زیبایی شناسی فلسفی؛ ایده آلیسم مطلق شلینگ

زیبایی شناسی فلسفی؛ ایده آلیسم مطلق شلینگ

نوشته دکتر آیدین آرتا

مقدمه

رابطه «زیبایی – هنر» و «اندیشیدن – زندگی» در بیان «فلسفه فردیت» که کانون تمام فعالیت‌های دیروز، امروز و آینده من در حوزه اندیشه است، رابطه‌ای حیاتی است.

فلسفه‌ای که تهی از زیبایی شورانگیز باشد اندیشه‌ای مرده است و آن زندگی که با هنر بیگانه باشد، هرگز آغاز نشده است. در آغاز فصلی جدید از گفت‌وگو های‌مان می‌خواهم چند جلسه‌ای را بر زیبایی‌شناسی در فلسفه تمرکز کنم و این مسیر را با فیلسوفی آغاز می‌کنم که نه فقط در ایران بلکه در جهان اندیشه فلسفی اگرچه نامی آشناست ولی اندیشه ژرف و ناب او همچنان در سایه باقی مانده است. فیلسوفی که به باور من فیلسوفی برای آینده است و سال‌های دور و یا نزدیکی که هنوز فرا نرسیده‌اند.
کیرکگور نزدیک به صد سال پس از زمان زیستنش همچنان فیلسوفی در سایه بود و تنها پس از جنگ جهانی دوم بود که افکارش به‌شکلی گسترده مورد توجه قرار گرفت و این امر برای بعضی فلاسفه چون اسپینوزا چند قرن طول کشید.

سنت و تأثیرات آغازین
من پیشتر بارها به این نکته اشاره کرده‌ام که سنت ایده‌آلیسم آلمانی و فلاسفه بزرگ آن چون کانت، فیخته، هگل و شلینگ نقشی بسیار مهم در شکل‌گیری ساختار فلسفه من و نگاهی که به فلسفه «فردیت» داشته‌ام داشته‌اند. امروز می خواهم کمی بیشتر بر این تاثیر تامل کنم.

شلینگ: زندگى و نبوغ
فیلسوفی که از این سنت بزرگ فلسفی اندیشه‌اش موضوع بررسی سمینار ماست «فردریک ویلهلم شلینگ» است. فیلسوف نابغه ایده‌آلیست آلمانی قرن نوزدهم که در ۱۳سالگی به شش زبان به‌غیر از زبان مادری خود که آلمانی بود از جمله یونانی، لاتین، عربی و فرانسوی تسلط داشت، نخستین اثر فلسفی خود را با عنوان «در باب امکان یک صورتِ کلی برای فلسفه» در ۱۹سالگی نوشت و در سن ۲۴سالگی به مقام استادی فلسفه دانشگاه ینا در آلمان رسید.
در میان تمام نوابغ تاریخ فلسفه تنها نیچه است که او هم در ۲۴سالگی به مقام استادی دانشگاه بازل می‌رسد ولی نه در فلسفه بلکه در زبان و ادبیات یونانی.

چرا شلینگ در سایه ماند؟ شلینگ به این دلیل ناشناخته مانده است که آگاهانه با ساخت یک نظام فلسفی بسته مخالف بود و هرگز در مسیر ایجاد مکتب منسجمی گام نگذاشت و هرچقدر هم به پایان زندگی نزدیک‌تر شد. درس‌گفتارهایش بیشتر از فلسفه کلاسیک فاصله گرفته و در رقصی میان فلسفه، اندیشه‌های عرفانی، روانشناسی و حتی نظریات علمی در مسیر همگرایی این حوزه‌ها قرار گرفت که با مسیر فلسفه کلاسیک در زمانه او و حتی سال‌های بسیار پس از آن فاصله داشت.
ارجاعات و ستایش‌ها: با این حال فلاسفه بزرگی پس از او آمدند که ارزش آثار او را دریافتند و با ستایش از ژرفای اندیشه او نامش را در تاریخ فلسفه زنده نگاه داشتند.

