نویسنده: جاوید راحل
چکیده
فرهنگ به مجموعه اندیشهها و هنجارهای مبتنی بر رفتار تمام اعضای جامعه اطلاق میشود که عمده ترین عامل تحولات و تغییرات اجتماعی چه به سمت مثبت و یا منفی به حساب میرود. اندیشمندان بیشماری از عهد باستان یا دوره مدرن به اهمیت فرهنگ توجه داشته اند. نقش فرهنگ را در کنشهای اجتماعی و مدنی مورد بحث قرار داده اند. دیدگاه کسانی چون ماکس وبر، لوسین پای و یورگن هابرماس در عصر مدرن به فرهنگ بیشترین نقش را در فرایند نوسازی و توسعه قایل شده اند. بحران فرهنگی وضعیتی است که با بروز و آشکار شدن آن، جوامع به سمت انحطاط معنی و مفهوم زندگی مواجه میشوند. با مطالعه ارتباطات عناصر فرهنگی چون آموزش و پرورش، رسانهها، هنر و ادبیات در خراسان/خراسان/افغانستان به بستر بحرانهای متراکم سیری قهقرایی داشته که در عرصه فرهنگ به تلقی قوم مدارانه و غلبه فرهنگ سنتی و قبیلوی برجسته ساخته است، با توجه به آسیبهای فرهنگی، ضعف فرهنگی به رفتارهای فردی، گروهی و در نهایت فعالیت سیاسی به عنوان روح جامعه به شدت دچار انقطاع و بحران فراگیر شده است.
کلید واژهها: فرهنگ، بحران فرهنگی، ضعف فرهنگی، فرهنگ افغانی
مقدمه
فرهنگ یعنی مجموعه اندیشهها و هنجارهایی که رفتار اعضای یک جامعه یا یک سازمان را از رفتار جوامع یا سازمانهای دیگر ممتاز یا متفاوت میکند. اکثراً وقتی راجع به فرهنگ جامعه خودمان فکر میکنیم، این پرسش در ذهنمان شکل میگیرد که آیا فرهنگ کنونی ما رنگ باخته نا بسامان است؟ بی گمان، طرح ناخواسته این پرسش در ذهن ما از آنجا ناشی میشود که همه ما یک درد یا یک نگرانی مشترک داریم. همین نگرانی و همین سئوال مشترک، یک شاخص فرهنگی است، یعنی اندیشهای که رفتار ما را از رفتار جوامع دیگر متفاوت میسازد. (دانایی، ب ت: ۶)
یکی از ویژگیهای انسان عصر حاضر، تحرک فکری و اجتماعی است که در بررسی های فرهنگی باید به مثابه اصلی بنیادی در نظر گرفته شود، اما به همان نسبتی که بر شدت این تحرکها افزون میشود، بحران هویت فرهنگی نیز به عنوان حاد ترین مساله بشر جلوه گر میشود. برای تایید و تثبیت هویت فرهنگی و تفاوتهای آن، شناخت تاریخ و عنوان غالب و حاکم بر ادوار تاریخی الزامی است، زیرا هر ملت و جامعهای تاریخی دارد که در آن تاریخ و با آن تاریخ، هویت خاص خود را پیدا میکند. در این جهت، محتوای کتابهای تاریخ و آموزش تاریخ در نظام آموزشی، به مثابه نافذترین وسیله تثبیت و تائید، یا تزلزل و تحریف هویت فرهنگی یک ملت عمل میکند.
آنچه باید در برخورد و تماس فرهنگی دورهی جدید مورد توجه قرار گیرد، تفکری است که در قالب علم و پیشرفت، توسعه، تکنولوژی، تمدن و تجدد و در جهت تضعیف فرهنگها و تمدنهای دیگر به طرح و اشاعه قوم مداری میپردازد. به این ترتیب برای حل این بحران، جستجوی هویت فرهنگی به عنوان یک اصل، تنها در افق سیر تاریخی فرهنگ و تمدن بشری ممکن میگردد، زیرا بازگشت به هویت فرهنگی، عاملی توانمند و پویاست و تائید و تثبیت هویت فرهنگی تنها باید در مواجهه تمدنها ظاهر شود. بنابراین نظام آموزشی، به سبب نقش اجتماعی خاص خود، کانون تبلور نو آوری علمی، بازگشت به منابع و نیروهایی درونی و تجلی هویت فرهنگی جوامع در عصر جدید است.
از همین جا میتوان به نوعی توسعه اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی درون زا و خود جوش نایل آمد. در حالی که امروزه بسیاری از کشورهای در حال توسعه از جمله کشور ما تا حدی دچار مساله بحران هویت فرهنگی شده و همواره به عنوان یک مسئله و بحران اذهان بسیاری از صاحبنظران را به خود مشغول کرده است. با توجه به این که خراسان/افغانستان با همکاری جامعه جهانی به سلطه طالبان پایان بخشیده شد. در عرصههای اقتصادی، سیاسی و در برخی از بخشهای اجتماعی تا حدودی توفیق یابد.
سوال پژوهش: چرا خراسان/افغانستان به توسعه فرهنگی دست نیافته؟ و چرا پس از سقوط گروه طالبان (دور نخست) نیز در عرصه فرهنگی ثبات بوجود نیامده است؟
فرضیه پژوهش: جنگ، تبعیض، خرده فرهنگهای قبیلهای طی چهار دهه تمام زیر ساختهای علمی و فرهنگی خراسان/افغانستان را از بین برد و باعث بروز بحران فرهنگی گردیده است.
متغیرهای پژوهش: متغیرهای مستقل چون تبیعیض، تعلق داشتن به خرده فرهنگهای قبیلوی، پائین بودن سطح دانش، سنت گرایی … متغیر وابسته فرهنگ.
۱. کلیات پژوهش: مفاهیم اساسی، ادبیات پژوهش و گزارهای فرهنگی در خراسان/افغانستان
۱ – ۱. تعریف و مفهوم فرهنگ
فرهنگ عبارت است از ارزشهای که اعضای یک جامعه یا یک گروه معینی دارنده و هنجارهای که از آن پیروی میکنند؛ کالاهای مادی که تولید میکنند. که در اینجا ارزشها عبارت از آرمانهای انتزاعی جامعه به شمار میرود و هنجارها اصول و قواعد معینی هستند که از مردم انتظار برود تا آنها را رعایت نمایند و نشان دهنده بایدها و نبایدها در زندگی اجتماعی هستند.
زمانی که واژه فرهنگ را در گفتگوهای معمولی هر روز به کار میبریم، اغلب فرآوردهای متعالی ذهن –هنر، ادبیات، موسیقی و نقاشی- را در نظر داریم مفهوم فرهنگ آن گونه که جامعه شناسان آن را بکار میبرند شامل این قبیل فعالیتها امور بسیار دیگری است. (گیدنز، ۱۳۸۲: ۵۶) جامعه مجموعه انسانی با نظام و ساختار معینی است که با اراده خود بنیاد و بر اساس نیازهای روز جامعه مهندسی و پردازش میشود. بدین لحاظ فرهنگ را میتوان به لحاظ مفهومی از جامعه متمایز کرد، و هیچ فرهنگ بدون جامعه نمیتواند موجود باشد. هم چنان اجتماع از روند آغاز طبیعی بر اساس اراده ذاتی و جبری افراد شکل میگیرد مانند قبایل، طوایف اقوام که روابط خونی و خویشاوندی بر آنها حاکم است. «اختلافات فرهنگی میان انسانها با انواع گوناگون جامعه ارتباط دارند». (گیدنز، ۱۳۸۲: ۵۶) اجتماعات بشری نقطههای کنشهای فرهنگی را در خودشان پرورش میدهند.
۲ – ۱. چیستی بحران
بحران پیشامدی ناگهانی و یا فزاینده است که اتفاق میافتد و وضعیتی خطرناک و نا پایدار برای افراد، گروهها یا جامعه را در قبال دارد. بنابراین بحران باعث بوجود آمدن شرایطی میشود که برای برطرف کردن آن نیاز به اقدامات اساسی و فوق العاده است. بحران با توجه به نوع و شدت شان آسیبها و تهدیدات، خطرات و نیازهای تازهای بوجود می آورد. مفهوم بحران سابطه و پیشینه مشخص دارد.
