جاوید راحل پژوهشگر اندیشه سیاسی
بخش نخست
چکیده
آنارشیسم بهمثابهای یکی از پرابهامترین و در عین حال تأملبرانگیزترین جریانهای اندیشهای سیاسی، اغلب در زبان پارسی بهاشتباه با هرج و مرجگرایی یکسان گرفته شده است.
در حالیکه بنیاد فلسفی آن، نفی اقتدار و ساختارهای سلطهگر سیاسی است، نه آشوب و بینظمی.
این مقاله با بازخوانی تاریخی و مفهومی آنارشیسم، ریشههای فکری و سیر تکوینی آن را از یونان باستان تا قرون نوزده و بیست بررسی میکند و نشان میدهد که چگونه این مکتب، در مرز میان لیبرالیسم و سوسیالیسم، دولتستیزی و باور به نظم طبیعی را با ایدهای همیاری و آزادی انسان تلفیق مینماید.
در پایان، کاستیهای بنیادین و تناقضهای درونی این نظریه، بهویژه در نسبت آن با واقعیتهای سیاسی و اجتماعی، مورد نقد قرار میگیرد.
واژههای کلیدی: آنارشیسم، بیحکومتی، دولتستیزی، نظم طبیعی، همیاری اجتماعی، اندیشهای سیاسی.
مقدمه
در زبان فارسی مفهوم «آنارشیسم» غالباً بهصورت نادرست با واژهای «هرجومرجگرایی» ترجمه شده است. این برداشت سطحی، معنای اصلی آنارشیسم را که بر نفی اقتدار و مخالفت با سلطهای سیاسی استوار است، مخدوش ساخته است.
آنارشیسم در اصل به معنای «بیحکومتی» (An-archia) است و ریشهای یونانی آن به مفهوم «فقدان اقتدار یا فرمانروایی» بازمیگردد. از این منظر، آنارشیسم نه آشوبخواهی بلکه گونهای اندیشهای آزادیمحور است که دولت و اقتدار را سرچشمهای فساد و بیعدالتی میداند.
در تاریخ اندیشهای سیاسی، آنارشیسم را میتوان افراطیترین صورت فردگرایی دانست؛ اما در عین حال، در بسیاری از شاخههای فکری، از سوسیالیسم تا لیبرالیسم، ردّی از اندیشههای آنارشیستی به چشم میخورد.
هدف این مقاله، بازشناسی مفاهیم محوری، سیر تاریخی و گرایشهای گوناگون آنارشیسم، و در نهایت ارزیابی انتقادی از ظرفیتها و کاستیهای آن است.
ریشههای تعریف و خاستگاه آنارشیسم
اصطلاح معادل این نظریه در زبان پارسی وجود ندارد و به اشتباه از آن هرج و مرج گرائی برداشت گردیده است.
به این ترتیب آنچه برداشت اصطلاحی از این نظریه مطرح شده است؛ هیچگاه نمیتواند اصل مفهوم را افاده کند و چه بسا منجر به کج فهمی میشود. به این ترتیب آنچه میتوان ازین مکتب فکری سیاسی مطرح کرد چنین خواهد بود که: این مکتب یکی از مبهمترین و حتی متناقضترین و در عین حال گستردهترین حوزه فکری است که در تقریباً تمام اندیشهها و مکاتب سیاسی دیگر بصورت قوی و یا ضعیف حضور دارد و از جمله مکاتب سیاسی اواخر قرن نزده و اوایل قرن بیستم به شمار میرود.
