یادداشت: حسیب فقیری
هر پدیدهای موجود در هستی از خود “رمز” مشخص دارد؛ رمزی که میتوان با استفاده از آن قفل درب آن پدیده را باز کرد و در محیط اندورن پدیدهها غوطهور شد.
اگر رمز یک پدیده را ندانیم یارای نفوذ بداخل آن پدیده را نخواهیم داشت و تیر تلاش ما نیز برای شناخت آن به خطا خواهد رفت.
همین گونه دین نیز از خود رمز خاص خود را دارد، در واقع رمز دین جوهر اخلاق است و همه امور دیگر از قبیل عقاید آیینها بر دور همین پدیده میچرخند: توحید، تنزیه و اخلاق سه مشخصهای که در معنادهی دین نقش فزاینده ای دارند.
هر چند رمز اصلی اخلاق است لیک توحید تنزیه نیز بر ماهیت معنایی آن میافزایند.
انسان هر قدر به مسیر حقیقیاش بیشتر قدم بگذارد بیشتر به آرامش و اصالت حقیقی خویش نزدیک میشود و این در واقع راحتی خود انسان، اگر هر انسانی جدا معنا شود و تفسیر جدا جدا از هر شخص صورت گیرد قطعا ماهیت تفسیر انسانها بر منبای معنای آنها صورت اصلی حقایق وجودی آنها را نشان خواهد داد حالانکه ظاهر و امورات مادی نمیتواند به اصل تعریف انسان مجاورت داشته باشد.
همینجاست که از رمز بنام دین برای ارزیابی معنایی انسانها استفاده میشود کدی که سره و ناسره را باروایتهای معنایی به رخ کشیده و اصل ادمی را به او نمایان میسازد.
اصلی که اندرون او بوده و گاهی بیرون نیز با آن بیگانه بوده و الفت چندانی ندارد. در این بین و اما جدا از تحریر فوق درک اصل مسیر و بیداری را تدین هموار میکند و این هموار سازیها در حقیقت خدمت دین به انسان است دین خود به خدمت نیازی ندارد همان گونه که خدا بی نیاز از هر چیزی است و انسان به تقوا و طاعت اش به خدا آرامش نمیدهد بلکه با خودش همه آنچه انجام داده است بر میخورد بهمین شکل دین نیز خادم بشر برای شناخت اصل خود است.
باری مخدوم دانستن دین اصل توهم انسانی را نشان میدهد تا جایی که حتا تصورات وهمی ما از خدا، نعوذ بالله خدا را شبیه خود ما میسازد که بالفرض خدا با این همه کاینات و عالمی که دارد بیاید و تنها مصروف همه آنچه ما انجام میدهیم دلخوشی کند و اگر ما بر خلاف میل او حرکت کنیم ناراحت گردد چنین نیست آنچه انسان میکند بخود میکند مسیرها را خداوندج هموار ساخته است این خود انسان است که انتخاب میکند بکدام مسیر در حرکت باشد هر مسیری نتیجهای دارد و هر نتیجهای پاداش خوب و یا بد ولی این در نفس وجود آدمی است که باید خیر انجام دهد قدرت انجام شر نسبت به خیر در ضمیر آدمی بیشتر است.
خدا را باید به عنوان معشوق انتخاب کرد. عشق چیزی جز طغیان عاطفه در برابر آن همه لطف نیست هر قدر میزان عشق نسبت به خداوندج بیشتر باشد به همان اندازه انرژی مثبت انسان بالا میرود عشق به خداج جذابیت در پرستش را فزونی میبخشد و انسان در میان آن همه نا بسامانی غصه به اصل خود را وصل میسازد و مساله بهشت و دوزخ دور میماند و انسان فقط خدا را به خاطر قدرت و عظمت اش میپرستد نه از برای آنچه که پاداش جنت و دوزخ است؛ پرستش خدا بخاطر آتش همچون عملکرد بردگان است و پرستش خدا بخاطر بهشت هم مانند بازرگانانی میماند که بخاطر منفعت شخصیشان تجارت میکنند و پرستش خدا تنها بخاطر عظمت او محبت میباشد.