تاریخ آن به یونان باستان بر میگردد که از کلمه کریتس به معنی بحران و نقد که هردو دارای ریشه مشترک کریسس میباشند. در قرون وسط مفهوم بحران در حوزه پزشکی وارد علم اجتماعی گردید که در پزشکی هر زمانی که کالبد زنده دچار بی نظمی میشد اطلاق میگردید. در مسایل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی نیز که از یک حالت طبیعی برون میشود آنرا وضعیت بحرانی شده و وضعیت بحرانی میگویند. در این وضعیت شرایط، قوانین، ضوابط هنجارها و غیره کار آئی گذشته را ندارند.
بحران در حقیقت مجموعه از رویدادهای است که تأثیر بسیار منفی و فاجعه آمیزی را بر کار بردهای طبیعی یک سیستم داده، بطور مشخص میتواند اختلالات اساسی را در آن سیستم ایجاد کند. تاثیرات بحران فراتر از زمان خودش است و بیشترین اثر آنها در آینده بروز میکند.
۳ – ۱. ادبیات پژوهش
یکی از مهمترین کارکردهای فرهنگ را تأمین نیازهای فیزولوژیک دانست. اما برای بهره برداری از محیط با استفاده از اجزای فرهنگ یاد شده انسانها نیاز به ایجاد ارتباط فکری و عملی با یکدیگر دارند که از طریق اختراع و انباشت و استفاده از نمادها تأمین میشود. (فراهانی، ۱۳۷۸: ۸۲) طوری که در ادعای ما یعنی بروز بحران در عرصه فرهنگ خراسان/افغانستان را به عنوان کشوری به شدت توسعه نیافته نگهداشته است، بدین ترتیب خلق ایدههای علمی و نظریههای پژوهشی چندین دهه است که شاهد شکل گیری آن نیستیم، متاسفانه تا اکنون که دولت جدید شکل گرفته است و جامعه جهانی نیز متوجه این کشور است بیشتر گفتمان فرهنگی وارداتی بوده و کمترین کار ممکن نیز در این خصوص صورت نگرفته است. فعالیتهای فرهنگی روبنائی انجام یافته و بصورت بسیار محدود در روزنامهها و خبرگزاریهای داخلی و بین المللی بویژه گزارشهای تحلیلی در صفحات محدود نشر یافته اند و چیزی به شکل گفتمان اکادمیک مطرح نگردیده است.
برخی از منابعی که به شناسایی مشخصات توسعه نیافتگی فرهنگی و اشاراتی به بحرانهای اجتماعی خراسان/افغانستان داشته اند. میتوان اشاره نمود: کتاب “علل عقب ماندگی خراسان/افغانستان” نوشته علی جان رحمانی یزدری (۱۳۸۶)؛ کتاب “موانع توسعهی سیاسی در خراسان/افغانستان” نوشته عبدالحفیظ منصور (۱۳۹۲)؛ کتاب “بحران هویت ملی در خراسان/افغانستان” نوشته دیدار علی مشرقی (۱۳۸۹)؛ کتاب “چرا پس مانده ایم” نوشته شفیع الله کارورز خاوری (۱۳۹۱)؛ کتاب” توسعه سیاسی در خراسان/افغانستان” نوشته محمد اکرم عارفی (۱۳۹۳)؛ “شناسنامه خراسان/افغانستان” نوشته بصیر احمد دولت آبادی (۱۳۸۲) و برخی منابع دیگر به موضوع فرهنگ و عقب ماندگی بصورت بسیار مختصر و گزرا پرداخته شده است. متاسفانه تا حال مقالهای علمی درین خصوص که به عمق بحران فرهنگی در خراسان/افغانستان توجه نموده باشد کاری صورت نگرفته است.
۲. گزار تاریخی فرهنگ در خراسان/افغانستان
۱ – ۲. پیشینه فرهنگی خراسان/افغانستان کنونی
خراسان/افغانستان کنونی (خراسان اسلامی و آریانای باستان) به دلیل قرارگرفتن در مسیر جاده ابریشم پیوندگاه تمدنهای بزرگ جهان بوده و یکی از مهمترین مراکز بازرگانی عصر باستان بهشمار میرفتهاست. این موقعیت مهم و حساس ژئواستراتژیکی و ژئوپولیتیکی خراسان/افغانستان در شکلدادن موزائیکی غنی از فرهنگها و تمدنهای بزرگ همچون ایرانی، آسیای مرکزی، خاورمیانه و آسیای جنوبی در این کشور نقش مهمی داشتهاست. از عصر پارینهسنگی و طی دورههای تاریخی، مردم خراسان/افغانستان، یا همان ایرانیان شرقی باستان، جایگاه عمدهای در معرفی و گسترش ادیان جهانی و نقش مهمی در بازرگانی و داد و ستد داشته و گهگاه کانون مسلط سیاسی و فرهنگی در آسیا بودهاست.
خراسان/افغانستان از نگاه وضعیت فرهنگی به چند دوره کاملاً جدا از هم تقسیم میگردد. دوره قبل از اسلام، دوره بعد از اسلام و دوره که نام این سرزمین از خراسان به خراسان/افغانستان تغییر یافت. (دولت آبادی، ۱۳۸۲: ۴۴۹) روی هم رفته دراین جستار تلاش مینمائیم تا به اهم مسائل از باب این که هدف ما بحث تاریخی نیست بلکه بیشتر به مباحث از منظر افقی و در یک مقطع زمانی نگریسته شده است توجه خواهیم داشت.
۲ – ۲. گزار فرهنگی در خراسان/افغانستان کنونی
فرهنگ کهن آریایی (ایران فرهنگی) که امروز هم در بسیار از موارد حفظ شده است. با ظهور اسلام و آمیزش فرهنگ ایرانی با اسلام اندیشمندان مسلمان ایرانی (ایران فرهنگی) ظهور نمودند که پس از تسلط مغلها این حالت شگوفای فرهنگی به انحطاط فرهنگی مواجه شد. پس از یک دوره طولانی دو باره شکل گیری فرهنگ خراسانی پس از تیمور گورگانی به اوج عظمت خودش رسید. پس از نوادگان تیمور گورگانی مدت چندین قرن سرزمین خراسان شرقی به بیابان تاریک و لم یزرعی میماند که هیچ فانوسی در دل تاریکی شب در آن نمی درخشید.
در اثر ملوک الطوایفی و پراگندگی سیاسی که با ظهور حکومت سدوزائیان و اشاعه فرهنگ قبیلوی باعث انحطاط فرهنگی در خراسان شرقی (جغرافیای خراسان/افغانستان کنونی) گردیده بود. عمده ترین ویژهگی این دوره خانه جنگی سدوزائیان، انحطاط فرهنگ عمومی و شکل گیری خرده فرهنگهای قومی گردید. شکل گیری خراسان/افغانستان در زمان عبدالرحمن ( ۱۸۸۱) و آغاز گسترش فرهنگ قبیلوی با حمایت حکومت که به تبیعیض و اعمال نابرابری قومی، زبانی و مذهبی حکومت عبدالرحمن به شکل پراگنده ساختن اقوام، هویت فرهنگ ملی را نه تنها بوجود نیاورد بلکه منجر به شکل گیری هویتهای خرده فرهنگی قومی گردید. فضای باز تر زمامداری حبیب الله زمینه خوبی برای شکل گیری گسترش فرهنگ بود. با رویکار آمدن امان الله زمینه توسعه فرهنگی یکبار دیگر فراهم گردید.
خراسان/افغانستان فرصت مناسبی را به دست آورده بود که با روشن ساختن تنور افکار زمینه بارور شدن و شگوفا شدن اندیشه و فکر را شکل دهند. اما به جای شکل گیری روشنگری و توسعه سیاسی زمینه رشد اندیشههای ناسیونالیستی و فاشیستی فراهم شدند طوری که با فعالیتهای تبعیض آمیز محمود طرزی و دربار برای گسترش زبان بومی افغانی به جای فارسی تخم بی اعتمادی در عرصه فرهنگ در زمین شوره زار خراسان/افغانستان کاشته شد. دوره نادرخان و سه دهه محمد ظاهر فرهنگ افغانی به شدت قبیلهای بوده و باعث عقب ماندهگی جدی در مظاهر مادی و معنوی فرهنگ گردید. دهه دموکراسی با ورود افکار و اندیشههای چپ و لیبرالی بستر فرهنگ بصورت کاذب شکل گرفت، چون زمینه سنتی و تکامل فرهنگ متناسب با جامعه نبود منجر به تحولات عمیق گردید که برای دو دهه از توسعه فرهنگ جهانی بدور ماند.