رد پای آنارشیسم را میتوان در یونان عصر طلائی و ماقبل از آن یافت که ریشهی یونانی انارخیا (Anarchia) در آن وجود دارد. «آنارشیم که ریشه در زبان یونانی دارد، در زبان لاتین و سایر زبانهای اروپائی با ریشه لاتین استعمال شد. این واژه در اصل ترکیبی از An-arches است، Arches و دیگر هم وند آن Achy به معنای تمرکز، سر و رئیس و با آوردن An در اصل واژه بار منفی وسلبی بخود میگیرد. پس آنارشیسم نوعی اعتقاد به بی حکومتی است.» (قادری، ۱۳۸۴: ۶)
به این ترتیب منظور از آنارشیسم سروری ستیزی است نه هرج و مرج خواهی طوری که آنارشیسم با تکیه بر همان واژه انارخیای یونانی به معنای «عدم حکومت گرفته شده است و مقصود از آن فلسفهای است که قدرت سیاسی به هر شکل که باشد نا مطلوب میشمارد و در واقع افراطی ترین ساخته فردگرائی است.» (صلاحی، ۱۳۹۰: ۱۵۱)
آنارشیسم بطور کلی بر اساس اندیشههای لیبرال و با تمایز دقیق میان دولت و جامعه بنا شده است. اما دو گرایش عمده آنارشیسم فرد باور و آنارشیسم سوسیال میباشد.
نخستین شخصی که خودش را آنارشیست خواند پرودون فرانسوی بود که خلاصهای بحث وی این بود که انحصار قدرت سازمان سیاسی به سازمان اقتصادی و اجتماعی که متکی بر عضویت و شرکت داوطلبانه انسانها بدهد. جنبش آنارشیسم در قرون هجدهم و نوزدهم در نمایندگانی مانند ویلیام گادوین انگلیسی، اشترنر آلمانی، باکونین روسی و پرودون فرانسوی و در قرن حاضر بیشتر در جنبشهای مدافع صلح یا طرفداران حفاظت محیط زیست یا سیاستهای سبز جلوه گر شده است. (قادری، ۱۳۸۴: ۷)
البته این بدان معنی نیست که تمام جریانات فوق جریانهای آنارشیستی باشند، بلکه میتوان گفت از آنارشیسم و آبشخور فکری آن الهام گرفته اند. آنارشیستها مخالفان سرسخت قرارداد اجتماعی اند زیرا قرارداد اجتماعی سنگ بنای فرضی شکل گیری دولتها اند. و در مقابل وجود برخی دیگر از سازمانهای حکومتی تبدیل شوند میپذیرند. آنارشیستها خواهان الغای قانون و انحلال حکومت هستند.
با این باور که در پی این الغا و انحلال، یک نظم اجتماعی طبیعیتر و خود انگیختهتر پدید میآید. عقاید آنارشیسم گاهی تا مقطع تائویسم و بودیسم، رواقیون و کلبیون در یونان باستان با عقاید حفاران در جنگ داخلی انگلستان رد یابی کرده اند. در اواخر قرن نزدهم آنارشیستها در صدد جلب حمایت تودههای دهقانی فاقد زمین در روسیه و اروپای جنوبی بر آمدند و طرز موفق تری از طریق آنارشیسم سندیکالیسم، شکلی از اتحادیههای کارگری انقلابی بود که در فرانسه و ایتالیا و اسپانیا رواج داشت و آنارشیسم را بصورت یک جنبیش تودهای حقیقی در اوایل قرن بیستم در آورد. چنانچه در فوق نیز تذکر به عمل آمد، اندیشههای آنارشیسم غیر منسجم بگونهای در تفکرات رواقیون در غرب و و تائویسم در شرق وجود داشت، اما اصلاً آنارشیسم یک پدیدهای فکری عصر جدید به شمار میرود که پس از عصر دولتهای مدرن پا به عرصه وجود گذاشت.