هایدگر شاهکار شلینگ «رساله‌ای در باب جوهرِ آزادی انسان» را یکی از بزرگ‌ترین آثار تاریخ فلسفه می‌خواند و کارل یاسپرس او را پدر حقیقی جنبش اگزیستنسالیسم می‌داند و ژیژک در سال‌های اخیر او را حلقه گم‌شده فلسفه ایده‌آلیسم آلمانی و نظام‌های روانکاوی نوین نامیده است و فیلسوف معاصر اندرو بویی به‌درستی شلینگ را سرچشمه اندیشه‌های پسا‌ساختارگرایانه و پست‌مدرن می‌داند.
داوری شخصی و پیوند با فلسفه فردیت: به باور من نیز شلینگ فیلسوفی است که اندیشه‌های او بذرهای آینده فلسفه و حتی روانکاوی تحلیلی را در خود نهان داشته‌اند. از اگزیستنسیالیسم تا روانکاوی تحلیلی فروید، یونگ و لاکان و از جنبش‌های پسا‌ساختارگرا و پست‌مدرن در فلسفه تا آنچه به باور من هنوز زمان آشکارشدن آن فرا نرسیده است.
کیرکگور به‌صورت مستقیم در کلاس‌های درس او نشست، فروید یکی از مهم‌ترین مقالات خود در رابطه با تبیین ناخودآگاه «امر هولناک» را در سال ۱۹۱۹ با نقل قولی از شلینگ آغاز کرد و جیمز هیلمن او را در خانواده اندیشمندان کهن‌الگویی قرار داد. گمان می‌کنم با این توصیف، نقش مهم او در مسیر فلسفه‌ای که من تلاش در بازتبیین تاریخی آن را دارم به خوبی آشکار است.

نخست به این پرداخته‌ام که چگونه تجربه‌گرایىِ علمی بیکن، لاک و هیوم که در تقابل با عقل‌گرایی دکارت، لایبنیتس و اسپینوزا قرار دارند در یک سنتز توسط کانت به انقلاب بزرگ او در فلسفه منتهی می‌شود که در یک چرخش آشکار دیگر ذهن در آن «آینه منفعل و دریافت‌کننده جهان» نیست بلکه «سازنده جهان» است و خود شرط امکان هرگونه تجربه‌ای است و این نقطه تولد «ایده‌آلیسم آلمانی» است.
ولی در ایده‌آلیسم آلمانی جهان در حقیقت خود «نومن» دور از دسترس و ادراک ماست و ادراک ما از جهان تنها متکی بر پدیدارهاست که توسط ذهن سازمان‌دهی می‌شوند.

ایده آلیسم مطلق شلینگ
پس از کانت که نگاه را از عقلانیت (سنت دکارتی) و یا نقش حواس پنجگانه (سنت تجربه گرایی) به ساختار ذهن و نقش آن در شکل گیری ساختار تجربه متمرکز ساخت، دیگر فیلسوف آلمانی یوهان گوتلیب فیشته «نومن» کانتی و یا همان “جهان غیز قابل شناسایی و دور از دسترس تجربی انسان” را بی‌اهمیت می‌داند و بر این باور است که چه اهمیتی دارد که جهان در نفس خود چیست! این «من» هستم که اینجا هستم ، چون بازیگری بر صحنه نمایش برای تجربه پدیدارها و گسترش مرزهای خود.
جهان عرصه نمایش حضور ماست و نه موضوعی برای تقلای کشف.
هگل نیز در مسیر تامل بر رابطه ذهن و جهان بر تاریخ ذهن متمرکز می شود و عقل را تاریخ‌مند می‌کند و تلاش او این است که تاریخ را چون عرصه‌ای از تحقق مطلق و آزادی روح انسانی قابل درک سازد. در نگاه او تاریخ مسیری عقلانی است که در آن آزادی و آگاهی خود را از مسیر وقایع تاریخی محقق می‌سازند و توسعه می‌دهند.