با رویکار آمدن اداره جدید مظاهر تمدن و فرهنگ غربی بگونهای سرسام آوری وارد خراسان/افغانستان گردید. برگشت دانش آموختههای جدید از بیرون کشور، ورود موسسات و انجیوهای بین المللی مظاهر تمدن در شهرهای عمده خراسان/افغانستان طی دو دهه به سرعت جاگزین ساختارهای کهنه شدند. اما این مظاهر تمدن بدون هیچ تاثیری بر فرهنگ بومی و قبیلهای افغانی نتیجه منفی در قبال داشت. ایجاد شبکههای تلوزیون برنامههای فرهنگی وارداتی را جاگزین فرهنگ رو به انحطاط گذشته ساخت و منجر به تقابل سنت و تجدد و در نهایت منجربه ظهور جریانهای فکری بنیادگرا و نو گرا گردیده و به ویژه توجه به بستر اجتماعی مناسب تفکرات بنیاد گرایانه را در دامان مذهب پرورش داد.
۳. چهارچوب نظری
فرهنگ در قالب اندیشیدن و فلسفه به عنوان عامل اصلی و تعیین کننده انسجام جامعه و به همین ترتیب زیر ساخت دانش و فهم هستی از عصر یونان باستان با سقراط، افلاطون و ارسطو مطرح گردیده بود. در قرون وسطی اندیشه مسیحیت و اندیشه اسلامی با تکیه بر گفتمان دینی جایگاه گفتمان فرهنگی را برازنده تر ساخت. دین اسلام به تفاوت فرهنگی اصالت ویژه می دهد و این تفاوتها را ویژهگی خلقت انسان بر میشمرد. در اسلام تأکید اصلی بر تفاوتهای فرهنگی و در مقابل شکل دهی به یک نظام هنجاری از «بایدها و نبایدها» است. (صادقپور، ۱۳۹۸) با جنبش روشنگری و شکل گرفتن رنسانس توسعه فرهنگی در قالب هنر و فلسفه روشنگری به اوج عظمت رسید اما دیری نگذشت که جایگاه فرهنگ خلاقانه جایگاه خودش را به گفتمان خشک اثبات گرایی داد و با پارادایم مارکس فرهنگ جایگاه درجه سوم را به عنوان روبنای اقتصادی پس از جامعه بخود گرفت. فرهنگ به تعبیری توسط امیل دورکیم که ار روح جمعی همان باورها و ارزشهای فرهنگی یک ملت یاد آور میشود. اما یکی از طرقی که فرهنگ به واسطه آن بر رفتار اقتصادی اثر می گزارد، شکل گیری شبکههای اجتماعی است.
مدل نظری: یکی از مدلهای نظری پیرامون شکست ملتها مدل نظری فرهنگی است که توسط دارون عجم اوغلو و جیمز ای رابنسون در کتاب مشترک شان بنام “چرا ملتها شکست میخورند” (۱۳۹۶) مورد تائید قرار نگرفت به باور ایشان مدل فرهنگی که مقبولیت عامه نیز دارد با استناد بر نظریههای جامعه شناس بزرگ آلمانی ماکس وبر توجه شده است طوری که: «وی معتقد بود اصلاح دینی پروتستان و اخلاق برخاسته از آن، نقشی کلیدی در ظهور جامعه صنعتی مدرن در غرب اروپا ایفا کرد». (عجم اوغلو و رابنسون، ۱۳۹۶: ۹۰) فرضیه فرهنگ پس از مدتی، تکیه صرف بر دین را به تأکید بر انواع دیگر عقاید، ارزشها و عرفیات گسترش داد.
وبر معتقد بود که یک منشاء اساسی برای رویکرد دینی وجود دارد و آن این که اساساً پاسخی است به مشکلات و بی عدالتیهای زندگی که تلاش میکند این نابرابریها را معنا دار سازد تا به موجب آن افراد قادر باشند بر مشکلات فایق آیند و به هنگام مواجهه با آنها احساس اطمینان بیشتری نمایند. مفاهیم دینی به انسان می آموزند که زندگی اساساً مخاطره آمیز و نا مطمئن است و از این رو، مستلزم این است که انسان چیزهای مطمئن و یقینی متوسل شود. (یزدانی، ۱۳۸۹: ۹۵)
گفتمان فرهنگ با ماکس وبر دوباره به صورت جدی مطرح گردیده است، معروفترین اثر ماکس وبر “اخلاق پروتستانی و روحیه سرمایه داری” است که در این کتاب خویش خاطر نشان میسازد که در واقع این فرهنگ و اخلاق مذهبی است که منجر به رشد سرمایه داری گردیده است. روش شناختی وبر را غالباً کوششی برای جدا شدن و فاصله گرفتن از جریانهای پر تلاطم تاریخ دانسته اند. در زمان وبر دو سنت روشی در آلمان وجود داشت: یکی فقط وجه تعمیمی را به تأسی از پوزیتویستها میدید و دیگری، در تقابل با پوزیتویستها، به وجه تفریدی پدیدههای اجتماعی نظر داشت و معتقد بود که پدیدههای فرهنگی منحصر به فرد میباشند. در حالی که وبر توجه به هر دو بُعد تعمیمی و تفریدی را در نظر داشت. پس روش جامعه شناسی وبر را میتوان هم تفسیری و هم تبیینی در نظر گرفت.
مفاهیم موجود در روش شناسی ماکس وبر عبارتند از: ۱- تفهم یا درک همدلانه، «کنش انسانی در جهت معنایی سیر میکند و برای درک آن کنش، فهم این معنا ضروری است». (فروند، ۱۳۸۳: ۹۰) ۲- ربط ارزشی و بی طرفی ارزشی (عینیت). ۳- نمونه آرمانی که وبر با این مفهوم خود یکی از مؤثرترین خدمات را به روش شناسی علوم اجتماعی انجام داده است. ۴- تبیین علی در علوم انسانی که با علیت تاریخی و علیت جامعه شناختی شناسایی میشود. ۵- پیش بینی و احتمال که در پس کنش افراد به پیش بینی اعمال و کنش اجتماعی انسان باید تابع قانون احتمال باشد، نه قطعیت، زیرا انسان ممکن است، پس از فهم موضوع، در موقعیتهای مختلف، واکنشهای گوناگونی از خود نشان بدهد. ۶- نفی عامل مسلط چه عامل ایدهآلیستی باشد و یا ماتریالیستی. ۷- قرابت انتخابی که به جای رابطه علت و معلولی ساده قرار میدهد.
برخی صاحبنظران با توجه به نقش و اهمیت فرهنگدر حیات فردی و اجتماعی انسان کارکردهای نظام فرهنگی را تعریف و تبیین نموده اند از جمله لسلی وایت که معتقد است. کارکرد فرهنگ، تأمین نیازهای درونی و بیرونی انسان است تا زندگی را امنیت و تداوم بخشد که میتوان این کارکردهای کلی را به چند کارکرد مشخص تر تقسیم نمود. از آنجائی که حیان انسان وابسته به تأمین نیازهای مادی و غیر مادی است بنا بر این فرهنگ به عنوان ویژهگی منحصر به فرد انسان باعث ارتباط انسان با محیط خود میشود و بدین وسیله امنیت و بقای آن تضمین میگردد. (فراهانی، ۱۳۷۸: ۸۱)
لوسین پای یکی از جامعه شناسانی که فرهنگ را مجموعه ایستارها، اعتقادات و احساساتی میداند که به روند سیاسی سامان میدهد. نگاه این اندیشمند نیز همانند ماکس وبر به فرهنگ نگریشی زیربنایی است نه روبنایی طوری که مارکس آنرا به رو بنا تقلیل داده است. لوسین پای در توضیح فرهنگ سیاسی باور دارد که جوامع از لحاظ فرهنگ سیاسی بدو گونه اند یا دارای فرهنگ سیاسی یک پارچه یا همگون اند و یا این که دارای فرهنگ سیاسی چند پارچه یا نا همگون اند. اگر بین فرهنگ سیاسی نخبگان جامعه و تودهها همساز باشند همگونی پدید میآید و در غیر آن اگر چنین همسازی موجود نباشد فرهنگ سیاسی شکل نا همگون را بخود میگیرد.