غیر عادی بودن آنارشیسم در میان ایدئولوژیها، ازین جهت است که آنارشیسم هرگز موفق به کسب قدرت دست کم در سطح ملی نشده است. هیچ جامعه یا ملتی از اصول انارشیسم الگو برداری نکرده است. بنا بر این وسوسه انگیز است که آنارشیسم را به عنوان یک ایدئولوژی کم اهمیت نیز در مقایسه با لیبرالیسم و سوسیالیسم و محافظه کاری یا فاشیسم به شمار آوریم. به عقیده آنارشیستها انسانها اصولاً موجودات نیک سرشت و نیک نهاد اند که بر اثر اجبار دولتها مسخ میشوند. تضاد و دوگانگی در آنارشیسم را نمیتوان انکار کرد، زیرا اینها هم سیاسی اند و هم ضد سیاسی، آنارشیسم مخالف با هر گونه حکومت و سازمان بندی است و هیچ گونه نظام سازمان بندی را نمیپذیرند.
از بعد جامعه شناسان آنارشیسم جریانی منفی تلقی شده است؛ زیرا قاعده مندی ساختارهای اجتماعی به ویژه سیاسی در آن وجود ندارد. و این نوع نگاه هم در ادبیات عامه و حتی در سیاست عملی نیز جای گرفته است. از طرفی نیز آنارشیسم انسانها را موجودات عادی و سالم میداند که نیاز به حکومت ندارند. آنارشیستها اعتقاد خود را بر مبنای غرایز خود بر انگیخته تودهها قرار داده و فکر تاسیس یک حزب انقلابی را به مثابه یک نخبه گرایی و یک روش کار دیکتاتوری به شمار میآورند. در حالت غیر قانونمند ما با مفهوم منفی آنارشیسم مواجه هستیم و از طرفی هم آنارشیسم در حالت مثبت به عنوان راه حلی فرا سوی قاعدهها و دستورالعملهایی که فرد را در چنگال اجبار دولت محصور میکند دانست.
سباستین فور آنارشیسم را چنین تعریف میکند: نفی اصل اقتدار.علت مخالفت آنارشیسم با اقتدار ساده و روشن است. اقتدار بر خلاف اصول آزادی و مساوات است. افراد بشر آزاد میباشد و موجوداتی خود مختار هستند که باید با احترام و همدلی با یکدیگر رفتار نمایند. اعمال قدرت یک شخص بر شخص دیگر زندگی بشر را به اسارت در میآورد. در حق آن ظلم میکند و آن را محدود می سازد.
مضامین اصلی آنارشیسم
آنارشیسم طرفدار جامعهای طبیعی است. چنین جامعهای نظم آن از طریق فعالیت افراد و گروههای که بطور داوطلبانه تشکیل میشوند، بر قرار میگردد؛ آنارشیسم در واقع رد قدرت سیاسی و بر اساس انتقاد از عناصر دولت مدرن و به تبع آن قدرت مدرن استوار است و عناصر قدرت مدرن عبارتند از:
1. تمامیت ارضی
2. سروری و اقتدارگرایی دولت
3. اعمال قدرت قضائی بر همه مردم و دارای های موجود در داخل مرزهای یک کشور
4. اعمال قهر و خشونت برای استحکام اقتدار دولت در مقابل تهدیدات داخلی و خارجی
5. نظام قوانین ایجابی دولت که مقدم بر قوانین دولتهای دیگر است
6. نظریه ملت به عنوان برترین نهاد سیاسی اجتماعی
دولت ستیزی
آنارشیسم به عنوان یک مکتب سیاسی دارای ویژگیها و پیوندهای است که این پیوندهای ایدئولوژیک عبارت اند از دولت ستیزی، نظم طبیعی، روحانیت ستیزی و اعتقاد به اقتصاد آزاد دانست.
بنا بر این آنارشیسم نقطه تلاقی سوسیالیسم و لیبرالیسم است. آنارشیستهای افراطی دارائی را عبارت از دزدی می دانند. آنارشیستها یک جامعه بدون دولت را ترجیح میدهند که در آن افراد آزاد امور خود را بر بنای توافق داوطلبانه اداره میکنند، بی آن که الزام یا اجباری در کار باشد. قایل شدن به چنین رجحان برای مفهوم جامعه از یک سو توسط فرد گرایان لیبرال و از سوی دیگر به وسیله سوسیالیستهای اجتماع گرا ابزار شده است. این مفهوم از آنارشیسم را میتوان یک نقطه تداخل لیبرالیسم و سوسیالیسم تصور کرد.
