعلامیههای ملامحمد عمر در وزیر اکبرخان موجب شد تا عدهای با استناد به سخنان گهربار ایشان، مرا مورد عنایت فحش و دشنام قرار دهند.
برای من هم قابل تحمل نبود که حتی زنان بدکاره نیز به دفاع از سخنان استاد برخیزند و اتهام ناروا بر من ببندند و من خاموش باقی بمانم.
اما حقیقت چیست و چرا سیاف بصورت مبهم از بقول خودش حضور جاسوسان سخن می گوید اما از آنان نام نمی برد؟ این شخص که هم انتحاریها را از خاک جبار به کابل انتقال میدهد و هم اعلامیههای ملاعمر را در وزیراکبرخان می نویسد کیست؟ سوال دیگر اینست که آیا واقعا استاد از درد وطن این سخنان را برزبان می آورد یا درد در جای دیگری است؟
مجاهدین سابق بخوبی میدانند که شخصی که استاد به وی اشاره دارد، کسی جز انجنیر احمدشاه احمدزی نیست. انجنیر احمدشاه روزگاری از دوستان نزدیک استاد سیاف بود بحدی که استاد بعد از اینکه تنظیم اتحاد اسلامی برای آزادی خراسانافغانستان را بوجود آورد، وی را بحیث معاون خود برگزید.
انجنیر احمدشاه در حکومت استادربانی به نمایندگی از تنظیم استاد سیاف حتی در مقام صدراعظم نیز ایفای وظیفه نمود.
اما مشکل استاد با این شخص چگونه بمیان آمد و روابط چرا تیره شد؟ برای روشن شدن حقایق به دورانی برمی گردیم که دولت داکتر نجیب الله سرنگون شد و حکومت مجاهدین در کابل بمیان آمد.
در آن زمان در پیشاور تعداد زیادی از مجاهدین عرب با خانوادههای شان زندگی میکردند که به اشارهء امریکا، تحت فشار پاکستان قرار داشتند. کشورهای متبوع این افراد نیز حاضر به پذیرفتن آنان نبودند زیرا نمیخواستند تا تجربهء جهاد خراسانافغانستان به کشورهای نفت خیز عرب منتقل گردد.
نمایندههائی از مجاهدین عرب نزد استاد سیاف رفتند و گفتند که به دلیل سهمگیری در جهاد خراسانافغانستان، جز در این کشور، در هیچ جای دیگر دنیا پناهگاهی برای ما وجود ندارد بنابراین میخواهیم در خراسانافغانستان که بخاطرش در کنار شما قربانی دادیم، زندگی کنیم.
سیاف به آنان وعده داد که از استاد ربانی خواهد خواست تا به آنها تابعیت خراسانافغانستان بدهد و این کار نیز صورت گرفت.
استاد ربانی به انجنیر احمدشاه که وزیر داخله بود دستور داد تا به تعداد زیادی از این افراد تذکرهء تابعیت خراسانافغانستان بدهد.
تعدادی از این افراد تقاضا داشتند تا در کابل خانه بخرند. استاد سیاف به آنها گفت که پولهای خود را از طریق انجنیر بشیر به انجنیر احمدشاه بفرستند.
این عربها ملکیتهای خود را در کشورهای خودشان فروختند و پول آنرا به پیشاور انتقال دادند. انجنیر احمدشاه در آن زمان تعدادی خانه در کابل برای این افراد خریداری کرد و در نتیجه شایع شد که انجنیر احمدشاه در کابل دهها خانه برای خود خریداری کرده است.
با بقدرت رسیدن گروه طالبان در کابل، انجنیر احمدشاه به خارج از کشور و استاد سیاف به شمال خراسانافغانستان رفتند تا اینکه سرانجام دولت گروه طالبان سرنگون شد و هردو به کابل برگشتند.
بعد از مدتی استاد سیاف از انجنیر احمدشاه خواست تا تمام این خانهها را که با پول عربها خریداری شده و قبالههایش بنام انجنیر احمدشاه بود به وی تحویل دهد. انجنیر احمدشاه به وی گفت که این خانهها ملکیت شخصی مجاهدین عرب است که در کنار ما جهاد کردند اما استاد گفت که مالکان این خانهها همه تروریست اند و اگر به خراسانافغانستان بیایند، باید دستگیر شده و به امریکا سپرده شوند.