پای در توضیح فرهنگ سیاسی توده ها و نخبگان میگوید: فرهنگ سیاسی نخبگان با امتیازها، احساسات و الگوهای رفتاری کسانی سروکار دارد که در درون نظام سیاسی از طریق گردش کارویژه استخدام سیاسی به نقشهای فعالی دست یافته و بر برون دادهای نظام تاثیر مستقیم دارد و فرهنگ سیاسی تودهای از ایستارها و سمت گیریهای مردم (به عنوان یک کل) در قبال سیاست تشکیل میشود که در بر دارندهی شهروندان مشارکت کننده و اعضای مردمی، ساختارهای اقتداری و غیر اقتداری است که برون دادهای نظام را به شکل چندان مهم تحت کنترل ندارند. (عارفی، ۱۳۹۳: ۱۹۲)
یورگن هابرماس از نخبگان نسل سوم فرانکفورت است او با طرح نظریه کنش ارتباطی و نقادانه به معرفت مدرن حوزهای جدیدی را به سمت فرهنگ و کنش انسانی باز نموده است. کنش ارتباطی و نقادانه حوزهای وسیعی را در قلمرو علوم انسانی به عنوان نقد حوزه عمومی مطرح نموده است. واکنشهای هابرماس بر پوزیتویسم را میتوان در کتاب “شناخت و علایق انسانی” (۱۹۶۸) مبتنی بر «سه نوع علاقه بنیادی و ژرف را در نظر میگیرد که اشتغال خاطر ما را با حوزههای گوناگون شناخت و معرفت توضیح میدهد». (هولاب، ۱۳۹۷: ۳۲) او با گرایش به تأویل گرایی متن و تفسیر انسان به عنوان کنشگر عقلانی که خود قربانی خرد گرایی ابزاری گردیده است، نقش فرهنگ را بر جسته ساخته است.
هابرماس هم چنان از بحرانهای که دامن گیر مشروعیت و وابستگی به الگوی موقعیت آرمانی است نیز پرداخته است، او رویدادهای مشکل آفرین و درد سرساز را در دو سطح فزیکی مرموز یا اجتماعی یا هرگاه آنرا حادثه میداند که باعث حیرت در افراد میشود و تحقق اهداف آنرا به خاطره می اندازد. هابرماس میگوید: «از آن رو میتوان از بحران مشروعیت سخن گفت که مشروعیت از طریق هنجارهای صدق پذیر تأمین میشود». (میلر، ۱۳۸۴: ۸۵) بنا بر این توصیف بحرانهای مشروعیت وابسته است به فرضیههای ذهنی عقلانی که هنجارهای سخن عقلانی آن را اداره میکنند.
مفهوم سیاست فرهنگی از جمله مفاهیمی است که از حدود چهار دهه قبل در کشورهای جهان مورد توجه قرار گرفته است. نگاه به فرهنگ به عنوان یکی از زمینههای اصلی توسعه و امکان مدیریت فرهنگی برای تغییر در عناصر فرهنگی و دستیابی به اهداف از پیش تعیین شده و توجه به نقش دولتها در برنامه ریزی فرهنگی بستر مناسبی برای شکل گیری مفهوم سیاسی فرهنگی بوجود آورده است. (اصلان زاده، ۱۳۹۴: ۹۵) عمده ترین حوزه نظریه هابرماس در خصوص کنش ارتباطی یا همان فرهنگ عمومی مسئله زبان است. هابرماس خود را وابسته و کوشنده سومین مرحلهی تاریخ فلسفه میداند. از دید او هر تأمل فلسفی از جمله در باره جامعه و سیاست، پیشاپیش باید سنت خود را با زبان روشن کنند. درک ما از چیستی زبان است که سمت و سوی تأملات ما در بارهی جامعه و سیاست را تعیین میکند. (تقویان، ۱۳۹۷: ۱۱)
هر کشوری دارای ویژهگیهای اعتقادی، تاریخی، جغرافیایی و اقتصادی تقریباً منحصر به فرد میباشد و هر کدام از آنها در سیاستهای فرهنگی موردی خاص است. در جریان تحولات اجتماعی و سیاسی این جوامع میتوان به چند نظریه که اذهان سیاستمداران، دست اندر کاران و صاحبنظران کشورهای در حال گذار را به خود مشغول کرده اشاره نمود:
الف) برخی از جوامع « فرهنگ پذیرنده » به علل مختلف روانی، سیاسی، رفاهی و … معتقدند که پیشرفتهای علمی و صنعتی کشورهای توسعه یافته خود دلیلی قانع کننده است. و در همه زمینهها از آنان باید تقلید و اقتباس کرد و اگر امری نادرست بود حتماً کشورهای توسعه یافته از نظر علمی بهتر تشخیص میدادند و بلاخره نتیجه میگیرند که باید تلاش کرد و به هر قیمت که شده به توسعه یافتگان رسید. این نظر تقریباً افراطی که معمولاً دولتها و اداره کنندگان حامی و مجری آنند، دارای اثرات و پیامدهایی است که به عقیده ژولن به « قومیت کشی » منجر میشود.
ب) نظریه دوم بر عکس، معتقد است که قبول یا تقلید یا اقتباس از هر کشوری، مخصوصاً کشورهای بزرگ و به اصطلاح « توسعه یافته» در هر زمینهای که باشد، حاصلی جز نابودی اقتصادی، اعتقادی، فنی و هنری ندارد و باید نه تنها به هر شکل از این فرهنگ پذیری جلوگیری، بلکه باید همه آنچه را تا کنون به جامعه راه یافته، طرد. یعنی باید جامعه عاریتی پدیدههای وارداتی را از تن بدر کرد و کهن جامه خویش را پیراستن، البته این نظریه تقریباً افراطی نیز میتواند پیامدهای منفی بسیاری را برای جامعه به ارمغان آورد.
ج) نظریه دیگر اینکه همواره فرهنگ جوامع (کم یا زیاد، مستقیم یا غیر مستقیم) در یکدیگر وارد میشود و اثر میگذارد یا جایگزین یکدیگر میشود. با این وجود هیچگاه و هیچ کجا جامعهای (به جز جوامع ابتدایی) را سراغ نداریم که از نظر فرهنگی دست نخورده، مستقل و تاثیر ناپذیر مانده باشد.
بنابراین نظریه اخیر و سوم، مورد تائید اغلب صاحبنظران علوم اجتماعی واقع شده است و آنان بر این نکته تاکید میکنند که اگر کشورهای در حال گذار نظیر جامعه ما میخواهند در جهان جدید به عنوانهایی متمایز در مقابل دیگران جایی داشته باشند، باید گذشته خود را باز شناسند و در همان حال، ضعفهای خود را جبران کنند و همچنین بررسی کنند که در جهان کنونی چه جایگاهی و از زندگی جهانی، چه سهمی میتوانند داشته باشند.
۴. ویژهگیهای فرهنگ سنتی افغانی
فرهنگ جامعه افغانی در صورتی که مراد ما همان فرهنگ جامعه پشتونی باشد چیزی جز هنجارهای نا منسجم و غیر رسمی نمیباشد به این معنی که شفاهی بودن و غیر مکتوب بودن چنین رویکرد فرهنگی در نتیجه غیر قابل باز خواست و غیر پاسخگو است. «در خراسان/افغانستان هیچ فرهنگ آنچنانی موجود نیست که از کلیت برخوردار بوده و مردم خراسان/افغانستان آن را منحیث فرهنگ عمومی پذیرفته باشند». (مشرقی، ۱۳۸۹: ۴۶) ویژهگیهای فرهنگ افغانی: فرهنگ قانون گریز و مبتنی بر حاکمیت اراده اشخاص میباشد. فرهنگ اقتدار گرا و در مقابل تملق و ثنا گویی دارندگان قدرت مکانیزم اصلی برای تقویت و نزدیکی به اقتدار سیاسی است.
خراسان/افغانستان از نظر فرهنگی بسیار مختلط است. کمربند قومی پشتونها فرهنگ قبیلهای و بسیار سنتی دارد، همراه با آداب و رسوم دقیقاً تعریف شده است که بر مناسبات خانواده گی و خارج از قبیله حاکم است. (مارسدن، ۱۳۸۸: ۲۷) سنتها یا عنعنات ریشه در اخلاق اجتماعی و شیوهای زیست افغانها دارد و در طول هزاران سال شکل یافته است. (رسولی، ۱۳۸۶: ۱۱۳) طوری که در منابع تاریخی خراسان/افغانستان چنانچه مرسوم بوده که تا اکنون تغییرات آنچنانی بوجود نیامده است.