۱. انقلاب شلینگ و یگانگی ذهن/طبیعت: انقلاب شلینگ در ایده‌آلیسم آلمانی از همین‌جا آغاز مى‌شود. شلینگ پرسش را عوض مى‌کند و از «ذهن چگونه جهان را بازنمایی می‌کند؟» کانت، و عقلانیت تاریخی هگل به این پرسش متفاوت می‌رسد که “اساساً چگونه در روند تکامل هستی و موجودات، ذهن انسانی تولد یافته و ممکن شده است؟”
نقد او به کانت این است که در نگاه او و بسیاری از فلاسفه ایده‌آلیست «ذهن» و «جهان» از یکدیگر جدا هستند و ذهن موجودیتی جدا از هستی است که در تلاش برای شناسایی آن است، در حالى‌که در فلسفه شلینگ “ذهن و طبیعت” یگانه هستند و دو جوهر جدا نیستند و وحدتی ژرف میان آگاهی، طبیعت و واقعیت جهان برقرار است که در آن ذهن انسانی چون گلی است که بر شاخه تاریخ تکامل روییده است.
2. تاریخ، آزادی و «زمینه تاریک»: در نگاه شلینگ هگل بر خطاست که تصور می‌کند تاریخ عقلانی است. از این منظر او نیز چون داستایوفسکی که پس از او سخن او را تکرار کرد بر این باور بود که وقتی می‌گوییم تاریخ «عقلانی» است کلمه عقلانی در گلویمان گیر می‌کند و به باور او دلیل این عدم عقلانیت مطلق بودن «آزادی» دیوانه‌واری است که حتی پیش‌تر از هر نظم و عقل بنیان جهان بوده است و در بطن طبیعت و فرایند خلاقانه و عمیقاً تصادفیِ تکامل در جریان است.
3. تصویر کیهان‌شناختى (استعاری): او ۱۵۰ سال پیش از «نظریه مه‌بانگ/بیگ‌بنگ» آغاز جهان را انفجار یک نقطه دانست که با وقوع آن دو نیروی انبساط و انقباض چون قوانین جاودانه هستی تولد یافتند. برای او “انبساط” گسترش نور و آغاز هر امکان جدید و “انقباض” نیرویی است که می‌کوشد جهان را به نقطه نخست نیستی بازگرداند. از یک نظم حیات و از دیگری آشوبِ نیستی تولد می‌یابد.
برای او آزادی امکان جاودانه وجود هر دو امکان در جهان و ذهن انسانی است. ذهنی که آزاد است هر لحظه هستی و یا نیستی را ممکن سازد و در این میان عشق برای شلینگ بزرگ‌ترین نیروی انبساط در جهان است.

امر اخلاقی در نگاه او این است که در مواجهه با دیگرى یا با انتخاب قبض به بسط پشت کنیم (خودمحوری) یا به‌سوى “دیگرى” و جهان خود را بسط دهیم (عشق، نام دیگر بسط است).
انسان خود و جهان را بدون عشق نابود خواهد کرد و آزاد است که چنین کند.
4. هنر، فلسفه و اسطوره: هنر در فلسفه شلینگ بالاترین مقام را دارد. نه تنها از فلسفه بالاتر است بلکه از طبیعت نیز برتر است (و این‌جاست که از رمانتیک‌ها فاصله می‌گیرد). در نگاه او هنر آن مرزی است که “خودآگاهی و ناخودآگاهی” و “ذهن و تکنیک” با هم به اتحاد می‌رسند. در نگاه او “فلسفه” حرکت خودآگاه در مسیر آزادی، و “طبیعت” آزادیِ ناخودآگاه و خلاق و “هنر ” اتحاد تمام این عناصر است و از همین رو از هر دو برتر می‌نشیند و بالاترین جلوه آزادی، و به خودآگاهی آوردن ناخودآگاهی و کوتاه‌ترین راه به «مطلق» است.
درست به همین دلیل در نگاه او می‌توان ادبیات و شعر را بالاتر از فلسفه دانست زیرا ریختن هنر در جان فلسفه است و شاید این همان اندیشه‌ای است که عمیقاً هایدگر را تحت تأثیر قرار داد و تکرار این باور شلینگ را در فلسفه او نیز می‌توان دید.

همان‌طور که باز تکرار اتحاد بُعد دیونیزوسیِ ذهن «ناخودآگاهی خلاق» و آپولونیِ ذهن «خودآگاهی فرم‌یافته» را می‌توان در بطن فلسفه نیچه از او دید.
در این میان اسطوره بالاترین است زیرا در آن هنر، فلسفه و ناخودآگاهی و خودآگاهی به یک اتحاد جاودان و تاریخی می‌رسند و این به ساختار کهن‌الگویی ذهن انسانی تولد می‌بخشد.
این‌گونه است که او را می‌توان حتی پیش از یونگ و هیلمن روانکاوی با نگاهی فلسفی و کهن‌الگویی دانست.

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://khorasantimes.com/?p=21538

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.