آنارشیسم سرشت دوگانه دارد؛ میتوان آن را خواه لیبرالیسم افراطی و یا نقطه مقابل آن یعنی سوسیالیسم افراطی تعبیر کرد.
انارشیستها دولت را آشکارا رد میکنند و باور دارند که دولت یک شر غیر ضروری است.
اقتدار مطلق، اجباری و الزامی دولت را مترادف با ظلم قانونی میدانند و این اقتدار به نفع قدرتمندان، مالکان و طبقه ممتاز عمل میکنند. مورد عمده که آنارشیسم بالای آن میتازد اقتدار سیاسی در تمام اشکال آن است که در شکل دولت بیشتر است، اقتدار دولتی هم شیطانی است و هم غیر غیر ضروری، زیرا به عنوان منبعی از اقتدار قهری، اجباری.
و مطلق است، زیرا نفی کننده اصول آزادی و برابری و نیز استقلال شخصی نا محدود است که در کانون تفکر انارشیستی قرار دارد.
آنها نظم سیاسی را رد میکنند ولی اعتقاد عمیقی بر نظم طبیعی و هماهنگی اجتماعی ذاتی دارند. جامعه مدنی بدون دولت را ترجیح میدهند که در آن انسانهای آزاد امور خودشان را از طریق توافقات و همکاریهای داوطلبانه که بر مبنای دو سنت رقیب گسترش یافته مدیریت میکنند، یعنی اشتراک گرائی سوسیالیستی و فردگرائی لیبرال.
لیبرالها دولت را داور بی طرف در میان منافع گروههای متضاد در جامعه به شمار میآورند. طوری که دولت یعنی حافظ اصلی نظم اجتماعی است.
طوری که لیبرالهای متقدم دولت را یک شر ضروری پنداشتند که از مزایای یک دولت یا حد اقل مداخله دولت نگهبان ستایش میکردند، ولی لیبرالهای متاخر تعیین هیئت دولت یا همانا توسعه آزادی و ایجاد فرصتهای یکسان برای افراد را مطرح میکردند. در صورتی که محافظه کاران دولت را در راستای نیاز به فراهم کردن اقتدار و انضباط و دفاع از جامعه در برابر اغتشاش و بی نظمی توجیه میکردند. معمولاً یک دولت قدرتمند را ترجیح میدهند.
سوسیالیستها برخی دولت را ابزار ظلم میدانند که برای نا برابری اقتصادی صحه میگذارد. عدهای دولت را به عنوان مظهر نفع عمومی به شمار آورده و بر دخالت دولت، خواه در شکل سوسیال دموکراتیک و خواه به صورت دولت جمع گرا مهر تائید میزنند. فاشیستها دولت را به عنوان یک آرمان عالی اخلاقی به شمار میآورند که بازتاب منافع یکسان اجتماع ملی است و ازین رو به توتالیتاریسم اعتقاد دارند. نازیسم دولت را به مثابه ظرفی که حاوی و ابزاری در خدمت نژاد و ملت است.
هواداران نهضت زنان دولت را یک ابزار قدرت مردانه تلقی کرده اند و معتقدند که دولت مرد سالار در خدمت محروم کردن زنان یا مطیع کردن آنان در قلمرو اجتماعی یا سیاسی زندگی است. بنیاد گرایان دیدگاهی کاملاً مثبت را در مورد دولت دارند، زیرا آن را وسیلهای برای احیای اجتماعی، اخلاقی و فرهنگی میدانند. ازین رو دولت مورد نظر بنیاد گرایان تجلی سیاسی اقتدار و خرد مندی دینی است.