مردم خراسان/افغانستان در عرصه فرهنگ ملی به دو مشکل عمده مواجه است: نخست این که خراسان/افغانستان به خورده فرهنگهای مواجه بوده که در بین اقوام و قبیلهها موجود است. فرهنگ کلان تعریف شده تا هنوز بوجود نیامده است. دوم در عصر جهانی شدن بحران هویت فرهنگی بیشتر از پیش بوجود میآید و در گرداب کشورهای جهان سومی گیر آمده است. (مشرقی، ۱۳۸۹: ۴۶) فرهنگ که در آن روحیه غالب شخصگرایی بوده و نسبت خانوادگی و رویکرد آن درست بر مخالف شخصیت گرایی و شایسته سالاری قرار دارد. دقیقاً مبتنی بر روح جمعی و فرهنگ ملی و مشترکی که دروکیم از آن یاد آور میشود بسیار ضعیف و جای آن را خرده فرهنگهای قبیلوی پر نموده است. بنا بر این مبنای همبستگی اجتماعی افراد خون و نژاد است. فرهنگ سنتی مرز خود و بیگانه را بر مرزهای قبیله و قوم استوار میسازد.
۱ – ۴. فرهنگ و آموزش
به طور کلی باید گفت برنامه ریزیهای فرهنگی که در زمینههای اقتصادی، اعتقادی، آموزشی، بهداشتی و تکنولوژی در برخی جوامع به خصوص در کشورهای در حال گذار (جهان سوم و در حال توسعه) مورد اجرا گذاشته میشود، در جوامع مختلف دارای اثرات و واکنشهای متفاوت است و نمیتواند قاعدهای کلی یا وضعیتی عمومی برای همه آنها در نظر گرفت. هر کشوری دارای ویژگیهای اعتقادی، تاریخی، جغرافیایی و اقتصادی تقریباً منحصر به فرد میباشد و هر کدام از آنها در سیاستهای فرهنگی موردی خاص دارند.
در خراسان/افغانستان متاسفانه تا اکنون نصاب آموزشی مناسب زمان تهیه نشده است. در تمام سطوح هم آموزشهای مکاتب و هم چنان آموزشهای عالی تا کنون ناکام بوده اند. تحصیلات عالی خراسان/افغانستان متکی بر همان روشهای کهنه و فرسوده سابق بوده و اکثریت استادان دانشگاهها از توانایی علمی بالا برخوردار نه میباشند. از جانب دیگر نهادهای اکادمیک خراسان/افغانستان به خوبی همان روحیه قوم گرایی را حفظ نموده اند. این خود گویای این امر است که اگر به مطالبات ملی به عنوان خواست عمومی ملت در کار باشد تبعیض و تعصب نهالش میخشکد. (مشرقی، ۱۳۸۹: ۱۱۳)
خراسان/افغانستان دارای بیشترین شمار کودکان است که در سن ورود به مدرسه و تحصیل در دوره ابتدایی قرار دارند. از هر پنج کودک افغان یک کودک باید وارد دبستان شود. دسترسی به سواد در قسمت اعظم روستاهای خراسان/افغانستان هیچ اهمیتی ندارد زیرا داشتن فرزندان پسر بیشمار توانایی کار و قدرت تولید زراعتی خانوادگی را بیشتر ساخته است. بیش از ۶۰ در صد کودکان در جنوب کشور به مدرسه نمیروند بنا بر این وقت گذاشتن برای آموزش یعنی کم ساختن زمان کار کودکان برای خانواده که این خود باز ده اقتصادی را کم میسازد. گرایش داشتن به فراگیری آموزشهای دینی به جای آموزشهای رسمی و مکاتب. از میان کسانی که در سن ۱۵ تا ۲۴ سال قرار دارند، تنها ۳۴ در صد با سوادند که ۵۰ در صد آن را مردان و ۱۸ در صد را زنان تشکیل میدهند. پسران دو برابر بیش تر از دختران فرصت سواد آموزی دارند که دلیل آن تبعیض جنسی و فشار فرهنگ اجتماعی برای تدریس آموزگاران زن برای دختران است.
۲ – ۴. رسانه، هنر و ادبیات
در خراسان/افغانستان از زمان شمس النهار به عنوان نخستین نشریهای چاپی تا سال ۱۳۸۱ به تعداد ۷۰۴ عنوان نشریههای چاپی به نشر رسیدند که بیشتر از یک قرن را در بر میگیرد. دولت آبادی مینویسد: «باید اعتراف نمود که مطبوعات هم از نگاه کیفی و هم کمی با مطبوعات جهان و حتی کشورهای همجوار قابل مقایسه نیست. گذشته از این مطبوعات خراسان/افغانستان دیرتر از دیگران وارد صحنه شد و عمر آن از عصر امیر شیرعلی خان فراتر نمیرود، پس از تولد هم همواره معلول و معیوب بوده که بدون عصای دیگران قادر به حرکت نبوده است و بطور کلی اصلاحات و نوگراییها با تکیه بر طرح و فکر دیگران صورت گرفته اند، و مطبوعات نیز مستثنی از این امر نبوده است». (دولت آبادی، ۱۳۸۲: ۴۷۶)
رسانههای گروهی در جهان مانند شمشیر دو سر است که اگر آن را بمنظور رشد فرهنگی، تأمین و تحکیم وحدت ملی، گسترش خرد اندوزی، آموزش و پرورش انسان سالم به کار ببرند، نقش مثبت و ارزنده دارد و اگر آنها را به منظور ایجاد نفرت تباری و قومی، رشد گرایشهای تباری، زدایش زبانها و گسترش فرهنگ جنگ و گرایشهای دینی افراطی و طالبگرایی و القاعده خواهی و یا سلفی گرایی و نفرت نسبت به دینهای دیگر به کار ببرند، این وسیله موجب بربادی جامعه میشود. (مفید، ۱۳۹۸)
طی سالهای اخیر برخی رسانههای گروهی که بر بنیاد گسترش گرایشهای تباری در کشور ایجاد شدند و هدف نهایی آنها تبار گرایی و ایجاد و گسترش نفرت نسبت به تبارهای دیگر است به جای ایجاد یک همبودگاه فراتباری و انسانی و خردورزی به کار گرایشهای تباری و گسترش افراطیت سنی و شیعه گری و طالبگرایی پرداخته اند که فرایند آن اکنون یا دم در کشور، با درد و دریغ قوم پرستی ودین گرایی افراطی به سرعت رشد کرده است. اگر این رسانهها از این گرایشهای منفی شان دست نکشند، به گفتاورد سازمان ملل متحد خراسان/افغانستان پس از جمهوری دموکراتیک کانگو دومین کشور جهان است که در آن زمینههای کشتارهای تباری و جنگهای قومی و مذهبی فراهم شده است. (مفید، ۱۳۹۸)
از سه دهه به این سو سینما و هنر در حالت رقت انگیزی به سر میبرد. آلوده شدن فضای فرهنگی در عرصه هنر با تهاجم فرهنگی با ورود فلمهای هندی و ترکی ناشی از فقر فرهنگی در این عرصه میباشد که بازار فرهنگ خراسان/افغانستان را تسخیر نموده اند. این دگرگونی و تحول در عقاید و افکار اجتماعی به پس افتادگی فرهنگی میانجامد و باعث پیدایش مسایل و مشکلات اجتماعی متعددی نظیر بحران هویت فرهنگی میگردد. هنرهای تجسمی که در اثر استیلای طالبان در خراسان/افغانستان با از بین بردن داشتههای فرهنگی و تابو پنداشتن برخی از هنجارهای سنتی ریشه دار، قرار گرفتن در برابر هنرهای چون نقاشی مجسمه سازی و سایر بخشها به شدت آسیب دیدند.