در این جاه انسان خود انتخاب میکند که برده باشد و بازرگان و یا هم محبوب، محبت فارغ از این همه داشته باشد حالانکه برده بودن و بازرگان بودن چیز ناپسندی نیست؛ وقتی انسان خدا را بخاطر خودش پرستش کرد انسان در وجود خدا الینه میشود و این الینهگی او را همچون خدا مهربان بخشنده و در نزد مردم دوست داشتنی میسازد؛ دین گرایان در ادوار مختلف تاریخ همواره در تلاش انحصار نام خدا با خود بوده اند در حالیکه با توجه به ماهیت ادیان ابراهیمی و تودههای تاریخی پس از آن پیام آوران خداوندج در تلاش تقویت امور توحیدی بوده اند ولی بازهم تودههای این ملتها و پیروان از اصل مسیر بعضا به خطا رفته اند خدا و خالق همه عالم است آنچه در توهم ما از خدا وجود دارد چیزی جز خیال ناقص نیست.
خدا فراتر از آن است که در پنح حواس ظاهری و یا حواس باطنی ما بگنجد صرف با الهام از قدرت او میتوان به آرامش رسید و دردهای برخواسته از توهمات اندرون خویش را التیام بخشید انتم الفقرا الی الله والله هوالغنی الحمید؛ اما اگر دین را خادم بشر خطاب کنیم بدون شک اصل حقیقت رب العالمین را با توجه به ذات وصفات اش که بخشاینده و مهربان غفور و قدرتمند است در میابیم اما آنچه از خدا در ذهن داریم وهمی بیش نیست بنابر این مهمترین مساله در باب این نوشته درک اصل حقایق است و دانستن اینکه انسان در چه جایگاهی قرار دارد و دارای چه نوع وظایف مسئولیتهای میباشد توهم و توحش در فطرت و سرشت آدمی است که در او چند لایه میسازد و در چند مسیر مبهم و بی محتوای محصور! انسان گاهی اصل فطرت متوحش خود را با توهم، لباس تقدیس میدهد و آن را بنام خدا و دین بمردم عرضه میدارد حالانکه اصل حقیقت تدین خادمیت آن را نسبت به انسان نشان میدهد.
باری دین بما اصل عظمت خدارا تعریف میکند اینکه عالم چقدر گسترده است اصل تفکر چیست؟ چرا آمدی چه باید کنی؟ کجا میروی؟ چرامیروی؟ دین بما میگوید چه خدمتی برای تان انجام دهم، دین اشاره میکند که تو کی هستی؟ چه نیاز داری؟ اصل متعارف دین فقط خدمت به خلق است.
دین برای آن نیست که ما از آن حفاظت کنیم بلکه اصل تدین خدمت ما را میکند درک این مساله در جوامع محصور و منجمد سخت است ولی انسان ضرورتا باید به امور و پدیدههای که در اطراف اش وجود دارد چیره شود و تفکر کند این تفکر او را به دایره اصل خودش میکشاند در این را با الهام از دین میتوان به اصل تفکر قدم گذاشت و خود قرآن این را میگوید یتفکرون فی خلق السموات والارض.
حصار توهم و خیال، فضای عمومی تدین را طوری محصور ساخته است؛ که انسان هر لحظه با جبن و توحش به آینده میبیند در حالی که اگر مسیرها را درست درک کند و اعمال روزمره خود را درست اندازه گیری و سنجش نماید رعشه اندرون خود را که از بار بی اصالتی بخود محک ساخته اند برهاند قطعا امروز و فردا و پس فردایش بدور از همه دغدغههای خواهد بود که سراسر دغدغه و ماجرا اند درک اصالت حقیقی انسان را در رخ دادهای زندگی آرام میسازد انسان به جای میرسد که پختگیاش او را نمیگذارد تا بدون دلیل مثبت روی چیزی نگران باشد برای در هر امری متعادل و آرام میباشد اینجاست که اصل خدمت تدین مطرح میشود شاید درک اصل این موضوع مبهم و پیچیده باشد ولی دین خادم است نه مخدوم.