انجنیر احمدشاه حاضر شد تا این ملکیتها را با سیاف نصف نماید اما جناب استاد استدلال میکرد که من تو را به عربها معرفی کرده بودم و آنها با اطمینان من به تو پول دادند بنابراین تمام این خانهها متعلق به من است.
این کشمکش چند سال بطول انجامید تا اینکه یک جرگه از هر دو جانب صلاحیت گرفت و فیصله نمود که استاد از میان این خانهها سهم خود را بشکل دلخواه انتخاب نماید.
استاد خانههائی را که در موقعیتهای خوب شهر کابل قرار داشتند برای خود انتخاب کرد اما باز هم از این فیصله راضی نیست زیرا فکر میکند که بعضی ملکیتهای دیگر از جمله خانهء شخصی انجنیر احمدشاه در وزیراکبرخان هم با پول اسامه بن لادن بعد از بازگشت وی از سودان خریداری شده و باید به جناب استاد داده شود. به همین دلیل اکنون استاد از راههای مختلف انجنیر احمدشاه را زیر فشار قرار میدهد تا این خانه را هم بدست آورد.
اشارهء وی به نوشته شدن اعلامیهها در وزیراکبرخان اشاره به همین خانه دارد!
کسانی که از اصل جریان مطلع نیستند، سخنان تند جناب استاد را ناشی از جاسوس ستیزی وی می دانند اما کسی که خود داروندار امروز خود را مدیون خدمت به شبکههای استخباراتی سعودی، پاکستان و سازمان سیا است و دوستی نزدیک وی با شهزاده ترکی الفیصل و شهزاده سلطان بن عبدالعزیز در دوران جهاد بر هیچ مجاهدی پوشیده نبود که همین ارتباطات روزگاری او را به مقام ریاست اتحاد اسلامی مجاهدین خراسانافغانستان رسانید، چنین شخصی امروز دیگران را به جاسوس بودن متهم می سازد!
جالب است که او از دولت میخواهد تا گروه طالبان را «خوب بکشند» اما موسی خان اکبرزاده والی سیاف در غزنی سخنگوی داعش را بعنوان سکرتر خود استخدام می نماید و استاد در این مورد چیزی نمی گوید!
این مقاله را با این نصیحت از گلستان شیخ اجل سعدی به پایان میبرم که موافق حال استاد است: هندوئی نفت اندازی همی آموخت. حکیمی گفت: ترا که خانه نئین است، بازی نه این است! تا ندانی که سخن عین صوابست مگوی وآنچه دانی که نه نیکوش جوابست مگوی یار زنده صحبت باقی! منبع: ویبسایت ژمن.
نتیجهگیری
وحید مژده نمونهای کلاسیک یک کارشناس مستقل در بستر سیاست چندقطبی خراسانافغانستان بود؛ کسی که هم با مجاهدین آشنا بود، هم گروه طالبان، هم نظام جدید، و هم دستگاههای خارجی. همین انعطاف و آشنایی گسترده، او را برای بسیاری «منبع ارزشمند» و برای بسیاری دیگر «تهدید بالقوه» میساخت.
مژده نه پنجشیری سیاسی، نه گروه طالبانی تشکیلاتی، و نه تکنوکرات دولتی بود. او یک تحلیلگر جهادی-سیاسی بود که تلاش داشت روایت سوم را ارائه کند؛ روایتی که در آن:
• جنگ خراسانافغانستان حاصل رقابت قدرتهای منطقهای و جهانی بود؛
• گروه طالبان پدیدهای پیچیدهتر از تصویر رسانههای غربی بودند؛
• دولت خراسانافغانستان اسیر فساد ساختاری و وابستگی امنیتی بود؛
• آمریکا به دنبال صلح واقعی نبود، بلکه به دنبال مدیریت بحران بود.
ترورش نشان داد که در سیاست خراسانافغانستان، «بیطرفی» یا «استقلال فکری» هزینه دارد. حذف او رویدادی پیامدار بود: بستهشدن راه بر صدای سوم؛ صدایی که نه به نفع گروه طالبان بود، نه به نفع آمریکا، و نه به نفع دستگاه امنیتی کابل.
مژده قربانی همان چیزی شد که نقطهای قوتش بود: اطلاعات زیاد، رابطههای پیچیده، زبان صریح، و تحلیل مستقل.