از یکطرف بحران اقتصادی در خراسان/افغانستان و عدم منابع تمویل رسانهها توسط نهادهای اقتصادی را تعطیل نموده است؛ که به گونه قابل ملاحظهای رجوع نویسندگان به فضای مجازی امکان نقد و پرورش اندیشههای علمی را فرا تر از ارزشگذاری قرار داده است. بنابراین تقلای زنده ماندن اما نا شناخته ماندن شعر و ادبیات جدید در خراسان/افغانستان متاسفانه وسعت بحران فرهنگی را نشان میدهد. از طرف دیگر «نقش افراد نا کار آمد و تبارگرا در دستگاههای فرهنگی کشور و در کارگاههای رسانههای گروهی بسیار خطرناک و تباه کننده است. با درد و دریغ برخی وزارتها و ادارات دولتی از آن میان اداره امور ریاست جمهوری، وزارت دفاع و برخی وزارتهای کلیدی دیگر در کشور با تلاشهای منفی و افراطی تبارگرایی سعی میکنند تا برنامههای حذف تبارهای دیگر را از دستگاههای قدرت و اداره دولتی و رسانههای گروهی دولتی تطبیق کنند که این گرایش بدون شک به نفع وحدت ملی در کشور نیست، اگر دولت به این نا رسایی به دیده بینا ننگرد شاید به زودی پشیمان شود». (مفید، ۱۳۹۸)
۳ – ۴. فرهنگ و سیاست
یکی از مهمترین عناوینی که ذیل مباحث فرهنگ و توسعه در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ مطرح بوده، سرمایه اجتماعی است. سرمایه اجتماعی شامل هنجارها و ارزشهایی است که در میان گروهی از مردم تسهیم شده و به ارتقاء میزان همکاری و اعتماد در بین آنها میانجامد؛ سرمایه اجتماعی، مانند سرمایه فیزیکی و انسانی بعنوان منبع ثروت مطرح میباشد. (صالح نیا و دیگران، ۱۳۸۹: ۷۲) لوسین پای میگوید که جوامع از لحاظ فرهنگ سیاسی دو گونه اند: نخست دارای فرهنگ سیاسی یک پارچه که در آن فرهنگ سیاسی نخبگان با فرهنگ سیاسی تودهها همساز باشد. دوم فرهنگ سیاسی نا همگون یا چند پارچه که در آن فرهنگ سیاسی نخبگان با فرهنگ سیاسی توده ها در تضاد و نا همساز است.
فرهنگ سیاسی در خراسان/افغانستان فرهنگ چند پارچه و متضاد است و این نا همگونی برخاسته از دو گانگی فرهنگ بومی (محلی) و غیر بومی (وارداتی) است. در خراسان/افغانستان فرهنگ فرایند طبیعی اولیه را نه پیمود بلکه با فرایند غیر طبیعی و با فراز و فرودهایی روبرو بوده است. موجودیت نوعی پارادوکس بین فرهنگیان نخبه در امر پذیرش جامعه دموکراتیک و عدم پذیرش و مدارای فرهنگی توسط نخبگان سنتی میباشد.
قوم مداری: عواقب این طرز تلقی از روابط اجتماعی و سیاسی در کشور خراسان/افغانستان باعث شده است که در حوزه عمومی و ملی به جای تأکید بر لیاقت، شایستگی و ویژگیهای شخصی افراد به علایق و وابستگیهای قومی او توجه و تاکید گردد و این امر نه تنها مانع کار آمدی اقتصادی، سیاسی و فرهنگی کشور شده و آن را از حرکت به سوی توسعه و آینده درخشان باز داشته است، بلکه نزاعهای قومی و مذهبی را تشدید کرده، مانع از شکل گیری هویت ملی شده است. در سایه همین گونه تفکر است که حکومت نه به مثابه کارگزار کل ملت، بلکه به عنوان عامل و دست نشانده قوم پیروز در منازعات قومی تلقی میگردد. (صالحی، ۱۳۸۱: ۲۳-۲۴)
ضریب امنیت و موقعیت اجتماعی فرد به جایگاه و پایگاه اجتماعی قومی او وابسته است. چنین نگرشی مانع کار آمدی اقتصادی سیاسی و فرهنگی شده است و به جای شکل گیری هویت ملی منازعات قومی و مذهبی بروز نموده است. و قوم مداری در بستر فرهنگی منجر به روحیه ستیز و خشونت، غارتگری و دزدی و بی اعتمادی را بوجود آورده است. یکی از عناصر مهم فرهنگ سیاسی بی اعتمادی نیروهای سیاسی نسبت به یکدیگر است.
۴ – ۴. نظامهای فرهنگی: بومی مذهبی
عبدالحفیظ منصور نویسنده خراسان/افغانستانی به این باور است، که «ریشهی اصلی توسعه نیافتگی مسلمانان بویژه مردم خراسان/افغانستان، فکری و اعتقادی است و مسلمانان قبل از آن که فقیر، درمانده و تهیدست از لحاظ اقتصادی بوده باشند از رهگزر فکری دچار بن بست شده اند و تا این بن بست از درون شکستانده نشود، راهی برای فرو ریختن آن از بیرون کمتر سراغ میگردد و وضعیت نا مساعد اجتماعی به استحکام آن یاری رسانده است». (منصور، ۱۳۹۲: ۱۱۱)
خراسان/افغانستان تا اوایل قرن بیستم با توجه به عدم تاثیر خارجی دارای عناصر فرهنگی ویژه بود که از دو منبع فرهنگی تغذیه میشد: اسلام ویژه قبیلهیی که شامل خصوصیات زندگی ایلی و عشایری میشود که به پیش از اسلام بر میگردد. بخشی از هویت، ارزشها و ایستارها و رژیم های حقوقی و رفتار مردم را شکل میدهند. فرهنگ بومی تا همین اواخر سلطه خود را حد اقل بر ۸۷ فیصد جامعه روستائی کشور حفظ کرده است. دین در زندگی افغانها به شدت حضور دارد. طوری که اسلام برای یک کشاورز افغان عبارت است از افق فکری، نظام ارزشها و مجموعه قوانین که رفتار او را تبیین میکند.
به باور منصور بدختانه که در میان مردم خراسان/افغانستان ما شاهد بد باوری در پنج محور اساسی میباشیم محورهای پنج گانه عبارتند از: توجیه گری استبداد، حقیر شمردن زندگانی دنیا، برداشت یک پهلو از مفهوم علم، مسدود شدن باب اجتهاد و زن ستیزی. (منصور، ۱۳۹۲: ۱۱۱) این مورد آخر در بسیاری از جاهای خراسان/افغانستان به ویژه مناطق پشتون نشین یک نوع غیرت افغانی پنداشته میشود. یک نویسنده دیگر خراسان/افغانستانی به نام شفیع الله کارورز خاوری مینویسد: «در مناطق جنوبی خراسان/افغانستان و ایالت خیبر پشتونخوا و بلوچستان پاکستان سالانه حدود دو هزار زن خود را آتش میزنند، علت آن فقط و فقط موجودیت افراط، رسم و رواجهای قدیمی و عقب ماندگیهای فرهنگی است، که زیر نام غیرت جا گرفته است». (خاوری، ۱۳۹۱: ۲۱۰)
دو قدرت اسلامی، یعنی پاکستان و عربستان با کمک تنها ابرقدرت باقی مانده از جنگ سرد –امریکا- در ۱۹۹۴ هیولایی به نام طالبان را بوجود آوردند که یک جنبش بسیار افراطی اسلامی است. (رسولی، ۱۳۸۴: ۸) در خصوص مذهب و ریشه طالبان به عنوان یک گروه سنتی و بنیاد گرای افراطی بشیر احمد انصاری این گروه را با گروه خوارج در صدر اسلام مقایسه میکند و چنین مینویسد:
در مقایسه میان قبیلهگرایی خوارج و طالبان سخن بسیار میتوان گفت و در اینجا به این اکتفا مینمائیم که طالبان هیچگاهی نتوانستند وحدت ملی جامعه صد پارچه خراسان/افغانستان را تأمین نمایند. تمامی رهبران طالبان از آغاز تا امروز مربوط به یک قبیله و سمت بوده، آنها پایتخت کشور را در زمان قدرت خویش عملاً از شهر کابل به شهری که خود را منسوب بدان میدانند انتقال دادند، زبان رسمی و معاملات کشور را زبانی قرار دادند که خود بدان حرف میزدند و خلاصه این که بوی تعصب قبیلوی و نژادی در هر حرکت شان محسوس بود. …. همانطوری که در حکایت اشعث بن قیس دیدیم با آن که او پس از وفات پیامبر اسلام مرتد گردید ولی باز هم خود را در چارچوب جنبش خوارج مسلمانی دو آتشه معرفی نمود، به همین شکل خوارج خراسان/افغانستان نیز گروهی از اعضای حزب خلق را در صفوف خویش جا دادند که شواهد فراوانی در این رابطه وجود دارد، افرادی که یکشبه مسلمانانی دو آتشه شدند. انحصار پستهای دولتی در دست فرزندان یک قبیله و تحمیل سنتها، قوانین سیاسی و روحیه یک گروه بر تمامی ملت و کشور و آن هم زیر نام اسلام و پرچم شریعت تنها در دین خوارج پذیرفتنی است. (انصاری، ۱۳۹۱: ۳۶)
۵. آسیبها و پیامدهای ضعف فرهنگی
یکی از راهها مواجهه با رفتارهای نا بهنجار و مشکلات روانشناسی هر جامعه، جستجو و کنکاش عواملی است که تاثیراتی پایهای بر فرهنگ دارند. این عوامل باعث میشوند مردم خود را با فرهنگ حاکم بر جامعه تطابق دهند یا در مقابل آن مقاومت کنند. گاه واکنشهای نا بهنجار مردم در مقابل شرایط، نتیجه عاملی مخرب است که در یک بازه زمانی مشخص تولید شده است. از سوی دیگر گاه تاثیرات و عواقب چنین تغییر بنیادین، که بی تردید بر فرهنگ نیز تاثیر میگزارد، معمولاً بر مردم آنچنان شدید است که موجب به وجود آمدن رفتارهای نا بهنجار میشود، زیرا برای مردم مشکل است که خود را با شرایط جدید تطبیق دهند و نرمهای جدید را که این تغییر را به همراه دارد بپذیرند. (گنجی، ۱۳۹۹)
فرهنگ بر اساس توانایی یا ناتوانی در رفع نیازمندیهای اساسی به دو گونه ضعیف و قوی تفکیک میگردد. (یزدری، ۱۳۸۶: ۱۳۷) مشکل اصلی ما و جامعهی روشنفکری ما همین است که با امواج بیگانه با این محیط و سرزمین شنا می کنیم که باورهای ذهنی و اندوختههای اندک و باروری شان از فرهنگ بیگانه این مصیبت را بوجود آورده است که متاسفانه خود هم نمیدانند و توجهی ندارند، این که چرا متوجه نمیشوند دلیل اش این است که اندوختههای اندک در مسایل ایدولوژیکی و دینی در ذهن رسوب می کند و موجب تحجر و ایجاد قشری میشود که انجماد و یخ بندان به وجود میآید و این یکی از عوامل ضلالت و گمراهی و از خود بیگانگی و بحران هویت است. (خاوری، ۱۳۹۱: ۲۱۶) آسیبهای که منجر به ضعف فرهنگی در کشور میشود یعنی نا کار آمدی خدمات آموزشی، نا کار آمدی خدمات آموزش عالی، نبود آموزشهای حرفوی، نو پائی رسانههای همگانی و بی توجهی به فرهنگ و میراث فرهنگی میباشد.
خراسان/افغانستان یک جامعه سنتی و در حال گزار است. هویت در جامعه سنتی بر مبنای اشتراکات خونی و قبیلوی تعریف میگردد. در این حالت، جامعه فاقد هویت جمعی و کلان خواهد بود. بحران هویت و پاره پاره شدن هویت جمعی، از ویژگیهای رایج جوامع سنتی است. در این حالت و در حوزه سیاست سخن از هویت ملی در حد هویتهای کوچک شده و خرد قومی و قبیلوی تنزل مییابد. (سجادی، ۱۳۹۱: ۶۰ به نقل از فهیمی ۱۳۹۲) خراسان/افغانستان متاسفانه با حاکمیت نظامهای استبدادی تبار گرایانه، ضربات مهمی بر پیکر هویت جمعی و همبستگیهای ملی است وارد گردیده است. از آنجائیکه واگراییهای گسترده بین قومیتهای ساکن در کشور حاکم بود و قدرت سیاسی هم به تشدید واگراییها دامن میزد، هویتهای خرد و کوچک بی شماری در کشور شکل گرفته است و هویت جمعی و کلانی قابل قبول برای همگان وجود ندارد. با گزشت سالیان متمادی از استقلال کشور تا اکنون هنوز هویت ملی قابل قبول برای همه شکل نگرفته است، بلکه هویتهای پراگنده قومی جایگزین هویت ملی شده است. (فهیمی، ۱۳۹۲)
۱ – ۵. ضعف فرهنگی و رفتار فردی
اگر شخصیت و هویت افراد ساختهی فرهنگ ملی است، پس هویت افراد که بر اساس فرهنگ ملی ساخته نشود و از جای دیگر و سرزمین بیگانه و فرهنگ دیگر بارور شود. از خود بیگانگی بوجود میآورد که بحران هویت و بحران مشروعیت را به دنبال دارد. بخشی از این عناصر از خود بیگانه در قالب احزاب و گروهها تشکیل و سازماندهی میشوند و در راستای منافع قدرتهای بیگانه قرار گرفته و در برابر فرهنگ اصیل ملی و خودی عقده میگیرند، به تخریب و تهاجم بر میخیزند. (خاوری، ۱۳۹۱: ۲۱۶) ناکامی در تأمین آگاهی، ناکامی در تأمین آرامش، ناکامی در خود شکوفایی (غرق شدن در تجمل گرایی و ماندن در مادی گرایی مفرط)، ناکامی در داشتن هدف متعالی، ناکامی در مدیریت بر خوشتن، تحجر گرایی را ببار میآورد.
روحیه ستیزه و خشونت که در فضای رقابت و نا امنی زندگی قبیلوی بروز میکند و «عواقب این نگرش بر شکل گیری ملت – دولت بسیار زیان بار بوده است، زیرا قبایل همواره نسبت به کاهش اقتدار خود از ناحیه دولت مرکزی واکنش نشان داده و با هرگونه سیاستی که قدرت قبایل و خوانین منطقه را کاهش دهد، مقابله کرده است. ازین رو، ما هیچگاه شاهد روند دموکراتیک و یا بدون زور انتقال قدرت نبوده ایم و زمانی که به هر دلیلی قدرت مرکزی توان سرکوب خود را از دست داده، سالها طول کشیده است تا دولت بتواند اقتدار خود را تثبیت نموده و نظم و امنیت را بر قرار کند». (صالحی، ۱۳۸۱: ۲۴)
۲ – ۵. ضعف فرهنگ و فعالیت سیاسی
فرهنگ سیاسی زیر مجموعه فرهنگ عمومی هر ملت است. دانشمندان صرفاً به منظور ایجاد تسهیل در بررسی رابطه فرهنگ و سیاست، عناصری از فرهنگ عمومی را که ذاتاً سیاسی بوده و یا استعداد سیاسی شدن را دارند، تفکیک کرده اند. به عقیده بیرو اولام جنبههای خاصی از فرهنگ عمومی جامعه که بطور ویژه یا چگونگی بر خورد با حکومت و این که باید چه وظایفی را انجام دهد، ارتباط دارد. این فرهنگ سیاسی آن جامعه است. فرهنگ سیاسی جامعه از فرهنگ عمومی آن ناشی میشود و از خلال روند اجتماعی شدن باز تولید میشود بنا بر این اگر فرهنگ عمومی را مجموعه ایستارها، باورها و احساسات پاینده مردم بدانیم در این صورت فرهنگ سیاسی را آن فرهنگ عمومی میدانیم که به روند سیاسی نظم و معنی میدهدو اصول بنیادین مشخص میکند و رفتار حکومت را در نظام سیایس مقرر می دارد. (صالحی، ۱۳۸۱: ۲۲)
«یکی از عناصر مهم فرهنگ سیاسی خراسان/افغانستان، بی اعتمادی نیروهای سیاسی نسبت به یکدیگر است. تلاش این نیروها برای تصرف کامل قدرت وحذف دیگران از صحنه بازی باعث شده است که گروهها همواره از موجودیت خود نگران بوده و هرگونه رفتار رقیبان را با شک و تردید بنگرند. از این رو توافق میان آنان اغلب دشوار و شکننده بوده و در مقابل هر گونه اقدامی که منجر به کاهش توانایی آنان گردد، عکس العمل نشان میدهند.» (صالحی، ۱۳۸۱: ۲۵) ضعف فرهنگی و خود محوری (تک روی، انزوا گرایی و بی تفاوتی یک ارزش تلقی میشود) ضعف فرهنگی و فعل پذیری که در این امر مردم خراسان/افغانستان به دو گروه تقسیم شده اند. یکی گروه این که کلاً فرهنگ بیگانه را رد میکنند. گروه دیگر کلاً فعل پذیر بوده و ارادههای شان سلب میشود. ضعف فرهنگی و اختلاف، ضعف فرهنگ و عدم قدردانی از نیروی انسانی، ضعف فرهنگی و بی تفاوتی، ضعف فرهنگ و عدم آگاهی از حقوق اساسی، عدم نظارت سیاسی، عدم همکاری ملت و دولت، ضعف فرهنگی و ضعف قانون گرایی.
فردگرایی منفی با روحیه و تفکر افراد و گروهها در خراسان/افغانستان علاوه بر آنکه قوم محور و قبیله سالار است، به شدت فردگرا، مطلق گرا و تک محور نیز میباشد و آنان آمادگی برای هماهنگ شدن با دیگران را ندارند و نیاموخته اند که کارهای جمعی به درجات قابل توجهی از تحمل بحثهای فکری، تعدیل منافع و همسویی فکری محتاج است. از این رو توافق در امور عمومی در میان آنان بسیار دشوار و مشکل است. بر همین اساس است که هرگاه دولت مرکزی قدرت خود را در تحمیل اجبار از دست داد، سالها طول کشیده است تا نظم عموومی از طریق غلبه یک گروه بر گروههای دیگر بر قرار گردد. داشتن چنین روحیهای در دوران جهاد باعث شد که نیروهای پراکنده سیاسی زیادی بر محور افراد سرشناس شکل بگیرند و ما شاهد رقابتها و چشم همچشمیهای آنان باشیم که هرگز موفق به توافق پایدار برای برقراری نظم و آرامش در کشور نشدند و ما شاهد رقابتهای خونین میان آنان بودیم. (صالحی، ۱۳۸۱: ۲۶)
نتیجه گیری
طوری که در این پژوهش مشخص گردید فرهنگ ملی مبنی بر کنشها، رفتارها، هنجارها و رویکردهای فکری تمام شهروندان در قالب یک پارادایم واحد مستقل نگرفته است از این رو فرهنگ قبیلوی در کنار چهار دهه جنگ، نابرابری، تبعیض، بی عدالتی در برابر اقلیتهای فرهنگی، برداشتهای متسلب و بنیادگرایانه از دین با تفسیرهای افراطی و سلفی نگرانه در قالب جریانهای چون طالبان، شبکه حقانی و سایر جریانهای افراطی دیگر که آبشخور فکری شان متاثر از نوع نگاه قشری به فرهنگ مذهبی منحصر به چنین جریانهای شده است.
مصرف گرایی فرهنگ وارداتی از خطرناکترین وضعیت عقب ماندگی و توسعه نیافتگی کشورهای جهان سوم است.امروز خراسان/افغانستان در کنار این که در عرصه اقتصاد و سیاست تابع سیاستهای جهانی است هم چنان در عرصه فرهنگ نیز از مجراهای مختلفی افراطی و تفریطی مصرف کننده است. از تولیدات فرهنگی سایر کشورها فقط تغذیه و مصرف کننده است به همین دلیل امروزه میزان با سوادان بسیار اندک، کیفیت تحصیلات بسیار پائین و تحقیقات علمی یا وجود ندارد و یا بسیار اندک است که در پائین ترین سطح توسعه فرهنگی جهان قرار گرفته است.
هم چنان میتوان گفت که متغییرهای چون تبعیض، نابرابری، دلبستگی به خرده فرهنگهای قبیلوی، شکافهای زبانی و قومی و از همه مهمتر دشمنی آشکار با زبان فارسی منجر به پائین بودن توسعه فرهنگی گردیده است و این موضوع خود بیانگر بحران فرهنگی پسا طالبان را نشان میدهد. موضوعی که حتی در داخل نظام سیاسی خراسان/افغانستان منجر به واکنشهای اصطکاک فرهنگی شده است.
فهرست مآخذ
۱. اصلان زاده فاطمه (۱۳۹۵): تحلیل سیاستگزاری فرهنگی، با تأکید بر نظریه کنش ارتباطی هابرماس، فصلنامه علوم خبری – شماره ۱۴ – تابستان.
۲. انصاری بشیر احمد (۱۳۹۱) مذهب طالبان، کابل انتشارات سعید.
۳. خاوری شفیع الله کارورز (۱۳۹۱): چرا پس مانده ایم؟ پژوهشی بر انگیزههای عقب ماندگی در کشور در گستره جامعه اقتصاد و سیاست، کابل انتشارات سعید.
۴. دانایی محمد حسین (ب ت): رابطه فرهنگ و اقتصاد، سرمقاله بانک و اقتصاد شماره ۱۵.
۵. دولت آبادی بصیر احمد (۱۳۸۲): شناسنامه خراسان/افغانستان تهران انتشارات عرفان.
۶. رسولی جعفر (۱۳۸۴) جنگ نا مقدس امریکا خراسان/افغانستان و تروریسم بین المللی کابل انتشارات میوند.
۷. رسولی یاسین (۱۳۸۶): پاسخ سنت به سکولاریسم در خراسان/افغانستان، تهران انتشارات عرفان.
۸. صادق پور محمد حسن (۱۳۹۸): وابستگی اقتصاد و فرهنگ در بستر جامعه، روزنامه جوان.
۹. صالح نیا نرگس، دهنوی جلال و حق نژاد امین (۱۳۸۹): نقش فرهنگ در توسعه اقتصادی، ماهنامه مهندسی فرهنگی سال چهارم شماره ۴۳ و ۴۴ مرداد و شهریور.
۱۰. صالحی محمد جواد (۱۳۸۱): ریشههای فرهنگی بحران همگرایی در خراسان/افغانستان، فصلنامه مطالعات خاور میانه سال نهم شمار – ۱- بهار.
۱۱. عارفی محمد اکرم (۱۳۹۳): توسعه سیاسی در خراسان/افغانستان موانع و چالشها، کابل مرکز مطالعات استراتیژیک وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی خراسان/افغانستان.
۱۲. عجم اوغلو دارون و رابنسون جیمز ای (۱۳۹۶): چرا ملتها شکست میخورند، ریشههای قدرت، ثروت و فقر، ترجمه محسن میر دامادی و محمد حسین نعیمی پور چاپ هفتم تهران انتشارات روزنه.
۱۳. فراهانی فاطمه عزیز آبادی (۱۳۷۸): بحران فرهنگی و بررسی راهکارهای تدبیر بحران با تأکید بر دیدگاه مدیران فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، مجله مدیریت فرهنگی سال دوم پیش شماره سوم تابستان.
۱۴. فروند ژولین (۱۳۸۲) جامعه شناسی ماکس وبر، ترجمه عبدالحسین نیک گهر، تهران .توتیا.
۱۵. فهیمی عبدالرحمن (۱۳۹۲): درنگی بر مبحث هویت ملی در خراسان/افغانستان پسا طالبان، روزنامه خراسان/افغانستان
۱۶. گنجی فرناز (۱۳۹۹): هویت و بحران فرهنگی روزنامه سیاست روز.
۱۷. گیدنز آنتونی (۱۳۸۲): جامعه شناسی ترجمه منوچر صبوری، تهران انتشارات نی.
۱۸. مارسدن پیتر (۱۳۸۸) طالبان جنگ، مذهب و نظام جدید در خراسان/افغانستان ترجمه کاظم فیروزمند تهران انتشارات مرکز.
۱۹. مشرقی دیدار علی (۱۳۸۹): بحران هویت ملی در خراسان/افغانستان راهکارها و راه حلها کابل انتشارات سعید.
۲۰. مفید حمیدالله (۱۳۹۸): فرصتها و چالشهای فرهنگی در خراسان/افغانستان پسا طالبان، مرکز بین المللی مطالعات صلح، سایت شانا.
۲۱. منصور عبدالحفیظ (۱۳۹۲): موانع توسعهی سیاسی در خراسان/افغانستان با تأکید بر عوامل اجتماعی و فرهنگی انتشارات سعید.
۲۲. میلر پیتر (۱۳۸۴): سوژه، استیلا و قدرت در نگاه هورکهایمر، مارکوزه، هابرماس و فوکو ترجمه نیکوسرخوش و افشین جهاندیده تهران انتشارات نی.
۲۳. هولاب رابرت (۱۳۹۷): یورگن هابرماس نقد در حوزه عمومی ترجمه حسین بشیریه تهران انتشارات نی.
۲۴. یزدانی عباس (۱۳۸۹): دین و عقلانیت در فلسفه اجتماعی ماکس وبر و نقد آن، تهران معرفت سال نوزدهم شماره ۱۵۷ – دی ماه.
۲۵. یزدری علی جان رحمانی (۱۳۸۶): علل عقب ماندگی خراسان/افغانستان و راههای بیرون رفت، قم انتشارات میراث ماندگار.